اصول فن خطابه ( دینی ) 7


ویژگی های خطیب


خطیب اسلامی و خودشناسی
 


تمام تلاش های خطیب در ایراد خطابه های خود با عناوین و شکل ها و در شرائط زمانی و مکانی
مختلف و برای توده های گوناگون با سنین و سلیقه ها و سطح فهم و علم و اطلاعات متفاوت ،
آشنا کردن مخاطبان با حکمت و دلیل خلقت انسان ووظائفی که در طول حیات خوددارد و این که
خداوند اورا بیهوده نیافریده ، می باشد و رسیدن به این هدف ، مستلزم اقناع و ترغیب مستمعین
برای اقدام به خودشناسی جهت آشنائی بیشتر با تکالیف عبادی و اخلاقی و عمل به آن هاست .
با این هدف ، لازم است پیش از آن که خطیب ، دیگران راتشویق به خودشناسی کند ، با خویشتن خویش
آشنا شود تا بیشتر به فلسفه وجودی و تکالیف فردی ، اجتماعی و حرفه ای خود پی ببرد و تا بیشتر ،
کلامش اثرگذار شود .


خودشناسی چیست ؟


از موضوعاتي كه مورد توجه حكيمان ، علماي اخلاق وکارشناسان وحي الهي است ، موضوع شناخت
انسان است که هر يك ، از زاويه خاصي به آن نگريسته و آن را تحديد و تعريف كرده اند .
حكما ، از آن نظر كه به تفكر و انديشه علاقه خاصي داشته و رابطه وي‍ژه اي با آن دارند ،
انسان را «حيوان ناطق» معرفي مي‌كنند و تعريف ياد شده را حد كامل انسان مي دانند و مي گويند:
« "حيوان" جنس و قدر مشترك ميان او و ديگر جانداران است ، و "ناطق" كه به معني متفكر است ،
فصل او بوده و او را از ديگر انواع حيوان جدا مي سازد».
با اين که این حد و تعريف، از دیدگاه متفكران ارزش بالايي دارد ، ولي از نظر علماي اخلاق ،
تعریفی ناقص است و آنان معتقدند كه نيمي از شخصيت انسان را تفكر ؛ و نيم ديگر را غرائز
و تمايلات دروني او تشكيل مي دهند و انسان ، در سايه كشش هاي دروني ، گاهي به عالي ترين
مقام ميرسد و گاهي در لب پرتگاه بدبختي قرار مي گيرد .
بنابراين ، انسان يك موجود دو شخصيتي و يا به تعبير صحيح تر، داراي شخصيت مركبي است که
بخشي از آن را تفكر و بخشي ديگر را تمايلات عالي و يا داني تشكيل مي دهد و مسلما ، لفظ « حيوان»
نمي تواند بیانگر چنين غرائزی باشد زيرا تمايلات كوبنده انسان ، منحصر به غرائز حيواني از قبيل شهوت
و غضب نيست بلكه داراي غرائز خاص دیگری از قبيل مقام خواهي ، جاه طلبي وثروت اندوزي نیز
مي باشد كه اصولا در حيوان وجود ندارد و لفظ حيوان نمي تواند رسا باشد .
از سوی دیگر ، وحي آسماني ، به هر دو جنبه ، عنايت كامل دارد. نه مانند حكيمان ، تنها به تفكر او
اهميت داده و نه مانند علماي اخلاق ، تنها به رهبري غرائز او پرداخته بلكه معتقد است كه بايد
تفكر و انديشه انساني ، همراه با تعديل غرائز او رشد کند و اكتفا به پرورش تفكر منهاي اخلاق ؛
و يا اخلاق منهاي بينش علمي و فلسفي ، رهبري كامل انسان نيست .
قران کریم درباره اهميت تفكر و پرورش انديشه مي‌فرمايد:
الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىَ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ
هَذا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ
( آل عمران /191)
و در آيه ديگر ، دقت در آيات خدا را نشانه بندگان خدا مي داند و مي فرماید :
وَالَّذِينَ إِذَا ذُكِّرُوا بِآيَاتِ رَبِّهِمْ لَمْ يَخِرُّوا عَلَيْهَا صُمًّا وَعُمْيَانًا
« (فرقان /73 )
يعني : بندگان خدا كساني هستند كه وقتی به نشانه‌هاي وجود او برخوردند ، به سادگي از كنار آنها
نمي گذرند و مانند افراد كرو لال به آنها نمي‌نگرند.

