بلاغت قرآن -بخش سوم

 نمونه‌‌هاى قرآنى قواعد و آرايه‌‌هاى بلاغى:

دانش بلاغت در سه شاخه معانى، بيان و بديع، مجموعه نسبتاً گسترده‌‌اى از قواعد، صنايع و آرايه‌‌هاى ادبى را ارائه كرده كه براى ذكر مثال و توضيح بهتر آنها فراوان از شواهد قرآنى دركنار برخى شاهكارهاى شعرى ياد شده است. در مقدمه دانش بلاغت معمولا در قالب توضيح اصطلاح فصاحت، فهرستى از ويژگيهاى منفى سخن كه بايد از آنها پرهيز كرد، ارائه مى‌‌شود. «واژه فصيح» بايد از ناسازگارى آوايى حروف، غرابت و نامأنوس بودن، مخالفت با قواعد صرفى و بدنمايى به هنگام شنيدن مصون باشد و «سخن فصيح» بايد از ناسازگارى آوايى كلمات، سستى ساختار، پيچيدگى لفظى يا معنايى، فراوانى تكرار و توالى اضافات دورباشد.[128]

 قواعد معانى بيانى

در دانش معانى به قواعدى شبه دستورى درباره جايگاه استفاده از جمله خبرى و انشايى و انواع و نيز عناصر تشكيل دهنده هريك و انواعشان، موارد حذف و تقديم و تأخير يا تأكيد برخى اجزاى جمله، موارد اطلاق و تقييد سخن، گسستگى يا پيوستگى دو بخش از سخن و موارد گزيده گويى، زياده گويى و اندازه گويى پرداخته مى‌‌شود؛ براى نمونه جمله‌‌اى خبرى گاه براى آگاهى بخشى به شنونده به كار مى‌‌رود كه در اين صورت فايده خبرى دارد و به آن «فايده خبر» مى‌‌گويند و گاه هدف، اعلام آگاهى متكلم از خبر مذكور است كه به آن «لازم فايده» مى‌‌گويند[129]؛ مانند گفته يوسف به پادشاه مصر كه خداوند كيد خائنان را موفق نمى‌‌گرداند: «اَنَّ اللّهَ لا يَهدى كَيدَ الخائِنين».(يوسف/12،52) وى با اين سخن به پادشاه مصر فهماند كه او از نافرجامى خيانت آگاه و به آن معتقد است و در نتيجه مى‌‌تواند براى پادشاه كارگزارى امين باشد.[130] گاه نيز اهدافى ديگر مورد نظر است؛ مانند ترحّم خواهى:«اِنّى‌‌لِما‌‌اَنزَلتَ اِلَىَّ مِن خَير فَقير»[131]، اظهار ناتوانى: «اِنّى وهَنَ العَظمُ مِنّى واشتَعَلَ الرَّأسُ شَيبـًا»[132]، اظهار تأسف: «اِنّى وَضَعتُها اُنثى»[133]، تحريك و تشويق به انجام كارى: «لَو شِئتَ لَتَّخَذتَ عَلَيهِ اَجرا»(كهف/18،77)[134]، اظهار شادمانى: «جاءَ الحَقُّ و زَهَقَ البـطِـلُ اِنَّ البـطِـلَ كانَ زَهوقـا»[135]، توبيخ و نكوهش و سرزنش: «زُيِّنَ لِلَّذينَ كَفَروا الحَيوةُ الدُّنيا»[136]و ستايش كس يا چيزى: «ابعَث فيهِم رَسولاً مِنهُم يَتلوا عَلَيهِم ءايـتِكَ و يُعَلِّمُهُم». (بقره/2،129)[137]
در دانش بيان، اسلوبهاى گوناگون بيان معانى معرفى و تحليل مى‌‌شوند. مهم‌‌ترين اين اسلوبها عبارت‌‌اند از:
 1. تشبيه:

برقرارى همانندى بين دو چيز در يك ويژگى مشخص را تشبيه مى‌‌گويند كه از 4‌‌بخش مشبّه، مشبّهٌ به، ادات و وجه شبه تشكيل مى‌‌شود و هريك از دو طرف تشبيه ممكن است حسى يا عقلى، و مفرد يا مركب باشد.[138] تشبيه از شيوه‌‌هاى بيانى شناخته شده نزد سخنوران و اديبان عرب بوده، در قرآن نيز فراوان به كار رفته است. فرّاء[139]، ابوعبيده[140]، جاحظ[141]، عبدالقاهر جرجانى[142]، سكاكى[143]، ابن اثير[144] و ديگران درباره ساختار تشبيه و گونه‌‌هاى آن بحث و نمونه‌‌هاى قرآنى فراوانى را تحليل كرده‌‌اند؛ براى نمونه در آيه «طَـلعُها كَاَنَّه رُءوسُ الشَّيـطين»(صافّات/37،65) ميوه درخت زقّوم در دوزخ به سرهاى شياطين تشبيه شده كه تشبيهى وهمى و خيالى از نوع تشبيه عقلى به شمار مى‌‌رود.[145] (‌‌‌‌تشبيه در قرآن)

