ديدگاه فخر رازي
بحث درباره اين تمثيل قرآني را با تفسيري از امام فخر رازي به پايان مي‏بريم. وي حكمت تعيين الاغ از ميان ديگر حيوانات را چنين تبيين مي‏كند:

الف) با توجه به آفرينش حيوانات كه در آيه «وَ الْخَيْلَ وَ الْبِغالَ وَ الْحَميرَ لِتَرْكَبُوها وَ زينَةً وَ يَخْلُقُ ما لا تَعْلَمُونَ؛

هم‏چنين اسب‏ها و استرها و الاغ‏ها را آفريد؛ تا بر آن‏ها سوار شويد و زينت شما باشد و چيزهايي مي‏آفريند كه نمي‏دانيد». (نحل: 8) آورده شده است. زينت و سواري در اسب نسبت به استر و الاغ بيش‏تر و آشكارتر است و باركشي در الاغ آشكارتر و معمول‏تر است و استر در زينت و باركشي و سواري ميانه است.

ب) اين تمثيل براي نماياندن جهل و ناداني آورده مي‏شود و اين در الاغ آشكار است.

ج) مناسب‏ترين و بهترين چيزي كه پستي و خواري را نشاني دهد، در مثال الاغ به دست مي‏آيد.

د) حمل كردن اسفار (كتاب‏هاي فراوان) روي الاغ، آسان‏تر و سالم‏تر و بهتر انجام مي‏شود؛ زيرا الاغ حيواني رام، و فرمان‏بر است كه، كنترل آن آسان است و هر كسي حتي بچه‏ها، بدون سختي و به راحتي از آن سواري مي‏گيرند و با آن باركشي مي‏كنند.

ه) رعايت واژگان مناسبت و هماهنگ كه ميان دو واژه حمار (الاغ) و اسفار (كتاب‏ها) وجود دارد، تمثيل زدن اين حيوان را از ميان ديگر حيوان‏ها برجسته‏تر ساخته است.1
________________________________________
1. التفسير الكبير، ج 3، ص 6 .


ادب قرآني در آيه «... ان انكر الاصوات لصوت الحمير»
درباره آيه «وَ اقْصِدْ في مَشْيِكَ وَ اغْضُضْ مِنْ صَوْتِكَ إِنَّ أَنْكَرَ اْلأَصْواتِ لَصَوْتُ الْحَميرِ» (لقمان: 19) بايد گفت: اين مورد يكي از نمونه‏هاي امضاي باور و اعتقاد مردم است. مردم صداي الاغ را ناهنجار مي‏دانند. اين باور در فطرت انسان‏ها ريشه دارد. بدين صورت كه حس زيبايي و زشتي از امور فطري‏اند و يكي از نمونه‏هاي زشتي، صداي ناهنجار است كه طبع انسان از آن تنفر دارد و گوش از شنيدن آن اكراه دارد. از اين رو، سخنِ خداوند در راستاي فطرت انساني بيان شده است و خداوند به گونه‏اي سخن گفته كه هم زشتي صداي الاغ را تاييد كند و هم به وجه شبهي كه ميان صداي بلند و ناهنجار انسان با صداي الاغ است، اشاره كند. اين از بهترين نمونه‏هاي تمثيل است و ادب كامل را در بر دارد.


بخش سوم: نقش قرآن در اصلاح گفتار

نقش قرآن در اصلاح گفتار


1 ـ پيش‏گامي قرآن در اصلاح گفتار
قرآن كتاب انسان سازي است و افزون بر اين‏كه آدابي براي افراد انساني در آن آورده شده است، خود نيز به آدابي آراسته مي‏باشد. اگر قرآن انسان را به آراستن سخن، فرا مي‏خواند، خود نيز بدان پاي‏بند است. همان گونه كه پيش‏تر آورده شد، قرآن در مسأله توحيد، انسان را به ناميدن اسماي حسني الهي فرا مي‏خواند.1

از سويي ديگر، خود قرآن بارها خداوند رابا اسماي نيك توصيف مي‏كند و يا در مورد انبيا ما را به اكرام و ادب در برابر آن‏ها دعوت مي‏كند. براي مثال، خداوند مؤمنان را از صدا زدن پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم آن گونه كه در ميان آنان معمول است، نهي مي‏كند2 و خود نيز آن جناب را به نكويي ياد مي‏كند. يا در مسايل اخلاقي ما را از دروغ، بدگويي و ناسزاگويي و... بر حذر مي‏دارد، هم چنان كه در سراسر قرآن حتي يك مورد دروغ يا اختلاف و يا بدگويي و ناسزاگويي و... ديده نمي‏شود. قرآن در بيان مسايل احكام و همانند آن، در جاهايي كه نياز به كنايه گويي است، آشكارا بيان نكرده است و با اشاره به ما مي‏فهماند كه ما نيز آن را رعايت كنيم. حضرت علي عليه‏السلام در اين زمينه مي‏فرمايد: آگاه باشيد! اين قرآن پند دهنده‏اي است كه انسان را نمي‏فريبد، هدايت كننده‏اي است كه گمراه نمي‏سازد و سخن‏گويي است كه هرگز دروغ نمي‏گويد.3

شيوه پيامبران الهي كه رساندن آداب الهي را بر عهده دارند نيز چنين است. در هيچ جايي از قرآن نيامده است كه پيامبري در رفتار و گفتار خود، بر خلاف ادب الهي عمل كند. جز اين نيز نمي‏توان از آنان انتظاري داشت؛ زيرا آنان به ادب الهي آراسته‏اند. اين نوع پاي‏بندي قرآن و پيامبران به آداب و اخلاق، در جامعه بشري تأثير شگرفي نهاده است. قرآن پس از شناسايي ضعف و درد جامعه و انحراف‏هاي آن، با روش‏هاي گوناگوني در اصلاح آن همت مي‏گمارد. اين توجه قرآن موجب تأثيرپذيري مردم از آن شده است. براي مثال، خداوند در بهشت افزون بر اين‏كه براي پرهيزكاران باغ‏ها و چشمه‏هايي فراهم كرده و آن‏ها را با خطاب «اُدْخُلوا بِسَلامٍ» گرامي داشته است، در ادامه مي‏فرمايد:

وَ نَزَعْنا ما في صُدُورِهِمْ مِنْ غلٍّ إِخْوانًا عَلي سُرُرٍ مُتَقابِلينَ. (حجر: 47)

هرگونه حسد و كينه و دشمني را از سينه آن‏ها بر مي‏كَنيم و (درونشان را پاك مي‏سازيم)؛ در حالي كه همه برادرند؛ و بر تخت‏ها رو به روي يكديگر قرار دارند.

از اين آيه برداشت مي‏شود كه دشمني و كينه‏ورزي از جمله دردها و انحراف‏هاي جامعه بشري است و موجب از هم گسيختگي شيرازه جامعه مي‏گردد. به همين سبب، پرهيزكاران از اين‏گونه انحراف‏ها در امان هستند و خداوند نيز در آخرت اين صفت را از آنان مي‏زدايد.

پيام اين آيه تأثير زيادي بر فرهنگ مردم گذاشت. بعدها مسلماناني (در مدينه) مفهوم اين آيه را در دعاي خود گنجانيدند تا مشمول عنايت الهي گردند و در بهشت، غل و كينه و دشمني از قلبشان زدوده شود و از اختلاف و دودستگي در دنيا رهايي يابند.

وَ الَّذينَ جاؤ مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ ِلإِخْوانِنَا الَّذينَ سَبَقُونا بِاْلإيمانِ وَ لا تَجْعَلْ في قُلُوبِنا غِلاًّ لِلَّذينَ آمَنُوا رَبَّنا إِنَّكَ رَؤفٌ رَحيمٌ. (حشر: 10)

(هم‏چنين) كساني كه پس از آن‏ها [مهاجران و انصار] آمدند مي‏گويند: «پروردگارا! ما و برادرانمان را كه در ايمان بر ما پيشي گرفتند بيامرز، و در دل‏هايمان حسد و كينه نسبت به مؤمنان قرار مده! پروردگارا، تو مهربان و رحيمي!