در اهميت اين بخش كافي است كه قرآن به عنوان‌هاي مختلف ، در بالا بردن تفكر از واژه‌هائي
مانند : «عقل» ، «فكر» ، « لُبّ » و «نُهی» كمك گرفته و تنها ماده عقل در قرآن به صورتهاي مختلف
49 بار ، ماده فكر به همين منوال 18 بار ، ألباب كه جمع لُب به معني خرد است 16 بار و نُهی
2 بار وارد شده‌اند .

درباره تعديل غرائز كه رويه ديگر تهذيب اخلاق است ، قرآن تذكرات مهمي داده است و
در آيه‌اي مي‌فرمايد :
وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا
(شمس - آیات 7 و 8 )
و در آيه ديگر مي‌فرمايد :
وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى
( نازعات / 40 )

ولي با اعتراف به نقش اساسي اين دو جزء در تبيين ماهيت انسان ، قرآن آن دو را معرف
كامل براي انسان نمي داند و معتقد است اين نوع تعريف ها مربوط به تبيين ماهيت او است
و براي تبيين مقام و موقعيت وجودي او ، تعريف ديگري لازم است كه مي تواند نقش مهمي
در تهذيب نفس و بازگشت او به خويش داشته باشد .

قران معتقد است انسان مانند تمام موجودات امكاني، يك موجود كاملا وابسته به جهان بالا
و فوق طبيعت است و اين وابستگي ، واقعيت هستي او را تشكيل مي دهد و غفلت از اين واقعيت ،
مساوي با غفلت از خويشتن و فراموشی آن ، فراموشی خويش است و در اين مورد مي فرمايد :
وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ أُوْلَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ
(حشر/19)
« بسان كساني نباشيد كه خدا را فراموش كردند سرانجام خدا آنان را به خودفراموشي مبتلا ساخت»
و باز در آيۀ ديگر مي‌فرمايد:
نَسُواْ اللّهَ فَنَسِيَهُمْ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ هُمُ الْفَاسِقُونَ
(توبه/67)
« خدا را فراموش كردند پس [خدا هم] فراموششان كرد در حقيقت اين منافقانند كه فاسقند».

از آيۀ نخست استفاده مي‌شود كه : «خدا فراموشي ، مايه خود فراموشي است» و نكته مهم آیه
اين است كه واقعیت وجود انسان ، در وابستگي به خدا ست و اين وابستگي ، مقوّم وجود و عين
هويت هستي او ست و اگر اين وابستگي را فراموش كنيم ، در حقيقت از خود بيگانه شده و
خويشتن را فراموش کرده ایم و در حقيقت ، «خدا فراموشي ، خود فراموشي است» .
و از آيه دوم استفاده مي شود كه : فراموشي خدا سبب مي شود كه او ما را فراموش كند و
سرانجام مورد بي مهري او قرار خواهیم گرفت .

وحي آسماني ، درست برخلاف نظريه «ماركسيست‌ها» ، داوري مي‌كند. تئوريسين هاي اين
مكتب الحادي ، مسأله‌اي به نام «اومانيسم» كه هدف از آن ، اصالت بخشيدن به انسان و تلطيف
روح مادي او ست را مطرح مي كنند و مي گويند : بايد انسان را از هر نوع خود بيگانگي نجات داد
و رابطه او را از غير خود قطع کرد و ارتباط او را با غير خود ، يك نوع خود بيگانگي تلقي مي كنند
از اين جهت به حذف و مالكيت اشياء پرداخته و معتقدند كه : تعلق انسان به مذهب و خدا ،
يك نوع از خود بيگانگي است و مايه همبستگي او به خارج از خویش است .

در حالي كه ماركسيست‌ها از چنين نظريه ای دفاع می کنند اما داوري قرآن درباره مذهب و اعتقاد
به خدا ، درست بر خلاف نظر آنها است . قران معتقد است كه : مذهب و اعتقاد به خدا ، خارج از
ذات ما نيست و گرايش به ماوراء طبيعت و وابستگی به مقام بالاتر ، جزو آفرينش و فطرت ماست
و حس مذهبي ، مانند ديگر حس ها ئی مانند : حس علم گرائي و يا حس اخلاق و نيكوكاري ،
در ذات ما نهفته و با آفرينش ما عجين شده اند و اگر ما خود را از اين حس (خداگرايي)
بيگانه سازيم ، از خود بيگانه مي‌شويم نه اين كه به خود باز مي‌آييم .

 

گذشته از اين ، نسبت وجود معلول به علت (انسان نسبت به خدا) مانند نسبت معني حرفي
به معني اسمي است . هم چنان كه تفكيك معني حرفي از معني اسمي ، مایه پوچي و تباهي
معني حرفي است ، تفكيك انسان از خالق ، مايه نابودي او ست .

