اصول فن خطابه ( دینی ) 10
اصول فن خطابه ( دینی ) 10

به شنوندگان و مخاطبان خود آنگونه منتقل کند که دلپذیر و اثرگذار باشد و به کارگیری این جلوه ها
و جاذبه های ویژه ، نیاز به هنر ؛ و هنر ، نیاز به ذوق دارد .
در تعریف ذوق گفته اند :
ذوق ، دریافتی درونی و ذهنی است که به وسیله آن ، مزیت اثری بر اثری دیگر ، ادراک می شود ؛ یا توان
درک یا خلق اثر ادبی یا هنری و توانائی لذت بردن از آن ها .....
( حسن انوری ، فرهنگ بزرگ سخن ، ج4 ، ص 3521 )
درروانشناسی ابداع ، هنوز پاسخ روشنی به این پرسش ها داده نشده است که :
چرا و چگونه ، یک انسان ، خلاق ، مبتکر و کارآفرین می شود و انسان دیگر ، نه ؟
چه عامل و جریانی ، اندیشه یکی را توانا و فکر یکی را ، ناتوان می کند ؟
چرا یکی فصیح و بلیغ سخن می گوید یا بدیهه سرای و حاضر جواب است و یکی دیگر ، نه
ژن ها ؟ ، تربیت خانوادگی ؟ و یا بنا به نظر مارکسیست ها ، محیط و دوره تاریخی ؟
پاسخ هرچه باشد ، این اصل را نمی توان نادیده گرفت که برخی ویژگی ها مانند زبان فصیح ،
صدای آهنگین و گرم وزیبا ، طبع شعر ، نبوغ فکری ، حافظه سرشار و مزایای دیگری مانند این ها ،
از ودیعه های الهی و از ذخیره های فطری در وجود کسانی است که با این ویژگی ها از مادرزاده شده اند .
ذوق و استعداد خاص نیز ، خداداد و از نعمت های بزرگ الهی است . کسانی که ذوق و استعداد با سرشتشان
آمیخته است ، از دوران کودکی ، شایستگی ها و توانمندی های خاص آن ها ، آگاهانه یا ناآگاه ، بروز می کند
و در فصل نوجوانی و دوره جوانی ، مراتب امتیاز و برتری خود بر دیگران را آشکار می کنند .
" ذوق و استعداد خداداد " ، چیزی جز " میل " نیست که اگر دردلی افتد ، کارساز است و به این نکته هم
باید توجه داشت که هرکسی ، ذوق و استعدادی برای انجام کار یا کارهائی خاص دارد و همه انواع هنر ،
دراختیار همه آدم ها قرار ندارد چرا که به فرموده امام صادق علیه السلام :
مردم مانند معادن طلا و نقره با يكديگر مختلف و متفاوتند
الناس معادن كمعادن الذهب والفضة ....
( روضه کافی ، ص 177 )
فن خطابه ، از علوم وفنونی نیست که بتوان " استعداد خاص " را در آن انکارکرد یا بی اهمیت نشان داد
چرا که این فن ، هم یک " علم " و هم یک " هنر " است و چنین انکاری ، برای فن خطابه ، آسان نیست
و مانند همه هنرهای عالم ، وابسته به " استعداد ویژه " و " ذوق خداداد " است .
کسی که برای ایراد خطابه و " بیان هنری " ساخته نشده است ، پس از سال ها تلاش به جائی می رسد که
مستعد ایراد " خطابه ای فنی " ، در چند ماه اول تمرین خطابه ، به آن دست می یابد گرچه ، زمان آگاهی
و علم و تجربه و مخاطب شناسی و محیط شناسی نیز از لوازم کاربردی فن خطابه است .
تلاش و ممارست و تکرار ، جایگزین ذوق و استعداد نمی شود همانگونه که دومی نیز اولی را بی اثر نمی سازد .
ذوق خداداد ، فضل الهی و پدیده شگفتی است که حتی وجود و اثرش در کودک و نوجوان ، اورا شجاع و بیان
و زبانش را فصیح و گویا می کند و فقدانش در شخصی بزرگ ، اورا در وقت " بیان " ، ترسان ولرزان و زبانش
را ناتوان می سازد .
