عفت كلام در قرآن : قسمت سوم
ديدگاه فخر رازي
بحث درباره اين تمثيل قرآني را با تفسيري از امام فخر رازي به پايان ميبريم. وي حكمت تعيين الاغ از ميان ديگر حيوانات را چنين تبيين ميكند:
الف) با توجه به آفرينش حيوانات كه در آيه «وَ الْخَيْلَ وَ الْبِغالَ وَ الْحَميرَ لِتَرْكَبُوها وَ زينَةً وَ يَخْلُقُ ما لا تَعْلَمُونَ؛
همچنين اسبها و استرها و الاغها را آفريد؛ تا بر آنها سوار شويد و زينت شما باشد و چيزهايي ميآفريند كه نميدانيد». (نحل: 8) آورده شده است. زينت و سواري در اسب نسبت به استر و الاغ بيشتر و آشكارتر است و باركشي در الاغ آشكارتر و معمولتر است و استر در زينت و باركشي و سواري ميانه است.
ب) اين تمثيل براي نماياندن جهل و ناداني آورده ميشود و اين در الاغ آشكار است.
ج) مناسبترين و بهترين چيزي كه پستي و خواري را نشاني دهد، در مثال الاغ به دست ميآيد.
د) حمل كردن اسفار (كتابهاي فراوان) روي الاغ، آسانتر و سالمتر و بهتر انجام ميشود؛ زيرا الاغ حيواني رام، و فرمانبر است كه، كنترل آن آسان است و هر كسي حتي بچهها، بدون سختي و به راحتي از آن سواري ميگيرند و با آن باركشي ميكنند.
ه) رعايت واژگان مناسبت و هماهنگ كه ميان دو واژه حمار (الاغ) و اسفار (كتابها) وجود دارد، تمثيل زدن اين حيوان را از ميان ديگر حيوانها برجستهتر ساخته است.1
________________________________________
1. التفسير الكبير، ج 3، ص 6 .
ادب قرآني در آيه «... ان انكر الاصوات لصوت الحمير»
درباره آيه «وَ اقْصِدْ في مَشْيِكَ وَ اغْضُضْ مِنْ صَوْتِكَ إِنَّ أَنْكَرَ اْلأَصْواتِ لَصَوْتُ الْحَميرِ» (لقمان: 19) بايد گفت: اين مورد يكي از نمونههاي امضاي باور و اعتقاد مردم است. مردم صداي الاغ را ناهنجار ميدانند. اين باور در فطرت انسانها ريشه دارد. بدين صورت كه حس زيبايي و زشتي از امور فطرياند و يكي از نمونههاي زشتي، صداي ناهنجار است كه طبع انسان از آن تنفر دارد و گوش از شنيدن آن اكراه دارد. از اين رو، سخنِ خداوند در راستاي فطرت انساني بيان شده است و خداوند به گونهاي سخن گفته كه هم زشتي صداي الاغ را تاييد كند و هم به وجه شبهي كه ميان صداي بلند و ناهنجار انسان با صداي الاغ است، اشاره كند. اين از بهترين نمونههاي تمثيل است و ادب كامل را در بر دارد.
بخش سوم: نقش قرآن در اصلاح گفتار
نقش قرآن در اصلاح گفتار
1 ـ پيشگامي قرآن در اصلاح گفتار
قرآن كتاب انسان سازي است و افزون بر اينكه آدابي براي افراد انساني در آن آورده شده است، خود نيز به آدابي آراسته ميباشد. اگر قرآن انسان را به آراستن سخن، فرا ميخواند، خود نيز بدان پايبند است. همان گونه كه پيشتر آورده شد، قرآن در مسأله توحيد، انسان را به ناميدن اسماي حسني الهي فرا ميخواند.1
از سويي ديگر، خود قرآن بارها خداوند رابا اسماي نيك توصيف ميكند و يا در مورد انبيا ما را به اكرام و ادب در برابر آنها دعوت ميكند. براي مثال، خداوند مؤمنان را از صدا زدن پيامبر صلياللهعليهوآلهوسلم آن گونه كه در ميان آنان معمول است، نهي ميكند2 و خود نيز آن جناب را به نكويي ياد ميكند. يا در مسايل اخلاقي ما را از دروغ، بدگويي و ناسزاگويي و... بر حذر ميدارد، هم چنان كه در سراسر قرآن حتي يك مورد دروغ يا اختلاف و يا بدگويي و ناسزاگويي و... ديده نميشود. قرآن در بيان مسايل احكام و همانند آن، در جاهايي كه نياز به كنايه گويي است، آشكارا بيان نكرده است و با اشاره به ما ميفهماند كه ما نيز آن را رعايت كنيم. حضرت علي عليهالسلام در اين زمينه ميفرمايد: آگاه باشيد! اين قرآن پند دهندهاي است كه انسان را نميفريبد، هدايت كنندهاي است كه گمراه نميسازد و سخنگويي است كه هرگز دروغ نميگويد.3
شيوه پيامبران الهي كه رساندن آداب الهي را بر عهده دارند نيز چنين است. در هيچ جايي از قرآن نيامده است كه پيامبري در رفتار و گفتار خود، بر خلاف ادب الهي عمل كند. جز اين نيز نميتوان از آنان انتظاري داشت؛ زيرا آنان به ادب الهي آراستهاند. اين نوع پايبندي قرآن و پيامبران به آداب و اخلاق، در جامعه بشري تأثير شگرفي نهاده است. قرآن پس از شناسايي ضعف و درد جامعه و انحرافهاي آن، با روشهاي گوناگوني در اصلاح آن همت ميگمارد. اين توجه قرآن موجب تأثيرپذيري مردم از آن شده است. براي مثال، خداوند در بهشت افزون بر اينكه براي پرهيزكاران باغها و چشمههايي فراهم كرده و آنها را با خطاب «اُدْخُلوا بِسَلامٍ» گرامي داشته است، در ادامه ميفرمايد:
وَ نَزَعْنا ما في صُدُورِهِمْ مِنْ غلٍّ إِخْوانًا عَلي سُرُرٍ مُتَقابِلينَ. (حجر: 47)
هرگونه حسد و كينه و دشمني را از سينه آنها بر ميكَنيم و (درونشان را پاك ميسازيم)؛ در حالي كه همه برادرند؛ و بر تختها رو به روي يكديگر قرار دارند.
از اين آيه برداشت ميشود كه دشمني و كينهورزي از جمله دردها و انحرافهاي جامعه بشري است و موجب از هم گسيختگي شيرازه جامعه ميگردد. به همين سبب، پرهيزكاران از اينگونه انحرافها در امان هستند و خداوند نيز در آخرت اين صفت را از آنان ميزدايد.
پيام اين آيه تأثير زيادي بر فرهنگ مردم گذاشت. بعدها مسلماناني (در مدينه) مفهوم اين آيه را در دعاي خود گنجانيدند تا مشمول عنايت الهي گردند و در بهشت، غل و كينه و دشمني از قلبشان زدوده شود و از اختلاف و دودستگي در دنيا رهايي يابند.
وَ الَّذينَ جاؤ مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ ِلإِخْوانِنَا الَّذينَ سَبَقُونا بِاْلإيمانِ وَ لا تَجْعَلْ في قُلُوبِنا غِلاًّ لِلَّذينَ آمَنُوا رَبَّنا إِنَّكَ رَؤفٌ رَحيمٌ. (حشر: 10)
(همچنين) كساني كه پس از آنها [مهاجران و انصار] آمدند ميگويند: «پروردگارا! ما و برادرانمان را كه در ايمان بر ما پيشي گرفتند بيامرز، و در دلهايمان حسد و كينه نسبت به مؤمنان قرار مده! پروردگارا، تو مهربان و رحيمي!
نمونه ديگر درباره تأثير قرآن بر گفتار و اعتقاد انسانها اين است كه در آيات فراواني به اين نكته اشاره شده است كه همه آنچه كه هست، از آن خداست و به سوي خدا باز ميگردد.
لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ وَ إِلَي اللّهِ تُرْجَعُ اْلأُمُورُ. (حديد: 5)
پادشاهي آسمانها و زمين از آن اوست؛ و همه كارها به سوي او باز ميگردد.
اين مفهوم در جانهاي مؤمنان ريشه دوانيده است. هنگامي كه مصيبتي به آنان ميرسد، به خاطر اعتقاد كامل به اصلِ «ازاويي» و «به سوي اويي» هيچ گاه ناله و زاري نميكنند و هم چنان بر پايداريشان افزوده ميشود و اين اعتقاد بر زبان آنان جاري ميگردد.
الَّذينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصيبَةٌ قالُوا إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ. (بقره: 156)
آنها كه هرگاه مصيبتي به ايشان رسد، ميگويند: «ما از آن خداييم، و به سوي او باز ميگرديم!
