۱۴شعر فرانو از اکبر اکسیر

• پدر خوانده
۷صبح ، من خوابيده ام ، پسرم به اداره رفته است
۲/۵بعد از ظهر ، پسرم به خانه آمده ، من خوابيده ام
۵عصر ، پسرم خوابيده است من از خانه مي روم
۸شب ، من به خانه آمده ام پسرم رفته است
۱۱شب ، پسرم به خانه آمده ، من خوابيده ام
با مليحه هم عقيده ام :
پسر هاي امروز ، يتيم به دنيا مي آيند !


• هيچ
مادر اضافه وزن داشت
به كمك ماماي محل
در عرض 5 دقيقه ، 5 كيلو كم كرد
فكر كردم 5 كيلو به وزن كره زمين اضافه كرده ام
دانشمندان گفتند
وزن زمين اصلا تغييري نكرده است
آقاي دكارت !
من فكر مي كنم ، اما نيستم !


• تحقير
وزارت دفاع ، جلوي دشمن را گرفت
وزارت نيرو ، جلوي خشكسالي را
صدا و سيما هم ، فعلا با دروغ درگير است
خدايا خداوندا
وصيت داريوش ماريوش را ولش
مرا از آزادي بيان ديگران
محافظت بفرما !


• گيشه
وسط خيابان دوربين كاشته اند
تا از چراغ قرمز خجالت بكشيم
و خلاف نكنيم
ما هر روز در چهار راه ها اكران مي شويم
و خوشحاليم كه در گسترش سينماي مستند سهمي داريم
ما بدون آنكه بدانيم
خوب مي فروشيم !


• بيمارستان شعرا
شعر در اتاق عمل
شعر در C.C.U
شعر در اغما
يداله ، روياي هفتاد لوح قبر
احمد رضا ، پشت جلد مجله اورژانس
محمد علي ، در استراحت مطلق

آقاي دكتر مي آيد و پس از ويزيت مي خواند :
(( ما از تبار رستم و فرهاد و آرشيم ))
و معلم از شاعري استعفا مي دهد !


• سرقت ادبی
در این کتاب
چند شعر خوب هم بود
آدم خوش سلیقه ای در بررسی
آنها را برای خود برداشت
تا لذت متن
در انحصار او باشد
گور پدر مخاطب شریف شعر امروز !



• تیراژ

محبوبیت احمد شاملو
کفرم را در می آورد
او با این که مرده است
هم کتابهایش تجدید چاپ می شود
هم سنگ قبرش!


خواهش

شير مادر، بوي ادكلن مي‌داد
دست پدر، بوي عرق
(گفتم بچه‌ام نمي‌فهمم)
نان، بوي نفت مي‌داد
زندگي، بوي گند
(گفتم جوانم نمي‌فهمم)
حالا كه بازنشسته‌ شده‌ام
هر چيز، بوي هر چيز مي‌دهد، بدهد
فقط پارك، بوي گورستان
و شانه تخم مرغ، بوي كتاب ندهد!


ظرفيت

پدر كه رفت
حياط خانه ورم كرد
درخت توت پريد
حوض، عكس يادگاري شد
و ما، يك پرايد خريديم
و مجبور شديم
ششمين عضو خانواده خود را
به خانة سالمندان ببريم!

قلعه حيوانات

در كوچه، گوسفندم
در مدرسه، طوطي
در اداره، گاو
به خانه كه مي‌رسم سگ مي‌شوم
چوپاني از برنامه كودك داد مي‌زند:
گرگ آمد! گرگ آمد!
و من كنار بخاري
شعر تازه‌ام را پارس مي‌كنم!

جاذبه

نيروي جاذبه
شاعران را سر به زير كرده است
بر خلاف منج‍ّم ها كه هنوز سر به هوايند
تمام سيب ها افتاده‌اند
و نيوتن، پشت وانت
سيب‌زميني مي‌فروشد
آهاي، آقاي تلسكوپ!
گشتم نبود، نگرد نيست!

این پارک ، پارکینگ می شود

این درخت ، تیر برق

این زمین چمن ، آسفالت

و من که امروز به اصطلاح شاعرم

روزی یک تکه سنگ می شوم

با لوح یادبودی بر سینه

درست ، وسط همین میدان !

«بفرمایید بنشینید

صندلی ِ عزیز!

لطفا ً ورق بزنید بخوانید

كتاب محترم!

صادق باشید تا بگویم

تنها این عینك

این عصا

بوف كور را هدایت نكرده است!»

«كتاب شعرم را كسی نخرید

كتاب‌های ارسالی هم برگشت خورد

با شرمندگی ِ تمام

به جنگل رفتم

به درخت‌های بریده گفتم:

ببخشید، خیلی معذرت می‌خواهم

نمی‌دانستم این روزها مردم

به درخت بیش‌تر از شعر

احتیاج دارند!