نمونه ديگر درباره تأثير قرآن بر گفتار و اعتقاد انسان‏ها اين است كه در آيات فراواني به اين نكته اشاره شده است كه همه آن‏چه كه هست، از آن خداست و به سوي خدا باز مي‏گردد.

لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ وَ إِلَي اللّهِ تُرْجَعُ اْلأُمُورُ. (حديد: 5)

پادشاهي آسمان‏ها و زمين از آن اوست؛ و همه كارها به سوي او باز مي‏گردد.

اين مفهوم در جان‏هاي مؤمنان ريشه دوانيده است. هنگامي كه مصيبتي به آنان مي‏رسد، به خاطر اعتقاد كامل به اصلِ «ازاويي» و «به سوي اويي» هيچ گاه ناله و زاري نمي‏كنند و هم چنان بر پايداري‏شان افزوده مي‏شود و اين اعتقاد بر زبان آنان جاري مي‏گردد.

الَّذينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصيبَةٌ قالُوا إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ. (بقره: 156)

آن‏ها كه هرگاه مصيبتي به ايشان رسد، مي‏گويند: «ما از آن خداييم، و به سوي او باز مي‏گرديم!

اين‏ها، دو نمونه از آيات قرآني بود، كه پس از نزول، در درون جامعه، انسان ها خود را به پيروي از ادب و اخلاق آن ملزم دانستند، تا جايي كه عالمان و دانشمندان ديني واژگان قرآني را در گفت و گوي‏هاي درسي و نگارش كتاب به‏كار برده‏اند. براي نمونه، فقيهان، در بيان برخي مسايل احكام از اصطلاح‏هايي مانند غائط، دخول، لمس و... استفاده مي‏كنند و حتي در عرف هم‏چنين به كار مي‏برند كه اين ناشي از تأثيرپذيري عميق از فرهنگ قرآن است.

پس يكي از مصداق‏هاي تناقض نداشتن قرآن4 اين نكته است كه قرآن در بيان معارف، خود به آدابي كه ما را بدان سفارش مي‏كند، پاي‏بند است و در اين زمينه، هيچ گونه اختلافي در قرآن ديده نمي‏شود.

موارد چندي از آسيب‏شناسي سخن در قرآن هست كه بحث درباره همه آن‏ها نيازمند كتاب جداگانه‏اي است. در اين بخش، درباره برخي از آسيب‏ها و آفت‏هاي سخن كه نيازمند تبيين هستند، اشاره مي‏كنيم و آدرس برخي ديگر از آياتي را كه درباره آفت‏هاي سخن است، مي‏آوريم. هم‏چنين در بخش آخر كتاب، بعضي از كتاب‏هاي اخلاقي و حديثي را درباره موضوع پژوهش، معرفي مي‏كنيم.
________________________________________
1. اعراف، 180.
2. حجرات، 2.
3. نهج‏البلاغه، خطبه 176.
4. «لا يأتيه الباطل من بين يديه و لا مِن خلفهِ تنزيل من حكيم حميد؛ [قرآن كتابي است] كه هيچ گونه باطلي، نه از پيش رو و نه از پشت سر، به سراغ آن نمي‏آيد؛ زيرا از سوي خداوند حكيم و ستوده نازل شده است» فصلت، 42.

فهرست آفت‏هاي سخن در قرآن1
آفت‏هاي سخن در قرآن بدين قرار است:

1 ـ تفسير به رأي در احكام دين؛

2 ـ افشاي اسرار؛

3 ـ اُف گفتن به پدر و مادر؛

4 ـ سخن بيهوده؛

5 ـ نجواي نكوهيده؛

6 ـ بلند كردن صدا؛

7 ـ پرسش‏هاي بي‏جا؛

8 ـ نفاق و دورويي در سخن گفتن؛

9 ـ سخن‏چيني؛

10 ـ يكديگر را با القاب زشت نام بردن؛

11 ـ غيبت؛

12 ـ غلوّ در دين؛

13 ـ منّت و آزار؛

اكنون مواردي از آفت‏هاي سخن در قرآن را بررسي مي‏كنيم:
________________________________________
1. به ترتيب موضوع نك: 1 نحل، 116. (2) تحريم، 3. (3) اسراء، 23. (4) قصص، (55) 5ـ (مجادله، 9 و 10). 6ـ (حجرات، 2 و لقمان، 19). 7ـ بقره، (68، 69 و 70). 8ـ بقره، (13). 9ـ هُمَزه، (1) 10ـ حجرات، (11) 11ـ حجرات، (12) 12ـ نساء، (117) و مائده، 77. 13ـ بقره، (264)


2 ـ شناخت آسيب‏هاي گفتار
چون قرآن از سوي پروردگارجهانيان آمده و راهنماي‏الهي بشر است، شايستگي نقد گفتار نيك و بد را دارد. از اين رو، قرآن ميزاني است كه خوب و بد سخن به آن سنجيده مي‏شود.


الف) كذب (دروغ)
دروغ از بدترين گناهان1 و بدترين گفتار2 و كليد گناهان3 شمرده مي‏شود. بدترين دروغ نيز، دروغي است كه به خداوند نسبت داده شود:

فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَري عَلَي اللّهِ كَذِبًا أَوْ كَذَّبَ بِآياتِهِ. (اعراف: 37)

چه كسي ستمكارتر است از آن‏ها كه بر خدا دروغ مي‏بندند، يا آيه‏هاي او را دروغ مي‏شمارند؟!

در قرآن تعبيرهاي ديگري از دروغ به كار رفته است كه بار معنايي خاصي دارند. اين تعبيرها به قرار زير است:
________________________________________
1. «لا سوء اسوء من الكذب»؛ ميزان الحكمة، ج 8 ، ص 342.
2. «و شرّ القول الكذب»؛ نهج‏البلاغه، خطبه 84 .
3. «جعلت الخبائث في بيت و جعل مفتاحه الكذب»؛ ميزان الحكمة، ج 8 ، ص 344.

 
1. افترا
افترا به معني دروغ سازي و چيزي از خود در آوردن است. قرآن در پاسخ كساني كه گفتند: قرآن كلامي است كه پيامبر اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم آن را از پيش خود ساخته و پرداخته است و به دروغ به خدا نسبت داده است، مي‏فرمايد:

أَمْ يَقُولُونَ افتريهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ. (يونس: 38)

آيا آن‏ها مي‏گويند: «او قرآن را به دروغ به خدا نسبت داده است»؟! بگو: «اگر راست مي‏گوييد يك سوره همانند آن بياوريد و غير از خدا، هر كس را مي‏توانيد (به ياري) فرا خوانيد!


2. بهتان
«بهت» به معناي سرگرداني و حيرت1 است و بهتان دروغي است كه شخص را مبهوت مي‏كند.

در داستان حضرت مريم عليهاالسلام آمده است كه بني اسراييل به آن حضرت به خاطر تولد فرزند بدون همسر، نسبت ناروايي دادند كه قرآن از آن به (بهتانا عظيما) تعبير مي‏كند. اين دروغ از آن جهت مايه شگفتي بود كه به اعتراف خودِ آنان، پدر و مادر حضرت مريم عليهاالسلام پيشينه بدي نداشتند2 و او دختر عمران از جمله برگزيدگان درگاه خدا بود. مادرش به سبب اخلاص و بندگي به درگاه پروردگار، نذر كرد كه آن‏چه حامل است، در راه خدا و دينش خدمت‏گزار باشد.3 براي همين، نام او را مريم ـ كه به معناي عابده و خادمه است ـ ، نهاد خود او نيز در ميان آنان شهرت بدي نداشت. اين فرد با اين اصل و نسب و بدون پيشينه بد، چگونه ممكن است كه عمل ناروايي انجام دهد.

وَ بِكُفْرِهِمْ وَ قَوْلِهِمْ عَلي مَرْيَمَ بُهْتانًا عَظيمًا. (نساء: 156)

و (نيز) به خاطر كفرشان، و تهمت بزرگي كه بر مريم زدند.
________________________________________
1. مفردات راغب، ماده «بهت».
2. مريم، 29.
3. آل عمران، 35.


