راویان‌ داستان باستان‌ (نقالی در ایران)

 نویسنده:ماری آلن‌پیچ

 ترجمه و تلخیص:الف.افسری

 نقل و نقالی،هنری است که با انگاره‌های ذهنی و فکری‌ و عقیدتی مردم این مرز و بوم پیوندی دیرین دارد و بخشی‌ مهم و ارزنده از ادبیات شفاهی ما را تشکیل داده است.

 نقالی تنها تقریر روایتی جهت تفرج خاطر مستمع‌ نیست،همدلی و همخوانی نقال و شنونده است و فراگرفتن‌ در راستکاری و نیک‌اندیشی.به همین دلیل است که نقال‌ در فرهنگ ایرانی«مرشد»خواهنده می‌شود و شایستهء اقتدا و پیروی است.ناگفته نماند که حکایات نقل تنها در قلمرو حماسهء ملی نیست-هر چند فصلی مفصّل را به خود اختصاص‌ داده است-بلکه پیشوایان دین،جوانمردان و عیاران و...نیز موضوع نقل و نقالی محسوب می‌شوند.نقل و شکلهای‌ گوناگون اجرای آن و متونی ه مرتبط با هنر نقالی می‌باشند پژوهشی فراخ دامن و وسیع را می‌طلبد،آنچه در این مقاله‌ آمده است تلخیصی است از پژوهشی که خانم ماری آن‌پیچ‌ در این خصوص انجام داده است.


از شاگردی تا استادی

 «مقالهء زیر،برگردانی است اندکی فشرده از مقاله‌ای، مشتمل بر خلاصهء پایان نامهء دکتری خانم ماری آلن‌پیج از بخش‌ مطالعات شرقی دانشگاه پنسیلوانیا،دربارهء نقّالی در ایران»1

 ****

 در این مقاله من در صدد آنم که به طور اختصار پیشینه‌ و زمینهء قصه‌گویی حرفه‌ای یا«نقالی»را در ایران امروز توصیف‌ کنم،سپس به بعضی از جنبه‌های این حرفهء هنرمندانه در پیوند با نحوهء انتقال و بویژه اینکه چگونه یک جوان می‌تواند نقال شود و در *جنگ ایران و توران
نقالی چه مواردی از اهیمت برخوردار است،بپردازم،و در نهایت‌ رابطهء آموزش نقال را با آنچه که او در عمل به نمایش در می‌آورد مورد بحث قرار دهم.

 در اینجا دو هدف مربوط به هم اما مستقل از یکدیگر به‌ چشم می‌خورد.هنگام مقایسهء آنچه که به عنوان داستان نقل‌ می‌شود و آنچه،منبع ادبی داستان به شمار می‌رود،نشان خواهم‌ داد که حماسهء ملی ایرانیان،امروز نیز همچنان خلاّق باقی مانده‌ است،و نیز این مسئله روشن خواهد شد که آنچه نقال را موفق‌ می‌کند و به این حرفه روح می‌بخشد،در گرو آن عناصر انتزاعی‌ و مجردی نیست که ظاهرا برای این حرفه مهم به شمار می‌آیند، بلکه نقالان موفق آنها را چندان در نظر نمی‌گیرند.


پیشینه

 پیش از شروع بحث،لازم است کلمه‌ای چند در باب منابع‌ ادبی حماسهء ملی ایران،موضوعی که داستانها بر محور آن‌ می‌چرخند،گفته شود.

 شاهنامهء فردوسی که هزار سال پس از میلاد سروده شده، مشهورترین اثر ادبی-حماسی ایران است.این اثر بزرگ، در برگیرندهء پهلوانان ملّی و جنگ پایان‌ناپذیر ایران و توران، است.در عین حال،سلسله داستانهای فرعی دیگری از حماسه‌ ملی،در جوار کتاب بزرگ فردوسی وجود دارد.اغلب این‌ پهلوان‌نامه‌ها در قرن یازدهم و دوازدهم میلادی سروده شده و از آن جمله است برزونامهء عطایی و فرامرزنامه،علاوه بر این‌ داستانهای مکتوب،داستانهای بسیاری هست که در طول زمان، به طور شفاهی سینه‌به‌سینه نقل شده است.این داستانهای‌ شفاهی سلسله روایات هیجان‌انگیزی هستند که هم‌اکنون وجود داشته،بر حرفهء نقالی امروز اثر می‌گذارند.

 ***

 در شهرهای عمدهء ایران،هنوز هم می‌توان قصه‌گویان و داستانسرایان حرفه‌ای یا«نقالان»را مشاهده کرد که طی‌ نمایشهایی،جمعیتی در حدود صد یا دویست نفر را دور خود گرد می‌آورند.با اینکه این حرفه از شمار حرفه‌هایی است که قرنها در ایران رواج داشته،با اینهمه در زمان حاضر بسرعت در حال زوال‌ است(1975).در سالهای 75-1974،در شهر شیراز،تنها چهار نقال،با پیشینهء اصلی نقالی وجود داشت.اولین آنها علی‌ ثناخوان،مردی تقریبا شصت و پنجساله بود با سی سال سابقهء نقالی،دومی،نقال حبیب الله ایزدخواستی،اهل اصفهان بود که‌ نیمی از سال را در شیراز و نیمی دیگر را در اصفهان می‌گذراند. این نقال در حدود 55 سال سن و بیست سال هم سابقهء نقالی‌ داشت.دو نفر دیگر،یکی شاگر ثناخوان بود که هنوز به مرتبهء استادی نرسیده بود،و دیگری در قهوه خانهء سازمان جلب سیاحان‌ شیراز نقل می‌گفت.اما بهتر آن است که بحث خود را بر علی‌ ثناخوان و حبیب الله ایزدخواستی متمرکز کنیم:

 هر یک از این دو داستانگوی قهوه خانه‌ای بود که آدمهای‌ معنی برای شنیدن نقل او،در ساعتی مشخص،در قهوه خانه‌ جمع می‌شدند.یک نقال ممکن است در یکروز در دو قهوه خانه و یا به دفعات مکرر در یک قهوه خانه نقالی کند و یا همانطور که‌ گفتیم نیمی از سال را در یک شهر و نیمی دیگر را در شهری‌ دیگر،به داستانگویی بپردازد.از سوی دیگر،شنوندگان نقالی‌ هم اساسا افرادی هستند که هر روز در وقت خاصی برای شنیدن‌ نقل به قهوه خانه می‌آیند.اینان به قهوه خانه،نقال و یک ساعت‌ مشخص عادت کرده‌اند.در این مورد،گاه چنان است که‌ شنوندگان یک«نقال»هنگامی که نقل او«تمام شد»قهوه خانه را ترک می‌کنند و نمی‌خواهند نقل،نقالی دیگر را گوش کنند.البته‌ مستمع خوب آن است که حین شنیدن نقل از صاحب سخن، ساکت باشد.صاحب سخن و نقال خوب هم کسی است که مستمع‌ را بر سر شوق آورده و جذب کند.نکته آن است که اگر کسانی‌ حین نقل پچ‌پچ کنند،نقال ابدا به روی خود نیاورده،دستپاچه‌ نمی‌شود و تردیدی در طی طریق سخن،به خود راه نمی‌دهد. هنر نقال خوب آن است که مستمع وفادار خود را همواره مجذوب‌ و مفتون کنند و با جاذبهء کلام خویش،دوستداران تازه‌ای بر یاران‌ قدیم بیفزاید.

 یک جلسهء نقالی تقریبا یکساعت و ربع طول می‌کشد.نقال‌ همواره با بسم الله الرحمن الرحیم شروع می‌کند.سپس با دستچینی‌ از اشعار،کار را آغاز می‌کند.اشعاری که یا در وصف یکی از امامان بزرگ شیعه است و یا اشعاری از شعرای عظیم الشأنی چون‌ سعدی و نظامی است.داستان به صورت سلسله قصصی است که‌ در هر جلسه قسمت تازه‌ای از آن نقل می‌شود.نقالان معمولا داستان خود را محدود به قسمتهایی از حماسهء ایرانی،از آغاز آفرینش تا پایان کار بهمن پسر اسفندیار و تصرف ایران به دست‌ اسکندر می‌کنند.مرشد ثناخوان،در خصوص شیوهء کارش گفت‌ که نقل جزئیات داستان از ابتدا تا پایان،هر روز یک جلسه،برای‌ او،حدود یکسال و نیم طول می‌کشد.اما مرشد ایزدخواستی‌

*هنر نقال خوب‌ آن است که مستمع وفادار خود را همواره‌ مجذوب و مفتون کند و با جاذبهء کلام خویش‌ دوستداران تازه‌ای‌ بر یاران قدیم بیفزاید.


*هر نقال بخوبی می‌داند که باید بر منابع ادبی‌ قصهء خود و طومار خویش تسلط کامل‌ داشته باشد.
می‌گوید همین داستان را در شش ماه امار در دو جلسه در روز نقل‌ می‌زند.کل داستان به نثر بیان می‌شود و اغلب به اشعاری از حکیم ابوالقاسم فردوسی همراه می‌شود.نقال،این اشعار را بدون‌ مراجعه به کتاب با کمک حافظهء خویش،می‌خواند.در ایام‌ عزاداری در پایان جلسهء نقل،روضه را نیز به نقالی می‌افزایند و ذکری از مصیبت شهیدان شیعه به میان می‌آورند.


از شاگردی تا استادی

 گامهایی که برای ساختن یک نقال برداشته می‌شود،به نسبت‌ استعدادهای مختلف متفاوت است.با اینهمه،مراحل مشابهی‌ برای پرورش نقال وجود دراد که می‌توان به آنها اشاره کرد. شاگرد،درس خود را از استادی که همان نقال است،با پرداخت‌ پولی برای آموزش و لوازم کار،فرا می‌گیرد.استاد که خود یک‌ نقال حرفه‌ای است،عملا این حرفه را به شاگرد می‌آموزد. در این آموزش بنای کاربر حفظ کردن و تعلیم شفاهی جزئیات‌ است.استاد بیت‌به‌بیت شاهنامه را به شاگرد می‌آموزد،و هر روز قسمتی از آن را برای حفظ کردن به شاگرد تعلیم می‌دهد.روز بعد همان قسمت را شاگرد تحویل می‌دهد تا معلوم شود که مطلب‌ را از بر کرده است.شاگرد همچنین طوماری را،که از استادش‌ گرتفه است،حفظ می‌کند.این طومار حوادث داستانی را که نقل‌ (به تصویر صفحه مراجعه شود)

 *کشته شدن دیو سفید به دست رستم

 می‌شود،مشخص کرده است.شاگرد اندکی فلسفه و معرفت‌ مذهبی هم کسب می‌کند و غیر از اشعار فردوسی،شعرهایی از شعرای دیگر هم یاد می‌گیرد.طول دوران«آموزش»در مورد شاگردان مختلف تفاوت دارد.