اينها، دو نمونه از آيات قرآني بود، كه پس از نزول، در درون جامعه، انسان ها خود را به پيروي از ادب و اخلاق آن ملزم دانستند، تا جايي كه عالمان و دانشمندان ديني واژگان قرآني را در گفت و گويهاي درسي و نگارش كتاب بهكار بردهاند. براي نمونه، فقيهان، در بيان برخي مسايل احكام از اصطلاحهايي مانند غائط، دخول، لمس و... استفاده ميكنند و حتي در عرف همچنين به كار ميبرند كه اين ناشي از تأثيرپذيري عميق از فرهنگ قرآن است.
پس يكي از مصداقهاي تناقض نداشتن قرآن4 اين نكته است كه قرآن در بيان معارف، خود به آدابي كه ما را بدان سفارش ميكند، پايبند است و در اين زمينه، هيچ گونه اختلافي در قرآن ديده نميشود.
موارد چندي از آسيبشناسي سخن در قرآن هست كه بحث درباره همه آنها نيازمند كتاب جداگانهاي است. در اين بخش، درباره برخي از آسيبها و آفتهاي سخن كه نيازمند تبيين هستند، اشاره ميكنيم و آدرس برخي ديگر از آياتي را كه درباره آفتهاي سخن است، ميآوريم. همچنين در بخش آخر كتاب، بعضي از كتابهاي اخلاقي و حديثي را درباره موضوع پژوهش، معرفي ميكنيم.
________________________________________
1. اعراف، 180.
2. حجرات، 2.
3. نهجالبلاغه، خطبه 176.
4. «لا يأتيه الباطل من بين يديه و لا مِن خلفهِ تنزيل من حكيم حميد؛ [قرآن كتابي است] كه هيچ گونه باطلي، نه از پيش رو و نه از پشت سر، به سراغ آن نميآيد؛ زيرا از سوي خداوند حكيم و ستوده نازل شده است» فصلت، 42.
فهرست آفتهاي سخن در قرآن1
آفتهاي سخن در قرآن بدين قرار است:
1 ـ تفسير به رأي در احكام دين؛
2 ـ افشاي اسرار؛
3 ـ اُف گفتن به پدر و مادر؛
4 ـ سخن بيهوده؛
5 ـ نجواي نكوهيده؛
6 ـ بلند كردن صدا؛
7 ـ پرسشهاي بيجا؛
8 ـ نفاق و دورويي در سخن گفتن؛
9 ـ سخنچيني؛
10 ـ يكديگر را با القاب زشت نام بردن؛
11 ـ غيبت؛
12 ـ غلوّ در دين؛
13 ـ منّت و آزار؛
اكنون مواردي از آفتهاي سخن در قرآن را بررسي ميكنيم:
________________________________________
1. به ترتيب موضوع نك: 1 نحل، 116. (2) تحريم، 3. (3) اسراء، 23. (4) قصص، (55) 5ـ (مجادله، 9 و 10). 6ـ (حجرات، 2 و لقمان، 19). 7ـ بقره، (68، 69 و 70). 8ـ بقره، (13). 9ـ هُمَزه، (1) 10ـ حجرات، (11) 11ـ حجرات، (12) 12ـ نساء، (117) و مائده، 77. 13ـ بقره، (264)
2 ـ شناخت آسيبهاي گفتار
چون قرآن از سوي پروردگارجهانيان آمده و راهنمايالهي بشر است، شايستگي نقد گفتار نيك و بد را دارد. از اين رو، قرآن ميزاني است كه خوب و بد سخن به آن سنجيده ميشود.
الف) كذب (دروغ)
دروغ از بدترين گناهان1 و بدترين گفتار2 و كليد گناهان3 شمرده ميشود. بدترين دروغ نيز، دروغي است كه به خداوند نسبت داده شود:
فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَري عَلَي اللّهِ كَذِبًا أَوْ كَذَّبَ بِآياتِهِ. (اعراف: 37)
چه كسي ستمكارتر است از آنها كه بر خدا دروغ ميبندند، يا آيههاي او را دروغ ميشمارند؟!
در قرآن تعبيرهاي ديگري از دروغ به كار رفته است كه بار معنايي خاصي دارند. اين تعبيرها به قرار زير است:
________________________________________
1. «لا سوء اسوء من الكذب»؛ ميزان الحكمة، ج 8 ، ص 342.
2. «و شرّ القول الكذب»؛ نهجالبلاغه، خطبه 84 .
3. «جعلت الخبائث في بيت و جعل مفتاحه الكذب»؛ ميزان الحكمة، ج 8 ، ص 344.
1. افترا
افترا به معني دروغ سازي و چيزي از خود در آوردن است. قرآن در پاسخ كساني كه گفتند: قرآن كلامي است كه پيامبر اكرم صلياللهعليهوآلهوسلم آن را از پيش خود ساخته و پرداخته است و به دروغ به خدا نسبت داده است، ميفرمايد:
أَمْ يَقُولُونَ افتريهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ. (يونس: 38)
آيا آنها ميگويند: «او قرآن را به دروغ به خدا نسبت داده است»؟! بگو: «اگر راست ميگوييد يك سوره همانند آن بياوريد و غير از خدا، هر كس را ميتوانيد (به ياري) فرا خوانيد!
2. بهتان
«بهت» به معناي سرگرداني و حيرت1 است و بهتان دروغي است كه شخص را مبهوت ميكند.
در داستان حضرت مريم عليهاالسلام آمده است كه بني اسراييل به آن حضرت به خاطر تولد فرزند بدون همسر، نسبت ناروايي دادند كه قرآن از آن به (بهتانا عظيما) تعبير ميكند. اين دروغ از آن جهت مايه شگفتي بود كه به اعتراف خودِ آنان، پدر و مادر حضرت مريم عليهاالسلام پيشينه بدي نداشتند2 و او دختر عمران از جمله برگزيدگان درگاه خدا بود. مادرش به سبب اخلاص و بندگي به درگاه پروردگار، نذر كرد كه آنچه حامل است، در راه خدا و دينش خدمتگزار باشد.3 براي همين، نام او را مريم ـ كه به معناي عابده و خادمه است ـ ، نهاد خود او نيز در ميان آنان شهرت بدي نداشت. اين فرد با اين اصل و نسب و بدون پيشينه بد، چگونه ممكن است كه عمل ناروايي انجام دهد.
وَ بِكُفْرِهِمْ وَ قَوْلِهِمْ عَلي مَرْيَمَ بُهْتانًا عَظيمًا. (نساء: 156)
و (نيز) به خاطر كفرشان، و تهمت بزرگي كه بر مريم زدند.
________________________________________
1. مفردات راغب، ماده «بهت».
2. مريم، 29.
3. آل عمران، 35.
3. افك
در لغت به معناي چيزي كه از حقيقتش برگردانده شده باشد، است.1 افك را از آن جهت دروغ گويند كه از واقعيتش برگردانده شده است. قرآن در ماجراي يكي از همسران پيامبر صلياللهعليهوآلهوسلم كه مورد تهمت قرار گرفت، به مردان و زنان مؤمن ميفرمايد:
لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤمِنُونَ وَ الْمُؤمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْرًا وَ قالُوا هذا إِفْكٌ مُبينٌ. (نور: 12)
چرا هنگامي كه اين (تهمت) را شنيدي، مردان و زنان باايمان نسبت به خود (و كسي كه هم چون خود آنها بود) گمان نيك نبردند و نگفتند دروغي بزرگ و آشكار است؟!
________________________________________
1. مفردات راغب، ماده «افك».
4. خرق
در معناي لغوي خرق گفتهاند:
الخَرْقُ قَطْعُ الشَّيءِ عَلي سَبيلِ الفَسادِ مِنْ غَيْرِ تَدبّرٍ وَ تَفَكُّرٍ.1
خرق يعني چيزي را بدون انديشيدن و تفكر، به قصد تباهي قطع كنند.
واژه خرق به معناي دروغ ساختن و افترا نيز آمده است.2 از آن جهت برخي از دروغها را خرق گويند كه بدون حساب و تفكر و مطالعه همه جانبه آن، گفته ميشود و به اصطلاح دروغهاي شاخدار را خرق و اختراق گويند.3 آيه زير گوياي اين مفهوم است:
وَ جَعَلُوا لِلّهِ شُرَكاءَ الْجِنَّ وَ خَلَقَهُمْ وَ خَرَقُوا لَهُ بَنينَ وَ بَناتٍ بِغَيْرِ عِلْمٍ سُبْحانَهُ وَ تَعالي عَمّا يَصِفُونَ. (انعام: 100)
آنان براي خدا همتاياني از جنّ قرار دادند؛ در حالي كه خداوند همه آنها را آفريده است. و براي خدا، به دروغ و از روي جهل، پسران و دختراني ساختند؛ منزّه است خدا و برتر است از آنچه توصيف ميكنند!
________________________________________
1. مفردات راغب، ماده «خرق».
2. قاموس قرآن، ج 2، ص 238.
3. تفسير نمونه، ج 5 ، ص 378.
