تمرین های ضروری برای سخنرانی و گویندگی : 6 - تمرین کشف و پرورش ذوق و استعدادهای نهفته ( 6)
تمرین های ضروری برای سخنرانی و گویندگی
۶ - تمرین کشف و پرورش ذوق و استعدادهای نهفته ( ۶)
تعریف فلسفی ذوق از دیدگاه استاد دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی
" گفتگو "
همانطور كه استحضار داريد بحث ما به مطالب زيبايي در رابطه با مرگ و حيات رسيد مخصوصاً زيباييهاي بحث ما از آنجا شروع شد كه آن را گره زديم با انديشههاي والاي حكيم عمرخيام.
استاد همانطور كه استحضار داريد بحث به اينجا رسيد در جلسه پيش كه حكيم عمرخيام موت و حيات را يك نردبان تكاملي انسان ميداند و براي آنكه انسان خوب از اين فضا استفاده بكند بايد كاملاً آن فرآيند ديالكتيك توحيدي كه شما تعبير كرديد بشناسد ، آن غايتانگاري را كاملاً لحاظ بكند در واقع آن چيزي كه جوهر اين حركت در اين فرآيند تكاملي هست ذوق هست نكته اين است كه اين ذوق را ما از ناحيه معشوق يعني خداوند دريافت ميكنيم و براي اينكه بهتر اين ذوق را دريافت كنيم بايد از مرز ذهن عبور كنيم به مناجات انديشه برسيم و آن حيرتي كه ما در عرفان يكي از مقامات ميدانيم ايشان اين را مناجات انديشه ميداند ميگويد اين فضا انسان را قادر ميكند كه پيام ارجعي را بشوند يا به تعبير حكيم سبزواري كه همه ما در ميدان فراخواني خداوند هستيم ، يعني خداوند به ما ميگويد بياييد. ارجعي الي ربك، تا اينجا بحث به اينجا رسيد حالا يك مقدار اينجا مفهوم معاد براي ما روشن ميشود يعني درواقع معاد ضرورت اين فرآيند تكاملي هست يا نيست ، يعني انسان قهراً به اينجا منجر ميشود يا نه؟
دكتر ابراهيمي ديناني:
در طرح سوالي كه فرموديد دو سه نكته است كه اجازه بدهيد اول اينها را باز كنيم بعد بشود دربارهاش صحبت كرد. يكي اينكه از ذوق فرموديد كه انسان با ذوق بايد بعضي از مسائل را درك بكند و بعد فرموديد كه ذوق فراي ذهن است و بعد فرموديد كه با انديشه مناجات اينها شايد در ظاهر ناسازگار باشد ، انديشه ذهن است و تا شما از انديشه صحبت كرديد مسئله ذهن مطرح ميشود آن وقت اگر رابطه انديشه را با ذهن فهميديد بعد كمكم ميفهميم معني ذوق يعني چه؟ اين ذوقي كه گفته ميشود در آثار عرفا زياد به كار رفته حتي حكماي متألّه يا اصلا ذوق كه معناي لغوياش چشيدن است ، آدم چي را ميچشد؟ خوب مسئله بسيار عميقي را شما مطرح كرديد كه ما بايد يك قدري درنگ كنيم و محل حاجت هم هست چون اين كلمات به طور مكرر در زبان مردم جاري است همه مردم از ذوق صحبت ميكنند ولي بپرسيد ذوق چيست شايد خيلي نتوانند توضيح بدهد و شايد بگويد من نميخواهم توضيح بدهم من ذوق را دارم و نميخواهم توضيح بدهم ، غالباً هم اينطوري ميگويند ، ولي من فكر ميكنم نيازمند توضيح است ، انديشه در هرحال آن كه متبادر به ذهن است از معني انديشه با ذهن سروكار دارد منتها صحنه ذهن يا عالم انديشه كه به ذهن انساني مربوط است ، عالم انديشه يك عالم خيلي پهناوري است وسعت عالم انديشه خيلي بيكران است منتها اين عالم انديشه مراتب دارد و جلوهها دارد ، اصلاً انديشه از كجا شروع ميشود؟ از حس شروع ميشود به خيال و وهم و عقل ميرسد ، حالا تا عقل را ميتوانيم بشماريم، حس و خيال و وهم و عقل، كه اينها هركدام تعريفي دارد خيلي جايش اينجا نيست كه وارد تعريف بشوم، عالم خيال درك صور است. يعني شكل دارد آنكه در مدرك شما واقع ميشود صورت دارد ، اگرچه مواجه شما لازم نيست ، شما همانطور در رختخواب كه خوابيديد در تاريكي هم هستيد ميتوانيد تخيل كنيد ، اشكال و صور گوناگون را ميتوانيد خيال كنيد و اين عالم خيلي وسيع است ، در حس مواجه شرط هست ، در خيال مواجه شرط نيست ، اما عالم ، عالم صور است ، عالم وهم كه ما فكر ميكنيم عالم وحي يعني عالم غلط كه اين درست نيست ، عالم وهم خودش يك عالم است ، آن عالم صور نيست ، عالم معاني است ، فرق بين وهم و خيال اين است ، خيال درك صورتهاست ، يعني آنچه كه شكل دارد ، طول و عرض دارد اين خيال است ، آنچه كه شكل ندارد از جنس معني است اين وهم است اما در صورتي كه جزئي باشد ، وهم درك معاني جزئي است ، مثلا فرض كنيد دشمني فلان شخص يا محبت فلان شخص، شما فلان شخص را محبتش را در دل داريد اين محبت شكل كه ندارد، حالا ممكن است به صورت مجاز به صورت تبديل كنيد اما خود محبت شكل ندارد ، دشمني هم شكل ندارد اما شما محبت و عداوت را درك ميكنيد منتها يك وقت كلي درك ميكنيد كل معني عداوت يا معناي كلي عداوت آن عقل است يك وقت ميگويد محبت اين شخص، اين وهم است ، اين اصطلاحاتي كه ميگويم اصطلاحات حكماست وگرنه مردم وقتي كه ميگويند دچار وهم شده يعني چيز غلط، پس حس روبرو شدن است با يك شيء مرئي و ملموس ، مواجه مادي است ، خيال درك صور و اشكال بدون مواجهه وهم درك معاني است اما جزئي و عقل درك معناي كلي است ، تمام مدركات ما كه عالم انديشه ما را تشكيل ميدهد در اين چهار صورت خلاصه ميشود يا محسوسات است ، يا متخيلات است ، يا وهميات است به اين معني كه من عرض كردم يعني معاني جزئيات و يا معقولات است كه عالم مرسلات به آن ميگويند يعني كلي است يعني وقتي كه ميگويي انسان ديگر شرقي و غربي و زن و مرد ندارد ، از ازل تا ابد هر فردي كه بيايد به هر شكلي كه بيايد در معني انسان كلي جا دارد و شما انسان كلي را درك كرديد هيچ شكلي ندارد ، اين معني كلي است. اين صحنه عالم انديشه است.
مجري:
پس اينكه جناب مولوي ميگويد بيحس و بيگوش و بيفكرت شوي/ تا پيام ارجعي را بشنوي چيست؟
دكتر ابراهيمي ديناني:
به اين ميرسيم اين مسئله بسيار حساس است و مهم است سرنوشتساز است اين مسئله كه ما طرح كرديم كه عرفا و حتي بعضي حكماي متاله از عالم ماوراء عقل سخن ميگويند كه طوري وراي طور عقل يعني بالاتر از عقل ، حالا سخن است كه اين بالاتر از عقل كجاست ، بالاتر از عقل حس و خيال و وهم نيست چون عقل خودش از همه اينها بالاتر است ، حالا بالاتر از عقل كجاست؟ بالاتر از عقل همانجاست كه دربارهاش چيزي نميتوانيم بگوييم، تعريف ماهوي از آن نداريم ، جنس و فصل ندارد، شكل و مقدار ندارد، هندسه نيست كه اندازهاش بگيريم، قابل گزارش نيست اما شما ميدانيد كه وراي عقل عالمي هست ، يك چيزي هست حالا كلمه عالم را هم رويش نگذاريم، حالا همين درك ماوراء عالم عقل من از شما ميخواهم بپرسم چه كسي ميگويد كه ماوراء عالم عقل عالمي هست؟ خود عقل. اگر عقل نباشد حكم ماوراء عقل نيست ، اين را عقل ميگويد اين حكم حكم عقلي است ، البته ممكن است كساني بگويند از ماوراء ديگر چيزي نيست اما ما نميدانيم ماوراء حكم ميتوانيم بكنيم حكم فقط اين است كه چيزي هست اما آن چيست؟ چه تعريفي دارد؟ چه جنسي؟چه شكلي؟ ديگر قابل اندازهگيري نيست، و آنجاست كه فقط بايد اعتراف كنيم كه هست تمام حرفهايي كه عرفا و حكما گفتند يعني عقل به ماوراء خود حكم ميكند كه چيزي هست اما اين حكم به ماوراء حكم يك معني ديگري دارد كه اين خيلي دقيق است درواقع عقل ميگويد من ديگر حدم تا اينجاست اينجا همانجايي است كه عقل به حد خودش پي ميبرد و تنها موجودي است كه حد خودش را ميشناسد و شايد اگر عقل نبود هيچ موجودي حد خودش را نميشناخت و شايد اولين سخن تواضعگونهاي است كه يك موجودي گفته، شايد اگر عقل نبود تواضع در عالم معني نداشت من اصلا تواضع را مولود عقل ميدانم عجيب اين است كه بسياري از مردم عقل را متكبر ميدانند اين ناداني است ، عقل متكبر نيست، عقل نادان نيست ، تكبر علامت ناداني است ، عقل با تلاش خود ميرسد به مرحلهاي كه ديگر ميگويد ماوراء من ، من چگونه تصور كنم، چگونه ادراك كنم ، درميماند يعني به عجز خود اعتراف ميكند و اين همان چيزي است كه حتي انبياء آنجا كه حضرت ختمي مرتبت (ص) در مقام مناجات با پروردگار خودش ميگويد ماعرفناكَ حقَّ معرفتِكْ نتوانستم آنچنان كه شايسته است تو را بشناسم، اين معنايش اين است كه خدا مقام بالاتر است ، من ديگر نميتوانم به تصور دربياورم ، در شكل ديگر نميگنجد، ديگر قالب ندارد، چون عقل چيزي را درك ميكند كه ماهيت دارد، خيال چيزي را درك ميكند كه شكل دارد، وهم آن چيزي را درك ميكند كه يك معني حسي است ، حس آن چيزي را ميكند كه محسوس است يعني جسماني است ، اما ماوراء عقل كه اينها را ندارد ماهيت ندارد اساساً، هرآنچه كه مدرك به ادراك عقل نيست، ماهيت دارد ، حالا ما شايد در يك فرصتي وارد معني ماهيت بشويم كه بعضيها معني ماهيت را به درستي درك نكردند اصلا وقتي كه ميگوييم ماهيت كه جواب همان ماهو است وقتي كه چيزي را ميپرسيد آن چيست؟ ماهو؟ ما هو را اعلال كردند يعني تخفيفش دادند ماهيت از آن ساختند، ماهيت تخفيف شده ماهو است ، يعني آنجا كه سوال به ماهو ميكنيم، ما هو در زبان عربي يعني آن چيست؟ شما كي ميپرسيد آن چيست، وقتي كه اجمالاً يك چيز بدانيد ، تفصيلاً ندانيد آن كه ميگوييد ميپرسيد ماهو آن چيست؟ آن وقت يك پاسخي بايد به شما داده بشود، يا خودت به خودت پاسخ بدهيد كه آن چيز اين چيز است ، اين جنس و فصل و ذات و عرضش هست، حالا پس هرآنچه كه در دايره عقل ميگنجد ماهيت دارد اين است كه حكماي ما يك جلمه عميقي گفتندكه به نظر من از عميقترين جملههاي حكمي است كه در تاريخ فلسفه ضبط شده ميگويند كه الادراك للماهيات و بالماهيات، ادراك آدمي در اوج انديشه حتي اوج انديشه حكمي فلسفي هميشه به واسطه ماهيت است و ماهيت را درك ميكند، يعني عدل صيدش ، توري كه در درياي هستي مياندازد ماهيات را به چنگ مياندازد، يعني يك محدودههايي از هستي، ماهيت يعني هستي يك محدوده دارد، محدودههايي از هستي را به تور ادراكش ميآورد يعني صيدش را مياندازد در اين درياي بيكرانه هستي يك چيزهايي ادراك ميكند آنها ماهيات هستند ، حالا آن چيزي كه به درك من ميآيد ماهيت دارد يعني محدوده دارد اما آنجا كه محدوده نيست يعني ماهيت نيست من چگونه ادراك بكنم؟ اينجا اظهار عجز و ناتواني است ولي در عين حال درك عظمت است ، توجه كنيد اين نكته مهم است، من عظمت ماوراء عقل را درك ميكنم ، اندازهاش را نميدانم، ماهيتش را نميدانم با يك عظمتي روبرو ميشوم كه خيرهكننده است، يعني نه چشم سرم را خيره ميكند، چشم عقلم را خيره ميكند، خيره كردن چشم عقل يعني حيراني، اين حيرتي كه شما در جلسه قبل هم اشاره كرديد، حيرت آنجاست كه من با يك عظمتي روبرو ميشوم كه توانايي ندارم قالببندي كنم آن عظمت را و به اطرافش ، به جنس و فصلش ، به ذاتيات و عرضياتش و به محدودهاش احاطه پيدا كنم، فقط عظمت را درك ميكنم ، بدون اينكه اندازهاش را بدانم و بدانم چگونه آن را فرا ميگيرم اين درك عظمت موجب حيرت ميشود و گاهي حتي ترس، منتها ترس دوجور است ، ترس آدمي اينكه بعضيها ميترسند از خداوند يك وقت ترس خوف عافيت است، يعني من ميترسم به من ضرر بخورد، ميترسم من را بكشند، همه ميترسند ، حيوانات هم ترس دارد، اين ترس كمالي نيست ميترسد كه آسيبي به او برسد ، اين ترس چندان ارزشي ندارد و حتي ترس از جهنم ، خوب ترس دارد نميگويم بد است ، خوب است ، وقتي كه آدم بترسد خيلي كارها را نميكند اما يك ترس ديگري هست كه خيلي عظيمتر از اين ترس است و شايد ترس عافيت چندان ارزشي نداشته باشد، آن ترسي است كه از عظمت ناشي ميشود ، درك جلال است يعني آنچنان به جلالي روبرو هستند ، آنچنان با عظمتي روبرو ميشوند كه سهمناك است من به لرزه درميآيم ، اصلا يك رعشه و لرزه به اندام عقل من ميافتد نه بدن من ، اين ترس خيلي بالا است ، اگر انبيا و اوليا گاهي ميترسند اين ترس است اگر اميرالمومنين ميترسد اين ترس است ، ترس اولياي بزرگ خداوند از اين ترس عظمت است و به دنبالش حيراني است اينجا كه حضرت ختمي مرتبت در آن عبارتي كه ازشان خلق شده ميفرمايند: پروردگارا، حيرت بر حيرت من بيافزا ، يعني حيرت من را افزون كن اين چه حيرتي است اين غير از حيرت اين است كه من از اين راه بروم يا از آن راه بروم، اين حيرت چندان ارزشي ندارد، اين حيرت را همه ميتوانند پيدا كنند ، سر دوراه مانده حالا يا مشورت ميكند يا استخاره يك راهي ميرود اما حيرتي كه در مقابل عظمت لايتنهاي قرار گرفتيد اين حيرت عظمت است ، بزرگان در اين حيرت هستند و اين حيرت ، نكتهاي كه من ميخواهم نتيجه بگيرم، خود نتيجه عقل است ، يعني اگر عقل نباشد شخص غير عاقل نميتواند به اين حيرت برسد و نبايد اشخاص اين را وسيله و بهانه قرار بدهند كه با اين حيرت عقل را بكوبند و بگويند ما به مقام حيرت و ذوق رسيديم ديگر عقل به درد نميخورد اين كار غلطي است خود اين نتيجه پايان عقل است ، عقل وقتي كه به پايان خودش رسيد و قصور خودش را تشخيص دادكه اين تنها كار عقل است ، از خيال بپرسيد تو كجا ناتوان هستي ميگويد من ناتوان نيستم، ميگويم آقاي تخيل محدوده شما كجاست ميگويد من همه چيز را ميتوانم تخيل كنم. اصلا به ناتواني خودش واقف نيست. اما از عقل بپرسيد كه ناتواني تو كجاست ، عقل متواضعانه تشخيص ميدهدكه سيرش تاكجاست، همانطور كه عرض كردم ميگويد كه الادراك للماهيات و بالماهيات ، آنچه ماهوي است هرچه بزرگ باشد ملك باشد يا ملكوت من ميتوانم درك كنم ، ماهيات و ذاتيات و عرضيات آنها را ، ميگويد اينجا را ميتوانم اما يك جاهايي ميرسد كه ميگويد اينجا كار من نيست ، آقاي عقل غيرمتناهي چيست؟ ميگويد غيرمتناهي چيست اما نميتوانم تعريف از آن كنم. غيرمتناهي را ، غيرمحدود را چگونه تعريف كنم، ميگويد حد ندارد كه من بگويم، ميفهمد عظمت را اما قالب به آن نميتواند بدهد اينجا عجز عقل است ، ذوق از همينجا شروع ميشود ، من ذوق را اين ميدانم ذوق را من در مقابل عقل نميدانم اين اشتباه گذشتگان است كه فكر كنند ذوق ضد عقل است ، اين يك خرافهاي بيش نيست ، ذوق ضد عقل نيست ، ذوق عصاره عقلانيت است و آنجا است كه عقل ميگويد من نميدانم حالا ميچشم ، آن چشيدن هم همين است آن عظمت را عقل ميچشد اما تعريف نميدهد.