3. افك
در لغت به معناي چيزي كه از حقيقتش برگردانده شده باشد، است.1 افك را از آن جهت دروغ گويند كه از واقعيتش برگردانده شده است. قرآن در ماجراي يكي از همسران پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم كه مورد تهمت قرار گرفت، به مردان و زنان مؤمن مي‏فرمايد:

لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤمِنُونَ وَ الْمُؤمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْرًا وَ قالُوا هذا إِفْكٌ مُبينٌ. (نور: 12)

چرا هنگامي كه اين (تهمت) را شنيدي، مردان و زنان باايمان نسبت به خود (و كسي كه هم چون خود آن‏ها بود) گمان نيك نبردند و نگفتند دروغي بزرگ و آشكار است؟!
________________________________________
1. مفردات راغب، ماده «افك».

 

4. خرق
در معناي لغوي خرق گفته‏اند:

الخَرْقُ قَطْعُ الشَّي‏ءِ عَلي سَبيلِ الفَسادِ مِنْ غَيْرِ تَدبّرٍ وَ تَفَكُّرٍ.1

خرق يعني چيزي را بدون انديشيدن و تفكر، به قصد تباهي قطع كنند.

واژه خرق به معناي دروغ ساختن و افترا نيز آمده است.2 از آن جهت برخي از دروغ‏ها را خرق گويند كه بدون حساب و تفكر و مطالعه همه جانبه آن، گفته مي‏شود و به اصطلاح دروغ‏هاي شاخ‏دار را خرق و اختراق گويند.3 آيه زير گوياي اين مفهوم است:

وَ جَعَلُوا لِلّهِ شُرَكاءَ الْجِنَّ وَ خَلَقَهُمْ وَ خَرَقُوا لَهُ بَنينَ وَ بَناتٍ بِغَيْرِ عِلْمٍ سُبْحانَهُ وَ تَعالي عَمّا يَصِفُونَ. (انعام: 100)

آنان براي خدا همتاياني از جنّ قرار دادند؛ در حالي كه خداوند همه آن‏ها را آفريده است. و براي خدا، به دروغ و از روي جهل، پسران و دختراني ساختند؛ منزّه است خدا و برتر است از آن‏چه توصيف مي‏كنند!
________________________________________
1. مفردات راغب، ماده «خرق».
2. قاموس قرآن، ج 2، ص 238.
3. تفسير نمونه، ج 5 ، ص 378.


5. اختلاق
در مفردات راغب آمده است: خرق ضد خلق است و خلق، كاري را با سنجيدن همه جانبه و به نرمي و راحتي انجام دادن است1و هر جا كه خلق در وصف كلام به كار رود، منظور از آن دروغ است2 و چون برخي دروغ‏ها از روي حساب ساخته مي‏شود، بدان «اختلاق يا خلق» گويند.3

ما سَمِعْنا بِهذا فِي الْمِلَّةِ اْلآخِرَةِ إِنْ هذا إِلاَّ اخْتِلاقٌ (ص: 7)

ما هرگز چيزي در آيين ديگري نشنيده‏ايم؛ اين تنها يك آيين ساختگي است!
________________________________________
1. مفردات راغب، ماده «خرق».
2. همان، ماده «خلق».
3. تفسير نمونه، ج 5 ، ص 378.


ب) سُخريّه و استهزا
اين دو واژه معمولاً به يك معنا به كار مي‏رود، كه همان مسخره كردن همراه با خوار كردن و كوچك شمردن ديگري است. برخي ميان اين دو فرق گذاشته‏اند. درباره فرق ميان اين دو در فروق اللغات آمده است:

در سخريه فرد (با رفتار و گفتار) خواستار كوچك شمردن و زبوني شخص ديگر است، ولي در استهزا فرد با گفتار و سخن، خواهان كم ارزش كردن طرف مقابل است.1

با اين تفكيك، سخريه از استهزا عام‏تر است.

به هر حال، در قرآن سخريه نهي شده2 و استهزا نيز نكوهش شده است؛3 ولي در برخي موارد در قرآن، استهزا و سخريه به خداوند نسبت داده شده است؛ حال آن‏كه اين‏ها رفتارهايي هستند كه ناشي از جهل و ناداني و خلاف حقيقت است كه از خداوند حكيم صادر نمي‏شود. هم چنان كه موسي در جواب بني اسراييل كه مي‏گفتند «أَتَتَّخِذُنا هُزُوا؛ آيا ما را مسخره مي‏كني؟» فرمود: «أَعُوذُ بِاللّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجاهِلينَ؛ به خدا پناه مي‏برم از اين‏كه از جاهلان باشم». (بقره: 67)

مفسران اين‏گونه تعبيرها (استهزا، سخريه، خديعه، مكر، كيد) را كه به خداوند نسبت داده شده است، تأويل كرده‏اند. ما به يك مورد (استهزا) كه بيش‏تر با بحث ما تناسب دارد مي‏آوريم.

وَ إِذا لَقُوا الَّذينَ آمَنُوا قالُوا آمَنّا وَ إِذا خَلَوْا إِلي شَياطينِهِمْ قالُوا إِنّا مَعَكُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤنَ اللّهُ يَسْتَهْزِي بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ في طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ. (بقره: 14 و 15)

و هنگامي كه افراد باايمان را ديدار مي‏كنند، مي‏گويند: «ما ايمان آورده‏ايم!»، (ولي) هنگامي كه با شيطان‏هاي خود خلوت مي‏كنند، مي‏گويند: «ما با شماييم! ما تنها (آن‏ها را) مسخره مي‏كنيم!» خداوند آنان را استهزا مي‏كند؛ و آن‏ها را در طغيان‏شان نگه مي‏دارد، تا سرگردان شوند.
________________________________________
1. فروق اللغات في التمييز بين مفاد الكلمات، نور الدين بن نعمة اللّه‏ الحسيني الموسوي الجزائري، ص 147، چ 2، 1367 ه . ش.
2. حجرات، 11.
3. يس، 30.


تفسير «اللّه‏ يستهزي‏ء بهم»
در تأويل اين بخش آيه كه مي‏فرمايد «خداوند آن‏ها را مسخره مي‏كند»،1 مفسران چند گونه بيان دارند:

1. معني «اللّه‏ يستهزي بهم» اين است كه خداوند آنان را به خاطر مسخره كردنشان جزا و كيفر مي‏دهد. هم چنان كه عرب، جزا و كيفر كاري را به اسم آن نام مي‏برد؛ مثل آن‏چه در آيه «وَ جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها» (شوري: 40) آمده است. يا در حديثي مي‏خوانيم:

اللهمَّ اِنَّ فُلانا هَجاني وَ هُوَ يَعْلَمُ أَني لَسْتُ بِشاعِرٍ فَاهْجُهُ، اللهمَّ والْعَنْهُ عَدَدَ ما هَجاني؛2

خدايا! فلان شخص مرا هجو نمود در حالي كه مي‏دانست من شاعر نيستم پس او را هجو كن. خدايا! او را به تعداد هجوهايي كه نموده است لعنت كن.

منظور از اين‏كه خدايا او را هجو كن، يعني او را در برابر هجوي كه مي‏كند، كيفر ده و عقاب كن.

2. ضرر و زيان استهزايي كه آنان به مؤمنان مي‏رسانند، در واقع به خودشان بر مي‏گردد بدون اين‏كه مؤمنان زيان ببينند؛ زيرا خداوند به آن‏ها مهلت مي‏دهد و آنان كم كم و با دوام يافتن اين كار، زمينه‏هاي هلاكت خود را فراهم مي‏كنند. در عوض بر صبر مؤمنان افزوده مي‏شود و زمينه رهايي از عذاب براي آنان فراهم مي‏شود.

3. هدف در استهزا، كوچك شمردن و خوار كردن ديگري است. از اين رو، استهزا به معني پست كردن و خوار ساختن آنان است. در واقع، از مسبب به سبب تعبير شده است.

