بهارترین



منشور باد

در دره های خلوت منجیل

زیتون ُنان خواب زمستانی

کوه و گیا و رود را

با مژده ی رسیدن فروردین

بیدار می کند

تا آبشار رنگین کمانی

بر گردن بلند قله بیاویزد

در بیستون ، شیرین

رویای عشق را دوباره در خواب می رود

و فرهاد

پیکار رنج هستی را بیدار می شود



آبشخور وحوش

از نقره گون مهتاب

لب پَر زنان



قوچ بزرگ

با طاقدیس شاخ بلندش

این طاق های نصرت در موکب بهار

از سِحر ِ بوی مادگی میش جفت جوی

سرمست و بادپا

از قله ها به جلگه سرازیر می شود



در روزگار ما

دردا بهار

دیگر نمی پَرَد

از دشت های خلوت رنگین

تا شهرهای دودی غمگین

گویی که سنگ و آهن و سیمان

در بسته اند

بر حشمت بهار



فصل بهار زنده ی من ، اما

گل داده در نسیم نفسهای پاک دوست

بالندگی عجین شده با آب و خاک و دوست

فصل بلند چشم تو در چارفصل سال

در چشم من بهارترین فصل زندگیست

با تو یکی شدن

آغاز نوبهار خوش جاودانگیست

من با بهار چشم تو بیدار مانده ام

فصل بلند چشم تو سبز و شکفته باد

فرخ تميمي

 

تماشا

آب و آبي
با تو مي‎جوشد
آسمان
يا هر چه دريايي است
سبز و سوري
با تو مي‎رويد ـ
ـ زمين
يا هر چه زيبايي است

ارغنون و عشق
با تو مي‎ماند ـ
ـ لحن دل
يا آنچه ليلايي است
مهر و مينو
با تو مي‎تابد
آنچه روشن
آنچه رويايي است

ماه و مه پيچيده در هم
فرصتي مانده است ـ
ـ پشت راز سبز جنگل
فرصتي بي‎وهم
پاي رفتن هست و شوق نو رسي ـ
ـ با من
ـ سمت و سويي تا سحرزايي است

چشم مي‎چرخد تو را و باغ مي‎چرخد

من نمي‎گويم
خيل شبوهاي شادابي كه مي‎چرخند و مي‎جوشند و مي‎رويند ـ
ـ مي‎گويند:
«در چه چشمي»
«با چه آييني»‌
«چنين آيينه آرايي است»
من نمي‎دانم تو را آنسان كه بايد گفت
من نمي‎گويم چنين
يا آنچنان
يا چون چرايي چند
از تو گفتن ـ
ـ پاي دل در گِل
بال‎هاي شعر من در بند
من نمي‎گويم
خيل باران‎هاي بارآور كه مي‎بارند و مي‎پويند و مي‎جويند ـ
ـ مي‎گويند:
«تا نفس باقي است»
«فرصت چشمت تماشايي است»

محمدرضا عبدالملكيان

 

گیرم
که چیزی نمانده
به آخر خط
که خطی نیست
جز باور گیجی
از یک ادامه ی ناپیدا
و نشاندن عکسی
بر طاقچه های
ابدیت
حال که مرگ
ناخواسته
هر روز قدمی به سوی ما می آید
باید که خواسته
قدمی به سوی دانایی رفت
و معجزه را
تفسیر کرد
در هوش نگاهی
که با قطره ای آب
به بیکرانه ی دریا می رسد
و از سنگریزه ای
بر بلندای کوهی
به معراج می رود

ناهید عباسی

 

كجاست جاي تو در جمله‎ي زمان كه هنوز…
كه پيش از اين؟ كه هم اكنون؟ كه بعد از آن؟ كه هنوز؟

و با چه قيد بگويم كه دوستت دارم؟
ـ كه تا ابد ؟ كه هميشه ؟ كه جاودان ؟ كه هنوز ؟

سؤال مي‎كنم از تو: هنوز منتظري؟
تو غنچه مي‎كني اين بار هم دهان كه هنوز…

چه قدر دلخورم از اين جهان بي‎موعود
از اين زمين كه پياپي … و آسمان كه هنوز…

جهان سه نقطه‎ي پوچي است، خالي از نامت
پر از «هميشه همينطور» از «همانكه هنوز»

همه پناه گرفتند در پي «هرگز»
و پشت «هيچ» نشستند از اين گمان كه «هنوز»

ولي تو «حتما»ي و اتفاق مي‎افتي!
ولي تو «بايد»ي اي حس ناگهان كه هنوز


در آستان جهان ايستاده چون خورشيد
همان كه مي‎دهد از ابرها نشان كه هنوز


شكسته ساعت و تقويم، پاره پاره شد
به جستجوي كسي آنسوي زمان كه هنوز…


محمد سعيد ميرزايي