زمانی که عمربن عبدالعزیز به خلافت رسید ، هیئت هائی از اطراف کشور ، یه منظور عرض تبریک و تهنیت ،
به حضور وی آمدند . ازآن جمله ، هیئتی بود از حجاز . درآن هیئت ، نوجوان بالغی بود که در مجلس خلیفه
به پا خاست تا سخن بگوید . خلیفه گفت : آن کسی که سنش از تو بیشتر است ، حرف بزند چون او به سخن
گفتن شایسته تر است . نوجوان گفت : ای خلیفه مسلمین ! اگر میزان شایستگی ، سن بیشتر باشد ، در مجلس
شما کسانی هستند که برای خلافت ، شایسته ترند !
عمربن عبدالعزیز ، از سخن طفل به شگفت آمد اورا تأیید کرد و اجازه داد سخن بگوید . کودک گفت :
از شهر دوری به اینجا آمده ایم . آمدن ما ، نه برای طمع است ، نه به علت ترس . طمع نداریم برای آن که
از عدل تو برخورداریم و در منازل خویش با اطمینان زندگی می کنیم . ترس نداریم ، زیرا خویشتن را با عدل تو ،
از جور درامان می دانیم . آمدن ما در این جا ، فقط برای شکرگزاری و قدردانی است .
عمربن عبدالعزیز گفت : ای پسر ! مرا موعظه کن .
نوجوان گفت : ای امیر ، گروهی بر اثر حلم خداوند مغرور شدند وگروهی ، به مدح و تمجید مردم . تو از
کسانی مباش که حلم الهی با تحسین مردم از آن ها ، موجب غرورشان گردیده و دچار لغزش شده اند !
عمربن عبدالعزیز در چهره نوجوان دقت کرد و اورا دوازده ساله یافت .
دو جمله ای که نو جوان ، در مقابل سخن عمربن عبدالعزیز بالبداهه و بدون فکر قبلی به زبان آورد ،
نشانه ذوق و استعداد خداداد و قابل توجه است .
اول عمر گفت آن که سنش از تو بیشتر است سخن بگوید زیرا او به سخن گفتن شایسته تراست .
نوجوان گفت اگر میزان شایستگی ، سن بیشتر است ، در مجلس شما کسانی هستند که برای خلافت شایسته ترند .
دوم ، عمر از نو جوان خواست اورا موعظه کند . او بالبداهه موعظه اش کرد .
این کلام نافذ و بیان محکم و توام با فصاحت حیرت آور، در سنین کودکی ، چیزی جز ذوق و استعداد فطری نیست .
المستطرف / ج 1 / ص 46
ماجرای امیرالمومنین علی علیه السلام و پسر خواهر آن حضرت ، نمونه ای مخالف ماجرای
نقل شده است :
روزی علی علیه السلام ، به جعدة بن هبیره مخزومی فرمود برای مردم سخن بگوید . او منبررفت
ولی درتنگنای قرارگرفت و ترسان شد و نتوانست سخن بگوید . ناگزیر ، جایگاه سخن را ترک گفت .
آنگاه ، امام علیه السلام برخاست و درعرشه منبر مستقر شد . خطبه مفصلی ایراد کرد که مرحوم
سید رضی ، رضوان الله علیه ، بخشی از آن را که این فصل است ، نقل کرده است .
علی علیه السلام ، به مناسبت حالت رعبی که به جعده دست داد ، فرموده است :
" موقعی که آدمی به علت عجز و ناتوانی ، از گفتن باز می ماند ، زبان نمی تواند به نطق ، کمک کند . "
( شرح نهج البلاغه ابن میثم ، ج4 ، ص 113 )
مناسب این بحث ، این جمله علی علیه السلام نیز هست که : " زبان ، قطعه و عضوی است از انسان .
موقعی که آدمی به علت ناتوانی ، از گفتن باز می ماند ، زبان نمی تواند به سخن کمک کند و به جریانش
اندازد و زمانی که به عللی ، میدان گفتن برای انسان گشایش می یابد ، سخن به زبان مهلت نمی دهد و
از جریان باز نمی ایستد .
الا و ان اللسان بضعة من الانسان ، فلا يسعده القول اذا امتنع ، و لا يمهله النطق اذا اتسع .