ما اگر بخواهيم موقعيت انسان را نسبت به خالق خود با يك مثال آنهم با تفاوت بسيار ترسيم
كنيم ، بايد بگوئيم كه موقعيت انسان ، همان موقعيت نوري است كه از یک نور افکن مي‌تابد .
انسان جاهل تصور مي‌كند كه اين نور ، از خود نورافکن است در حالي كه روشنائي و درخشندگي اش ،
به دلیل اتصال به دستگاه مولد برق است و اگر ارتباط اين دو، يك لحظه قطع شود ، افسردگي ،
پريشاني و تاريكي فضا را فرا مي‌گيرد .

البته اين مثال ، با موضوع بحث فاصله زيادي دارد و نياز انسان به خدا و وابستگي او به علت خويش ،
به مراتب شديدتر از وابستگي نور یک نورافکن به مولد برق است .
قرآن براي تبيين اين نوع از موقعيت وجودي انسان ، او را به فقر توصيف كرده و مي‌فرمايد:

يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاء إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ
( فاطر/15)

نتيجه اينكه : انسان از نظر مقام ماهوي ، همان است كه حکما و علماي اخلاق مي گويند كه
واقعيت ماهوي او را تفكر و غرائز تشكيل ميدهند و انسان ، ضمن نیاز به خودشناسی ، باید
بپذیرد كه وابستگي چنين وجودی با چنین ساختاری به خدا ، مقوم او بوده و ناديده گرفتن آن ،
ناديده گرفتن اصل هستي او ست .

تا اينجا با سه عنصر از سه دیدگاه با اجزاء حد و معرف انسان آشنا شديم و دیدیم که هر گروهی ،
از زاويه خاصي ، انسان رابررسی کرده است .
فلاسفه از دیدگاه تفكر ( چون سروكار با انديشه دارند ) ، علماي اخلاق از ديده فضائل اخلاقي و
رذائل آن ( چون سروكار با تعديل خواسته هاي نفساني دارند ) ووحي الهي در مقام ترفيع انسان
و آشنا ساختن او با معارف، بر ارتباط او با خدا تأکیددارد و خداشناسي را مايه خود شناسي مي داند
ولي در عين حال ، به اين نيز اكتفاء نمي كند بلكه ، عنصر ديگري را نيز به آن اضافه مي كند و آن
روح آينده نگري و بازگشت مجدد او به سوي خدا است در حالي كه چنين روحي در حيوان وجود
ندارد و براي توجه انسان به آن مي‌فرمايد:

إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ
( بقره/156)

و در آیه دیگر مي‌فرمايد:
إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًا وَعْدَ اللّهِ حَقًّا إِنَّهُ يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ لِيَجْزِيَ الَّذِينَ آمَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ
بِالْقِسْطِ وَالَّذِينَ كَفَرُواْ لَهُمْ شَرَابٌ مِّنْ حَمِيمٍ وَعَذَابٌ أَلِيمٌ بِمَا كَانُواْ يَكْفُرُونَ
(يونس/4 )

و در آيۀ دیگر مي‌فرمايد:
أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثًا وَأَنَّكُمْ إِلَيْنَا لَا تُرْجَعُونَ
(مؤمنون / 115)

كساني كه مي خواهند انسان را بريده از مبدأ و معاد معرفي كنند ، او را به صورت کتابی
معرفی مي كنند كه آغاز و پايان آن افتاده باشد ( اول و آخر این کهنه کتاب افتاده است ) که
انسان هر چقدر هم به این كتاب نگاه کند ، قادر به شناسائی نیست چرا که معرف كتاب ،
ديباچه و يا فصل پاياني آن است و فرض اين است كه كتاب فاقد هر دو مي باشد .

در احادیث شریفی که از پیشوایان معصوم علیهم السلام به ما رسیده است ، بر ضرورت
خودشناسی تأکید شده و خود شناسی ، کلید خداشناسائی معرفی شده و این که لازم است
انسان بیندیشد و بداند از کجا آمده ؟برای چه آمده ؟ و به کجا خواهد رفت ؟


ارزش شناخت‏

v رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله : أفضَلُكُم إيماناً أفضَلُكُم مَعرِفَةً .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : با ايمان‏ترين شما ، با شناخت‏ترين شماست .