4. خداوند براي آنان (منافقان) احكامي بسان احكام مؤمنان قرار داد و آنان ملزم به انجام آن در دنيا مي‏شوند، ولي به سبب نفاقي كه در دل دارند، اين اعمال از آنان پذيرفته نمي‏شود و سرانجام عذاب مي‏شوند و استهزاي خداوند در اين است كه به ظاهر براي آن‏ها احكام مؤمنان را قرار داد، ولي در آخرت آنان را از مؤمنان جدا مي‏كند.

5 . خداوند در دنيا و آخرت آنان را استهزا مي‏كند. در دنيا به اين صورت كه رسولش صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم را بر اسرار و پنهاني‏هايش باخبر مي‏سازد، در حالي كه آنان در پوشاندن و پنهان كاري بسيار مي‏كوشند و در نزد پيامبر رفتارشان را طوري جلوه مي‏دهند كه گويي پيامبر از حال آنان باخبر نيست؛ در حالي كه پيامبر از رفتارشان باخبر است و آنان هم چنان با سختي و دشواري (كه از هماهنگ نبودن ظاهر و باطن آنان ناشي مي‏شود) در جلوه بخشيدن اعمال خود مي‏كوشند، ولي استهزاي آنان در آخرت بنا بر روايت ابن عباس اين‏گونه است كه وقتي مؤمنان وارد بهشت و كافران وارد جهنم مي‏شوند، خداوند دري از بهشت را بر دوزخ مي‏گشايد و در آن‏جا منافقان درِ باز شده‏اي را مي‏بينند. آنان مي‏خواهند به سوي آن در، حركت كنند، در حالي كه بهشتيان نظاره‏گر آن‏هايند، ولي همين كه به در بهشت مي‏رسند، در بر روي آن‏ها بسته مي‏شود. از اين رو، خداوند مي‏فرمايد:

فَالْيَوْمَ الَّذينَ آمَنُوا مِنَ الْكُفّارِ يَضْحَكُونَ. (مطففين: 34)

امروز مؤمنان به كافران مي‏خندند.
________________________________________
1. مجمع‏البيان في تفسير القرآن، ج 1، ص 52 ؛ التفسير الكبير، ج 2، ص 70.
2. تفسير كبير، ج 2، ص 70.


ج) سبّ
براي روشن شدن مفهوم سبّ اين واژه را در كتاب‏هاي حديثي، اخلاقي و برخي شرح‏هاي نهج‏البلاغه بررسي مي‏كنيم.

در كتاب منهاج البراعه في شرح نهج‏البلاغه در تعريف سبّ آمده است:

سب در لغت به معناي شتم و دشنام دادن است؛ مانند اين‏كه به كسي اين صفت‏ها نسبت داده شود: شراب‏خوار، رباخوار، ملعون، خائن، فاجر، فاسق، الاغ، سگ، توله سگ و مانند آن و يا به كسي گفته شود اعور (يك چشم)، اعمي (نابينا)، اجذم و ابرص (نوعي بيماري) و مانند آن. هم‏چنين تهمت زدن و نسبت ناروا دادن (قذف) و مانند آن.1

در اين كتاب، لعن نيز يكي از انواع سب به شمار آمده است. «هو (اَللَّعْنُ) نُوعٌ مِنَ السَّبِّ».

حضرت علي عليه‏السلام نفرين را هم در مجموعه سب قرار مي‏دهد. مردي از خوارج در پايان سخني از حضرت علي عليه‏السلام گفت: «قاتله اللّه‏ كافرا مافقهه»؛ خداوند اين كافر را بكشد؛ چقدر دانا و فقيه است.» ياران حضرت از جاي جهيدند كه او را به قتل برسانند، ولي امام عليه‏السلام فرمود: «رويدا، انّما هو سبّ‏بسبٍّ، أو عفو عن ذنب؛ آرام! او سب و دشنام گفته يا به همان سب جوابش گوييد و يا از گناهش در گذريد».2

مرحوم مجلسي همان تعريف ارايه شده در منهاج البراعه را آورده ولي شمول سب را گسترده مي‏داند و پس از برشمردن نمونه‏هايي از سب، مي‏گويد: «و امثال ذلك مما يتضمن استخفاف و اهانة؛ يعني هر گفتاري را كه موجب خواري و اهانت شود، سب گويند».3

از تعريفي كه از فحش ارايه شده است، اين‏گونه بر مي‏آيد كه «فحش» جزو «سب» است. براي مثال، در حديثي از امام صادق عليه‏السلام آمده است:

شخصي يهودي بر پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم وارد شد؛ در حالي كه عايشه نزد پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم بود. گفت: «السام عليكم» پيامبر در جواب فرمود: «عليك». پس يكي ديگر از همراهان آن يهودي آمد و آن گونه گفت كه اولي گفته بود؛ در جواب همان شنيد. به همين ترتيب، سومي وارد شد، همان گفت و شنود انجام شد. در اين هنگام، عايشه خشمناك شد و گفت: «عَلَيكَ السامُ و الغَضَبُ و اللعنةُ يا مَعَشَرَ اليهودِ، يا اخوَةَ القِرَدَةِ و الخَنازِير». رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم به عايشه فرمود: «يا عايشه! انّ الفحش لو كان ممثّلا لكان مثال سوء...؛ اي عايشه! اگر فحش به صورت تصويري نمايان مي‏شد، بد شكلي داشت».4

در كيمياي سعادت آمده است:

بدان كه بيش‏ترين فحش اندر آن بود كه از مباشرت عبارت‏هاي زشت كند. چنان كه عادت اهل فساد بود و دشنام آن بود كه كسي را بدان نسبت كند. و بدان كه چنان كه حديث مباشرت به كنايت بايد گفت تا فحش نبود، اندر هر چه زشت بود، هم اشارت بايد كرد و صريح نبايد گفت و نام زنان صريح نبايد گفت، بلكه «پردگيان» بايد گفت و كسي را كه علتي زشت بود؛ چون بواسير و برص و غير آن، آن را «بيماري» بايد گفت؛ و ادب اندر چنين الفاظ نگاه بايد داشت كه اين نيز نوعي از فحش است.5

پس روشن شد كه سبّ مفهومي عام دارد كه شامل قذف، لعن، و فحش مي‏شود و هر يك از آن‏ها به خاطر دارا بودن مفهومي ويژه و تخصيص يافتن موضوع‏هايشان، از يكديگر متمايز هستند. علت اين‏كه به هر يك از آن‏ها سبّ گفته مي‏شود، اين است كه در ريشه لغوي اين واژه نوعي قطع و بريدن است. همان گونه كه گفته‏اند: «سَبّ الحَبْلَ: قَطَعَهُ و يا تَسابَّ الرجلانِ: تَقاطَعا و تَشاتَما»6 و چون نسبت ناروا دادن (قذف) و لعن و نفرين و فحش، زمينه به هم زدن رابطه افراد را فراهم مي‏آورد، بدان سبّ گويند.

در اين‏جا نمونه‏اي از آيات را در هر مورد (قذف، لعن و نفرين، فحش و نسب) مي‏آوريم:
________________________________________
1. منهاج البراعة في شرح نهج‏البلاغه، علامه ميرزا حبيب‏اللّه‏ هاشمي خويي، 21 مجلد، چ 4، ج 13، ص 83 .
2. نهج‏البلاغه، قصار الحكم، ش 420.
3. بحارالانوار، ج 75، ص 160.
4. الاصول من الكافي، ج 2، ص 648 .
5. ابوحامد امام محمد غزّالي، كيمياي سعادت، انتشارات علمي و فرهنگي به كوشش حسين خديو جم، ج 2، ص 71، چ 3، 1364.
6. المنجد في اللغة، چ 10، ص 316.

1. قذف
نسبت ناروا و تهمت زدن به ناموس را قذف گويند. قرآن درباره تهمت زدن به يكي از همسران پيامبر مي‏فرمايد:

وَ الَّذينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ ثُمَّ لَمْ يَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَداءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمانينَ‏جَلْدَةً وَ لا تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهادَةً أَبَدًا وَ أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ. (نور: 4)

و كساني كه زنان پاكدامن را متهم مي‏كنند، سپس چهار شاهد (بر مدعاي خود) نمي‏آورند، آن‏ها را هشتاد تازيانه بزنيد و شهادتشان را هرگز نپذيريد و آن‏ها همان فاسقانند!