 دو مرشد ما،ایزدخواستی و ثناخوان،هر دو این مراحل را پیموده‌اند.ایزدخواستی مدت یکسال،هر شامگاه به خدمت‌ استاد می‌رفته و روز در کسب و کار می‌کوشیده است.ثناخوان دو سال در این راه بوده است،با این وصف خود را شایسته اینکه یک‌ نقال مستقل باشد نمی‌دانسته،پس دورانی کوتاه را در معیت و زیر نظر استاد،به صورت کارآموزی عمل می‌کرد،و هر از گاهی، خود به دستور مرشد مجلس نقل را می‌گردانده است.تا آنکه‌ ثناخوان به مرحله‌ای می‌رسد که احساس می‌کند به حد کافی‌ توانایی گرداندن مجلس را به تنهایی دارد.زمانی که نقال روی‌ پای خود می‌ایستد بر اساس شایستگی شخصی،موفق یا ناکام‌ می‌شود،ممکن است شخص نقال استاد هم باشد-به دیگران تعلیم‌ دهد-مانند ثناخوان،یا نباشد مانند ایزدخواستی و ممکن است‌ نقال،آموزش درست و منظمی هم ندیده باشد،احتمال دارد بسیار ساده و در عین علاقه‌مندی به مجالس نقل برود و از راه‌ شنیدن نقلها،قصه‌های بسیار بیآموزد و همچنین از طریق مطالعه‌ کتابهای ادبی،اشعار را حفط کند و به طور خودرو به نقالی‌ بپردازد.دو نقال موفق در تهران به من گفتند که نقالی را پیش‌ خود و بدون استاد آموخته‌اند.یکی از اینان کارمند وزارتخانه‌ای‌ بود،او از اوان جوان به قوه خانه می‌رفت و نقل می‌شنید و داستانها را جمع آوری و اصلاح می‌کرد و حتی طومار هم برای‌ خویش فراهم می‌کرد و چون بازنشسته شد،یکسره به نقالی‌ پرداخت.به هر حال چه آدمی پیش خود نقالی بیاموزد و چه‌ استاد داشته باشد،تفاوت نمی‌کند،باید از آنچه که مایه جاذبه و شکوه این کار است و موجب توفیق،برخوردار باشد.یک نقال‌ خوب کسی است که در کار خود،به قول ایرانیان،«وارد»باشد. هر نقال بخوبی می‌داند که باید بر منابع ادبی قصه خود و طومار خویش تسلط کامل داشته باشد.یک نقال موفق،به خاطر داشتن‌ حافظه‌ای سرشار از اشعار غنایی و تغزلی برخود می‌بالد.گنجینه‌ نقال برای شنوندگان،گنج شایگان آشنایی است.نقال می‌داند که‌ مشتری فردا به قهوه خانه‌ای نمی‌آید که نداند موضوع داستان‌ چیست.او دنبال مطلبی نیست که به قول شیرازیها«بلد نباشد».

 سخن کوتاه،آن چیزی که در پرورش و تربیت یک نقال‌ حرهف‌ای و مسلط تأثیر کامل دارد،همانا از برکردن و به خاطر سپردن متون و تسلط بر جزئیات آشنای داستان است.


تمرین و نمایش

 افزون بر آموزش،تجربه و تمرین نقشی مهم در ساختن یک نقال‌ خوب دارد.شاید تصور شود که چون متون داستانی بسیاری‌ در ایران وجود دارد،با حفظ کردن آنها کار یک نقال خوب کامل‌ می‌شود،اما با دگرگونیهایی که در موضوعهای داستانها پیوسته رخ‌ می‌دهد،چنین تصوری درست در نمی‌آید و امکان دارد به انطباق‌ داستان با نمونهء اصلی آن،توجهی به عمل نیاید.ممکن است نقال‌ برای داستانی که می‌گوید،هر از گاهی،به طومار خویش نگاهی‌ بیافکند و برای خواندن اشعار طولانی به نوشته‌ای مراجعه کند، اما اصل مطلب در این است که نقال با تکیه به حافظهء خود،و در حین نقالی داستان خویش را خلق می‌کند.نقالان گاه از سرخودستایی می‌گویند،از آنجا که شاهنامه و طومار را خوب به‌ خاطر دارند،دیگر نیازی نیتس که به آنها رجوع کنند.مرشد ایزدخواستی،منابع کتبی خود را در تمام مدت اقامت در شیراز، در اصفهان جا گذاشته بود!

