شعر برگزیده برای بحث فصاحت
چند شعر از محمد بیابانی
داغی دوباره تا نفس نرگس
سیاره ی سرشک ، نمی دانم
روی کدام دایره
در رویاست
برفی که می نشیند انسان انبوه می شود
می آیم از نگاه
تو برگی به تن کنم
داغی : که تا دریچه گشایم
فریاد را
به رنگ سفر دور می زند
شاید دمیده ببر و
استخوان مرده ندارد سر قرار
ناهید یخ زده ست
دریاچه ای که کتف نو رسیده به نخ می کشد
هنوز
باید که پاک می بریدم از اول
از
خاطرم زمان
ماهی
که پاره می کند پلاس روشن تاریکی
می بینمش که هیچ نمی روید آشکار
عمرم شکسته است
جا به جا نمی شود این اوراق
رخ در رخ تمام آینه ها
می بارد و هنوز
تو در راهی
تا آفتاب تر از تأخیر
مرا عبور شب این منشور
چاهی درون مردمک دیده می کنم
ورودی
که لا به لا غریبه ی کولی هاست
چرخیدن زمین به گرد تو
چرخیدن من است
ارثی که گردباد به من داد
ارثی که باید از اول
گم می کنم تو را
کاش آن دو لحظه پیش و پس نمی شد از اول
در می زنند
صد ها صدا
قرار هر چه دریچه ست
می شوید همچنان و
پری یاغی ست
من : مرگ را نه چاله پذیرفتم
تا ماهیان گردن فراکشند
تا آفتاب تر از تأخیر
پیدا نمی کنم چگونه در آن باران
دریا
با خواب های تو درگیر شد
لبریز هر چه بخواهی
هر چند هر چه بخواهی ستاره نیست
نخل ولی پر از جوانه می گذرم
ماه
همواره سایه بان مرقد ما نیست
که را اگر که سوزن اگر سنگ
مگر مغاک زمین دریاست
که را اگر که سوزن اگر سنگ
بر ارغوان شکند اشک
مهی که دوک تو می رشت
پری نبود
که فردای کوچه ی ما را
نگین آتش کرد
قیام دسته گلی
که روی نام تو پژمرد
درون عاطفه طی می کند تو را
و تاب می دهم آتش
و راه کهنه
می خزدم در باد
کدام خانه
که یک نخ از آسمان کافی ست
نگاه کشته اگر
گلوی خشک مرا تر نمی
کرد دریا
کجای این غرور وخانه که پیدا نیست
هنوز شور جهان ابری ست
حصار کیست
میان این غرور
آن خانه ای که پیدا نیست
پرنده : مهربان نمی گذرد
در کاج
کجای رسم شب این بار
میان این غرور
آن خانه ای که پیدا نیست
درنگ صبرم اگر کوتاه
با بوریای گرد مرده بر این پیکر
نهان این شب اگر باد
این وقت روز چه می بارد
باید تعادل خود را از دست داده باشد توفان
این وقت روز که شب هم
با گورهای کهنه نمی ماند
کو تا سحر که باد تازیانه نباشد
پشتم چه تیر می کشد اکنون
می خواهم از کنار زمین سیر بگذرم
دستی میان آمدنت تا من شمشیر می شود
چشمی
که آسمان مرا
با استخوان رودخانه نشینان
بر خاک می کشد
باغ است
این کفن
داغ است ودر سراب هویداست
دودی که بر فراز عفت واخلاق می وزد
خشکیدن چراغ چه خاموش است
باید تهی شده باشد
آن گوش های پاره
از صدای سحرگاه
تابوتی
از تو چه می سازد
ذات سحر که گفته سپید است
هرگز به دست داده که گورستان
از چشم های تشنه ننوشد آب ؟
این عطر آشنا
حتی مخاط گرگ بیابان را
آزار می دهد
باید کسی گذشته باشد از این جا
دستم به حرف های گنگ خیابان نمی رسد
چشمم به گریه های آن پس دیوار
باید از آن طرف که می گذرد او
من هم گذشته باشم
می بینم
این وطن که باز نمی گردد
چشمانی از دریچه سرک می کشد
با آیه ای که قطره قطره تو را آب می کند
آن قدر مانده روز که برگی هم در دخمه بشکند
می بینی آفتاب
نیمی از استخوان تو رالمس می کند
یک روز باز شانه های تو بودم
حالا تو بال ناتوانی من باش
موش هزاره هم
اکنون
باید جویده باشد
احساس آدمی
شاید جوانه هم زده باشد
س برفی که با گلوی شما آب می شود
دنیا به فکر هیچ گلی نیست
تا او به شکل تو باشد
از برف هم که می گذرد باز آشناست
این عنکبوت تیره که می بافد دائم کلاف خویش
از برف هم که می گذرد
تاریکی جهان تو را جیغ می کشد
آن زن که تکیه داده بر اکنون
سرد است و باز مسلسل ها
سرگرم قطع حوصله ی عشق
پشتم چه تیر می کشد آن روز
دارد بخار می شود این دست
دارد بخار می شود و دریا
باز همچنان به جوی شفق جاری ست
دنیا چه قدر بی تو غریب است
این بوریای موریانه خورده که هر بار
بر پیکری دریده می شود و باز
انسان درون جمجمه می پوسد
وقتی دروغ سخنگوست
سرد است و گرد مرده می پراکند این ابر
مثل خردمندان فكر كنيد اما با مردم به زبان خودشان حرف بزنيد.