مجري:
حكيم سبزواري هم در دفاع از حكيم عمرخيام ، كُنه خردم در خور اثبات تو نيست انديشه من به جز مناجات تو نيست، اين كلمه خيلي آدم را جذب ميكند ايشان ميگويد مناجات همان مقام حيرت و دريافت ارجعي از سوي خداست ، اصلا اين كلمات را آدم از زبان فيلسوفان ميشنود خودش حيرت است .
دكتر ابراهيمي ديناني:
من همينجا اجازه بدهيد وقتي من ميگويم درك عظمت ميكنيم و اظهار عجز ميكند يعني مناجات ، مگر مناجات يعني چه؟ مناجات يعني درك عظمتي كه نميتوانم آن عظمت را در آغوش بگيرم ، من در اين مورد يك مقالهاي 35 سال پيش نوشتم اسمش هست نيايش فيلسوف، اين به صورت يك كتاب درآمده.
مجري:
استاد بحث به جاي زيبايي رسيد كه ما داريم از تجربيات عرفاني و آن رياضتهاي طولاني حكيم عمرخيام استفاده ميكنيم براي بيان بعضي از مفاهيم حكمي و عرفاني ، بحث همين بود كه ايشان ميفرمايد كه هيچكس به كنه خدا نميتواند واقف بشود ، كنه خردم در خور اثبات نيست انديشه من به جز مناجات تو نيست ، يعني آن چيزي كه باز به رقص ميآيد در محضر ربالعالمين دچار حيرت ميشود به ذوق ميآيد ، حركت ميكند، دريافت ميكند، همانطوري كه شما فرموديد عظمت كبريايي را ادراك ميكند باز همه چيز عقل است ، يعني بازيگر اين عرصه چيزي جز عقل نيست ، اين حرف بسيار زيبايي است اين بزرگوار هم دارد همين را نقل ميكند منتها ميخواهد آن قيد و بندي كه در حافظه كلام و فلسفه به دست و پاي عقل بستيم آزاد بكند مناجات اين روحيه را به انسان ميدهد ، لذا دوست دارم كه اين نكته را عرض بكنم از حكيم ملاصدرا ايشان با استفاده از همين كه انسان وقتي به ذوق ميآيد همان بحث چشيدن است كه هيچ مغايرتي با عقل ندارد ايشان ميفرمايد آن موجود شريفي كه خدا فرستاد و ميخواند همين عقل است ، بعد در ذيل آيه آن كسي كه مشتري جان و مال مومنين است و دائماً من را داد و ستد دعوت ميكند اين خداوند است ايشان ميگويد دريافت اينكه خدا فريادميزند بيا در بازار من ، با من داد و ستد كن همان ذوق است كه باز شنيدن كه اينجا خود سمع باز يكبار بحث كرديم همين نكته است كه بههرحال عقل در اين مقام در حيرت نميماند يعني يك نيرويي ميآيد دست او را ميگيرد او همان خداوند متعال است ما ميخواهيم همان نكته حافظ را تكرار بكنيم كه خداوند آن چيزي را كه در ازل به ما داده است همان را مطالبه ميكند، اين فرآيندي كه با موت و حيات تعبير ميشود شما تبيين كنيد كه چگونه به ساحت حيات منجر ميشود؟
دكتر ابراهيمي ديناني:
عرض كنم كه باز به دنبال عرايض قبلم آنجا كه عقل به ناتواني خود ميرسد كه البته اين درك هم كار خودش است هيچكس ديگر نميتواند به عقل بگويد تو ناتوان هستي، عقل ميرسد به جايي كه ميگويد من ديگر بيشتر از اين نميروم، اين را خود عقل درك ميكند ، يعني كس ديگر به عقل نميگويد تو ناتواني ، خيال به عقل نميتواند بگويد كه تو ناتواني، وهم و حس هم نميتواند بگويد، خودش ميرسد به جايي كه به عظمت لايتناهي ميرسد، وقتي كه عظمت لايتناهي است و محدوده ندارد صيد نميشود ، چون در واقع عقل صيد دارد ميكند ، صياد معلومات است ، يعني حقايق را صيد ميكند ، رصد ميكند حالا فرق نميكند يا رصد ميكند رصد كردن يعني اندازه ميگيرد و جايش را معين ميكند، رصد كردن هم اندازه گرفتن است هم جايش را معين كردن است ، فلان ستاره در كجاست، فلان كهكشان در كجاست ، جا را معين ميكند با رصد. صيد كردن در درياي هستي معلومات را ميگيرد يعني دريافت ميكند، كشف حقايق يعني دريافت، اما يك جايي ميرسد كه ديگر محدوده ندارد ، وقتي كه محدوده ندارد يعني ميفهمد كه اين ديگر به تور نميآيد ، يك دامي است كه تور نميتواند آن را بگيرد ، تور عقل ناتوان است از صيد كردن آن، اينجا دچار حيرت است و اين همان حيرت مطلوب است كه عرض كردم كه حديثش هم خواندم ، آن وقت چشيدن همينجاست ، خود همين عظمت را عقل ميچشد ، آن ديگر مفهوم نيست ، يعني همانجاست كه از مقام مفهوم به ماوراء مفهوم ميرسد و همانجاست كه طور وراء طور عقل ميرسد عرفا ميگويند طور وراء طور عقل و اين كلمه را از قرآن كريم گرفتند حالا اين اطوار را حكما اطوار عقل ميدانند ، عقل طوري وراء طوري است تا آنجايي كه ديگر ميبينند كه به حضور ميرسد ، به لايتناهي ميرسد، آنجا ديگر مقام عالم و معلوم يكي ميشود يك وحدتي حاكم است حالا اين مقام حيرت هم هست كه شايد ما بتوانيم كمكم بگوييم اگر خيام از حيرت گاهي دم ميزند ميخواهد به اين حيرت برسد و اما اين لقد خلقَ كُمْ اطوارا اجازه بدهيد استفاده ديگري هم از آيه بكنم كه مربوط به بحث شما هم ميشود اين هم عقل ما اطوار دارد ، اطوار عقل يعني حد ندارد شما ديگر نميتوانيد به يك جايي برسيد بگوييد ديگر بس است ، خوب اين تنبلي است ، تو به هركجا كه برسيد از اين بالاتر هست ، باز هم برو، هرچه ميتواني برو تا آنجايي كه به غيرمتناهي برسيد ، اما اين اطوار در ظاهر هم هست ، انسان هم در عقلش متحول است ، هم در زندگي اطوار دارد مگر ما در زندگي اطوار نداريم، اطوار يعني طوري وراي طور ، يعني همان تحولي كه شما در اول بحث مطرح كرديد، اطوار يعني تحولات، خوب ما هر لحظه در تحول هستيم ، و اين عالمي كه در آن زندگي ميكنيم در تحول است و خيام در اين تحول گرفتار است ، يعني تأمل دارد ميكند هم زندگي عالم هم عقلاني، اينها را صيد كرده شما وقتي كه در جلسه گذشته گفتيم از كتاب الكون و التكليف به رباعيات ميآيد از فلسفه مفهومي ، از قالب برهاني به زبان شعر سخن ميگويد كه زبان اصلي آدمي زبان شعر است ، حكما هم گفتند زبان اصلي آدم زبان شعر بوده ، يعني همان زبان فطرت كه شما فرموديد، زبان شعر همان زبان فطرت است كه وسيع و گسترده است ، يعني