نهج البلاغه ، حکمت 233 و نهج البلاغه ، خطبه 224
از این اصل هم نباید غافل بود که تمرین و تکرار ، کسی را که ذوق و استعداد سخنرانی ندارد ، اگر هرگز
به عالی ترین مرتبه قدرت ایراد خطابه نرساند ، اما خطابه اش را قابل شنیدن می کند . کسی که می خواهد
وارد عرصه سخنوری شود ، حتی اگر هیچ بهره ای از استعداد مادرزاد نداشته باشد ، با تلاش و کارورزی و
تمرین می تواند به مرحله ای برسد که خطابه هایش ، شنیدنی باشد چرا که رسیدن به این مرحله ، یکسره ،
وابسته به ذوق خداداد نیست . آنچه در گرو استعداد فطری است ، ایراد خطابه هائی است برجسته و شاهکار
که ازهزاران ، یکی قادر به ایراد آن نیست .
از دیدگاه ذوق و قریحه و استعداد ، خطباء را به سه گروه تقسیم می توان کرد :
دارای ذوق ، بی بهره ازذوق و متوسط .
آن ها که واجد ذوق هستند ، کم شمارنیستند . این گروه باید بکوشند که این نعمت بزرگ و فضل و عطیه
الهی را قدرشناسی کنند و معطل نگذارند و بدانند که آنچه دارند ، آنان را بی نیاز از آنچه بایدداشته باشند ،
نمی کند و همچنان ، نیاز به فراگیری تجربه ها و آموختن و مطالعه و تمرین دارند .
آن ها که فاقد و بی بهره از ذوق ایراد خطابه هستند ، باید بدانند که نداشتن استعداد ویژه در هنر خاصی ،
به معنای بی استعدادی درهمه هنرهای شناخته شده یا ناشناخته دیگر نیست و شایسته است سعی را وانگذارند که :
وَأَن لَّيْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَى
سوره 53 ، آیه 39
و :
أَنِّي لاَ أُضِيعُ عَمَلَ عَامِلٍ مِّنكُم مِّن ذَكَرٍ أَوْ أُنثَى
سوره 3 ، آیه 195
و
هیچ عملی را خداوند از هیچ مرد و زنی ، ضایع نمی کند .
آن ها که یکسره بی نصیب از ذوق خداداد و استعداد ویژه در ایراد خطابه نیستند اما
برخورداری آنان از این فضل و موهبت هم چندان نیست که به کوتاهی راهشان بینجامد
و بیشترین اهل خطابه ، در این قطارند ، این گروه ، راهی هموار پیش رو دارند و شایسته است
در تشحیذ ( پرورش ) ذوق خویش بکوشند چراکه ذوق پروری ، همچون سوهان ، تیغ ذوق را
تیزتر می کند .
برای پرورش و افزایش ذوق ، راههای بسیار وجوددارد که خطیب اسلامی می تواند به دور از هر
دغدغه ای و با ایمان به پیروزی ، ذوق و استعداد خودرا کشف و پرورش دهد .
یکی از این راهها و اولین گام ، انس با قران کریم و تأمل در ظاهروباطن آیات شریفه آن ، موضوعی
و حفظ کردن وآشنائی با نکته های دقیق و ظریفی است که خود می تواند کشف کند و یا با تفسیر
مفسران بزرگ ، آشنا شود .
مطالعه کتاب های نویسندگان پژوهشگر ، اندیشمند و قران شناس که بصورت موضوعی ، آیات قران
کریم را مورد پژوهش قرارداده و با علوم و مسائل روز و با نثری به زبان امروز ، مطابقه کرده اند ،
ذوق پروراست .
سیری در نهج البلاغه و آشنائی با اندیشه های نورانی و بلند علی علیه السلام و توجه به اخلاص ، تقوی ،
شجاعت ، قاطعیت در کلام و فصاحت و بلاغت آن حضرت ، هم چنین ، توجه به نکته های علمی و اخلاقی
در روایات و احادیث رسول گرانقدر اسلام (ص) و اهل بیت علیهم السلام ، بررسی مفاهیم بلند دعاهای
صحیفه سجادیه و ادعیه معصومین بزرگواردیگر ، مطالعه سیره نظری و عملی پیشوایان معصوم بصورت
تحلیلی و تأمل و دقت درنوع برخورد اولیاء بزرگوار اسلام با اشخاص و حوادث زندگی و تمرین و تلاش
برای بیان آن ها به شیوه و زبانی که مخاطبان از شنیدن خطابه ، دگرگون شوند ، در پرورش ذوق خطیب ،
موثراست .