2. لعن
لعن به معناي راندن و دور ساختن از روي خشم و غضب است و لعن خدا به اين معنا است1 كه خداوند شخص مورد لعن را از رحمت خود و سعادت ابدي دور مي‏سازد. لعنِ لعن كنندگان (غير خدا) نيز به اين است كه چنين درخواستي (دوري از رحمت خدا و سعادت ابدي) را از خداوند مي‏خواهند.2

نكته‏اي مهم اين است كه در برخي روايت‏ها از لعن كردن نهي شده است؛ حال آن‏كه در برخي ديگر از روايات، از ناحيه خود معصومان عليهم‏السلام، گروهي لعن شده‏اند. پاسخ به اين اختلاف ظاهري بدين صورت است كه آن‏چه در لعن و نفرين مهم است، اين است كه فرد لعن شده شايسته لعن باشد. در غير اين صورت، به شدّت از آن نهي شده است. اين علت را مي‏توان از عنوان باب در بحارالانوار يافت كه دو باب از آن به «لَعْنُ مَن يَسْتَحِقُّ اللَّعْنَ» و «لَعْنُ مَن لا يَسْتَحِقُّ اللَّعْنَ»3اختصاص يافته است. هم‏چنين در حديثي از امام باقر عليه‏السلام مي‏توان اين مفهوم را دريافت:

عن ابي عبداللّه‏ عَنْ اَبِيه عليه‏السلام قال: اِنَّ اللَّعْنَةَ اِذا خَرَجَتْ مِنْ صاحِبِها تَرَدَّتْ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الّذي يُلْعَنُ، فانِ وُجِدَتْ مَساغا وَ الاّ عَادَتْ اِلي صاحِبِها وَ كانَ اَحَقَّ بِهِا، فَاحْذَرُوا اَنْ تَلْعَنُوا مُؤمِنا فَيَحِلَّ بكم.

امام صادق عليه‏السلام از پدر بزرگوارش امام باقر عليه‏السلام نقل مي‏كند: هنگامي كه لعن از لعن كننده سر زند، ميان او و كسي كه مورد لعن قرار گرفته است به گردش در مي‏آيد، پس اگر محل مناسبي يافت فرود مي‏آيد وگرنه به صاحبش باز مي‏گردد و لعن كننده خود سزاوارتر به آن است. پس مبادا مؤمني را لعن كنيد، كه آن لعن به شما برمي‏گردد.

لعن كردن به كسي كه سزاوار آن است، ريشه قرآني دارد. خداوند گروه‏هايي را در قرآن لعن كرده است كه عبارت‏اند از منافقان،4 مشركان،5 كافران،6 فساد كنندگان در زمين،7 قوم يهود،8 مرتدان،9 شيطان،10 كساني كه خدا و رسول خدا را آزار مي‏دهند11 و دروغ‏گويان در آيات لعان12 و مباهله.13
________________________________________
1. مفردات راغب، ماده «لعن».
2. الميزان في تفسير القرآن، ج 1، ص 389.
3. بحارالانوار، ج 72، از ص 202 تا 209.
4. توبه، 68 .
5. فتح، 6 .
6. بقره، 161.
7. رعد، 25.
8. مائده، 64 .
9. آل عمران، 87 .
10. نساء، 118.
11. احزاب، 57 .
12. نور، 7.
13. آل عمران، 61 .

 

3. فحش
هر سخن و عملي را كه ناروايي و زشتي‏اش زياد و بزرگ باشد1 فحش گويند. با اين معيار بسياري از سخنان را در قرآن مي‏توان يافت كه زشتي آن بسيار بزرگ است؛ در بحث توحيد ـ همان گونه كه پيش‏تر گفته شد ـ صفات نقصي را كه به خداوند متعال نسبت مي‏دادند، فحش شمرده مي‏شود. اين سخن را حديثي از امام كاظم عليه‏السلام تأييد مي‏كند كه مي‏فرمايد:

كدامين فحش و دشنام بزرگ‏تر از اين است كه خداوند به جسم و صورت و مخلوق بودن و محدود بودن و اعضا داشتن وصف شود.2

در بحث نبوت، آن‏چه را كه پيامبران در زمان تبليغ رسالت الهي‏شان از مردم زمانشان مي‏شنيدند فحش بوده است. مانند نسبت‏هاي ناروايي كه به پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم مي‏دادند.3
________________________________________
1. مفردات راغب، ماده «فحش».
2. الاصول من الكافي، ج 1، ص 105.
3. يونس، 2.


مفهوم سب در قرآن
وَ لا تَسُبُّوا الَّذينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ فَيَسُبُّوا اللّهَ عَدْوًا بِغَيْرِ عِلْمٍ. (انعام: 108)

(به معبودِ) كساني كه غير خدا را مي‏خوانند دشنام ندهيد، مبادا آن‏ها (نيز) از روي دشمني و جهل، خدا را دشنام دهند!

سبّ در لغت به معناي «الشَتْمُ الوَجِيُع؛1 ناسزا و دشنام دردناك و زشت» آمده است و توصيف شتم به وجيع اين معنا را به فحش (به معناي سخن بسيار زشت) نزديك كرده است. هم چنان كه با كنار هم گذاردن تفسيري كه از راغب اصفهاني آورديم، و حديثي كه از امام كاظم عليه‏السلام نقل شد، اين معنا به دست مي‏آيد.

چرا در اين آيه از فحش به معبودان، به سبّ تعبير شده است؟ پاسخ اين پرسش را با توجه به بيان تفسير نمونه بررسي مي‏كنيم.

در تفسير نمونه پس از اين بيان كه آموزه‏ها و معارف اسلام منطقي و استدلالي است نه اجباري، مي‏نويسد: قرآن آشكارا از دشنام بت‏هاي مشركان نهي مي‏كند و رعايت اصول ادب و عفت و نزاكت در بيان را حتّي در برابر خرافي‏ترين و بدترين آيين‏ها لازم مي‏شمارد. دليل اين موضوع روشن است؛ زيرا با دشنام و ناسزا نمي‏توان كسي را از مسير غلط باز داشت، بلكه برعكس، تعصب شديد آميخته با ناداني كه در اين‏گونه افراد است، سبب مي‏شود كه لج كنند و در آيين باطل خود راسخ‏تر گردند.2

با اين تفسير و با توجه به معنايي كه در سبّ (قطع و بريدن) نهفته است، مي‏توان پاسخ گفت كه اساسا با سبّ و دشنام نمي‏توان كسي را تنبيه كرد. اين كار موجب گستاخ شدن طرف مقابل مي‏شود. هم‏چنين، دشنام مسلمانان به مشركان موجب قطع رابطه آنان مي‏شود و ديگر اميدي به مسلمان شدن مشركان نخواهد ماند. در مقابل مشركان نيز دست به مقابله به مثل مي‏زنند و زمينه قطع رابطه خود را با پروردگار و مسلمانان فراهم مي‏سازند. اين عمل آنان، هم اميد اسلام آوردن را از ميان مي‏برد و هم بر لجاجت آنان مي‏افزايد. در نتيجه مسلمانان نمي‏توانند آن گونه كه شايسته است، مشركان را به دين اسلام فرا خوانند.
________________________________________
1. مفردات راغب، ماده «سبّ».
2. تفسير نمونه، ج 5 ، ص 394


يك اشكال و پاسخ آن
مسأله ديگري كه در سبّ معبودان مطرح است، اين اشكال است كه اگر سب و دشنامِ بت‏ها و معبودهاي مشركان نهي شده است، پس چرا قرآن گاهي بت‏ها را اين‏گونه توصيف مي‏كند كه آن‏ها نه سودي مي‏رساند و نه ضرري1 يعني آن‏ها (بي‏فايده‏اند) و نمي‏توانند شفاعت كنند2 و اين‏كه بت‏ها و كساني كه آن‏ها را مي‏پرستند (عابد و معبود) هيزم‏هاي جهنم هستند3 و يا از بت به طاغوت تعبير شده است4 و يا عبادت آن‏ها اطاعت از شيطان دانسته شده است؟!5