 مایه و جوهر کار،خود رنگها دارد.طومار که داستان بر آن‌ استوار است،تنها از شاهنامه فردوسی برگرفته نشده،بلکه بیشتر کشکولی است به جامانده از نقلهای سینه‌به سینهء داستانگویان، که البته داستانهای اصلی شاهنامه را هم در بر می‌گیرد.نقالان، قهرمانان این داستانها را هم از شاهنامه و هم از میان پهلوانانی‌ که نام آنا در شاهنامه نیست انتخاب می‌کنند.حال اگر بخواهیم‌ بگوییم که متین،در کار است این متن را همانا باید طومار نقالان‌ شمرد.در طومار امکان دگرگونیهای فراوان وجود دارد.طومار، در حقیقت حاوی مشخصات اصلی داستان است و یکساعت و نیم‌ نقالی ممکن است یک یا دوصفحه طومار در برداشته باشد.عملا ممکن است نقالی همین مشخصات خشک را هم به طور کامل‌ نداشته باشد.

 برای نشان دادن میزان تفاوت میان شاهنامی فردوسی و طومار
*ارزشهای مشترکی که نزد شنونده و نقال‌ وجود دارد،باعث تأکید بیشتر نقال‌ بر موضوعهای داستان می‌شود.

 و مجلس نقل،یک نقل را برگزیده و آن را اختصارا با طومار و شاهنامه فردوسی مقایسه می‌کنم:این قمست پایان و سرانجام یک‌ سلسله مجلس نقل است با کشته شدن بهمن شاه و تصرف ایران به‌ دست اسکندرمقدونی.لازم به گفتن است که دوران بهمن‌ در شاهنامه قریب 200 بیت را به خود اختصاص داده است و معمولا طومار آن شامل چهل و هشت صفحهء نقال است ونقل آن‌ نیز کم و بیش یکماه طول می‌کشد.آنچه در زیر می‌آید گزارشی‌ است از نقالی مرشد علی ثناخوان و ترجمهء طومار،[به زبان‌ انگلیسی.م‌]که البته طومار مخصوص مرشد مزبور است.بدیهی‌ است این مقاله فرصت بازگویی تمامی جلسات نقالی را ندارد،اما خلاصه آن به این شرح است:

 ثناخوان می‌گوید،اکنون به پایان داستان آمدیم.بهمن‌ سرانجام با پهلوانان زابلستان می‌جنگد و آنها را اسیر و مطیع خود می‌کند:همهء رعایای بهمن از او می‌ترسند و در خوف و هراس‌ هستند.چرا؟چون او پیغمبر را که زکریای نبی باشد به قتل‌ رسانده است.در این حیص و بیص چند نفر بازرگان نزد بهمن‌ آمده،شکایت می‌کنند که راه تجارتی آنها را اژدهایی مخوف ناامن‌ کرده است.شبانگاه است.سراپردهء شاهی برقرارو بهمن‌ با میهمانان و ندیمان سلطنتی مشغول خوردوخوراک است و دربارهء اژدها سخن می‌گوید.بهمن از آذربرزین-از اعقاب‌ رستم-می‌پرسد که هرگز اژهایی را دیده است؟آذربرزین‌ می‌گوید آری در همین سرزمین او اژدهای عظیمی را مشاهده‌ کرده است.باری،آذربرزین همین اژدها را می‌گوید که سی‌سال‌ پیش آن را زخمی کرده است.پس اگر اژدها زخمی باشد،همه‌ خواهند دانست که این همان هیولایی است که آذربرزین او را زخم زده است.بهمن می‌گوید برای جنگیدن با اژدها شجاعتی‌ بسیار لازم است و می‌گوید که چگونه پدرش،اسفندیار،و پدر بزرگش،گشتاسب،با اژدها جنگیدند و او را مغلوب کردند. پس نوبت اوست که اژدهایی را از پا درآورد.آذربرزین،شاه را از این که خود را در چنین مخمصه‌ای اندازد،منع می‌کند.بهمن‌ برآشفته می‌شود و آذربرزین را متهم می‌کند که مقصودش این‌ است که شاه شایسته جنگ با اژدها نیست.قرار براین می‌شود که‌ فردا بهمن علی‌الطلوع،در حالی که ملازمان در کنار او و شاهدند، به مصادف اژدها برود.شب را همراهان شاه تا دیرگاه به خوردن و نوشیدن می‌پردازند و سپس هریک برای خوابیدن به سراپردهء خود می‌روند.این آخرین ضیافت شاهانهء بهمن در این دنیای فانی‌ است.خورشید سر می‌زند.بهمن فرمان می‌دهد که اسبش را حاضر کنند و زره خود را برای جنگ آماده می‌کند.سپس زره را می‌پوشد و سلاح برمی‌گیرد و بر اسب سوار می‌شود.آذربرزین، رستم تور مازندرانی،پهلوانی دیگر از پهلوانان،و هزاران مهمان‌ شاه،همگی عازم می‌شوند،اما از اژدها خبری نیست.تنی چند از همراهان از راه چاپلوسی می‌گویند که اژدها شنیده است که شاه‌ می‌آید،از ترس خود را در جایی پنهان کرده است.