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : العِلمُ أوَّلُ دَليلٍ ، والمَعرِفَةُ آخِرُ نِهايَةٍ .
امام على عليه السلام : علم، نخستين راهنماست و شناخت (حقّ تعالى) نقطه پايان است .

v عنه عليه السلام : المَعرِفَةُ نورُ القَلبِ .
امام على عليه السلام : شناخت ، روشنايى دل است .

v الإمامُ الحسينُ عليه السلام : دِراسَةُ العِلمِ لِقاحُ المَعرِفةِ .
امام حسين عليه السلام : تحصيل دانش سبب بارورى شناخت است .

v الإمامُ الصّادقُ عليه السلام : لا يَقبَلُ اللَّهُ عَمَلاً إلّا بِمَعرِفَةٍ ، ولا مَعرِفَةً إلّا بِعَمَلٍ ،
فمَن عَرَفَ دَلَّتهُ المَعرِفَةُ عَلَى العَمَلِ ، ومَن لَم يَعمَلْ فلا مَعرِفَةَ لَهُ .
امام صادق عليه السلام : خداوند هيچ عملى را جز با شناخت نپذيرد و هيچ شناختى را
جز با عمل . پس ، هركه شناخت پيدا كند ، آن شناخت او را به عمل رهنمون شود
و كسى كه عمل نكند ، شناخت ندارد .

موانع شناخت‏

«أفَرَأيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إلهَهُ هَواهُ وَأضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَى‏ سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ
عَلَى‏ بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ‏يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أفَلاَ تَذَكَّرُونَ» .
«پس آيا ديدى كسى را كه هوسش را معبود خود گرفت و خدا او را با آن كه علم
داشت گمراه كرد و بر گوش و دلش مُهر نهاد و بر ديده‌‏اش پرده افكند؟
اگر خدا او را هدايت نكند، چه كسى هدايتش خواهد كرد؟ آيا پند نمى‏گيريد؟»

v رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله : نورُ الحِكمَةِ الجُوعُ ، والتَّباعُدُ مِنَ اللَّهِ الشِّبَعُ ، والقُربَةُ
إلَى اللَّهِ حُبُّ المَساكينِ والدُّنُوُّ مِنهُم ، لا تَشبَعوا فَيُطفَأَ نورُ المَعرِفةِ مِن قُلوبِكُم .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : گرسنگى ، نور حكمت است و سيرى ، مايه دور شدن
از خدا و دوست داشتن بينوايان و نزديك شدن به آنها ، موجب نزديكِ شدن به خدا .
شكمهايتان را سير نكنيد ، كه نور شناخت در دلهاى شما خاموش مى‏شود .

خودشناسى‏

v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : مَعرِفَةُ النَّفسِ أنفَعُ المَعارِفِ .
امام‏‌على عليه السلام: خودشناسى سودمندترين شناختهاست .

v عنه عليه السلام : نالَ الفَوزَ الأكبَرَ مَن‏ظَفِرَ بِمَعرِفَةِ النَّفسِ .
امام على عليه السلام : كسى كه موفق به خودشناسى شود به بزرگترين پيروزى دست يافته است .

v عنه عليه السلام : كَيفَ يَعرِفُ غَيرَهُ مَن يَجهَلُ‏نَفسَهُ ؟!
امام على عليه السلام : كسى كه خود را نمى‏شناسد ، چگونه ديگرى را بشناسد ؟ !

v عنه عليه السلام : مَن عَرَفَ نَفسَهُ جاهَدَها ، مَن‏جَهِلَ نَفسَهُ أهمَلَها .
امام على عليه السلام : هركه نفس خود را شناخت ، به جهاد با آن برخاست و هر كه
آن را نشناخت ، به حال خود رهايش ساخت .

 

v عنه عليه السلام : مَن عَرَفَ اللَّهَ تَوَحَّدَ ، مَن عَرَفَ‏نَفسَهُ تَجَرَّدَ ، مَن عَرَفَ الدّنيا تَزَهَّدَ ،
مَن عَرَفَ النّاسَ تَفَرَّدَ .
امام على عليه السلام : هر كه خدا را شناخت، تنها شد . هر كه خود را شناخت ، مجرَّد شد .
هر كه دنيا را شناخت ، از آن دل بر كند . هركه مردم را شناخت ، تنهايى گزيد .

v عنه عليه السلام : أكثَرُ النّاسِ مَعرِفَةً لِنَفسِهِ أخوَفُهُم لِرَبِّهِ .
امام على عليه السلام : خودشناس‏ترين مردم ، خدا ترس‏ترين آنهاست.

v عنه عليه السلام : مَن عَرَفَ نَفسَهُ عَرَفَ‏رَبَّهُ .
امام على عليه السلام : هر كه خود را شناخت ، پروردگارش را شناخت.

