پنج شعر از آزاده حسینی

1

پراکنده شدم

در سیم خاردار

در خار

در دار

در سیم های نازک سه تار

انگشت هایم وتر شدند

که اضطراب های دایره

در مراسم انزوا و برهنگی

خود را بروز دهند.

پراکنده شدم در دلیل لحظه های منقرض آفتاب

و در سه در صد از

هوای نجیب زمین

در روزهای بین المللی تقویم

و قهوه

که درختان را در آغوش می گیرند

و شنبه –دوشنبه های معمولی

وحی کلاغ را

تقلید می کنند.

پراکنده در انقباض دخترانه ی سنگ

در معدن

پرندگانی که ماده نیستند

آواز می خوانند

و سنگ

مائده ای ست

که آفتاب را

خرسند می کند. .



2

هنوز ميوه ي ممنوعه مي خوريم

و هر روز به زميني ديگر تبعيد مي شويم

همه از عشيره ي نور و گياه بوديم

يك روز آينه هامان شكست

و ما هزار چهره شديم.

هيزم شكن !

آن چوب ها كه خانه ي تو را گرم كرده است

درختِ اِعتمادِ من بود.

چگونه دندانِ نگاهِ ماهيگير

گلويِ عشق ِمرا مي جويد

وقتي در آب هايِ گِل آلود

احساسِ من غرق مي شد؟!

و عشق

كه به شرطِ چاقو نجيب بود

اكنون كنارِ خيابان نشسته است

و انگشت هاي كشيده اش را

جذام مي جود.

 

3

پله ها را آفريد كه روي آن

سلام كنيم ،

لبخند بزنيم ، و بعد بگوييم : « خداحافظ»

نيافريد كه رويِ آن عاشق شوي

و تصميم هاي جدّي بگيري

نگاه كن

كه از شقيقه ي سنگ ، پرنده مي اُفتد

و هيچكدام از اين مجنون ها

به سرنوشتِ ليلي بازنگشت. . .

ستاره ها در منظومه مي سوزند

و آسمان پشت پنجره

درخت پيري است كه با مهرباني

به خانه ي هيزم شكن

تشييع مي شود. . .

و در آستانه ي پله ها جوانه مي زند.



4

آمده ام با چتر و آفتابگردان

و ظرف آب معدنی.

در رودخانه ها فرو ریخته ام و بر دریاها

که در دوردست برهوت موج می زنند

و در لیوان های پایه بلند ظریف

وقتی سلامتی پادشاهان را سرود می خواندند

و در پایان شاهنامه های شفاهی دنیا.

فرو ریخته ام

چنان فرو ریختنی که اسب ها را در باد رقصانده است.

و باد را در دستمال سفید کوچکی

زیر درخت آلبالو

آویزان کرده ام.

فرو ریخته ام مانند ماه در میگرن

ابر در عناصر

و مثل روحِ زمین که در آرزوی آفتاب

در دست های نقره ای عطارد

فرود می آید.



5

آیا تو آن شفای بعد از عیسایی

که چشمانت به زیبایی

به دیدن عاطفه ی سهمگین ِ

این روزهای آبستن

خوشوقت است ؟

من طول طولانی ترین رودخانه های جهان را

به لیوان های خالی

و به دست هایی که به سمت خواهش لیوان

همچنان که دراز می شوند

در امتداد خمیدگی شانه ها می افتند

قسمت کرده ام.

گاهی حاصل تقسیم رودخانه ها

اندازه ی تنهایی « عاطفه» تلخ است

و تصورش

آسمان عقیم را دوباره بار دار می کند.