5. اختلاق
در مفردات راغب آمده است: خرق ضد خلق است و خلق، كاري را با سنجيدن همه جانبه و به نرمي و راحتي انجام دادن است1و هر جا كه خلق در وصف كلام به كار رود، منظور از آن دروغ است2 و چون برخي دروغها از روي حساب ساخته ميشود، بدان «اختلاق يا خلق» گويند.3
ما سَمِعْنا بِهذا فِي الْمِلَّةِ اْلآخِرَةِ إِنْ هذا إِلاَّ اخْتِلاقٌ (ص: 7)
ما هرگز چيزي در آيين ديگري نشنيدهايم؛ اين تنها يك آيين ساختگي است!
________________________________________
1. مفردات راغب، ماده «خرق».
2. همان، ماده «خلق».
3. تفسير نمونه، ج 5 ، ص 378.
ب) سُخريّه و استهزا
اين دو واژه معمولاً به يك معنا به كار ميرود، كه همان مسخره كردن همراه با خوار كردن و كوچك شمردن ديگري است. برخي ميان اين دو فرق گذاشتهاند. درباره فرق ميان اين دو در فروق اللغات آمده است:
در سخريه فرد (با رفتار و گفتار) خواستار كوچك شمردن و زبوني شخص ديگر است، ولي در استهزا فرد با گفتار و سخن، خواهان كم ارزش كردن طرف مقابل است.1
با اين تفكيك، سخريه از استهزا عامتر است.
به هر حال، در قرآن سخريه نهي شده2 و استهزا نيز نكوهش شده است؛3 ولي در برخي موارد در قرآن، استهزا و سخريه به خداوند نسبت داده شده است؛ حال آنكه اينها رفتارهايي هستند كه ناشي از جهل و ناداني و خلاف حقيقت است كه از خداوند حكيم صادر نميشود. هم چنان كه موسي در جواب بني اسراييل كه ميگفتند «أَتَتَّخِذُنا هُزُوا؛ آيا ما را مسخره ميكني؟» فرمود: «أَعُوذُ بِاللّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجاهِلينَ؛ به خدا پناه ميبرم از اينكه از جاهلان باشم». (بقره: 67)
مفسران اينگونه تعبيرها (استهزا، سخريه، خديعه، مكر، كيد) را كه به خداوند نسبت داده شده است، تأويل كردهاند. ما به يك مورد (استهزا) كه بيشتر با بحث ما تناسب دارد ميآوريم.
وَ إِذا لَقُوا الَّذينَ آمَنُوا قالُوا آمَنّا وَ إِذا خَلَوْا إِلي شَياطينِهِمْ قالُوا إِنّا مَعَكُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤنَ اللّهُ يَسْتَهْزِي بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ في طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ. (بقره: 14 و 15)
و هنگامي كه افراد باايمان را ديدار ميكنند، ميگويند: «ما ايمان آوردهايم!»، (ولي) هنگامي كه با شيطانهاي خود خلوت ميكنند، ميگويند: «ما با شماييم! ما تنها (آنها را) مسخره ميكنيم!» خداوند آنان را استهزا ميكند؛ و آنها را در طغيانشان نگه ميدارد، تا سرگردان شوند.
________________________________________
1. فروق اللغات في التمييز بين مفاد الكلمات، نور الدين بن نعمة اللّه الحسيني الموسوي الجزائري، ص 147، چ 2، 1367 ه . ش.
2. حجرات، 11.
3. يس، 30.
تفسير «اللّه يستهزيء بهم»
در تأويل اين بخش آيه كه ميفرمايد «خداوند آنها را مسخره ميكند»،1 مفسران چند گونه بيان دارند:
1. معني «اللّه يستهزي بهم» اين است كه خداوند آنان را به خاطر مسخره كردنشان جزا و كيفر ميدهد. هم چنان كه عرب، جزا و كيفر كاري را به اسم آن نام ميبرد؛ مثل آنچه در آيه «وَ جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها» (شوري: 40) آمده است. يا در حديثي ميخوانيم:
اللهمَّ اِنَّ فُلانا هَجاني وَ هُوَ يَعْلَمُ أَني لَسْتُ بِشاعِرٍ فَاهْجُهُ، اللهمَّ والْعَنْهُ عَدَدَ ما هَجاني؛2
خدايا! فلان شخص مرا هجو نمود در حالي كه ميدانست من شاعر نيستم پس او را هجو كن. خدايا! او را به تعداد هجوهايي كه نموده است لعنت كن.
منظور از اينكه خدايا او را هجو كن، يعني او را در برابر هجوي كه ميكند، كيفر ده و عقاب كن.
2. ضرر و زيان استهزايي كه آنان به مؤمنان ميرسانند، در واقع به خودشان بر ميگردد بدون اينكه مؤمنان زيان ببينند؛ زيرا خداوند به آنها مهلت ميدهد و آنان كم كم و با دوام يافتن اين كار، زمينههاي هلاكت خود را فراهم ميكنند. در عوض بر صبر مؤمنان افزوده ميشود و زمينه رهايي از عذاب براي آنان فراهم ميشود.
3. هدف در استهزا، كوچك شمردن و خوار كردن ديگري است. از اين رو، استهزا به معني پست كردن و خوار ساختن آنان است. در واقع، از مسبب به سبب تعبير شده است.
4. خداوند براي آنان (منافقان) احكامي بسان احكام مؤمنان قرار داد و آنان ملزم به انجام آن در دنيا ميشوند، ولي به سبب نفاقي كه در دل دارند، اين اعمال از آنان پذيرفته نميشود و سرانجام عذاب ميشوند و استهزاي خداوند در اين است كه به ظاهر براي آنها احكام مؤمنان را قرار داد، ولي در آخرت آنان را از مؤمنان جدا ميكند.
5 . خداوند در دنيا و آخرت آنان را استهزا ميكند. در دنيا به اين صورت كه رسولش صلياللهعليهوآلهوسلم را بر اسرار و پنهانيهايش باخبر ميسازد، در حالي كه آنان در پوشاندن و پنهان كاري بسيار ميكوشند و در نزد پيامبر رفتارشان را طوري جلوه ميدهند كه گويي پيامبر از حال آنان باخبر نيست؛ در حالي كه پيامبر از رفتارشان باخبر است و آنان هم چنان با سختي و دشواري (كه از هماهنگ نبودن ظاهر و باطن آنان ناشي ميشود) در جلوه بخشيدن اعمال خود ميكوشند، ولي استهزاي آنان در آخرت بنا بر روايت ابن عباس اينگونه است كه وقتي مؤمنان وارد بهشت و كافران وارد جهنم ميشوند، خداوند دري از بهشت را بر دوزخ ميگشايد و در آنجا منافقان درِ باز شدهاي را ميبينند. آنان ميخواهند به سوي آن در، حركت كنند، در حالي كه بهشتيان نظارهگر آنهايند، ولي همين كه به در بهشت ميرسند، در بر روي آنها بسته ميشود. از اين رو، خداوند ميفرمايد:
فَالْيَوْمَ الَّذينَ آمَنُوا مِنَ الْكُفّارِ يَضْحَكُونَ. (مطففين: 34)
امروز مؤمنان به كافران ميخندند.
________________________________________
1. مجمعالبيان في تفسير القرآن، ج 1، ص 52 ؛ التفسير الكبير، ج 2، ص 70.
2. تفسير كبير، ج 2، ص 70.
ج) سبّ
براي روشن شدن مفهوم سبّ اين واژه را در كتابهاي حديثي، اخلاقي و برخي شرحهاي نهجالبلاغه بررسي ميكنيم.
در كتاب منهاج البراعه في شرح نهجالبلاغه در تعريف سبّ آمده است:
سب در لغت به معناي شتم و دشنام دادن است؛ مانند اينكه به كسي اين صفتها نسبت داده شود: شرابخوار، رباخوار، ملعون، خائن، فاجر، فاسق، الاغ، سگ، توله سگ و مانند آن و يا به كسي گفته شود اعور (يك چشم)، اعمي (نابينا)، اجذم و ابرص (نوعي بيماري) و مانند آن. همچنين تهمت زدن و نسبت ناروا دادن (قذف) و مانند آن.1
در اين كتاب، لعن نيز يكي از انواع سب به شمار آمده است. «هو (اَللَّعْنُ) نُوعٌ مِنَ السَّبِّ».