v عنه عليه السلام : يَنبَغي لِمَن عَلِمَ شَرَفَ نَفسِهِ أن يُنَزِّهَها عَن دَناءَةِ الدّنيا .
امام على عليه السلام : كسى كه به شرافت نفس خود پى برده باشد ، سزاوار است
كه آن را از پستى دنيا منزّه دارد .

v عنه عليه السلام : يَنبَغي لِمَن عَرَفَ نَفسَهُ أن يَلزَمَ القَناعَةَ والعِفَّةَ .
امام على عليه السلام : سزاوار است كسى كه خود را شناخته است ، پايبند قناعت و عفّت باشد .

v عنه عليه السلام : يَنبَغي لِمَن عَرَفَ نَفسَهُ أن لا يُفارِقَهُ الحُزنُ والحَذَرُ .
امام على عليه السلام : كسى كه خود را شناخته است ، سزد كه اندوه و حذر از او جدا نشود .

v الإمامُ زينُ العابدينَ عليه السلام - في الدُّعاءِ - : واجعَلنا مِنَ الّذين عَرَفوا أنفُسَهُم ،
وأيقَنوا بِمُستَقَرِّهِم ، فكانَت أعمارُهُم في طاعَتِكَ تَفنى‏ .
امام سجّاد عليه السلام - در دعا - : ما را از كسانى قرار ده كه خود را شناختند و به قرارگاه
خويش يقين يافتند و از اين رو عمرشان در راه طاعت تو مى‏گذشت.

v الإمامُ الباقرُ عليه السلام - في وَصِيَّتِهِ لِجابِرٍالجُعفيِّ - : لا مَعرِفةَ كَمَعرِفَتِكَ بِنَفسِكَ .
امام باقر عليه السلام - در سفارش خود به جابر جعفى - : هيچ شناختى چون شناخت تو از نفست نيست .

 

کتاب منتخب میزان الحکمه / بخش 34


مطالعه انفسی

با توجه به آیات واحادیثی که نقل شد و توضیحاتی که داده شد به ضرورت و اهمیت
خودشناسی برای خداشناسی و دلائل خداشناسی ، اجمالا آشنا شدیم و پی بردیم که
خودشناسی ، نزدیک ترین و هموارترین مسیر برای خداشناسی است چرا که هرکس
خودرا بشناسد ، طبعا تعلق خودرا خواهد شناخت و شناسائی چنین تعلق ، جدا از شناسائی
متعلق ( خدا) ، نیست و خداشناسی از خود شناسی ، سرچشمه می گیرد.

رسول اکرم صلی الله علیه وآله می فرمود :

أعرفكم بنفسه أعرفكم بربه
شناساترين شما به خودش ، شناساترين شما به پروردگارش مى باشد
تفسيرالمحيط الاعظم ، سيد حيدر آملى ، ج 1، پاورقى ص 244

امير مؤمنان علیه السلام مي‌فرمايد:

من عرف نفسه فقد عرف ربه
هر كه خود را شناخت ، پروردگارش را شناخته است
شرح غررالحكم و دررالحكم، (خوانسارى)، ج‏5، ص 194 و
شرح صد كلمه ، ابن ميثم ، حديث 6 از اميرالمؤ منين عليه السلام

و نكته آن نيز از توضیحات قبلی روشن شد چون مقصود از معرفت نفس ، تعلق
وجودي اوست ، شناخت اين بخش از نفس ، جدا از شناخت آغاز و پايان هستي او نيست .

در برخي از احاديث ، مطالعه انفسي ، سودمندترين وسيله براي خداشناسي معرفي
شده است . امير مؤمنان (ع) مي‌فرمايد :

«المعرفة بالنفس انفع المعرفتين»
خودشناسي و درون‌گرائي و سير در نفس خويش ، سودمندترين دو شناخت است.
شرح غررالحكم و دررالحكم، (خوانسارى) ، ج‏ 2، ص‏25

باید دید شناخت دوم ، كدام شناخت است كه سير انفسي از آن نافع تر است ؟
با سیری در قرآن ، می بینیم که براي شناخت خدا ، دو راه معرفي شده است :
1ـ شناخت آفاقی و بررسي موجودات برون از ذات .
2ـ شناخت انفسي و سير در نفس خويش .
وبه هردو راه ، در دو آیه زیر ، اشاره شده است :

وَفِي الْأَرْضِ آيَاتٌ لِّلْمُوقِنِينَ وَفِي أَنفُسِكُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ
ذاريات / 19ـ 20

سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ
أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ
فصلت / 53

جملۀ «و في الارض آيات» در آيه نخست و جملۀ «آياتنا في الارض» در آيه دوم اشاره
به خداشناسي از طريق مطالعه نشانه هاي وجود او در جهان خارج از وجود انسان ،
از كهكشان تا اتم و نانو ، دارد . همچنان كه جمله «وفي انفسكم» در آيۀ دوم اشاره
به خود شناسي از طريق معرفت نفس است .