 باری،نزدیک قلعهء گنبدان و کتل‌زنجیر،یکی از همراهان‌ فریاد می‌کشد که خطر!خطر!اژدها همین نزدیکیهاست.شاه‌ جست‌وجو را برای یافتن اژدها ادامه می‌دهد.عده‌ای شاه را برحذر داشته می‌گویند احتیاط کند،که ناگهان اژدها چون‌ کوهی،میان جاده سربر می‌کشد.رستم‌تور مازندرانی،که نزدیک‌ بهمن است،می‌خواهد تیغ برکشد و او را بکشد،بهمن مانع‌ می‌شود.آذربرزین می‌گوید که شاه اجازه دهد رستم این کار را بکند،اما بهمن فریاد می‌زند که دست نگهدارد،اژدها شکار مخصوص شاهانه است!او را بهمن باید بکشد،همانطور که از پدر و پدربزرگش چنین هنری سرزده است.باری،رستم به سوی‌ اژدها حرکت می‌کند.خوب،روشن است که اژدها همان اژدهایی‌ است که پیش از این آذربرزین او را زخم زده است،اژدها دهان‌ می‌گشاید که رستم را ببلعد.آذر برزین فریاد می‌کشد و رستم را از خطر آگه می‌کند.رستم خود را پشت درختی مخفی می‌کند که اژدها او را نبیند.اینجاست که بهمن شمشیر را از نیام کشیده تا به سوی اژدها رود،اما اسب او حرکت نمی‌کند،خلاصه بهمن‌ پیاده شده،به جانب اژدها می‌رود.اژدها بهمن را به دهان خود می‌گیرد.بهمن از آذربرزین کمک می‌خواهد.آذربرزین از اسب‌ پیاده می‌شود و می‌گود که به کمک او خواهد آمد.اژدها مشغول‌ بلعیدن بهمن است،اما در این میان آذربرزین به خود می‌گوید: این شاه پیغمبر خود را کشته و با دختر خود ازداج کرده و به همه‌ کارهای بد دست زده است،پس شایستهء زنده ماندن نیست.با اینهمه حیله‌گرانه می‌گوید که آمدم به کمک!اما به تیغ خود چنان ضربه‌ای به اژدها می‌زند که هم اژدها و هم بهمن را می‌کشد و با خود می‌گوید:


به یک تیغ کردم دو دشمن تباه‌ شه از خون باب اژدر از خون شاه

 تا اینجای داستان،،بیش از نیمی از وقت نقالی گرفته می‌شود. پس از مرگ بهمن،مرشد ثناخوان باقی وقت را با طرح مختصری‌ از روی کارآمدن هما و سپس داستان دارب(داریوش)و غلبهء اسکندر بر ایران پر می‌کند.با پایان یافتن این ماجرا شاهنامه هم‌ به پایان می‌رسد.

 متن طومار:همین قصه را نیز طوماری هست،آنچه که در زیر می‌آید بخشی از طومار مرشد ثناخوان است که برخی از کلمات‌ آن به علت فرسودگی،خوانا نبوده که در بعضی موارد بازیابی و اصلاح شده‌اند.طومار نیز دربارهء بهمن و ماجرای اوست:2

 بهمن گاه‌وبیگاه به قصر دخترش هما سر می‌زند.تا آن زمان که‌ آذربرزین به همراه بزرگان زابل و رستم‌تور مازندرانی،برای‌ ملاقات با شاه بهمن به فارس می‌آیند.بهمن با این بزرگان برای‌ دیدار به قصر دخترش می‌رود و در آنجا می‌شنود که آژدهایی‌ پدیدار شده و در کتل‌زنجیر،در نزدیکی قلعه گنبدان،راه را بر کاروانیان و مسافران بسته است.بهمن با تمسخر به آذربرزین‌ می‌گوید:برویم و او را ببینیم که چگونه جانوری است!

 جماعت به همراه شاه به طرف محلی که اژدها ظاهرا آنجاست، راه می‌افتند.شاه زودتر از دیگران و پیشاپیش می‌رود و چنان‌ وانمود می‌کند که ترسی از اژدها ندارد و آنرا به هیچ می‌شمارد. بالاخره اژدها با قدی به بلندی بیست ذرع ظاهر می‌شود.رودی‌ از دهان اژدها جاری است و چشمانش چون آتش می‌درخشد. آذربرزین می‌خواهد با اشاره مانع رستم‌تور مازندرانی شود که‌ قصد جنگ با اژدها را دارد،اما رستم،که ظاهرا از شاه«اجازه» دارد،به طرف اژدها می‌رود.ولی به نظر می‌رسد که یارای مقابله‌ ندارد،پا به فرار می‌گذارد و بالای درختی می‌رود،و از آنجا به‌ جانب کوه می‌گریزد.

 بهمن شاه به آذر برزین می‌گوید:«این دوست پهلوان تو که به درد چنین کاری نخورد و فرار کرد»آذربرزین می‌گوید:«قربان! جناب‌عالی که جد بزرگوارتان گشتاسب در کوه سقیلای روم‌ اژدها را به جهنم فرستاد و آنطور که شنیده‌ام،پدرتان،پهلوان‌ اسفندیار،هم در همین مکان اژدهایی را نابود کرد،خوب چه
بهتر!زوربازو نشان دهید و بگیرید و ببندید!»بهمن فریب‌ سخنان آذربرزین را می‌خورد،بویژه که رستم‌تور مازندرانی فرار کرده است،ضربه‌ای به پهلوی اسب زده،به سوی اژدها می‌شتابد.اسب شاه می‌ترسد و از پیشروی خودداری می‌کند. بهمن،که او را اردشیر درازدست هم می‌گفتند،به خاطر دستهای‌ دراز و قد بلندش پا را مستقیما از پشت اسب به زمین گذاشته،با شمشیر آخته به سوی اژدها می‌رود.بناگاه اژدها دم خود را به‌ دور هیکل بهمن می‌پیچد و نصف بدن او را-پاها را-به درون‌ دهان خود فرو می‌برد.بهمن فریاد می‌کشد:«جهان پهلوان! اژدها را بکش!»اما آذربرزین دست نگهداشته،به فکر فرو می‌رود.هیچکس مایل نیست بهمن را از چنگ اژدها نجات دهد. چرا؟چون او زکریای پیغمبر را کشته بود.آذربرزین، جهان‌پهلوان،فرزند فلامرز،حواسش را یکجا جمع می‌کند و اژدها را،با بهمن-که در شکم اژدها بود-یکجا به چهار پاره می‌کند.