حضرت علي عليهالسلام نفرين را هم در مجموعه سب قرار ميدهد. مردي از خوارج در پايان سخني از حضرت علي عليهالسلام گفت: «قاتله اللّه كافرا مافقهه»؛ خداوند اين كافر را بكشد؛ چقدر دانا و فقيه است.» ياران حضرت از جاي جهيدند كه او را به قتل برسانند، ولي امام عليهالسلام فرمود: «رويدا، انّما هو سبّبسبٍّ، أو عفو عن ذنب؛ آرام! او سب و دشنام گفته يا به همان سب جوابش گوييد و يا از گناهش در گذريد».2
مرحوم مجلسي همان تعريف ارايه شده در منهاج البراعه را آورده ولي شمول سب را گسترده ميداند و پس از برشمردن نمونههايي از سب، ميگويد: «و امثال ذلك مما يتضمن استخفاف و اهانة؛ يعني هر گفتاري را كه موجب خواري و اهانت شود، سب گويند».3
از تعريفي كه از فحش ارايه شده است، اينگونه بر ميآيد كه «فحش» جزو «سب» است. براي مثال، در حديثي از امام صادق عليهالسلام آمده است:
شخصي يهودي بر پيامبر صلياللهعليهوآلهوسلم وارد شد؛ در حالي كه عايشه نزد پيامبر صلياللهعليهوآلهوسلم بود. گفت: «السام عليكم» پيامبر در جواب فرمود: «عليك». پس يكي ديگر از همراهان آن يهودي آمد و آن گونه گفت كه اولي گفته بود؛ در جواب همان شنيد. به همين ترتيب، سومي وارد شد، همان گفت و شنود انجام شد. در اين هنگام، عايشه خشمناك شد و گفت: «عَلَيكَ السامُ و الغَضَبُ و اللعنةُ يا مَعَشَرَ اليهودِ، يا اخوَةَ القِرَدَةِ و الخَنازِير». رسول خدا صلياللهعليهوآلهوسلم به عايشه فرمود: «يا عايشه! انّ الفحش لو كان ممثّلا لكان مثال سوء...؛ اي عايشه! اگر فحش به صورت تصويري نمايان ميشد، بد شكلي داشت».4
در كيمياي سعادت آمده است:
بدان كه بيشترين فحش اندر آن بود كه از مباشرت عبارتهاي زشت كند. چنان كه عادت اهل فساد بود و دشنام آن بود كه كسي را بدان نسبت كند. و بدان كه چنان كه حديث مباشرت به كنايت بايد گفت تا فحش نبود، اندر هر چه زشت بود، هم اشارت بايد كرد و صريح نبايد گفت و نام زنان صريح نبايد گفت، بلكه «پردگيان» بايد گفت و كسي را كه علتي زشت بود؛ چون بواسير و برص و غير آن، آن را «بيماري» بايد گفت؛ و ادب اندر چنين الفاظ نگاه بايد داشت كه اين نيز نوعي از فحش است.5
پس روشن شد كه سبّ مفهومي عام دارد كه شامل قذف، لعن، و فحش ميشود و هر يك از آنها به خاطر دارا بودن مفهومي ويژه و تخصيص يافتن موضوعهايشان، از يكديگر متمايز هستند. علت اينكه به هر يك از آنها سبّ گفته ميشود، اين است كه در ريشه لغوي اين واژه نوعي قطع و بريدن است. همان گونه كه گفتهاند: «سَبّ الحَبْلَ: قَطَعَهُ و يا تَسابَّ الرجلانِ: تَقاطَعا و تَشاتَما»6 و چون نسبت ناروا دادن (قذف) و لعن و نفرين و فحش، زمينه به هم زدن رابطه افراد را فراهم ميآورد، بدان سبّ گويند.
در اينجا نمونهاي از آيات را در هر مورد (قذف، لعن و نفرين، فحش و نسب) ميآوريم:
________________________________________
1. منهاج البراعة في شرح نهجالبلاغه، علامه ميرزا حبيباللّه هاشمي خويي، 21 مجلد، چ 4، ج 13، ص 83 .
2. نهجالبلاغه، قصار الحكم، ش 420.
3. بحارالانوار، ج 75، ص 160.
4. الاصول من الكافي، ج 2، ص 648 .
5. ابوحامد امام محمد غزّالي، كيمياي سعادت، انتشارات علمي و فرهنگي به كوشش حسين خديو جم، ج 2، ص 71، چ 3، 1364.
6. المنجد في اللغة، چ 10، ص 316.
1. قذف
نسبت ناروا و تهمت زدن به ناموس را قذف گويند. قرآن درباره تهمت زدن به يكي از همسران پيامبر ميفرمايد:
وَ الَّذينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ ثُمَّ لَمْ يَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَداءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمانينَجَلْدَةً وَ لا تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهادَةً أَبَدًا وَ أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ. (نور: 4)
و كساني كه زنان پاكدامن را متهم ميكنند، سپس چهار شاهد (بر مدعاي خود) نميآورند، آنها را هشتاد تازيانه بزنيد و شهادتشان را هرگز نپذيريد و آنها همان فاسقانند!
2. لعن
لعن به معناي راندن و دور ساختن از روي خشم و غضب است و لعن خدا به اين معنا است1 كه خداوند شخص مورد لعن را از رحمت خود و سعادت ابدي دور ميسازد. لعنِ لعن كنندگان (غير خدا) نيز به اين است كه چنين درخواستي (دوري از رحمت خدا و سعادت ابدي) را از خداوند ميخواهند.2
نكتهاي مهم اين است كه در برخي روايتها از لعن كردن نهي شده است؛ حال آنكه در برخي ديگر از روايات، از ناحيه خود معصومان عليهمالسلام، گروهي لعن شدهاند. پاسخ به اين اختلاف ظاهري بدين صورت است كه آنچه در لعن و نفرين مهم است، اين است كه فرد لعن شده شايسته لعن باشد. در غير اين صورت، به شدّت از آن نهي شده است. اين علت را ميتوان از عنوان باب در بحارالانوار يافت كه دو باب از آن به «لَعْنُ مَن يَسْتَحِقُّ اللَّعْنَ» و «لَعْنُ مَن لا يَسْتَحِقُّ اللَّعْنَ»3اختصاص يافته است. همچنين در حديثي از امام باقر عليهالسلام ميتوان اين مفهوم را دريافت:
عن ابي عبداللّه عَنْ اَبِيه عليهالسلام قال: اِنَّ اللَّعْنَةَ اِذا خَرَجَتْ مِنْ صاحِبِها تَرَدَّتْ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الّذي يُلْعَنُ، فانِ وُجِدَتْ مَساغا وَ الاّ عَادَتْ اِلي صاحِبِها وَ كانَ اَحَقَّ بِهِا، فَاحْذَرُوا اَنْ تَلْعَنُوا مُؤمِنا فَيَحِلَّ بكم.
امام صادق عليهالسلام از پدر بزرگوارش امام باقر عليهالسلام نقل ميكند: هنگامي كه لعن از لعن كننده سر زند، ميان او و كسي كه مورد لعن قرار گرفته است به گردش در ميآيد، پس اگر محل مناسبي يافت فرود ميآيد وگرنه به صاحبش باز ميگردد و لعن كننده خود سزاوارتر به آن است. پس مبادا مؤمني را لعن كنيد، كه آن لعن به شما برميگردد.
لعن كردن به كسي كه سزاوار آن است، ريشه قرآني دارد. خداوند گروههايي را در قرآن لعن كرده است كه عبارتاند از منافقان،4 مشركان،5 كافران،6 فساد كنندگان در زمين،7 قوم يهود،8 مرتدان،9 شيطان،10 كساني كه خدا و رسول خدا را آزار ميدهند11 و دروغگويان در آيات لعان12 و مباهله.13
________________________________________
1. مفردات راغب، ماده «لعن».
2. الميزان في تفسير القرآن، ج 1، ص 389.
3. بحارالانوار، ج 72، از ص 202 تا 209.
4. توبه، 68 .
5. فتح، 6 .
6. بقره، 161.
7. رعد، 25.
8. مائده، 64 .
9. آل عمران، 87 .
10. نساء، 118.
11. احزاب، 57 .
12. نور، 7.
13. آل عمران، 61 .
3. فحش
هر سخن و عملي را كه ناروايي و زشتياش زياد و بزرگ باشد1 فحش گويند. با اين معيار بسياري از سخنان را در قرآن ميتوان يافت كه زشتي آن بسيار بزرگ است؛ در بحث توحيد ـ همان گونه كه پيشتر گفته شد ـ صفات نقصي را كه به خداوند متعال نسبت ميدادند، فحش شمرده ميشود. اين سخن را حديثي از امام كاظم عليهالسلام تأييد ميكند كه ميفرمايد:
كدامين فحش و دشنام بزرگتر از اين است كه خداوند به جسم و صورت و مخلوق بودن و محدود بودن و اعضا داشتن وصف شود.2
در بحث نبوت، آنچه را كه پيامبران در زمان تبليغ رسالت الهيشان از مردم زمانشان ميشنيدند فحش بوده است. مانند نسبتهاي ناروايي كه به پيامبر صلياللهعليهوآلهوسلم ميدادند.3
________________________________________
1. مفردات راغب، ماده «فحش».
2. الاصول من الكافي، ج 1، ص 105.
3. يونس، 2.
مفهوم سب در قرآن
وَ لا تَسُبُّوا الَّذينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ فَيَسُبُّوا اللّهَ عَدْوًا بِغَيْرِ عِلْمٍ. (انعام: 108)
(به معبودِ) كساني كه غير خدا را ميخوانند دشنام ندهيد، مبادا آنها (نيز) از روي دشمني و جهل، خدا را دشنام دهند!