 

و اما چرا از دیدگاه امیرالمومنین علیه السلام ، شناخت خدا از طريق سير انفس ،
سودمند تر از راه نخست است كه می فرماید: «المعرفة بالنفس انفع المعرفتين» ؟
شايد نكته اش اين باشد كه معرفت نخست ، معرفت به علم حصولي است كه انسان
در آن غرق در مفاهيم و معاني مي باشد و با چيدن صغري و كبري به نتيجه مي رسد
و در اين معرفت ، گام از محيط معاني و مفاهيم كه جايگاه همگي ذهن است فراتر
نمي گذارد و از طريق يك رشته تصورات كه حكم آئينه را دارند به حقيقتي نائل مي آيد
در حالي كه طريق دوم ، كنكاش در پيرامون مفاهيم ومعاني نيست .

در آنجا از طريق شهود و تعليق خويش به مقام واجب ، به حقيقت پي ميبرد و در پيمودن
اين طريق ، از الفاظ و مفاهيم تصورات كمك نمي‌گيرد ؛ بلكه هر چه هست ،
رؤيت و شهود باديده قلب و بينائي روح است كه از نوع شك و ترديد ، پيراسته مي‌باشد .

البته معرفت از نوع دوم و پيمودن اين طريق ، كار همگان نيست و وظيفه توده مردم ،
همان معرفت خدا از طريق آيات آفاقي است و فقط گروه های خاصي من جمله خطبای
اسلامی مي توانند و باید با سير در انفس و درون گرائي ممتد به سرچشمه هستي پي برده
و وابستگي خود را مشاهده كنند و اين كار نفوس قوي و انسان هاي فوق العاده است
آنهم زير نظر «خضر» زمان و استاد مجرب ، كه دست آن ها را بگيرد و هر روز ،
از مرحله اي به مرحله ديگر ، رهبري کند تا حضور خود را در محضر خدا ، مشاهده کنند
و در نتيجه ، ضمن خودداری از هر نوع عصيان و خود خواهي ، بندگان خدارا با خدا ، آشنا کنند .

تفاوت مردم عادی با خطیب اسلامی در این دو مرحله ، تفاوت شنیدن و دیدن است .
فرض کنیم مردم عادی ، آتش را ندیده وفقط ، خصوصیات آن را شنیده اند اما .
خطیب اسلامی با طی مرحله ای ، ابتدا با ویژگی های آتش از طریق حس شنوائی آشنا می شود و
در مرحله بعد ، آتش برافروخته رابا حس بینائی ، مشاهده می کند که تفاوت میان این دو مرحله ،
بسیار است وگاهی ، با احراز شرائط وویژگی های باطنی خاص ، پیش تر می رود و از مرحله دیدن
به چشیدن می رسد که در این مرحله ، خداشناسی خطیب به حد کمال می رسد وبا برخورداری
از قدرت روحی ومعنوی ، نفوذ کلام و پایگاه بلند و محکمی برای شناساندن حقایق به مردم ،
پیدا می کند.

قرآن كريم به پاره اي از مراحل شهود در سوره تكاثر اشاره مي‌فرمايد:

كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ
لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ
ثُمَّ لَتَرَوُنَّهَا عَيْنَ الْيَقِينِ
تکاثر / آیات 5 تا 7

يعني انسان در سايه تكامل يقين به مرحله اي مي رسد كه از همين جهان ، دوزخ را مشاهده مي‌كند.
از اينجا است كه معرفت انفسي بر معرفت آفاقي مزيت پيدا مي كند مانند مزيت علم حضوري
نسبت به علم حصولي .