 از آن زمان،محلی که بهمن و اژدها در آن کشته شدند،به‌ گور بهمن شهرت یافته و یا اینکه بعدا جسد بهمن را از جسد اژدها جدا کردند و در دخمه گذاشتند،باز هم دخمه‌ای است‌ آکنده از سنگ و خاک و محل گذر چهارپایان و...!این ثمر ستمکاریهای بهمن است.

 اکنون مقایسه‌ای میان نقل داستان و طومار:بخوبی روشن‌ است که چگونه طومار،گرته‌ای از داستان در خود دارد.امّا نقال‌ بعضی از عناصر داستان را تغییر داده است.برای مثال،درطومار نقش آذربرزین بسیار فعالتر است.در نقل شفاهی،تصمیم پر از نخوت بهمن است که موجب مرگ او می‌شود.در طومار،آذر برزین او را تحریک می‌کند که به جنگ اژدها رود.در نقل روشن‌ است که چگونه شاخ و برگهای اضافی و عناصر غیر اساسی وارد داستان شده است،ضیافت بهمن از آن قبیل صحنه‌هاست که‌ تأثیر در حوادث داستان ندارد.ثناخوان،نه‌تنها شرح و بسط بسیار دربارهء این ضیافت-که آخرین میهمانی شاهانهء بهمن در این دنیاست-می‌دهد،بلکه اشعاری در سوگ از دست رفتن‌ آدمها و از دست دادن دنیا نیز می‌خواند.اینها چیزهایی است که‌ وقت خالی را در نقل پر می‌کند،بی‌آنکه داستان وجود دارد،اما نقال‌ آزادست،آنطور که دوست دارد،آن را شاخ و برگ دهد.

 از همه چشمگیرتر آنکه داستان،ابدا با شاهنامهء فردوسی‌ انطباق ندارد.در شاهنامه،بیشتر زمان حکومت بهمن،به خاطر انتقام خون پدرش،اسفندیار،در جنگ با خاندان پهلوانان زابلی‌ می‌گذرد و با کشتن فرامرز،پسر رستم،به سلسلهء درخشان‌ پهلوانان آن دیار پایان می‌دهد.بخشی مهم از ابیات دوران بهمن‌ در شاهنامه به خطابهء شاهی و همچنین فرستادن پیامهای چندی‌ به خاندان پهلوانان زابلی اختصاص دارد و نیز وقایع دیگری که در نقل و طومار نیست.از سوی دیگر،ماجرای قتل زکریای پیغبر اصلا در شاهنامه وجود ندارد،در حالی که همین موضوع نقشی‌ مهم در نقالی بازی می‌کند.بهمن را در شاهنامه،اژدها نمی‌بلعد، بلکه مرگ او بر اثر بیماری اتفاق می‌افتد:


به بیماری اندر بمرد اردشیر همی بود بی‌کار،تاج و سریر

 علاوه بر اختلاف علت مرگ بهمن در شاهنامه و در طومار- نقّالی،شخصیت بهمن در شاهنامه،با توجه به تأکید کمتر بر ویژگیهای اخلاقی او،متفاوت است.خواننده احساس می‌کند که‌ بهمن نسبت به زابلیان خشن است،امّا فردوسی هیچ چیزی که‌ داّل بر محکومیت او باشد نمی‌گوید.در نظر نقالان،بهمن‌

*نقال،زیرکانه داستان را جایی قطع می‌کند که شنونده مجبور شود برای شنیدن دنبالهء آن مجددا به مجلس نقل بیاید.


*نقال،در تغییر و دگرگونی داستان،به نیاز شنوندگانش بخوبی آگاه است و به آن پاسخ‌ می‌دهد.

 گناهکاری بزرگ و دهشت‌انگیز است.او به علت ازدواج با دخترش به قانون الهی خیانت کرده و زکریای پیغمبر را هم کشته‌ است.علاوه براین،او خاندان پهلوانان زابلی را-که در این‌ روایات بنیانگذار آن تهمورس و دارای اعتباری معادل دربار شاهی‌ است-نابود کرده و از این‌رو به قوانین بشری هم بی‌حرمتی کرده‌ است.سرانجام،نه آن طومار که فردوسی می‌گوید،به مرگ طبیعی‌ نمرده است،بلکه مرگ او حاصل مستقیم اعمال اوست.