سبّ در لغت به معناي «الشَتْمُ الوَجِيُع؛1 ناسزا و دشنام دردناك و زشت» آمده است و توصيف شتم به وجيع اين معنا را به فحش (به معناي سخن بسيار زشت) نزديك كرده است. هم چنان كه با كنار هم گذاردن تفسيري كه از راغب اصفهاني آورديم، و حديثي كه از امام كاظم عليهالسلام نقل شد، اين معنا به دست ميآيد.
چرا در اين آيه از فحش به معبودان، به سبّ تعبير شده است؟ پاسخ اين پرسش را با توجه به بيان تفسير نمونه بررسي ميكنيم.
در تفسير نمونه پس از اين بيان كه آموزهها و معارف اسلام منطقي و استدلالي است نه اجباري، مينويسد: قرآن آشكارا از دشنام بتهاي مشركان نهي ميكند و رعايت اصول ادب و عفت و نزاكت در بيان را حتّي در برابر خرافيترين و بدترين آيينها لازم ميشمارد. دليل اين موضوع روشن است؛ زيرا با دشنام و ناسزا نميتوان كسي را از مسير غلط باز داشت، بلكه برعكس، تعصب شديد آميخته با ناداني كه در اينگونه افراد است، سبب ميشود كه لج كنند و در آيين باطل خود راسختر گردند.2
با اين تفسير و با توجه به معنايي كه در سبّ (قطع و بريدن) نهفته است، ميتوان پاسخ گفت كه اساسا با سبّ و دشنام نميتوان كسي را تنبيه كرد. اين كار موجب گستاخ شدن طرف مقابل ميشود. همچنين، دشنام مسلمانان به مشركان موجب قطع رابطه آنان ميشود و ديگر اميدي به مسلمان شدن مشركان نخواهد ماند. در مقابل مشركان نيز دست به مقابله به مثل ميزنند و زمينه قطع رابطه خود را با پروردگار و مسلمانان فراهم ميسازند. اين عمل آنان، هم اميد اسلام آوردن را از ميان ميبرد و هم بر لجاجت آنان ميافزايد. در نتيجه مسلمانان نميتوانند آن گونه كه شايسته است، مشركان را به دين اسلام فرا خوانند.
________________________________________
1. مفردات راغب، ماده «سبّ».
2. تفسير نمونه، ج 5 ، ص 394
يك اشكال و پاسخ آن
مسأله ديگري كه در سبّ معبودان مطرح است، اين اشكال است كه اگر سب و دشنامِ بتها و معبودهاي مشركان نهي شده است، پس چرا قرآن گاهي بتها را اينگونه توصيف ميكند كه آنها نه سودي ميرساند و نه ضرري1 يعني آنها (بيفايدهاند) و نميتوانند شفاعت كنند2 و اينكه بتها و كساني كه آنها را ميپرستند (عابد و معبود) هيزمهاي جهنم هستند3 و يا از بت به طاغوت تعبير شده است4 و يا عبادت آنها اطاعت از شيطان دانسته شده است؟!5
به اين پرسش، دو پاسخ دادهاند: يكي اينكه همان گونه كه گفته شد، معناي سب، دشنام و شتم است و هدف از آن خواري و اهانت و سرزنش كردن است؛ در حالي كه هدف قرآن از توصيف معبودان، بيان حقايق و بر حذر داشتن خرافهها و مفاسد، و استدلال در برابر دشمن است. ديگر اينكه سب و دشنام بر كسي كه سزاوار آن است، جايز است، ولي هنگامي كه به مفسده بزرگتري بيانجامد، جايز نيست. برخي عالمان از اين آيه برداشت كردهاند كه هرگاه طاعتي به معصيت و گناه بيشتر منجر شود، ترك آن طاعت واجب است.6
به نظر ميرسد دليل دوم نادرست باشد؛ زيرا آيه به طور مطلق سبّ معبودان را نهي ميكند. از سوي ديگر ـ همان طور كه پيشتر گفتيم ـ خداوند آدابي را كه به ما ميآموزد، خود نيز بدانها پايبند است و همچنين اگر تفسيري را كه از اين آيه شده است (دفاع از ارزشهاي جامعه امري غريزي است و انسان با كساني كه به حريم ارزشهاي جامعه تجاوز ميكنند، به مقابله بر ميخيزد)7 بپذيريم، اينگونه ميتوانيم نتيجه بگيريم كه اين حالت (دفاع از ارزشها) براي هميشه در افراد هست. از اين رو، توهين و ناسزا به ارزشها، همان نتيجه آيه «وَ لا تَسُبُّوا الَّذينَ...»8 را خواهد داشت و در همه حال مفسده به همراه دارد.
ولي دليل نخست كه وصف حقايق و بر حذر داشتن خرافهها و مفاسد است، درست به نظر ميرسد و شايد بتوان كلام حضرت علي عليهالسلام را نيز شاهد قرار داد كه:
إِنِّي أَكْرَهُ لَكُمْ أَنْ تَكُونُوا سَبَّابِينَ، وَ لَكِنَّكُمْ لَوْ وَصَفْتُمْ أَعْمَالَهُمْ، وَ ذَكَرْتُمْ حَالَهُمْ، كانَ أَصْوَبَ فِي الْقَوْلِ، وَ أَبْلَغَ فِي الْعُذْرِ.9
من كراهت دارم كه شما دشنام دهيد، ولي اگر كردارشان را يادآور ميشديد و گمراهيها و كارهاي ناشايست آنان را بر ميشمرديد، سخنتان درستتر و عذرتان پذيرفتهتر بود.
ازاين حديث نوراني ميتوان فهميد وقتي قرآن ازبيان حضرت ابراهيم عليهالسلام ميفرمايد:
«قالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ ما لا يَنْفَعُكُمْ شَيْئًا وَ لا يَضُرُّكُمْ؛ (انبياء: 66)
آيا جز خدا چيزي را ميپرستيد كه نه كمترين سودي براي شما دارد، و نه زياني به شما ميرساند!»
ميخواهد با بيان اين واقعيت طرف مقابل را آگاه سازد نه اينكه بخواهد به بتهايشان ناسزا گويد در غير اين صورت طرف مقابل دفاع ميكرد؛ آن گاه هدف تبليغ از بين ميرفت.
سب در روايتها: دو گونه سب در روايتها به چشم ميخورد:
1. سب جايز؛
2. سبّ غير جايز (نهي شده).
در زير نمونههايي از اين روايات را ميآوريم:
________________________________________
1. مائده، 76.
2. يونس، 18.
3. انبيا، 98.
4. نحل، 36.
5. مريم، 44.
6. نك: تفسير القرآن الكريم المنار، محمدرشيد رضا، دارالمعرفة للطباعة و النشر، بيروت لبنان، ج 7، ص 667 .
7. نك: الميزان في تفسير القرآن، ج 7، ص 325.
8. انعام، 108.
9. نهجالبلاغه، خطبه 206.
1 ـ سب جايز
الف) سب در هنگام تقيه
حضرت علي عليهالسلام به ياران خويش از روزي خبر داد كه در آن، فرد ظالمي (معاويه) حكومت را به دست خواهد گرفت و آنها را به دشنام و ناسزاگويي و بيزاري به امام عليهالسلام وادار ميكند، ولي حضرت عليهالسلام براي اينكه راه نجاتي براي يارانش باز كند فرمود:
آگاه باشيد به زودي او (معاويه) شما را به بيزاري و بدگويي به من وادار ميكند. بدگويي را در هنگام اجبار دشمن، به شما اجازه ميدهم كه اين بر بلندي مقام من ميافزايد و موجب نجات شما است، ولي درباره بيزاري و برائت، هرگز از من بيزاري مجوييد كه من بر فطرت توحيد تولد يافتهام و در ايمان آوردن و مهاجرت از همه پيش قدمتر بودهام.1
ب) سب در هنگام ناچاري
حديثي از پيامبر صلياللهعليهوآلهوسلم اينگونه سبّ را اجازه ميدهد.
سمره گفت: رسول خدا صلياللهعليهوآلهوسلم از دشنام دادن نهي كرد و فرمود: «اگر كسي ناگزير به دشنام دادن همنشين خود باشد، به او افترا نبندد و پدر و قومش را ناسزا نگويد. بلكه اگر از ويژگيها و رفتار (منفي)اش آگاه است، او را وصف كند (براي مثال) به او بگويد: تو بخيل هستي و يا ترسو هستي!»
اين حديث همانند حديث حضرت علي عليهالسلام است كه فرمود:
من كراهت دارم كه شما دشنام بدهيد. اگر رفتارشان را وصف كنيد و آنها را توصيف كنيد، سخن شما درستتر خواهد بود.