راه دیگر پرورش ذوق ، دیدار پیوسته و از نزدیک آفرینش های هنری دیگران خواه این هنرها ، دیداری ،
شنیداری یا نوشتاری باشند . مطالعه آثار برگزیده و هنرمندانه ، ذوق افزاست .
تماشا ، استعداد را شکوفا می کند . چه آسمان شب تماشا شود یا کوهها و رودها و جنگل ها و دشت های
زمین درروز . نگاه متفاوت به اشیاء و پدیده های طبیعی یا انسانی ، شروع منظریابی است و هنر ،
یعنی یافتن دیدگاه های نو برای دیدارهای تازه .
وقتی در پدیده های هنری دیگران خیره می شویم ، همه دریچه های روح خودرا گشوده ایم تا ببارد برما
آنچه برآفرینندگان با ذوق باریده است .
شنیدن خطابه های سخنوران بزرگ ، خواندن شعر ، دیدن فیلم زیبا و مرور مکرر بر متن های جاندار ، چنان
روحی در اندیشه و بیان انسان می دمد که برای هرگونه آفرینش هنری ، صدچندان آمادگی می یابد .
راه دیگر پرورش ذوق ، مطالعه همیشگی و پیوسته شعر است که به خطیب ، نکته ها می آموزد
ان من الشعر لحکمه، و ان من البیان لسحرا و می تواند کم ترین هدایای شعر به سخنوران ،
" واژه " باشد .
ساختارهای نو و متفاوت برای جمله سازی و تزریق ذوق و قریحه به خواننده ، از مزایای مطالعه شعر است .
همه این مواهب و امدادها ، ناخودآگاه است یعنی هنگام شنیدن یا مطالعه شعر ، مجموعه ای از فعل و انفعالات
روحی و زبانی در ضمیر ما رخ می دهد که خود از آن بی خبریم .
غیر از سودبخشی های معنوی و معنائی که شعرناب دارد ، فواید صوری و لفظی مطالعه شعر فارسی ،
می تواند موارد زیر باشد :
- آشنائی با اندیشه ها و نکته سنجی های گویندگان بزرگ فارسی .
- فراگیری عملی و کاربردی آرایه های سنتی و ابتکاری .
-اندوختن ابیات و عبارات شعری ناب که گاه به مناسبت ، در خطابه ها می توان به آن ها استناد و از آن ها
استفاده کرد .
- فراگیری کاربرد فنی و درست کلمات در موقعیت های متفاوت .
- دیدار با چالاک ترین زبان های نوشتاری و گفتاری که به حتم چالاکی زبان خواننده را در پی دارد .
- آشنائی با ترکیب های جدید ، مضمون های نوو تعابیر ادبی وآموختن آن ها .
- لذت جوئی روحی که زمینه را برای تولید آفرینش های هنری در بیان ، هموار می کند .
-جذب حلاوت های زبانی و ملاحت های لفظی .
- ملاقات نزدیک و صمیمی با صنایع لفظی و معنوی زبان فارسی .
- کشف نسبت های جدید و پیچیده میان کلمات .
- آشنائی با ساختارهای متفاوت و متنوع جمله سازی .
- غنای واژگانی
و سر انجام ، ذوق بخشی .
به این نکته هم باید توجه داشت که شعر بسیاری از شاعران فرهیخته و حکیم ایران گذشته و شاعران
متعهد متأخر و معاصر ، درآمیخته با مفاهیم بلند آیات شریفه قران کریم و ترجمه ای است از احادیث
شریف اهل بیت علیهم السلام که افزون بر پرورش ذوق و باروری استعداد ، غنای علمی خطیب را نیز
در پی خواهدداشت .
نکته دیگر این که اگر خطیب بخواهد فرزند زمان خویش باشد ، اقتضاء می کند با تحولات زبانی و معنائی
در شعر و ادبیات معاصر آشنا باشد و خودرا در محیط های سنتی که کم تر به شعر نو و نو پردازان توجه
می شود ، محصور نکند .