 اینهمه تفاوت میان روایات طومار/نقل و شاهنامهء فردوسی‌ البته تناقضی است که با داعیهء خود نقالان نیز نمی‌خواند.نظری‌ به جنبه‌های دیگر هنر نقالی،این تضاد را قابل فهم می‌کند.با آنکه نقالان در بیان وفاداری خود به موضوع داستان سخت‌ پافشاری می‌کنند،اما اگر اصرار شود،آشکارا می‌گویند که آنها آگاهانه مواردی از داستان را تغییر داده‌اند و به قول خودشان‌ «عوض کرده‌اند».استدلال آنها هم این است که چون داستان‌ کهنه است،و به قول خودشان«مال قدیم است»،مجازند که‌ بخشهایی از آن را عوض کنند.همین روش را هم آنها نسبت به‌ «روضه»،هر چند روضه در اساس،مایه در واقعیتهای تاریخی و مذهبی دارد،پیش می‌گیرند.در این تغییر و دگرگونی داستان، نقال به نیاز شنوندگانش بخوبی آگاه است و به آن پاسخ می‌دهد. شنوندهء او نمی‌خواهد داستان کاملا ناآشنایی را بشنود و نیز مایل‌ نیست یک نوع داستان تکراری آگاه است و به قول‌ خودش:«می‌داند که شنودگان سیر می‌شوند.»

 بدیهی است نقالان خود را مقید به تکرار دقیق موضوعهای‌ ذکر شده در شاهنامه یا طومارنمی‌کنند.همواره دستاویزهایی‌ برای دستکاری در داستان وجود دارد.هنگام نقل،عوامل‌ بسیاری وارد ماجرا می‌شود که داستان را تغییر می‌دهد.ارزشهای‌ مشترکی که نزد شنونده و نقال وجود دارد،باعث می‌شود نقال‌ تأکید بیشتری بر موضوعهای داستان به عمل بیآورد.نقال شرح و بسط فزونتری پیش می‌آورد تا آنچه که عینا در حافظه دارد بهتر بگوید.ثناخوان معتقد بود که کار او در واقع ترجمه کردن‌ داستان برای شنودگان است،و در این ترجمه یا تفسیر،غرض اصلی‌ او القای افکار صحیح به شنونده است.شنوندگان و مشتریان نقل، نقال واقعی را یک معلم،و بهتر است بگوییم،یک«مرشد» می‌دانند.

 برای اینکه نقش آموزگاری و مرشدی همچنان برقرار بماند، نقال لطیفه‌ها و نکته‌هایی مناسب را اغلب در متن داستان نقل‌ می‌کند تا نشان دهد که ارزشهای اخلاقی جزء لاینفک‌ داستانهاست.ممکن است این نکته‌ها جنبهء مذهبی داشته باشند. برای نمونه، مرشد ایزد خواستی حکایت زیر را در مورد مرگ‌ پشنگ،پدر افراسیاب نقل می‌کند.

 ایزد خواستی می‌گوید:پشنگ وصیت می‌کند که فرزندش‌ جسد او را در ایران نزدیک مقبره نیای وی،فریدون،به خاک
بسپارد،اما فرزند او،جسدش را در توران خاک می‌کند،چون‌ افراسیاب را عقیده بر این است که خاک با خاک فرقی ندارد،حال‌ ایران یا توران،چه تفاوتی دارد؟آنگاه ایزد خواستی رشته سخن را به دست گرفته می‌گوید:

 «نه جانم!به مولا علی(ع)که خاک با خاک فرق می‌کند.ما صدها حدیث از حضرت امام جعفر صادق،امام ششم داریم.از آن‌ جمله،علی‌ابن ابی‌طالب،سلام‌الله‌علیه-صلوات حضار-شبی به‌ خواب یکی از بزرگان پیروانش می‌آید و می‌فرماید:فردا جسد کسی را می‌خواهند در نجف اشرف،در جوار من،به خاک‌ بسپارند.او چنان گناهکار و کافر و بی‌ایمان است که اگر در نجف‌ خاک شود،دیگران در آتش گناهان او خواهند سوخت.صبح‌ فردا،آن سید جلیل‌القدر،آن رهبر عاشقان مولا عده‌ای را جمع‌ کرده و می‌روند دروازه شهر را چنان می‌بندند که دیاری نتواند وارد شود و به تماشا هم می‌ایستد،اما از جنازه خبری نمی‌شود. شب آن روز،سید جلیل‌القدر،مرتضی علی را در خواب می‌بیند. آن شب مولا می‌فرماید:فردا برو و با احترام به کنار همان دروازه‌ و جنازه را بیاور و در گورستان نجف اشرف به خاک بسپار!سید می‌گوید:«عرض کردم یا علی!دیروز شما چیز دیگری فرمودید، امروز چیز دیگر؟»علی مرتضی فرمود:«برای اینکه جنازه را به‌ نجف آورند،از راه کربلا رفتند.نسیمی وزید و گردی از خاک‌ فرزندم حسین(ع)بر آن جنازه نشست و پروردگار گناهان او را بخشیدم».حالا خاک با خاک فرق نمی‌کند؟»

 به این ترتیب،ایزد خواستی شرارت افراسیاب را در الفاظی‌ بیان می‌کند که برای شنوندگانش قابل فهم است.او همان‌ تطهیری را که در خاک کربلا هست،در مقام مقایسه،برای خاک‌ ایران قائل است.اگر پشنگ به خاک ایران آورده می‌شد.گناهان‌ (به تصویر صفحه مراجعه شود)