به اين پرسش، دو پاسخ داده‏اند: يكي اين‏كه همان گونه كه گفته شد، معناي سب، دشنام و شتم است و هدف از آن خواري و اهانت و سرزنش كردن است؛ در حالي كه هدف قرآن از توصيف معبودان، بيان حقايق و بر حذر داشتن خرافه‏ها و مفاسد، و استدلال در برابر دشمن است. ديگر اين‏كه سب و دشنام بر كسي كه سزاوار آن است، جايز است، ولي هنگامي كه به مفسده بزرگ‏تري بيانجامد، جايز نيست. برخي عالمان از اين آيه برداشت كرده‏اند كه هرگاه طاعتي به معصيت و گناه بيش‏تر منجر شود، ترك آن طاعت واجب است.6

به نظر مي‏رسد دليل دوم نادرست باشد؛ زيرا آيه به طور مطلق سبّ معبودان را نهي مي‏كند. از سوي ديگر ـ همان طور كه پيش‏تر گفتيم ـ خداوند آدابي را كه به ما مي‏آموزد، خود نيز بدان‏ها پاي‏بند است و هم‏چنين اگر تفسيري را كه از اين آيه شده است (دفاع از ارزش‏هاي جامعه امري غريزي است و انسان با كساني كه به حريم ارزش‏هاي جامعه تجاوز مي‏كنند، به مقابله بر مي‏خيزد)7 بپذيريم، اين‏گونه مي‏توانيم نتيجه بگيريم كه اين حالت (دفاع از ارزش‏ها) براي هميشه در افراد هست. از اين رو، توهين و ناسزا به ارزش‏ها، همان نتيجه آيه «وَ لا تَسُبُّوا الَّذينَ...»8 را خواهد داشت و در همه حال مفسده به همراه دارد.

ولي دليل نخست كه وصف حقايق و بر حذر داشتن خرافه‏ها و مفاسد است، درست به نظر مي‏رسد و شايد بتوان كلام حضرت علي عليه‏السلام را نيز شاهد قرار داد كه:

إِنِّي أَكْرَهُ لَكُمْ أَنْ تَكُونُوا سَبَّابِينَ، وَ لَكِنَّكُمْ لَوْ وَصَفْتُمْ أَعْمَالَهُمْ، وَ ذَكَرْتُمْ حَالَهُمْ، كانَ أَصْوَبَ فِي الْقَوْلِ، وَ أَبْلَغَ فِي الْعُذْرِ.9

من كراهت دارم كه شما دشنام دهيد، ولي اگر كردارشان را يادآور مي‏شديد و گمراهي‏ها و كارهاي ناشايست آنان را بر مي‏شمرديد، سخنتان درست‏تر و عذرتان پذيرفته‏تر بود.

ازاين حديث نوراني مي‏توان فهميد وقتي قرآن ازبيان حضرت ابراهيم عليه‏السلام مي‏فرمايد:

«قالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ ما لا يَنْفَعُكُمْ شَيْئًا وَ لا يَضُرُّكُمْ؛ (انبياء: 66)

آيا جز خدا چيزي را مي‏پرستيد كه نه كم‏ترين سودي براي شما دارد، و نه زياني به شما مي‏رساند!»

مي‏خواهد با بيان اين واقعيت طرف مقابل را آگاه سازد نه اين‏كه بخواهد به بت‏هايشان ناسزا گويد در غير اين صورت طرف مقابل دفاع مي‏كرد؛ آن گاه هدف تبليغ از بين مي‏رفت.

سب در روايت‏ها: دو گونه سب در روايت‏ها به چشم مي‏خورد:

1. سب جايز؛

2. سبّ غير جايز (نهي شده).

در زير نمونه‏هايي از اين روايات را مي‏آوريم:
________________________________________
1. مائده، 76.
2. يونس، 18.
3. انبيا، 98.
4. نحل، 36.
5. مريم، 44.
6. نك: تفسير القرآن الكريم المنار، محمدرشيد رضا، دارالمعرفة للطباعة و النشر، بيروت لبنان، ج 7، ص 667 .
7. نك: الميزان في تفسير القرآن، ج 7، ص 325.
8. انعام، 108.
9. نهج‏البلاغه، خطبه 206.


1 ـ سب جايز
الف) سب در هنگام تقيه

حضرت علي عليه‏السلام به ياران خويش از روزي خبر داد كه در آن، فرد ظالمي (معاويه) حكومت را به دست خواهد گرفت و آن‏ها را به دشنام و ناسزاگويي و بيزاري به امام عليه‏السلام وادار مي‏كند، ولي حضرت عليه‏السلام براي اين‏كه راه نجاتي براي يارانش باز كند فرمود:

آگاه باشيد به زودي او (معاويه) شما را به بيزاري و بدگويي به من وادار مي‏كند. بدگويي را در هنگام اجبار دشمن، به شما اجازه مي‏دهم كه اين بر بلندي مقام من مي‏افزايد و موجب نجات شما است، ولي درباره بيزاري و برائت، هرگز از من بيزاري مجوييد كه من بر فطرت توحيد تولد يافته‏ام و در ايمان آوردن و مهاجرت از همه پيش قدم‏تر بوده‏ام.1

ب) سب در هنگام ناچاري

حديثي از پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم اين‏گونه سبّ را اجازه مي‏دهد.

سمره گفت: رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم از دشنام دادن نهي كرد و فرمود: «اگر كسي ناگزير به دشنام دادن هم‏نشين خود باشد، به او افترا نبندد و پدر و قومش را ناسزا نگويد. بلكه اگر از ويژگي‏ها و رفتار (منفي)اش آگاه است، او را وصف كند (براي مثال) به او بگويد: تو بخيل هستي و يا ترسو هستي!»

اين حديث همانند حديث حضرت علي عليه‏السلام است كه فرمود:

من كراهت دارم كه شما دشنام بدهيد. اگر رفتارشان را وصف كنيد و آن‏ها را توصيف كنيد، سخن شما درست‏تر خواهد بود.

ج) سب بدعت گذاران

امام صادق عليه‏السلام از پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم نقل مي‏كند كه هرگاه پس از من شبهه اندازان و بدعت گذاران را ديديد، بيزاري خود را از آن‏ها آشكار كنيد، و بسيار به آن‏ها دشنام دهيد و درباره آن‏ها بد گوييد (غيبت كنيد) و آن‏ها را با دليل و برهان خفه كنيد كه (نتوانند در دل مردم شبهه ايجاد كنند و) نتوانند به فساد در اسلام طمع كنند و مردم نيز از آن‏ها دوري كنند و بدعت‏هاي آن‏ها را ياد نگيرند.2
________________________________________
1. نهج البلاغه، خطبه 57 .
2. بايد دانست مفهوم حديث اين نيست كه هرگونه دشنامي را در مورد آن‏ها جايز بداند، بلكه منظور توصيف هر چه بيش‏تر كردارهاي پست آنان است. الاصول من الكافي، ج 2، ص 375.


2 ـ سب غير جايز (نهي شده)
در روايات از سب و دشنام موجوداتي كه شعور ندارند، مانند بادها، كوه‏ها، لحظه‏ها، روزها، روزگار و مرده‏ها نهي شده است.1

هم‏چنين از سبّ مؤمن2 و انبيا و اوصيا، به شدّت نهي شده است.
________________________________________
1. كنز العمال، ج 3، ص 601 به بعد؛ ميزان الحكمة، ج 4، ص 361.
2. قال رسول اللّه‏ صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم: «سباب المؤمن فسوق و قتاله كفر»؛ الاصول الكافي، ج 2، ص 360؛ كنز العمال، ج 3، ص 599.


روايت‏هايي درباره سب انبيا
سب انبيا از جمله حرام‏هايي است كه حدّ دارد و حدّ آن قتل است.