قالبها را ميشكند ، زبان فلسفه هرچه باشد قالب دارد ، زبان شعر قالبها را ميشكند، زماني كه ما در آن زندگي ميكنيم متطور است شما تمام رباعيات خيام را كه بررسي بكنيد از اول تا آخر اشعار خيام مسئله دم است ، دم را غنيمت شمر و سوء تفاهم از همينجا شروع شده ، بله خيام ميگويد به گذشته اعتنا نكن، آينده نيست، گذشته گذشته است ، آينده هنوز نيامده است، دم را غنيمت بدان. بسياري از مردم نادان از اين غنيمت دانستن دم فكر كردند كه خيام يك آدم لاابالي است كه تعهدي به چيزي ندارد ، نه به گذشته تعهد دارد نه به آينده، لاابالي است و ميگويد دم غنيمت است ، يعني فرصتطلب است كه ميگويد دم را غنيمت بدان ، به گذشته فكر نكن و مسئوليتي به گذشته و آينده نداشته باش، بطور كلي اين فكر غلط است و اين يك جفايي است كه به خيام شده. وقتي خيام ميگويد دم را غنيمت بدان يعني چه؟ ببينيد درك ماهيت زمان كه بسيار درك پيچيدهاي است كه يكي از معضلترين مسائل پيچيده عالم هستي درك ماهيت زمان است ما زمان را ظاهراً ميشناسيم ولي در باطن نميشناسيم، شايد هيچكس نميشناسد، به قول اوگوستين قديس معروف مسيحي كه كلام معروفي دارد گفته است من وقت را خوب ميشناسم ميدانم امروز چندشنبه است ، ساعت چند است اما به مجرد اينكه از من ميپرسند كه وقت چيست؟ من ديگر چيزي نميدانم، زمان را تقسيمبندي ساده كردند به سه قسمت گذشته، آينده، اكنون نيست ما منتظرش هستيم، گذشته هم كه نيست ، هرچند گذشتهها روزي اكنون بودند آيندهها هم نهاكنون هستند هنوز اكنون نشدند ، خيام ميگويد حالا اينكه من به گذشته بازگردم كه نميتوانم برگردم ، به آينده هم كه نميتوانم بپرم دمي را غنيمت است يعني چه؟ نه يعني فرصتطلبي، يعني از اين دم استفاده معنوي داشته باش و فرصت را غنيمت بدان براي معرفت ، اين دم غنيمت است يعني نه اينكه مسئول نباش خود همين غنيمت دانستن دم و فرصت را مغتنم شمردن كه من اين لحظه را به لحظه بعد موكول نكنم كاري كه اكنون به عهده من است كه انجام بدهم نگويم كه لحظه ديگر انجام ميدهم اين مسئوليت است يا غيرمسئوليت؟ عين مسئوليت است ، اينكه اكنون من بايد چه كنم؟ يادتان نرود اسم كتاب الكون و التكليف بود، زمان مظهر كون است ، زمان ظهور هستي است و تكليف مسئوليت هستي است در جلسات گذشته از بار هستي سخن گفتيم ، اين هستي كه به مرور زمان بر من ظاهر ميشود و من اكنون در اين لحظه هستم يك اكنوني دارم و گذشته اكنون در دست من نيست و آينده اكنون در دست من نيست ، اين اكنوني كه در دست من است آن كلمه كون و بعد تكليف ، تكليف مسئوليتي است كه من اكنون را به لحظه ديگر واگذار نكنم آن چه بايد بكنم انجام دهم و آنچه بايد بيانديشم ، بيانديشم و توجهي كه بايد داشته باشم داشته باشم اين عين مسئوليتپذيري و بيان مسئوليت حكيم عمرخيام است.