مزیت " سیر انفسی " بر " سیرآفاقی "

در تفسیر کلام امیرالمومنین علی علیه السلام که " معرفة النفس " را " انفع المعرفتین "
معرفی فرموده ، می شود گفت که : " سیر آفاقی " ، جنبه علمی و آگاهی دارد و در اين سير ،
انسان ، با نظام جهان و قوانين حاكم بر آفرينش ، آشنا می شود اما چه بسا ممکن است به
خداوند که فاعل قادر و خالق این نظام است ، توجه نشود و نظر در اين سير ، برای كشف
قدرت و عظمت خالق ، متوقف شود به این دلیل که هر پديده اي از پديده هاي جهان ،
مانند سكه دو رویه است که يك طرف سكه ، نظامات مادي و رويه ديگر آن ، وابستگي
به جهان برتر است .
كاشفان اسرار طبيعت در سير آفاقي ، به يك رويه توجه دارند و از رويه ديگر ، غفلت
مي کنند در حالی كه سير انفسي ،مستقيما با خامه نقاش بلكه با خود نقاش سرو كار دارد
و آن را به گونه اي لمس مي كند و پيرو راه امير مؤمنان علیه السلام مي‌شود كه از ایشان
سوال شد :

هل رأيت ربك؟ قال: ما كنت أعبد ربا لم أره.قال: كيف رأيته؟ فقال:
لم يره العيون بمشاهدة الابصار و لكن رأت القلوب بحقائق الإيمان.
آيا خدايت را ديده‏اى؟ فرمود : خدايى را كه نديده‏ام پرستش نمى‏كنم.
سؤال شد: چگونه او را ديدى؟ فرمودند:
ديده‏ها توان ديدار او را ندارند ليكن قلوب، به حقيقت ايمان، وى را
مشاهده مى‏كنند .
اصول كافى، ج 2، ص .166

خطیب اسلامی ، می تواند با سير آفاقي و انفسي ، از حجاب‌ها ، يكي پس از ديگري بگذرد
و پس از طي مراحلي ، در خود كمالي را احساس کند و خود را در محضر خدا ببیند
و خدا را بالاتر و برتر از آن بداند كه حجابي مانع ا زشهود او شود .
خطیب اسلامی ، با درک موقعیت ، منزلت و شخصیت خود می تواند سخنان سالار شهيدان (ع)
در دعاي عرفه را ناظر به خود بداندوبا امام حسین علیه السلام هم صدا شود که :

خدایا ! چگونه با چيزي كه خود در وجودش نيازمند توست ، براي وجود تو دليل آورده شود؟
آيا چيزي هست كه آشكارتر از تو باشد تا وسيله آشكار كردن تو باشد؟ كي پنهاني تا نيازمند
دليلي باشي كه بر تو دلالت كند؟ و كي دوري تا آثارت وسيله رسيدن به تو باشند؟
كور باد آن چشمي كه تو را مراقب و نگهبان خود نبيند.
كيف يستدل عليك بما هو في وجوده مفتقر إليك ؟ أ يكون لغيرك من الظهور ما ليس لك
حتي يكون هو المظهر لك ؟ متي غبت حتي تحتاج إلي دليل يدل عليك ؟ و متي بعدت
حتي تكون الَثار هي التي توصل إليك ؟ عميت عين لا تراك عليها رقيبا...

دعاي عرفه ، بحار الانوار، ج 98، ص 226

 

و این جمله امام علیه السلام در همین دعا که می فرماید :

وخسرت صفقة عبد لم تجعل له من حبك نصيبا
بسیار آموزنده است به این دلیل که : عرفا ، در تقسيم فاعل ، به فاعلي ميرسند كه
آن را " فاعل به عشق " مي گويند و احيانا خدا را " فاعل بالعشق " مي نامند چون ، فاعليت حق ،
بر ما روشن نيست و ما اين سخن را در باره بنده عارف و وارسته خدا پياده مي كنيم و ياد آور
مي‌شويم كه انسان های وارسته عموما کسانی هستند که محرک و انگیزه آن ها برای کار ،
خدا باشد و خطیب اسلامی وارسته خصوصا ، كسي است كه محرك و انگيزه او برای ایراد خطابه ،
خدا باشد و هرگز برای تحسين و تقبيح مردم ارزش قائل نشود.

از ضرورت های حرفه ای خطیب اسلامی است که كار خود را با قرآن و سنت پيامبر تطبيق كند ،
اگر عمل او مطابق كتاب و سنت شد ، كار خود را دنبال كند و به استقبال و استدبار مردم اهميت
ندهد و اگر فعالیت تبلیغی وسخنرانی های خودرا بر خلاف اين دو يافت ، از نيمه راه برگردد و
همت و تلاش خود را بر اين دو اساس ، استوار کند .

درست است كه پشتوانه مردمي برای خطیب اسلامی ، نوعي موفقيت است و خطیب نبايد اين
پشتوانه را از دست بدهد و باصطلاح ، استقبال مردم را ناديده بگیرد اما ، آنچه مهم است اين است
كه به آن اكتفاء نکند و آن را اساس كار قرار ندهد .
اساس كار خطیب عارف اسلامی را رضاي خدا و تحسين او تشكيل مي دهد و اگر ، تحسين مردم هم
بر آن افزوده شد، چه بهتر .