" شعر فارسی " نباید خطیب را فقط به یاد مولوی و سعدی بیندازد که آنان عقبه شعر و ادبیات فارسی
هستند نه جبهه آن . شاعران نو پرداز معاصر ، نمایندگان سلیقه و زبان نسل های خود هستند و با مطالعه
آثار آنان ، آشنائی های عمیق تری با زبان ، عواطف ، خواسته ها و گفتمان نسل جدید ، حاصل می شود .
سخنوران و گویندگانی که مطالعات ادبی خودرا در انحصار مثنوی خوانی یا حافظ گرائی دارند ، هرگز نمی توانند
فاصله زبانی و ادراکی خودرا با نسل جدید بپوشانند .
اگرچه ، بسیاری از نوسرایان و نو گویان ، در گروههای متفاوت فکری و اندیشگی قرار دارند ، اما مرور آثار ایشان ،
بسیار ضروری است .
هر خطیبی می تواند به هر سبک و سیاقی که می پسندد سخن بگوید اما آن ها که ایراد خطابه بر اساس معیاررا
برگزیده اند و خواهان جدائی از استانداردهای زبان روزگار خود نیستند ، چاره ای جز مطالعه ادبیات معاصر در کنار
ادبیات گذشته را برای پرورش ذوق و شکوفائی خود ندارند .
برای مطالعه بیشتر
احادیثی مناسب موضوعات بحث قبل
v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : النّاسُ كالشَّجَرِ ؛ شَرابُهُ واحِدٌ وثَمَرُهُ مُختَلِفٌ .
امام على عليه السلام : مردم مانند درختان هستند كه همگى از يك آب آبيارى
مىشوند اما ميوههايشان گوناگون است .
v الإمامُ الصّادقُ عليه السلام - لرجُلٍ قالَ لَهُ : أتَرى هذا الخَلقَ كُلُّهُ مِن النّاسِ ؟- :
اِلقَ مِنهُمُ التّارِكَ للسِّواكِ ، والمُتَرَبِّعَ في مَوضِعِ الضِّيقِ ، والدّاخِلَ فيما لايَعنيهِ ،
والمُماريَ فيما لاعِلمَ لَهُ ، والمُتَمَرِّضَ مِن غَيرِ عِلَّةٍ ، والمُتَشَعِّثَ مِن غَيرِ مُصيبَةٍ ،
والُمخالِفَ على أصحابِهِ في الحَقِّ وقَدِ اتَّفَقوا علَيهِ ، والمُفتَخِرَ يَفتَخِرُ بآبائهِ وهُو
خِلْوٌ مِن صالِحِ أعمالِهِم ، فهُو بمَنزِلَةِ الخَلَنجِ يُقشَرُ لِحاءً عَن لِحاءٍ حتّى يُوصَلَ إلى
جَوهَريَّتِهِ ، وهُو كما قالَ اللَّهُعزّ و عجل : «إنْ هُمْ إلّا كالأنْعامِ بَلْ هُمْ أضَلُّ سَبيلاً» .
امام صادق عليه السلام - به مردى كه عرض كرد : آيا اين خلايق همه در شمار مردمند - :
از شمار آنان بيفكن كسى را كه مسواك نمىزند ، كسى كه در جاى تنگ چهار زانو مىنشيند ،
كسى كه به چيزهاى بىربط و بيهوده مىپردازد ، كسى كه در موضوعاتى كه نمىداند بحث
و مجادله مىكند ، كسىكه بىجهت خود را در بستر بيمارى مىاندازد ، كسى كه بدون
مصيبتى سر و وضعش ژوليده و پريشان باشد ، كسى كه با ياران خود درباره حقيقتى كه
همه آنها بر آن همداستانند مخالفت كند ، كسى كه به مفاخر پدران خود ببالد امّا از كارهاى
نيك و شايسته آنان بىبهره باشد ، چنين كسى به گياه خَلنگ مىماند كه پوستههاى آن لايه لايه
برداشته شود تا به مغزش برسد و نيز چنان است كه خداوند عزّ و جل فرموده است :
«اينان نيستند مگر مانند چارپايان و بلكه آنان گمراهترند»*** 1 اعراف ، آيه 179 . *** .