ج) سب بدعت گذاران
امام صادق عليهالسلام از پيامبر صلياللهعليهوآلهوسلم نقل ميكند كه هرگاه پس از من شبهه اندازان و بدعت گذاران را ديديد، بيزاري خود را از آنها آشكار كنيد، و بسيار به آنها دشنام دهيد و درباره آنها بد گوييد (غيبت كنيد) و آنها را با دليل و برهان خفه كنيد كه (نتوانند در دل مردم شبهه ايجاد كنند و) نتوانند به فساد در اسلام طمع كنند و مردم نيز از آنها دوري كنند و بدعتهاي آنها را ياد نگيرند.2
________________________________________
1. نهج البلاغه، خطبه 57 .
2. بايد دانست مفهوم حديث اين نيست كه هرگونه دشنامي را در مورد آنها جايز بداند، بلكه منظور توصيف هر چه بيشتر كردارهاي پست آنان است. الاصول من الكافي، ج 2، ص 375.
2 ـ سب غير جايز (نهي شده)
در روايات از سب و دشنام موجوداتي كه شعور ندارند، مانند بادها، كوهها، لحظهها، روزها، روزگار و مردهها نهي شده است.1
همچنين از سبّ مؤمن2 و انبيا و اوصيا، به شدّت نهي شده است.
________________________________________
1. كنز العمال، ج 3، ص 601 به بعد؛ ميزان الحكمة، ج 4، ص 361.
2. قال رسول اللّه صلياللهعليهوآلهوسلم: «سباب المؤمن فسوق و قتاله كفر»؛ الاصول الكافي، ج 2، ص 360؛ كنز العمال، ج 3، ص 599.
روايتهايي درباره سب انبيا
سب انبيا از جمله حرامهايي است كه حدّ دارد و حدّ آن قتل است.
الف) عن الرضا عليهالسلام عن آبائه عليهمالسلام: قال رسولاللّه صلياللهعليهوآلهوسلم: «مَنْ سَبَّ نَبيّاً مِنَ الاَنْبياءِ فَاقْتُلُوهُ وَ مَنْ سَبَّ وَصيّاً فَقَدْ سَبَّ نَبيّأ».1
امام رضا عليهالسلام از پدران معصوم خود نقل ميكند كه پيامبر صلياللهعليهوآلهوسلم فرمود: هر كسي پيامبري از پيامبران را دشنام دهد، او را بكشيد و هر كسي جانشين آنان را نيز دشنام دهد، پس گويا آنها را دشنام گفته است. (يعني حد هر دو يكي است)
ب) از امام صادق عليهالسلام درباره كسي كه رسول خدا صلياللهعليهوآلهوسلم را دشنام دهد پرسيده شد؛ حضرت فرمود:
كسي كه به او نزديكتر است، او را به قتل برساند و نيازي به رفتن نزد امام نيست. (خود، كار را تمام كند).
ج) فتواي امام خميني رحمهالله درباره سب النبي اين است:
كسي كه به پيغمبر صلياللهعليهوآلهوسلم ـ العياذ باللّه ـ ناسزا بگويد، بر شنونده آن واجب است كه او را به قتل برساند. مادامي كه خوفي بر خود يا عِرض (آبروي) خود يا بر جان مؤمن يا عرض او نباشد با وجود اين خوف، جايز نميباشد و اگر بر مال مورد توجه او يا بر مال مورد توجه برادر مسلمانش خوف باشد، ترك قتل او جايز است و اين بر اذن از امام عليهالسلام يا نائب او توقف ندارد و همچنين است اگر بعضي از ائمه عليهمالسلام را ناسزا بگويد و در ملحق نمودن حضرت صديقه طاهره عليهاالسلام به آنان وجهي است؛ بلكه اگر سبّ او به سبّ پيامبر صلياللهعليهوآلهوسلمبرگردد بدون اشكال به قتل ميرسد.2
________________________________________
1. بحارالانوار، ج 79، ص 221؛ ميزان الحكمة، ج 4، ص 363.
2. تحرير الوسيله، امام خميني رحمهالله، برگردان: علي اسلامي، 4 مجلد، دفتر انتشارات اسلامي، ج 4، ص 211.
فرمان تاريخي امام خميني رحمهالله در قتل سلمان رشدي
حضرت امام رحمهالله با استناد به روايات و با فتوايي كه پيشتر در كتاب تحرير الوسيله دادهاند، اين حكم تاريخي را صادر كردند. بنابراين، جاي هيچ گونه ترديد و تجديد نظر در اين فرمان نيست و اين حكم با استناد روايي مورد قبول عالمان اهل تسنن نيز هست. فرمان تاريخي حضرت امام كه در تاريخ بيست و پنجم بهمن سال هزار و سيصد و شصت و هفت صادر شده اين است:
بسمه تعالي.
انّا للّه و انا اليه راجعون.
به اطلاع مسلمانان غيور سراسر جهان ميرسانم مؤلّف كتاب آيات شيطاني كه عليه اسلام و پيامبر و قرآن تنظيم و چاپ و منتشر شده است، همچنين ناشرين مطلع از محتواي آن، محكوم به اعدام ميباشند. از مسلمانان غيور ميخواهم تا در هر نقطه كه آنها را يافتند، سريعا آنها را اعدام نمايند و كسي كه در اين راه كشته شود شهيد است. انشاء اللّه تعالي.
3 ـ اصلاح تعبيرها
قرآن افزون بر آسيبشناسي سخن، در مقام اصلاح برخي سخنان نيز بر آمده است. نكته سنجي قرآن تا آنجا است كه با برداشتن تعبيري و جايگزين كردن تعبيري ديگر، گونهاي فرهنگ و ارزش برتر به جامعه القا ميكند. نمونهاي از اينگونه آيات را يادآوري ميكنيم:
الف) كشته در راه خدا را مُرده نخوانيد!
وَلا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ في سَبيلِاللّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ (بقره: 154)
و به آنها كه در راه خدا كشته ميشوند، مرده نگوييد! بلكه آنان زندهاند، ولي شما نميفهميد!
خداوند از كشته شدگان در راه خدا، به أحيأ (زندگان) تعبير ميكند و با برداشتن واژه اموات (مردگان) و جايگزين ساختن واژه «احيأ»، فرهنگ شهادتطلبي را در جامعه اسلامي ايجاد ميكند. با چنين ديدگاهي، مردان حقمدار، براي پاسداري از حريم الهي جان خود را تقديم پروردگار ميكنند و به راحتي از دنيا ميگذرند و به وعده الهي كه «عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» (آل عمران: 169) است اميد و ايمان راسخ پيدا ميكنند.
ب) بگوييد اسلام آورديم نه ايمان!
قالَتِ اْلأَعْرابُ آمَنّا قُلْ لَمْ تُؤمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمّا يَدْخُلِ اْلإيمانُفي قُلُوبِكُمْ وَ إِنْ تُطيعُوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ لا يَلِتْكُمْ مِنْ أَعْمالِكُمْ شَيْئًا إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ. (حجرات: 14)
عربهاي باديه نشين گفتند: ايمان آوردهايم! بگو: «شما ايمان نياوردهايد، ولي بگوييد اسلام آوردهايم. هنوز ايمان وارد قلب شما نشده است! و اگر از خدا و رسولش اطاعت كنيد، چيزي از پاداش كارهاي شما را فروگذار نميكند، خداوند، آمرزنده مهربان است.
در اين آيه مرز ميان اسلام و ايمان از هم جدا شده است.1 روش قرآن اين است كه هر كسي را با توجه به شايستگيهايش وصف ميكند. آنكه ايمان در قلبش رسوخ كرده را مؤمن مينامد و آن را كه تنها اسلام آورده و به انجام تكاليف الهي ملزم است، ولي از عمق جان به انجام آن راضي نيست، مسلمان ميخواند. شايد بتوان از آيه استفاده ديگري نيز كرد و آن اينكه بايد هر شخصي را با توجه به شايستگيهايش توصيف كرد. بدون اينكه در توصيف او اغراق شود. بايد چهره واقعي هركس آن چنان كه هست، نمايان شود و همين طور هر كسي هم كه گناهي مرتكب شد، نبايد زشتيهاي ديگري را نيز به او نسبت داد.
________________________________________
1. امام باقر عليهالسلام درباره فرق ايمان و اسلام فرمود: ايمان آن است كه در دل جاي گيرد و بنده را به سوي خداي عز و جل بكشاند، و اطاعت خدا و گردن نهادن به فرمانش آن را تصديق كند، ولي اسلام گفتار و كردار ظاهري است كه هر مسلماني آن را دارد. به وسيله آن جانها محفوظ ميماند و ميراث پرداخت ميشود و نكاح روا ميگردد و آنان بر نماز و زكات و روزه و حج اجتماع ميكنند. از اين رو، از كفر خارج گشته، به ايمان منسوب ميگردند. اسلام شريك ايمان نيست، ولي ايمان با اسلام شريك ميگردد و در گفتار شهادتين و كردار (عمل به مقررات) هر دو گرد ميآيند. الاصول من الكافي، ج 2، ص 26.