 2. مجاز:

به كارگيرى واژه در معنايى جديد غير از معناى نخست آن را مجاز گويند كه به سبب وسعت بخشيدن به گستره زبان و بيان، در زبان عربى فراوان به كار رفته است. مجاز به دو گونه اصلى «مجاز مرسل» و «مجاز عقلى» تقسيم شده و در هر بخش فهرستى از مناسبتهايى ارائه مى‌‌شود كه ارتباط معنايى را بين معناى حقيقى و مجازى برقرار مى‌‌كنند[146]؛ براى نمونه در آيه «يَقولونَ بِاَفوهِهِم»(آل عمران/3،167) دهان به معناى زبان به كار گرفته شده است.[147] (‌‌مجاز در قرآن)
 3. استعاره:

استعاره نوعى تشبيه است كه همه اجزاى آن به جز يكى از دو طرف تشبيه حذف شده است و نسبت به تشبيه معمولى از بلاغت بيشترى برخوردار است و به سه گونه «تصريحى»، «كنايى» و «خيالى» تقسيم مى‌‌شود كه در گونه نخست، مشبّهٌ به كاملا جاى مشبه را گرفته، جمله را از آن بى‌‌نياز مى‌‌سازد و در گونه دوم يكى از لوازم مشبهٌ به در كنار مشبه به كار مى‌‌رود و به كارگيرى لازم مشبهٌ به در جاى آن نيز استعاره خيالى ناميده مى‌‌شود.[148] ابن قتيبه[149]، ابن معتز[150]، رمانى[151]، سيد رضى[152] و ديگران درباره كاربرد استعاره در قرآن بحث كرده‌‌اند؛ براى نمونه در آيه «قُل بِئسَما يَأمُرُكُم بِهِ ايمـنُكُم»(بقره/2،93) براى ايمان، ويژگى سخنگويى فرض شده كه استعاره كنايى به شمار مى‌‌رود.[153] (‌‌‌‌استعاره)
 4. كنايه:

هنگامى كه واژه‌‌اى را در معنايى مجازى به كار بريم و در عين حال معناى نخست را نيز مى‌‌توانيم مدنظر داشته باشيم، تعبيرى كنايى آفريده‌‌ايم. كنايه از جهت وضوح و روشنى در دلالت بر معناى مورد نظر به ترتيب به 4 گونه تعريض، تلويح، رمز و ايماء تقسيم مى‌‌شود[154]؛ براى نمونه آيه «فيهِنَّ قـصِرتُ الطَّرف»به صفت حيا و عفت زنان بهشتى و محبت ويژه آنان به همسرانشان اشاره دارد و در عين حال معناى اولى اين تعبير يعنى نظر افكندن آن زنان به همسرانشان نيز مورد نظر است.[155] (‌‌‌‌كنايه)
 آرايه‌‌هاى بديعى

در دانش بديع*، از آرايه‌‌هاى ادبى‌‌اى بحث مى‌‌شود كه به زيبايى متن مى‌‌افزايند. اين آرايه‌‌ها گاه بر زيبايى معنا مى‌‌افزايند و گاه بر زيبايى لفظ و بر همين اساس به معنوى و لفظى تقسيم مى‌‌شوند.[156] برخى از مهم‌‌ترين آنها عبارت‌‌اند‌‌از:
 1. ادماج:

گنجاندن معنايى پنهان در سياق معنايى ديگر چون مدح كه هيچ تصريحى به آن نشده و واژه‌‌اى در جمله به عنوان قرينه بر آن نيامده، ادماج ناميده مى‌‌شود[157]؛ براى نمونه در آيه «مِنهُم مَن يَستَمِعونَ اِلَيكَ اَفَاَنتَ تُسمِعُ الصُّمَّ ولَو كانوا لا يَعقِلون * و مِنهُم مَن يَنظُرُ اِلَيكَ اَفَاَنتَ تَهدِى العُمىَ ولَو كانوا لا يُبصِرون» (يونس/10،42 ـ 43) افزون بر معناى صريح آيه كه بى‌‌فايدگى آيات قرآن براى انسانهاى كوردل است، تقدم گوش بر چشم نيز به دليل همنشينى كرى و بى‌‌خردى در آيه نخست قابل استفاده است.[158]
 2. استخدام:

استخدام آن است كه واژه‌‌اى يك بار خود در جمله‌‌اى به كار رود و بار ديگر ضميرى كه به آن برمى‌‌گردد؛ ولى در هر بار معنايى غير از معناى ديگرى مورد نظر باشد؛ براى نمونه در آيه «و لَقَد خَلَقنَا الاِنسـنَ مِن سُلــلَة مِن طين * ثُمَّ جَعَلنـهُ نُطفَةً فى قَرار مَكين»(مؤمنون/23،12 ـ 13) كه منظور از انسان در آيه نخست، آدم(عليه السلام)است و ضميرى كه در آيه دوم به او باز مى‌‌گردد بر همه آدميان دلالت دارد.[159]
 3. اطّراد:

حفظ ترتيب تاريخى در ذكر نامهاى افراد كه به قصد مدح يا هدف ديگرى ذكر شده‌‌اند اطّراد ناميده مى‌‌شود.[160] نمونه قرآنى اين آرايه در ذكر پيامبران پيشين ديده مى‌‌شود: «واتَّبَعتُ مِلَّةَ ءاباءى اِبرهيمَ و اِسحـقَ و يَعقوب»(يوسف/12،38)؛ «نَعبُدُ اِلـهَكَ واِلـهَ ءابائِكَ اِبرهيمَ واِسمـعيلَ واِسحـق».(بقره/2،133)[161]
 4. تجريد:

هرگاه براى مبالغه، صفتى را از موصوفش جدا كرده، آن را به طور مستقل و برآمده از آن موصوف ببينيم از اين آرايه استفاده كرده‌‌ايم[162]؛ براى مثال در آيه «النّارُ لَهُم فيها دارُ الخُلد»(فصّلت/41،28) جهنم حاوى خانه‌‌اى جاويدان براى كافران شمرده شده است، در حالى كه خود، خانه جاويد آنان است يا «لَقَد كانَ لَكُم فى رَسولِ‌‌اللّهِ اُسوَةٌ حَسَنَةٌ»(احزاب/33، 21) كه از الگويى نيك درون پيامبر ياد مى‌‌كند، در حالى كه پيامبر خود همان الگوست.[163]
 5. توريه:

آوردن واژه‌‌اى با دو معنا كه معناى دور از ذهن آن مورد نظر است توريه ناميده مى‌‌شود[164] و از اين رو به آن «ايهام» نيز مى‌‌گويند[165]؛ مانند «والنَّجمُ والشَّجَرُ يَسجُدان»(الرحمن/55،6) كه «نجم» به معناى گياه بى‌‌ساقه است نه ستاره.[166]سكاكى، بسيارى از متشابهات قرآن را حاوى اين آرايه شمرده و از آيه «اَلرَّحمـنُ عَلَى العَرشِ استَوى»(طه/20،5) مثال آورده است كه «استوى»در آن به معناى چيرگى و نه نشستن است.[167]
 6. لفّ و نشر:

لفّ و نشر عبارت است از ذكر اجمالى يا تفصيلى دو يا چند امر و بيان حكم هر‌‌يك به طور مستقل و بدون برقرارى تمايز، به گونه‌‌اى كه شنونده خود بايد دريابد كه حكم هر يك كدام است[168] ؛ براى نمونه «جَعَلَ لَكُمُ الَّيلَ والنَّهارَ لِتَسكُنوا فيهِ ولِتَبتَغوا مِن فَضلِه»(قصص/28،73) كه پس از ذكر شب و روز به طور مستقل و جداى از هم، به ترتيب حكم هر يك (استراحت در شب و فعاليت در روز) ياد شده است و نيز در آيه «و قالوا لَن يَدخُلَ الجَنَّةَ اِلاّ مَن كانَ هودًا اَو نَصـرى»(بقره/2،111) ابتدا به طور اجمالى از كسانى ياد مى‌‌كند كه گفته‌‌اى بر زبان آورده‌‌اند و سپس با بيان آن گفته روشن مى‌‌شود كه آنان دو دسته جداى از هم هستند كه هريك مستقلا چنين گفته‌‌اى داشته‌‌اند.[169]
 7. مشاكله:

گاهى هنگام ذكر امرى از نامى ناآشنا براى آن استفاده مى‌‌كنيم تا تناسب لفظى آن با واژه‌‌اى ديگر در جمله برقرار شود؛ براى نمونه «اَنزَلنا عَلَيكُم لِباسـًا يُورى سَوءتِكُم وريشـًا ولِباسُ التَّقوى ذلِكَ خَيرٌ» (اعراف/7،26) كه در آن براى حفظ تناسب لفظى جمله از واژه لباس براى تقوا استفاده شده است[170] يا «و مَكَروا و مَكَرَ اللّهُ واللّهُ خَيرُ المـكِرين» (آل عمران/3،54) كه مكر به خدا نسبت داده شده است، در حالى كه نمى‌‌تواند هم معناى مكر در آغاز جمله باشد.[171]