کتاب منتخب میزان الحکمه ، بخش 55
v لقمانُ عليه السلام - لابنِهِ وهُو يَعِظُهُ - : يا بُنيَّ ، جالِسِ العُلَماءَ ، وزاحِمْهُم برُكبَتَيكَ ؛ فإنّ اللَّه
َعزّ و عجل يُحيي القُلوبَ بِنُورِ الحِكمَةِ كما يُحيي الأرضَ بِوابِلِ السَّماءِ .
لقمان عليه السلام - در اندرز به فرزندش - : فرزندم ! با دانشمندان بنشين و زانو به زانوى
آنان بزن ؛ زيرا خداوند عزّ و جل ، همچنان كه زمين را با بارش آسمان حيات مىبخشد ، دلها را با
نور حكمت زنده مىكند .
v رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله : إنَّ اللَّهَعزّ و عجل يقولُ :تَذاكُرُ العِلمِ بينَ عِبادي مِمّا تَحيا
عليهِ القُلوبُ المَيِّتةُ إذا هُمُ انتَهَوا فيهِ إلى أمري .
پيامبرخدا صلى الله عليه وآله: خداوند عزّ و جل مىفرمايد : گفتگوى علمى ميان بندگان من از
چيزهايى است كه دلهاى مرده با آن زنده مىشود ، به شرط آن كه آنها در اين گفتگو ،
به امر (اصول يا فروع دين) من برسند .
کتاب منتخب میزان الحکمه ، بخش 46
v رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله - لَمّا سُئلَ عنِ الشُّعَراءِ - : إنّ المُؤمِنَ مُجاهِدٌ بِسَيفِهِ
ولِسانِهِ ، والذي نَفسي بيدِهِ لَكأنّما يَنضِحُونَهم بِالنَّبلِ .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله - در پاسخ به سؤال از شاعران - : همانا مؤمن با شمشير
و زبان خود جهاد مىكند ؛ سوگند به آن كه جانم در دست اوست ، سخنان شاعران (مؤمن)
چون تيرى است كه به دشمن مىزنند .
v عنه صلى الله عليه وآله - لحَسّانَ بنِ ثابتٍ - : اُهجُ المُشركينَ ؛ فإنّ جَبرئيلَ مَعَكَ .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله - خطاب به حسّان بن ثابت - : مشركان را هجو كن كه جبرئيل با توست .
v عنه صلى الله عليه وآله : إنّ مِنَ الشِّعرِ لَحِكَماً ، وإنّمِنَ البَيانِ لَسِحراً .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : برخى شعرها حكمتآميز است و برخى بيانها افسونگر .
کتاب منتخب میزان الحکمه ، بخش 27
«يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشَاءُ وَمَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً وَما يَذَّكَّرُ إِلّا أُولُوا الْأَلْبابِ» .
«به هركه خواهد حكمت عطا كند و به هركه حكمت عطا شود نيكى فراوان داده شده است
و جز خردمندان پند نپذيرند» .
v المسيحُ عليه السلام : إنّ الحِكمَةَ نُورُ كُلِّ قَلبٍ .
مسيح عليه السلام : همانا حكمت روشنايى هر دلى است .
v لُقمانُ عليه السلام - مِن وصيَّتِهِ لابنهِ - : يا بُنَيّ ، تَعلَّمِ الحِكمَةَ تَشْرُفْ ؛ فإنَّ الحِكمَةَ تَدُلُّ على الدِّينِ ،
وتُشَرِّفُ العَبْدَ على الحُرِّ ، وتَرفَعُ المِسكينَ على الغَنيِّ ، وتُقَدِّمُ الصَّغيرَ على الكَبيرِ .
لقمان عليه السلام - از سفارشهاى او به فرزندش - : فرزندم ! حكمت بياموز تا ارجمند شوى !
زيرا كه حكمت ، به دين رهنمون مىشود و بنده را بر آزاده شرافت مىبخشد و تهيدست را
از ثروتمند بالاتر برد و كوچك را از بزرگ پيش مىاندازد .
v رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله : كَلِمَةُ الحِكمَةِ يَسْمَعُها المؤمنُ خَيرٌ مِن عِبادَةِ سَنةٍ .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : سخن حكيمانه اى را كه مؤمن بشنود بهتر از عبادت يك سال است .
v عنه صلى الله عليه وآله : كادَ الحَكيمُ أنْ يَكونَ نَبيّاً .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : حكيم به پيامبرى نزديك است .
v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : الحِكمَةُ رَوضَةُ العُقَلاءِ ، ونُزْهَةُ النُّبَلاءِ .