ج) گفتن «ان شاء اللّه» و تكيه به اراده خدا
وَ لا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنّي فاعِلٌ ذلِكَ غَدًا إِلاّ أَنْ يَشاءَ اللّهُ وَ اذْكُرْ رَبَّكَ إِذانَسيتَ وَ قُلْ عَسي أَنْ يَهْدِيَنِ رَبّي ِلأَقْرَبَ مِنْ هذا رَشَدًا (كهف: 23 و 24)
و هرگز در مورد كاري نگو: «من فردا آن را انجام ميدهم» مگر اينكه خدا بخواهد! و هرگاه فراموش كردي، (جبران كن) و پروردگارت را به خاطر بياور؛ و بگو: «اميدوارم كه پروردگارم مرا به راهي روشنتر از اين هدايت كند!».
بر اساس اين آيه، بايد انسان در انجام كارها، اراده خدا را در نظر داشتهباشد و با توكل بر خدا و با گفتن «إن شاء اللّه» ـ كه با قلب هماهنگ باشد ـ كارها را به انجام رساند.
آيه زير يك نمونه از پي آمدهاي نگفتن «إن شاء اللّه» و تكيه نكردن به اراده خداوند، و مستقل دانستنِ اراده خود را بيان ميكند:
إِنّا بَلَوْناهُمْ كَما بَلَوْنا أَصْحابَ الْجَنَّةِ إِذْ أَقْسَمُوا لَيَصْرِمُنَّها مُصْبِحينَ وَ لايَسْتَثْنُونَ فَطافَ عَلَيْها طائِفٌ مِنْ رَبِّكَ وَ هُمْ نائِمُونَ فَأَصْبَحَتْ كَالصَّريمِ. (قلم: 17 ـ 20)
ما آنان را آزموديم، همان گونه كه صاحبان باغ را آزمايش كرديم، هنگامي كه سوگند ياد كردند كه ميوههاي باغ را صبحگاهان (دور از چشم مستمندان) بچينند. و هيچ از آن استثنا نكنند؛ ولي عذابي فراگير شب هنگام بر تمام باغ آنها فرود آمد؛ در حالي كه همه در خواب بودند و آن باغ سرسبز همچون شب سياه و ظلماني شد!
در تفسير «لا يستثنون» آمده است كه صاحبان باغ سوگند ياد كردند كه تمام ميوهها را بچينند. آنان به دليل اعتمادي كه به خود داشتند و همچنين اتكايي كه به سببهاي ظاهري داشتند،، «ان شاء اللّه» نگفتند1 (و اراده خود را مستقل دانستند). نيز ممكن است منظور از «لا يستثنون» اين باشد كه مقداري از ميوهها را نيز براي فقيران و مستمندان استثنا نكردند.2
________________________________________
1. مجمع البيان في تفسير القرآن، ج 5 ، ص 336؛ الميزان في تفسير القرآن، ج 19، ص 390.
2. الميزان في تفسير القرآن، ج 19، ص 390.
د) تحريف سخنان ديگران ممنوع!
مِنَ الَّذينَ هادُوا يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ وَ يَقُولُونَ سَمِعْنا وَ عَصَيْنا وَاسْمَعْ غَيْرَ مُسْمَعٍ وَ راعِنا لَيًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ وَ طَعْنًا فِي الدِّينِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ قالُواسَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ اسْمَعْ وَ انْظُرْنا لَكانَ خَيْرًا لَهُمْ وَ أَقْوَمَ وَ لكِنْ لَعَنَهُمُاللّهُ بِكُفْرِهِمْ فَلا يُؤمِنُونَ إِلاّ قَليلاً. (نساء: 46)
بعضي از يهود سخنان را از جاي خود، تحريف ميكنند؛ و (به جاي اينكه بگويند: «شنيديم و اطاعت كرديم»)، ميگويند: «شنيديم و مخالفت كرديم! و (نيز ميگويند:) بشنو! كه هرگز نشنوي! (و براي مسخره كردن ميگويند:) راعنا [= ما را احمق كن!] تا با زبان خود، حقايق را بگردانند و در آيين خدا، طعنه زنند. ولي اگر آنها (به جاي اين همه لجاجت) ميگفتند: «شنيديم و اطاعت كرديم؛ و سخنان ما را بشنو و به ما مهلت ده (تا حقايق را درك كنيم)»، براي آنان بهتر، و با واقعيت سازگارتر بود، ولي خداوند، آنها را به سبب كفرشان، از رحمت خود دور ساخته است؛ از اين رو، جز گروه كمي ايمان نميآورند.
خداوند در اين آيه با بر شمردن برخي انحرافهاي يهوديان، بر گفتار نادرست آنان خط بطلان ميكشد و به جاي آن سخنان درست شايسته را ميآموزد.
يهوديان براي اينكه بتوانند واقعيتها را تحريف كنند و در دين خدا خدشه وارد كنند، با نيش زبان به تغيير سخنان حق و احكام الهي دست ميزدند. خداوند در آيه ياد شده ميفرمايد: يهوديان به جاي اينكه در برابر دعوت حق «سَمِعْنا وَ أَطَعْنا»؛شنيديم و از آن اطاعت كرديم» بگويند، ميگفتند «سَمِعْنا وَ عَصَيْنا؛ يعني شنيديم و سرپيچي كرديم». همچنين آنان به پيامبر صلياللهعليهوآلهوسلم به ناسزا ميگفتند «و اسمع غير مسمع»؛ بشنو [كه كاش] ناشنوا گردي.» اين گفتار مانند اين است كه به كسي گفته شود بشنو كه خدا تو را شنوا نگرداند. خداوند ميفرمايد: به جاي اين سخن، بگوييد «به سخنان ما گوش داده و ما را هدايت كن».
همچنين آنان از واژه «راعنا» كه مؤمنان در برابر پيامبر به كار ميبردند، سوء استفاده كرده، آن را تحريف و تغيير ميدادند و از آن مفهوم دشنام را اراده ميكردند و در ظاهر فروتني ميكردند، ولي وقتي در برابر اعتراض مسلمانان قرار ميگرفتند، ميگفتند: ما همان چيزي را به كار ميبريم كه شما به كار ميبريد.1
خداوند براي دفاع از رهبر جامعه اسلامي و جلوگيري از اهانتهاي دشمنان، به كار بردن واژه راعنا2 را ممنوع و به جاي آن واژه انظرنا3 را جايگزين ساخت.
________________________________________
1. نك: مجمع البيان في تفسير القرآن، ج 1، ص 178 و ج 2، ص 55 ؛ تفسير نمونه، ج 1، ص 384 و ج 3، ص 404.
2. «راعنا» در زبان عربي از ماده رعي به معناي مهلت دادن و مراقبت كردن است. صيغه امر آن «راع» است كه با ضمير «نا»، راعنا شده است و معناي آن نزد مسلمانان اين بود كه: اي پيامبر صلياللهعليهوآلهوسلم ما را مهلت ده تا سخنان تو را بشنويم. يا به اين معني است كه به مطالب ما گوش فرا ده. ولي يهوديان آن را از ماده (رعونه) به معناي كودني و حماقت ميگرفتند. صيغه امر آن «راعن» است و با ضمير «نا»، راعنّا (با تشديد نون) ميشود. و معنايش اين است كه «اي پيامبر ما را تحميق و نادان ساز» آنان «راعنا» را به صورت «راعينا» يعني «چوپان ما» تلفظ ميكردند. در روايتي از امام باقر عليهالسلام نقل شده است كه اين تعبير در لغت «عبراني» دشنام و ناسزا گويي بوده است. به معني «بشنو كه هرگز نشنوي» نك: همان، آيات 104 بقره و 46 نساء.
3. براي معني انظرنا وجوهي را برشمردهاند: الف) مراقب باش تا آنچه به ما ياد دادهاي را درك كنيم و بفهميم؛ ب) اي محمد صلياللهعليهوآلهوسلم ما را آگاه ساز؛ ج) اي پيامبر صلياللهعليهوآلهوسلم به ما رو كن؛ د) اي پيامبر صلياللهعليهوآلهوسلم! به جانب ما نظر كن. نك: مجمع البيان في تفسير القرآن، ج 1، ص 178، آيه 104 سوره بقره.
4 ـ شناسايي دردها و طرح گفتار درماني
قرآنكه برنامه زندگي انسانهاست به ضعفها و دردهاي جامعه انساني آشناست و با اين آشنايي، نوعي گفتار درماني ارايه ميدهد؛ يعني خداوند به انسان ميآموزد تا از طريق گفتار و سخن بتواند درد جامعه خويش را التيام بخشد. قرآن براي هر دردي داروي شفا بخشي ارايه ميدهد. به تعبير نهجالبلاغه در قرآن «دَواءُدائِكُم؛1 داروي دردهايتان» قرار دارد. در اين بخش به مواردي از دردهاي جامعه اشاره كرده، سپس درمان قرآني آن را كه با گفتار، عملي ميشود، عرضه ميكنيم.
________________________________________
1. نهج البلاغه، خطبه 158.