*کشته شدن سهراب به دست رستم

 او بخشیده می‌شد.هر جلسه نقالی مقایسه‌ها،ضرب‌المثلها و تأکیدهایی خاص خود دارد.این موارد،اگر چه برای داستان‌ امتیازی نیست،اما معنا و مفهومی به قصه می بخشد که نقال را آدمی خردمند و توانا به ابزار حقایق و مفاهیم معرفی می‌کند. نقال بخوبی می‌داند که برای پیش بردن کار،بر شنوندگان نقل‌ متکی است.نقال ممکن است بگوید،وقت ما تمام شد،بقیه‌ داستان برای جلسه بعد،اما زیرکانه داستان را جایی قطع می‌کند که شنونده مجبور شود جلسهء بعد برای شنیدن دنبالهء آن مجددا به مجلس نقل بیاید.در جوار موضوع داستانی که گفته می‌شود، بعضی نکات ظاهری هم کاملا اهمیت دارد.مسائلی مانند صدا یا ظاهر نقال در واکنش تماشاچیان نسبت به او مؤثر است. شنوندگان از صدای«ضعیف»نقال گله‌مند هستند،برعکس از صدای به اصطلاح«گرم»که بتواند شوری در آنها پدید آورد، استقبال می‌کنند.نقالان ممکن است شیوه‌های ویژه‌ای را در کار نقالی خود عرضه دارند.ولی این مورد هرگز جنبهء آموزش به‌ دیگر ندارد.به عبارت دیگر،این را به شاگردان خود نمی‌آموزند،چون باز نمون صدا و زیر و بم آن هنگام نقل،به نظر می‌رسد،سبکی است شخصی که در طی کار نقالی،نقال آن را به‌ دست آورده است.همه نقالان می‌دانند که هر نقالی مواردی از کار نقالی را از نقال دیگری،که اغلب پای نقلش بوده،تقلید کرده‌ است.در این زمینه،به رغم فراگیری جدی از دیگری،نقالان‌ چنان می‌نمایند که گویی این شیوه را در خلال خودآموزی اتفاقی‌ کسب کرده‌اند.


نتیجه گیری

 این بررسی نشان می‌دهد که در ایران امروز ادبیات شفاهی‌ در جوار ادبیات مکتوب،بی‌آنکه یکی مغلوب دیگری شود، همزیستی مسالمت‌آمیزی دارند.افسانه‌های ملی صور گوناگونی‌ دارند که تنها بعضی از آنها نوشتاری است.امروزه نقالان همچنان‌ در کار بازسازیها و تفسیرهای تازه‌ای از داستانهای خود هستند. نقال و شنوندگانش مردمانی بیسواد نیستند که از ادبیات مکتوب‌ اطلاع نداشته باشند،آنها شاهنامهء فردوسی را خوانده‌اند و به او و کارسترگ او ارج می‌نهند.افتخار نقالای این است که بسیاری از ابیات شاهنامه را از حفظ دارند.برای نقال و شنونده،این‌ شاهنامه فردوسی است که بار دیگر نقل می‌شود.در فرآیند بازگویی داستان،نقال قصه دیگری را نقل نمی‌گوید،بلکه تفسیر و تعبیر شخصی خود را از داستان بیان می‌کند.نقال،با به کار بردن‌ شگردهایی چون تمثیل و تشبیه،داستانی معروف را با مسائل‌ دلخواه شنوندگان رنگ‌آمیزی می‌کند و به ترتیب،مهر خاص‌ خود را بر داستان اصلی نقش می‌زند.با اینکه ایران جامعه‌ای‌ است با سنت ادبی مکتوب فوق‌العاده پیشرفته،که سطوح مختلف‌ اجتماع با آن آشنایی دارند،اما متون ادبی مانع از خلق روایات‌ تازه‌ای از آثار مکتوب نیست.همچنین می‌بینیم که چگونه در کارآیی حرفه‌ای مانند نقالی،عناصر بسیاری که ظاهرا در پدید آوردن یک نقال موفق مؤثرند،نادیده گرفته می‌شوند.در این‌ حرفه تأکید بر آموختن تعدادی از داستانهای متون است.اما مهم، مرحلهء عملی کار است که شامل مواردی از جمله کیفیت صدای‌ نقال،زمان نمایش و توجه شنوندگان به نقال است.از آنجا که‌ آموزش نقالی منحصرا با یک استاد و یک شاگرد صورت می‌گیرد، مشکلات عملی مواجه شدن با جمعیت جز با تجربه کردن‌ نقل‌گویی در برابر مشتریان،حل ناشدنی است.به نظر می‌رسد که آموزش«غیر رسمی»-دیدن و نسخه‌برداری و شنیدن نقالی‌ دیگر نقالان و تعدیل و دستکاری در شگردهای آنان-است که‌ سبک باز نمودن نقال را شکل می‌دهد.این فرآیند عملی نقالی در برابر حضار است که نقال را وا می‌دارد که به طور مستمر و طبیعی‌ داستان خود را بسازد،بازسازی کند،شکل دهد و رنگهای‌ گوناگون به آن ببخشد

 *

 یادداشتها:

mary Ellen Page,"Professional story tellng in Iran -(1) Transission and Practic",Iranian Studies,Vaollume XII,NoS.3-4,Summer,Autamn 1979.

(2).چنانکه خواننده گرامی توجه دارد،امکان نقل متن طومار وجود نداشت،ناچار به تجرهء مطلب طومار از انگلیسی به فارسی قناعت شد.

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/551047?sta=%u0646%u0642%u0627%u0644%u06cc