الف) عن الرضا عليه‏السلام عن آبائه عليهم‏السلام: قال رسول‏اللّه‏ صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم: «مَنْ سَبَّ نَبيّاً مِنَ الاَنْبياءِ فَاقْتُلُوهُ وَ مَنْ سَبَّ وَصيّاً فَقَدْ سَبَّ نَبيّأ».1

امام رضا عليه‏السلام از پدران معصوم خود نقل مي‏كند كه پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم فرمود: هر كسي پيامبري از پيامبران را دشنام دهد، او را بكشيد و هر كسي جانشين آنان را نيز دشنام دهد، پس گويا آن‏ها را دشنام گفته است. (يعني حد هر دو يكي است)

ب) از امام صادق عليه‏السلام درباره كسي كه رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم را دشنام دهد پرسيده شد؛ حضرت فرمود:

كسي كه به او نزديك‏تر است، او را به قتل برساند و نيازي به رفتن نزد امام نيست. (خود، كار را تمام كند).

ج) فتواي امام خميني رحمه‏الله درباره سب النبي اين است:

كسي كه به پيغمبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم ـ العياذ باللّه‏ ـ ناسزا بگويد، بر شنونده آن واجب است كه او را به قتل برساند. مادامي كه خوفي بر خود يا عِرض (آبروي) خود يا بر جان مؤمن يا عرض او نباشد با وجود اين خوف، جايز نمي‏باشد و اگر بر مال مورد توجه او يا بر مال مورد توجه برادر مسلمانش خوف باشد، ترك قتل او جايز است و اين بر اذن از امام عليه‏السلام يا نائب او توقف ندارد و هم‏چنين است اگر بعضي از ائمه عليهم‏السلام را ناسزا بگويد و در ملحق نمودن حضرت صديقه طاهره عليهاالسلام به آنان وجهي است؛ بلكه اگر سبّ او به سبّ پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلمبرگردد بدون اشكال به قتل مي‏رسد.2
________________________________________
1. بحارالانوار، ج 79، ص 221؛ ميزان الحكمة، ج 4، ص 363.
2. تحرير الوسيله، امام خميني رحمه‏الله، برگردان: علي اسلامي، 4 مجلد، دفتر انتشارات اسلامي، ج 4، ص 211.


فرمان تاريخي امام خميني رحمه‏الله در قتل سلمان رشدي
حضرت امام رحمه‏الله با استناد به روايات و با فتوايي كه پيش‏تر در كتاب تحرير الوسيله داده‏اند، اين حكم تاريخي را صادر كردند. بنابراين، جاي هيچ گونه ترديد و تجديد نظر در اين فرمان نيست و اين حكم با استناد روايي مورد قبول عالمان اهل تسنن نيز هست. فرمان تاريخي حضرت امام كه در تاريخ بيست و پنجم بهمن سال هزار و سيصد و شصت و هفت صادر شده اين است:

بسمه تعالي.

انّا للّه‏ و انا اليه راجعون.

به اطلاع مسلمانان غيور سراسر جهان مي‏رسانم مؤلّف كتاب آيات شيطاني كه عليه اسلام و پيامبر و قرآن تنظيم و چاپ و منتشر شده است، هم‏چنين ناشرين مطلع از محتواي آن، محكوم به اعدام مي‏باشند. از مسلمانان غيور مي‏خواهم تا در هر نقطه كه آن‏ها را يافتند، سريعا آنها را اعدام نمايند و كسي كه در اين راه كشته شود شهيد است. ان‏شاء اللّه‏ تعالي.


3 ـ اصلاح تعبيرها
قرآن افزون بر آسيب‏شناسي سخن، در مقام اصلاح برخي سخنان نيز بر آمده است. نكته سنجي قرآن تا آن‏جا است كه با برداشتن تعبيري و جاي‏گزين كردن تعبيري ديگر، گونه‏اي فرهنگ و ارزش برتر به جامعه القا مي‏كند. نمونه‏اي از اين‏گونه آيات را يادآوري مي‏كنيم:


الف) كشته در راه خدا را مُرده نخوانيد!
وَلا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ في سَبيلِ‏اللّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ (بقره: 154)

و به آن‏ها كه در راه خدا كشته مي‏شوند، مرده نگوييد! بلكه آنان زنده‏اند، ولي شما نمي‏فهميد!

خداوند از كشته شدگان در راه خدا، به أحيأ (زندگان) تعبير مي‏كند و با برداشتن واژه اموات (مردگان) و جاي‏گزين ساختن واژه «احيأ»، فرهنگ شهادت‏طلبي را در جامعه اسلامي ايجاد مي‏كند. با چنين ديدگاهي، مردان حق‏مدار، براي پاسداري از حريم الهي جان خود را تقديم پروردگار مي‏كنند و به راحتي از دنيا مي‏گذرند و به وعده الهي كه «عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» (آل عمران: 169) است اميد و ايمان راسخ پيدا مي‏كنند.


ب) بگوييد اسلام آورديم نه ايمان!
قالَتِ اْلأَعْرابُ آمَنّا قُلْ لَمْ تُؤمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمّا يَدْخُلِ اْلإيمانُ‏في قُلُوبِكُمْ وَ إِنْ تُطيعُوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ لا يَلِتْكُمْ مِنْ أَعْمالِكُمْ شَيْئًا إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ. (حجرات: 14)

عرب‏هاي باديه نشين گفتند: ايمان آورده‏ايم! بگو: «شما ايمان نياورده‏ايد، ولي بگوييد اسلام آورده‏ايم. هنوز ايمان وارد قلب شما نشده است! و اگر از خدا و رسولش اطاعت كنيد، چيزي از پاداش كارهاي شما را فروگذار نمي‏كند، خداوند، آمرزنده مهربان است.

در اين آيه مرز ميان اسلام و ايمان از هم جدا شده است.1 روش قرآن اين است كه هر كسي را با توجه به شايستگي‏هايش وصف مي‏كند. آن‏كه ايمان در قلبش رسوخ كرده را مؤمن مي‏نامد و آن را كه تنها اسلام آورده و به انجام تكاليف الهي ملزم است، ولي از عمق جان به انجام آن راضي نيست، مسلمان مي‏خواند. شايد بتوان از آيه استفاده ديگري نيز كرد و آن اين‏كه بايد هر شخصي را با توجه به شايستگي‏هايش توصيف كرد. بدون اين‏كه در توصيف او اغراق شود. بايد چهره واقعي هركس آن چنان كه هست، نمايان شود و همين طور هر كسي هم كه گناهي مرتكب شد، نبايد زشتي‏هاي ديگري را نيز به او نسبت داد.
________________________________________
1. امام باقر عليه‏السلام درباره فرق ايمان و اسلام فرمود: ايمان آن است كه در دل جاي گيرد و بنده را به سوي خداي عز و جل بكشاند، و اطاعت خدا و گردن نهادن به فرمانش آن را تصديق كند، ولي اسلام گفتار و كردار ظاهري است كه هر مسلماني آن را دارد. به وسيله آن جان‏ها محفوظ مي‏ماند و ميراث پرداخت مي‏شود و نكاح روا مي‏گردد و آنان بر نماز و زكات و روزه و حج اجتماع مي‏كنند. از اين رو، از كفر خارج گشته، به ايمان منسوب مي‏گردند. اسلام شريك ايمان نيست، ولي ايمان با اسلام شريك مي‏گردد و در گفتار شهادتين و كردار (عمل به مقررات) هر دو گرد مي‏آيند. الاصول من الكافي، ج 2، ص 26.


ج) گفتن «ان شاء اللّه‏» و تكيه به اراده خدا
وَ لا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنّي فاعِلٌ ذلِكَ غَدًا إِلاّ أَنْ يَشاءَ اللّهُ وَ اذْكُرْ رَبَّكَ إِذانَسيتَ وَ قُلْ عَسي أَنْ يَهْدِيَنِ رَبّي ِلأَقْرَبَ مِنْ هذا رَشَدًا (كهف: 23 و 24)

و هرگز در مورد كاري نگو: «من فردا آن را انجام مي‏دهم» مگر اين‏كه خدا بخواهد! و هرگاه فراموش كردي، (جبران كن) و پروردگارت را به خاطر بياور؛ و بگو: «اميدوارم كه پروردگارم مرا به راهي روشن‏تر از اين هدايت كند!».