الف) نگراني از نداشتن گواه و شاهد
آيه «قذف»1 بيان ميداشت كه هركس به زنان شوهردار تهمت ناروا بزند و براي اثبات اتهام خود دليل اقامه نكند، سه حكم زير را خواهد داشت:
1 ـ حد قذف (هشتاد تازيانه) بر آنان جاري ميشود؛
2 ـ از آن پس، شهادتشان پذيرفته نميشود؛
3 ـ تهمت زنندگان به عنوان فاسق شمرده ميشوند.
پس از نزول اين آيه، حوادثي رخ داد كه مردم احساس كردند در تنگناي شديدي قرار گرفتهاند و آن اين بود كه هرگاه مردي زنش را در جايگاه اتهام ببيند، ولي براي اثبات اتهام خويش نتواند چهار شاهد حاضر كند، آيا بايد از اين حادثه چشم پوشي كند و يا اينكه بدان اقرار نمايد كه در آن صورت، حدّ قذف بر او جاري ميشود و اگر در پي شاهد بگردد، ديگر در جايگاه تهمت كسي را نخواهد يافت. اين مشكل در جامعه پديد آمد و مردم نگران بودند تا اينكه آيه «لعان» نازل شد و در آن اشاره شد كه هر يك از دو طرف، مرد و زن (مورد اتهام) با به زبان آوردن شهادت مشخصي، اتهام را از خود برطرف كند. اين شهادت به اينگونه بود كه مرد بايد چهار بار شهادت «اُشْهِدُ بِاللّهِ انّي لَمِن الصّادِقينَ» را بر زبانش جاري كند و سرانجام بگويد: «لعنت خدا بر آن كسي كه دروغ بگويد» و زن نيز در مقابل چهار مرتبه شهادت «اُشْهِدُ بِاللّهِ اِنَّه لَمِن الكاذبينَ» را بر زبان آورد و در پايان بگويد: «خشم خدا بر من اگر اين مرد در ادعاي خود راستگو باشد»2 بدين صورت، با چهار مرتبه اقرار كه به جاي چهار شاهد انجام ميپذيرد و در نهايت با لعن به دروغگو، اين مشكل مردم با اقرار زباني و گفتار، درمان مييابد.
________________________________________
1. نور، 6 ـ 8 .
2. نك: اسباب النزول، ص 104 به بعد.
ب) تقيه
قرآن ميفرمايد:
كساني كه پس از ايمان كافر شوند ـ به جز آنها كه زير فشار واقع شدهاند؛ در حالي كه قلبشان آرام و باايمان است ـ آري؛ آنها كه سينه خود را براي پذيرش كفر گشودهاند، خشم خدا بر آنهاست و عذاب مهيبي در انتظارشان.1
مشركان در صدر اسلام، پيشگامان راه اسلام را به شدّت آزار ميدادند؛ تا جايي كه در زير شكنجههاي وحشيانه آنان را به شهادت ميرساندند. از جمله شهيدان، پدر و مادر عمار (ياسر و سميه) بودند، ولي عمار در زير شكنجههاي مشركان لب به سخن گشود و با زبان به خواسته آنان (كه به نيكي ياد كردن بتهايشان بود) اقرار كرد و سپس نجات يافت. پس از رهايي با ناراحتي تمام نزد پيامبر صلياللهعليهوآلهوسلم رفت و ماجرا را تعريف كرد. پيامبر صلياللهعليهوآلهوسلم او را دلداري داد و به او فرمود: «اِنْ عادُوا لَكَ فَعَدَلُهْم؛ اگر باز هم گرفتار آنان شدي و از تو خواستند اين چنين بگويي، بر ايشان بگو».2 اين قضيه به عنوان يك روش مبارزاتي مخفيانه و غير مستقيم در اسلام به ويژه در مذهب تشيع استمرار يافت كه به نام «تقيه»3 مطرح است. تقيه در جايي كه موجب حفظ اسلام و جان مؤمنان و سرمايه و آبروي آنان باشد، لازم است؛ در غير اين صورت، تقيه روا نيست. به دليل اختناق شديد حاكم بر جامعه آن زمان تقيه در زندگي ائمه عليهمالسلام و يارانشان، نقش مهمي داشتهاست.
________________________________________
1. نحل، 106.
2. نك: مجمع البيان في تفسير القرآن، ج 3، ص 388؛ تفسير نمونه، ج 11، ص 418.
3. تقيه بر چهار قسم است: 1 ـ تقيه اكراهيه: عمل كردن شخص مجبور به دستور جابر براي حفظ جان و مال و... 2 ـ تقيه خوفيه: انجام اعمال و عبادتها بر اساس فتواهاي عالمان اهل سنت در محيط آنها و احتياط كامل گروه اقليت در روش زندگي و معاشرت با گروه اكثريت، براي حفظ جان و مال و خانواده... 3 ـ تقيه كتمانيه: كتمان مرام و حفظ مسلك و پنهان داشتن شمار و قدرت جمعيت هم مسلكان و فعاليت سري در پيشبرد اهداف در موقع ضعف در هنگام مهيا نبودن براي انتشار مرام؛ 4 ـ تقيه مداراتيه: حسن معاشرت و زندگي با اهل سنت اكثريت جامعه اسلامي و حضور در مجامع و محافل عبادي و اجتماعي آنان، براي حفظ وحدت و اتحاد اسلامي و تشكيل يك دولت با قدرت. نك: تقيه در اسلام، علي تهراني، مشهد، فيروزيان، چ چهارم، ص 9 و 10؛ الرسائل، حضرت امام خميني رحمهالله 2 مجلد، ج 2، ص از 174؛ بحارالانوار، ج 75، از صص 393 ـ 443؛ غافر، 28؛ آل عمران، 28.
ج) فرياد حقخواهي مظلوم
خداوند ميفرمايد:
لا يُحِبُّ اللّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلاّ مَنْ ظُلِمَ وَ كانَ اللّهُ سَميعًا عَليمًا. (نساء: 148)
خداوند دوست ندارد كسي با سخنان خود، بديها(ي ديگران) را اظهار كند مگر آن كس كه مورد ستم واقع شده باشد و خداوند، شنوا و داناست.
«سوء مِنَ القول» عبارت است از هر سخني كه فردي گفته باشد ولي هرگاه همان سخن را به او بگويند بدش بيايد؛ مثل اينكه به كسي نفرين كنند، يا گناه و عيبهايي را كه دارد، آشكار سازند و يا از او غيبت كنند. خداوند چنين گفتاري را نميپسندد مگر اينكه شخصي مورد ستم واقع شود. او ميتواند براي به دست آوردن حق خود، صدايش را در برابر ستمگر، بلند كرده و در مواردي كه ستم، ديده است، از ستمگر بدگويي كند. ستمديده حق ندارد به بهانه ستمي كه به او شده است، هرگونه كه ميخواهد از ستمگر بدگويي و ناسزاگويي كند. برخي گفتهاند مراد آيه، اين است كه خداوند انتقام را در ناسزاگويي جايز نميشمارد؛ مگر اينكه فردي مظلوم واقع شود؛ در اين صورت، از كسي كه به او ستم كرده، بر اساس موازين اسلامي ميتواند انتقام گيرد.1
بنابراين، عبارت «اِلاّ مَنْ ظُلِمَ» افزون بر اينكه جلو سوء استفاده ستمگران را از حكم نخستين آيه يعني «لا يُحِبُ اللّهُ الْجِهْرَ بِالسُّؤِ مِنَ القَوْلِ» ميگيرد، به ستم ديدگان نيز ميفهماند كه براي به دست آوردن حق خود، بايد در برابر ستمگر بايستد. (و با بلند كردن صدا، ستمگر را به واسطه ستمهايش معرفي كند، تا به بازگرداندن حق به صاحبش مجبور شود.)
________________________________________
1. مجمع البيان في تفسير القرآن، ج 2، ص 131.
5 ـ روش درست سخن گفتن
هرچند آنچه تا كنون درباره نقش قرآن در زمينه چگونگي سخن گفتن يادآور شديم، همگي در راستاي نيكو سخن گفتن بود؛ با اين حال، در اينجا به آن دسته از آياتي ميپردازيم كه آشكارا به چگونگي سخن گفتن در برخورد با گروههاي مختلف دلالت دارد. دو نكته در اينگونه آيات مورد توجه است: 1 ـ شناسايي و معرفي مخاطب؛ 2 ـ تنظيم سخن مطابق شأن مخاطب. براي مثال، خداوند در مورد چگونگي سخن گفتن فرزندان با پدر و مادر، به آنان ميفرمايد: «قُلَ لَهُما قَوْلاً كَريماً» (اسراء: 23) وصف «قول» به «كريم» با مقام و شأن پدر و مادر تناسب دارد. توصيف قول به معروف و ميسور و لينّ و بليغ و سديد، نيز همين گونه است كه ما به برخي از اين اينگونه آيات اشاره ميكنيم و تناسب آنها را با مخاطب يادآور ميشويم:
www.otaghefekr.net
مثل خردمندان فكر كنيد اما با مردم به زبان خودشان حرف بزنيد.