امام على عليه السلام : حكمت گلزار خردمندان است و گردشگاه فرزانگان .
v عنه عليه السلام : الحِكمَةُ شَجَرةٌ تَنْبُتُ في القَلبِ ، وتُثْمِرُ على اللِّسانِ.
امام على عليه السلام : حكمت درختى است كه در دل مىرويد و بر زبان به بار مىنشيند .
v عنه عليه السلام : مَن عُرِفَ بالحِكمَةِ لَحَظَتْهُ العُيونُ بالوَقارِ والهَيبةِ .
امام على عليه السلام : هركس به حكمت شناخته شود ، چشمها با ديده وقار و شكوه به او بنگرند .
v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : مَن ثَبتَتْ لَهُ الحِكمَةُ عَرَفَ العِبرَةَ .
امام على عليه السلام : هر كه حكمت در دلش جاى گيرد ، عبرت شناس شود .
v الإمامُ الصّادقُ عليه السلام : كَثرةُ النَّظَرِ في الحِكمَةِ تَلْقَحُ العَقلَ .
امام صادق عليه السلام : انديشيدن زياد در حكمت خرد را بارور مىسازد .
v الإمامُ الكاظمُ عليه السلام : إنّ الزَّرعَ يَنْبُتُ في السَّهلِ ولا يَنْبُتُ في الصَّفا ، فكذلكَ الحِكمَةُ
تَعْمُرُ في قَلبِ المُتواضِعِ ، ولا تَعْمُرُ في قَلبِ المُتَكبِّرِ الجبّارِ ؛ لأنَّ اللَّهَ جَعلَ التَّواضُعَ آلةَ العَقلِ .
امام كاظم عليه السلام : همانا زراعت در زمين نرم مىرويد و بر روى سنگ نمىرويد .
حكمت نيز چنين است در دلهاى افتاده آبادان مىشود و در دل خودستاى گردن فراز
پرورش نمىيابد ؛ زيرا كه خداوند افتادگى را ابزار خِرد قرار داده است .
v الإمامُ الهاديُ عليه السلام : الحِكمَةُ لا تَنْجَعُ في الطِّباعِ الفاسِدَةِ.
امام هادى عليه السلام : حكمت در جانهاى فاسد مؤثر و مفيد نمىافتد .
v رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله : القَلبُ يَتَحمّلُ الحِكمَةَ عند خُلُوِّ البَطْنِ ، القَلبُ يَمُجُّ الحِكمَةَ
عند امْتِلاءِ البَطْنِ .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : آن گاه كه معده خالى باشد ، دل حكمت را مىپذيرد ؛ زمانى
كه معده پر باشد دل حكمت را بيرون مىافكند .
v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : لاتَجْتَمِعُ الشَّهوَةُ والحِكمَةُ .
امام على عليه السلام : شهوت و حكمت با هم جمع نمىشوند .
v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : اغْلِبِ الشّهْوَةَ تَكمُلْ لكَ الحِكمَةُ .
امام على عليه السلام : بر شهوت و خواهش نفس چيره شو ، حكمتت به كمال مىرسد .
v عنه عليه السلام : لا حِكمَةَ إلّا بعِصْمَةٍ .
امام على عليه السلام : حكمت جز با خويشتندارى از گناه به دست نمىآيد .
v الإمامُ الصّادقُ عليه السلام : مَن زَهِدَ في الدُّنيا أثْبَتَ اللَّهُ الحِكمَةَ في قَلبِهِ ، وأنْطَقَ بها لِسانَهُ .
امام صادق عليه السلام : هركه به دنيا پشت كند خداوند حكمت را در دلش استوار گرداند
و زبانش را به آن گويا سازد .
v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : أوّلُ الحِكمَةِ تَرْكُ اللَّذّاتِ ، وآخِرُها مَقْتُ الفانِياتِ .
