شعر برگزیده برای بحث فصاحت و بلاغت 4
منشور باد
در دره های خلوت منجیل
زیتون ُنان خواب زمستانی
کوه و گیا و رود را
با مژده ی رسیدن فروردین
بیدار می کند
تا آبشار رنگین کمانی
بر گردن بلند قله بیاویزد
در بیستون ، شیرین
رویای عشق را دوباره در خواب می رود
و فرهاد
پیکار رنج هستی را بیدار می شود
●
آبشخور وحوش
از نقره گون مهتاب
لب پَر زنان
●
قوچ بزرگ
با طاقدیس شاخ بلندش
این طاق های نصرت در موکب بهار
از سِحر ِ بوی مادگی میش جفت جوی
سرمست و بادپا
از قله ها به جلگه سرازیر می شود
●
در روزگار ما
دردا بهار
دیگر نمی پَرَد
از دشت های خلوت رنگین
تا شهرهای دودی غمگین
گویی که سنگ و آهن و سیمان
در بسته اند
بر حشمت بهار
●
فصل بهار زنده ی من ، اما
گل داده در نسیم نفسهای پاک دوست
بالندگی عجین شده با آب و خاک و دوست
فصل بلند چشم تو در چارفصل سال
در چشم من بهارترین فصل زندگیست
با تو یکی شدن
آغاز نوبهار خوش جاودانگیست
من با بهار چشم تو بیدار مانده ام
فصل بلند چشم تو سبز و شکفته باد
فرخ تميمي
تماشا
آب و آبي
با تو ميجوشد
آسمان
يا هر چه دريايي است
سبز و سوري
با تو ميرويد ـ
ـ زمين
يا هر چه زيبايي است
ارغنون و عشق
با تو ميماند ـ
ـ لحن دل
يا آنچه ليلايي است
مهر و مينو
با تو ميتابد
آنچه روشن
آنچه رويايي است
ماه و مه پيچيده در هم
فرصتي مانده است ـ
ـ پشت راز سبز جنگل
فرصتي بيوهم
پاي رفتن هست و شوق نو رسي ـ
ـ با من
ـ سمت و سويي تا سحرزايي است
چشم ميچرخد تو را و باغ ميچرخد
من نميگويم
خيل شبوهاي شادابي كه ميچرخند و ميجوشند و ميرويند ـ
ـ ميگويند:
«در چه چشمي»
«با چه آييني»
«چنين آيينه آرايي است»
من نميدانم تو را آنسان كه بايد گفت
من نميگويم چنين
يا آنچنان
يا چون چرايي چند
از تو گفتن ـ
ـ پاي دل در گِل
بالهاي شعر من در بند
من نميگويم
خيل بارانهاي بارآور كه ميبارند و ميپويند و ميجويند ـ
ـ ميگويند:
«تا نفس باقي است»
«فرصت چشمت تماشايي است»
محمدرضا عبدالملكيان
گیرم
که چیزی نمانده
به آخر خط
که خطی نیست
جز باور گیجی
از یک ادامه ی ناپیدا
و نشاندن عکسی
بر طاقچه های
ابدیت
حال که مرگ
ناخواسته
هر روز قدمی به سوی ما می آید
باید که خواسته
قدمی به سوی دانایی رفت
و معجزه را
تفسیر کرد
در هوش نگاهی
که با قطره ای آب
به بیکرانه ی دریا می رسد
و از سنگریزه ای
بر بلندای کوهی
به معراج می رود
ناهید عباسی
كجاست جاي تو در جملهي زمان كه هنوز…
كه پيش از اين؟ كه هم اكنون؟ كه بعد از آن؟ كه هنوز؟
و با چه قيد بگويم كه دوستت دارم؟
ـ كه تا ابد ؟ كه هميشه ؟ كه جاودان ؟ كه هنوز ؟
سؤال ميكنم از تو: هنوز منتظري؟
تو غنچه ميكني اين بار هم دهان كه هنوز…
چه قدر دلخورم از اين جهان بيموعود
از اين زمين كه پياپي … و آسمان كه هنوز…
جهان سه نقطهي پوچي است، خالي از نامت
پر از «هميشه همينطور» از «همانكه هنوز»
همه پناه گرفتند در پي «هرگز»
و پشت «هيچ» نشستند از اين گمان كه «هنوز»
ولي تو «حتما»ي و اتفاق ميافتي!
ولي تو «بايد»ي اي حس ناگهان كه هنوز
در آستان جهان ايستاده چون خورشيد
همان كه ميدهد از ابرها نشان كه هنوز
شكسته ساعت و تقويم، پاره پاره شد
به جستجوي كسي آنسوي زمان كه هنوز…
محمد سعيد ميرزايي
مثل خردمندان فكر كنيد اما با مردم به زبان خودشان حرف بزنيد.