امام باقر (ع) به يكي از شاگردان برجسته خود كه در معارف و اخلاق در محضر امام زانو زده است
چنين مي‌فرمايد:

واعلم بانك لاتكون لنا وليا حتی لو اجتمع عليك اهل مصرك انك رجل سوء لم يحزنك ذلك
و لو قالوا انك رجل صالح لم يسرك ذلك ولكن أعرض نفسك علی ما في كتاب الله فان كنت
سالكا لسبيله، زاهدا في تزهيده، راغبا في ترغيبه، خائفا من تخويفه، فاثبت و ابشر ، فانه لايضرك
ما قيل فيك، و ان كنت مبائنا للقرآن فماذا الذي يغرك من نفسك؟
(بحار الانوار ، ج78 ، ص 162 ، بخش مواعظ امام باقر عليه السلام).

حاصل سخن امام اين است كه:
تو در شرائطی با ما پيوند ولائي داري كه اگر مردم شهري كه
در آن زندگي مي كني ، تو را مرد بدي خواندند ، نظر و سخن آن ها ، تو را غمگين نسازد و اگر
از دید مردم ، مردی صالح و نيكوكار بودی ، خوشحال نشوی بلكه خودرا بر كتاب خدا عرضه كن .
اگر پوينده راه او بودي و از آنچه كه او تورا بازداشته ، خويشتن را از آن بازداشتي و فرمان او را
انجام دادي و از آنچه تورا ترسانده ، ترسيدي ، در اين صورت ، پابرجا باش و مطمئن باش آنچه
در حق تو بدگوئي مي شود ، به تو ضرر نمي‌زند و اما اگر برنامه زندگي تو، مخالف قرآن شد ،
در اين صورت ،چرا فريب نفس خويش را مي‌خوري ؟

 

آنگاه امام افراد با ايمان را به دو گروه تقسيم مي‌كند :

الف : گروهي كه در طول زندگي ، گردي بر دامن آن ها ننشسته و خدا را نافرماني نمي كنند ،
اینان ، همان طبقه شامخ از گروه مومنانند که شمار آنان نسبت به گروه دوم كمتر است .

ب : گروهي كه گام در مسير جهاد با نفس برداشته ، و بر نفس پيروز مي شوند ، و كجي هاي آن را
راست مي كنند و اگر هم روزي گردي بر دامن آنان نشست و در مسير خلاف قرار گرفتند ، فورا
به خود مي آيند و با استغفار ، رحمت خدا را جلب مي كنند ، آن ها مصداق گفتار خدا هستند كه مي‌فرمايد :

إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَواْ إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِّنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُواْ فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ
اعراف / 201
در حقيقت كسانى كه [از خدا] پروا دارند چون وسوسه‏اى از جانب شيطان بديشان رسد
[خدا را] به ياد آورند و بناگاه بينا شوند

سخن «امام باقر (ع)» خطاب به «جابر بن يزيد جعفي» بود كه افتخار شاگردي هر دو امام
( امام باقر و امام صادق عليهما السلام) را داشته و در سال 128 ه. ق. در گذشته است و بايد
گفت گوش روزگار چنين پندي را پس از گفتار خدا ، كمتر شنيده است ومی تواند پیام بزرگی نیز
به همه خطیبان اسلامی باشد که با خودشناسی ، خدای خودرا بشناسند و بدون رضایت و یا بیم و
هراس از واکنش های متفاوت بندگان نسبت به سخنان حق خود ، فقط به رضای خدا بیندیشند .

عبدالواحد آمدی در کتاب غررالحکم ، جمله کوتاهی از امیر المومنین علیه السلام نقل می کند
که امام ، خودشناسي را مقدمه اخلاص معرفي مي‌كند و مي‌فرمايد:

«الكيس من عرف نفسه و أخلص اعماله»
زیرک ، کسی است که خودرا بشناسد و اعمال خودرا خالص کند .

زيرا در شناخت خود ، به وابستگي خويش پي مي برد ، سرچشمه وجود را به دست مي آورد ،
با هدف آفرينش آشنا مي شود و خود را مانند حبابي برروی آب و يا پر كاهي سوار بر دريا ،
مشاهده مي‌كند. چنین بنده زیرکی ، چاره‌اي جز اين ندارد كه به ذيل آيات الهي چنگ بزند و
همه كارها را به خاطر او انجام دهد و انگيزه اي جز كسب رضاي الهي نداشته باشد و
خطیب اسلامی زیرک ، باید اینگونه باشد .