امام على عليه السلام : نخستين گام حكمت وانهادن لذتهاست و آخرين گام آن دشمن داشتن
هر آنچه فانى مىشود .
v عنه عليه السلام : مِن الحِكمَةِ أنْ لا تُنازِعَ مَن فَوقَكَ ، ولا تَسْتَذِلَّ مَن دُونَكَ ، ولا تَتَعاطى ما ليسَ
في قُدْرَتِكَ ، ولا يُخالِفَ لِسانُكَ قَلبَكَ ، ولا قَولُكَ فِعلَكَ ، ولا تَتَكلّمَ فيما لا تَعلَمُ ، ولا تَتْرُكَ الأمرَ
عِندَ الإقْبالِ وتَطْلُبَهُ عِندَ الإدْبارِ .
امام على عليه السلام : از حكمت است كه با بالا دست خود نستيزى و فرو دست خود را خوار نشمارى
و به كارى كه در توان تو نيست نپردازى و زبانت با دلت و گفتارت با كردارت ناسازگار نباشد و
درباره آنچه نمىدانى سخن نگويى و كار را آن گاه كه به تو روى مىآورد رهايش نكنى و چون از
تو روى گرداند به دنبالش بروى .
کتاب منتخب میزان الحکمه ، بخش 15
«وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ الجِنِّ وَالإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لَا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِهَا
وَلَهُمْ آذَانٌ لا يَسْمَعُونَ بِهَا أُولئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ» .
«بسيارى از جنّ و انس را براى جهنّم بيافريديم. ايشان را دلهايى است كه بدان نمىفهمند
و چشمهايى است كه بدان نمىبينند و گوشهايى است كه بدان نمىشنوند. اينان همان چارپايانند
حتّى گمراهتر از آنهايند. اينان همان غافلانند».
vرسولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله : ليسَ الأعمى مَن يَعْمى بَصرُهُ ، إنَّما الأعمى مَن تَعْمى بَصيرتُهُ .
پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : كور آن نيست كه چشمش نابينا باشد ، بلكه كور (واقعى) آن
كسى است كه ديده بصيرتش كور باشد .
vالإمامُ عليٌّ عليه السلام : نَظَرُ البَصَرِ لا يُجْدي إذا عَمِيَتِ البَصيرةُ .
امام على عليه السلام : هرگاه ديده بصيرت كور باشد نگاه چشم سودى ندهد .
vعنه عليه السلام : فإنّما البَصيرُ مَن سمِعَ فتَفَكّرَ ، ونَظرَ فأبْصرَ ، وانْتَفعَ بالعِبَرِ ، ثُمّ سَلَكَ جَدَداً
واضِحاً يَتَجنّبُ فيهِ الصَّرْعَةَ في المَهاوِي .
امام على عليه السلام : با بصيرت كسى است كه بشنود و بينديشد ، نگاه كند و ببيند ، از عبرتها
بهره گيرد ، آن گاه راههاى روشنى را بپيمايد و بدين ترتيب از افتادن در پرتگاهها دورى كند .
vعنه عليه السلام : لَيستِ الرُّؤيةُ مَع الإبْصارِ ، فقد تَكذِبُ العُيونُ أهلَها ، ولا يَغُشُّ العقلُ مَنِ اسْتَنْصحَهُ .
امام على عليه السلام : ديدن با نگاه كردن نيست ؛ زيرا گاه چشمها به صاحبان خود دروغ مىگويند ،
امّا عقل كسى را كه از او خيرخواهى كند فريب نمىدهد .
vعنه عليه السلام : فَقْدُ البَصرِ أهْوَنُ مِنفِقْدانِ البَصيرةِ .
امام على عليه السلام : از دست دادن بينايى آسانتر است تا از دست دادن بينش .
کتاب منتخب میزان الحکمه ، بخش 7
v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : المرءُ بأصغَرَيْهِ : بقلبِهِ ولسانِهِ ، إنْ قاتَلَ قاتَلَ بجَنانٍ ، وإن نَطقَ نَطقَ ببَيانٍ .
امام على عليه السلام : (ارزش) انسان به دو عضو كوچك اوست : دل و زبان . چون بجنگد با دل جنگد
و چون زبان باز كند واضح و رسا بگويد.
کتاب منتخب میزان الحکمه ، بخش 6
v عنه عليه السلام : آفةُ الذَّكاءِ المَكْرُ .
امام على عليه السلام : آفتِ هوشمندى ، حيلهگرى است .
کتاب منتخب میزان الحکمه ، بخش 2
مثل خردمندان فكر كنيد اما با مردم به زبان خودشان حرف بزنيد.