مجري:
استاد يك نكته ديگر هست كه اين بحث را ببنديم بحث تبديل را ميخواهم عرض بكنم كه در جلسه پيش هم مطرح شده منتها وارد بحثش نشديم، حكيم عمرخيام از اين فرآيند مرگ و حيات اصلاً دچار حيرت شدن به مناجات انديشه رسيدن و اين حالت انتظاري است كه خداوند ما را بطلبد ، اصلاً معاد چيزي جز پذيرش خدا نيست يعني ما را دريافت بكند ، منتها اين حالت را در انسان سالك هركسي كه درست اين مسير را طي كرده حالت وجد و شادماني است كه البته ما داريم ، خود سقراط راجعبه پرنده قو صحبت ميكند كه وقتي مرگش نزديك ميشود دچار شادماني ميشود و آواز ميخواند ، شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد ، فريبنده زاد و فريبا بميرد. اين بحث وجد و ذوق شد من به ذهنم آمد ، بعد سقراط ميگويد انسان بد است وقتي كه ميخواهد به ملاقات محبوبش برود ذوقش كمتر از يك پرندهاي به نام قو باشد يا فرض كنيد بترسد از آن مرگ اصلا بحث اين بود كه انسان از مرگ نترسد با مرگ آشتي بكند و همچين تعابيري هم در لسان جناب حكيم عمرخيام هست ، بحث دمي كه فرموديد خيلي زيبا است اين رباعي هنگام سپيده دم خروس سحري / داني كه چرا همي كند نوحهگري؛ يعني كه نمودند در آينه صبح / از عمر شبي گذشت و تو بيخبري. بنابراين اينكه عرفا ميگويند دم را غنيمت بدان نه اينكه فرصتطلبي كنند زمان را ميشناسند در وقت خودشان ، يك تعبيري سهراب سپهري دارد زندگي شنا كردن در حوض اكنون است، به نظر من لطايف و زيبايي حضور خيام در محضر ربالعالمين چقدر زيباست ايشان ميگويد اينجا يك جهش ميخواهد ، يك بيا از سوي خدا ميطلبد ، آيا مراد همين تبديل نيست؟
دكتر ابراهيمي ديناني:
دقيقاً همينطور است و اين تبديلات همينطور كه عرض كرديم چون غايتمند است به هدفي ميرود و هدف نهايي همان كلمه معادياست كه شما فرموديد منتها مسئله ما كه جزو اصول اعتقادات همه مسلمانان جهان و همه اديان آسماني است يك قدري بايد به نحو معقول تفسيرش كنيم، معلوم است كه معاد همان غايت قصوي است اگر انسان غايتمدار نبود و غايتانگار نبود و به غايت قصوي باور نداشت نميتوانست به معاد باور داشته باشد كساني كه به غايت قصوي و مقصد اعلاء باور ندارند يا منكر مبداء و معاد هستند يا حداكثر قايل به تناسخ هستند كه اين متاسفانه مسئله وحشتناكي است ، حتي بعضي از اديان غير رسمي و غير آسماني دچار اين فكر تناسخي هستند كه اين روزها هم خيلي اشخاص دچار اين تفكر هستند يعني يك چرخهاي كه انسان دچار تناسخ است بعد از اين عالم روحش به يك بدن ديگر تعلق ميگيرد ، دوباره آن فنا ميشود دوباره همينطور و يك چرخه بيهوده كه مخزني ندارد. اين فكر خيلي وحشتناك است ولي مسئله معاد بدينگونه حل ميشود كه عرفا حل كردند يعني حركت انسان را كه در اين عالم زندگي ميكند در دو قوس تصوير كردند يكي قوس نزول ، يكي قوس صعود يعني انسان از جايي آمده است ، از عدم نيامده همين مسئله مهم است برخلاف اينكه بعضي از متكلمين فكر كردند از عدم درميآيد اين اشتباه است ، اگر از عدم درميآيد بعد هم به عدم بايد برود، چون پايان سير انسان به جايي ميرسد كه از آغاز آمده است اصلا اين يك مطلب معقولي است ، پايان نهايي هر سيري ، البته اگر نهايي باشد اين وسط ممكن است يك پايانهاي مقطعي داشته باشيم ولي پايان نهايي كه به آن ميگويم غايتالقصوي كه ديگر وراي آن نيست بازگشت به آغاز است ، پرسيدند پايان پايانها كجاست ، در پاسخ گفته شد بازگشت به آغاز است ، اين يك اصل مهم معقول است كه ميشود توضيح داد، بنابراين انسان بايد ببيند از كجا آمده ، اگر مبدا خودش را بشناسد قطعاً معاد را ميشناد، معاد آنجايي است كه آغاز بوده ، از كجا آمده ؟ انا لله و انا اليه راجعون، من عرض نميكنم اين را از آيات قرآن ميگويم ما به كجا راجعين و بازگشت ميكنيم به آنجايي كه از آنجا آمديم، از كجا آمديم ؟ از جانب حق ، از محضر حق، اينكه ميگويم از حق آمديم نه اينكه جزء منفصل شده باشيم ، از محضر حق آمديم به محضر حق باز خواهيم گشت، معاد را اينگونه بايد تصوير كنيم وگرنه غير از اين دچار اشكالات خواهيم بود و خيام هم معادش همين معاد است ، آن چرخهاي كه ميگويد آن تحولي كه ميگويد آن تبدلي كه ميگويد دوباره بازگشت به اصل است.
مثل خردمندان فكر كنيد اما با مردم به زبان خودشان حرف بزنيد.