بر اساس اين آيه، بايد انسان در انجام كارها، اراده خدا را در نظر داشته‏باشد و با توكل بر خدا و با گفتن «إن شاء اللّه‏» ـ كه با قلب هماهنگ باشد ـ كارها را به انجام رساند.

آيه زير يك نمونه از پي آمدهاي نگفتن «إن شاء اللّه‏» و تكيه نكردن به اراده خداوند، و مستقل دانستنِ اراده خود را بيان مي‏كند:

إِنّا بَلَوْناهُمْ كَما بَلَوْنا أَصْحابَ الْجَنَّةِ إِذْ أَقْسَمُوا لَيَصْرِمُنَّها مُصْبِحينَ وَ لايَسْتَثْنُونَ فَطافَ عَلَيْها طائِفٌ مِنْ رَبِّكَ وَ هُمْ نائِمُونَ فَأَصْبَحَتْ كَالصَّريمِ. (قلم: 17 ـ 20)

ما آنان را آزموديم، همان گونه كه صاحبان باغ را آزمايش كرديم، هنگامي كه سوگند ياد كردند كه ميوه‏هاي باغ را صبحگاهان (دور از چشم مستمندان) بچينند. و هيچ از آن استثنا نكنند؛ ولي عذابي فراگير شب هنگام بر تمام باغ آن‏ها فرود آمد؛ در حالي كه همه در خواب بودند و آن باغ سرسبز همچون شب سياه و ظلماني شد!

در تفسير «لا يستثنون» آمده است كه صاحبان باغ سوگند ياد كردند كه تمام ميوه‏ها را بچينند. آنان به دليل اعتمادي كه به خود داشتند و هم‏چنين اتكايي كه به سبب‏هاي ظاهري داشتند،، «ان شاء اللّه‏» نگفتند1 (و اراده خود را مستقل دانستند). نيز ممكن است منظور از «لا يستثنون» اين باشد كه مقداري از ميوه‏ها را نيز براي فقيران و مستمندان استثنا نكردند.2
________________________________________
1. مجمع البيان في تفسير القرآن، ج 5 ، ص 336؛ الميزان في تفسير القرآن، ج 19، ص 390.
2. الميزان في تفسير القرآن، ج 19، ص 390.

د) تحريف سخنان ديگران ممنوع!
مِنَ الَّذينَ هادُوا يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ وَ يَقُولُونَ سَمِعْنا وَ عَصَيْنا وَاسْمَعْ غَيْرَ مُسْمَعٍ وَ راعِنا لَيًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ وَ طَعْنًا فِي الدِّينِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ قالُواسَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ اسْمَعْ وَ انْظُرْنا لَكانَ خَيْرًا لَهُمْ وَ أَقْوَمَ وَ لكِنْ لَعَنَهُمُ‏اللّهُ بِكُفْرِهِمْ فَلا يُؤمِنُونَ إِلاّ قَليلاً. (نساء: 46)

بعضي از يهود سخنان را از جاي خود، تحريف مي‏كنند؛ و (به جاي اين‏كه بگويند: «شنيديم و اطاعت كرديم»)، مي‏گويند: «شنيديم و مخالفت كرديم! و (نيز مي‏گويند:) بشنو! كه هرگز نشنوي! (و براي مسخره كردن مي‏گويند:) راعنا [= ما را احمق كن!] تا با زبان خود، حقايق را بگردانند و در آيين خدا، طعنه زنند. ولي اگر آن‏ها (به جاي اين همه لجاجت) مي‏گفتند: «شنيديم و اطاعت كرديم؛ و سخنان ما را بشنو و به ما مهلت ده (تا حقايق را درك كنيم)»، براي آنان بهتر، و با واقعيت سازگارتر بود، ولي خداوند، آن‏ها را به سبب كفرشان، از رحمت خود دور ساخته است؛ از اين رو، جز گروه كمي ايمان نمي‏آورند.

خداوند در اين آيه با بر شمردن برخي انحراف‏هاي يهوديان، بر گفتار نادرست آنان خط بطلان مي‏كشد و به جاي آن سخنان درست شايسته را مي‏آموزد.

يهوديان براي اين‏كه بتوانند واقعيت‏ها را تحريف كنند و در دين خدا خدشه وارد كنند، با نيش زبان به تغيير سخنان حق و احكام الهي دست مي‏زدند. خداوند در آيه ياد شده مي‏فرمايد: يهوديان به جاي اين‏كه در برابر دعوت حق «سَمِعْنا وَ أَطَعْنا»؛شنيديم و از آن اطاعت كرديم» بگويند، مي‏گفتند «سَمِعْنا وَ عَصَيْنا؛ يعني شنيديم و سرپيچي كرديم». هم‏چنين آنان به پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم به ناسزا مي‏گفتند «و اسمع غير مسمع»؛ بشنو [كه كاش] ناشنوا گردي.» اين گفتار مانند اين است كه به كسي گفته شود بشنو كه خدا تو را شنوا نگرداند. خداوند مي‏فرمايد: به جاي اين سخن، بگوييد «به سخنان ما گوش داده و ما را هدايت كن».

هم‏چنين آنان از واژه «راعنا» كه مؤمنان در برابر پيامبر به كار مي‏بردند، سوء استفاده كرده، آن را تحريف و تغيير مي‏دادند و از آن مفهوم دشنام را اراده مي‏كردند و در ظاهر فروتني مي‏كردند، ولي وقتي در برابر اعتراض مسلمانان قرار مي‏گرفتند، مي‏گفتند: ما همان چيزي را به كار مي‏بريم كه شما به كار مي‏بريد.1

خداوند براي دفاع از رهبر جامعه اسلامي و جلوگيري از اهانت‏هاي دشمنان، به كار بردن واژه راعنا2 را ممنوع و به جاي آن واژه انظرنا3 را جاي‏گزين ساخت.
________________________________________
1. نك: مجمع البيان في تفسير القرآن، ج 1، ص 178 و ج 2، ص 55 ؛ تفسير نمونه، ج 1، ص 384 و ج 3، ص 404.
2. «راعنا» در زبان عربي از ماده رعي به معناي مهلت دادن و مراقبت كردن است. صيغه امر آن «راع» است كه با ضمير «نا»، راعنا شده است و معناي آن نزد مسلمانان اين بود كه: اي پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم ما را مهلت ده تا سخنان تو را بشنويم. يا به اين معني است كه به مطالب ما گوش فرا ده. ولي يهوديان آن را از ماده (رعونه) به معناي كودني و حماقت مي‏گرفتند. صيغه امر آن «راعن» است و با ضمير «نا»، راعنّا (با تشديد نون) مي‏شود. و معنايش اين است كه «اي پيامبر ما را تحميق و نادان ساز» آنان «راعنا» را به صورت «راعينا» يعني «چوپان ما» تلفظ مي‏كردند. در روايتي از امام باقر عليه‏السلام نقل شده است كه اين تعبير در لغت «عبراني» دشنام و ناسزا گويي بوده است. به معني «بشنو كه هرگز نشنوي» نك: همان، آيات 104 بقره و 46 نساء.
3. براي معني انظرنا وجوهي را برشمرده‏اند: الف) مراقب باش تا آن‏چه به ما ياد داده‏اي را درك كنيم و بفهميم؛ ب) اي محمد صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم ما را آگاه ساز؛ ج) اي پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم به ما رو كن؛ د) اي پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم! به جانب ما نظر كن. نك: مجمع البيان في تفسير القرآن، ج 1، ص 178، آيه 104 سوره بقره.


4 ـ شناسايي دردها و طرح گفتار درماني
قرآن‏كه برنامه زندگي انسان‏هاست به ضعف‏ها و دردهاي جامعه انساني آشناست و با اين آشنايي، نوعي گفتار درماني ارايه مي‏دهد؛ يعني خداوند به انسان مي‏آموزد تا از طريق گفتار و سخن بتواند درد جامعه خويش را التيام بخشد. قرآن براي هر دردي داروي شفا بخشي ارايه مي‏دهد. به تعبير نهج‏البلاغه در قرآن «دَواءُدائِكُم؛1 داروي دردهايتان» قرار دارد. در اين بخش به مواردي از دردهاي جامعه اشاره كرده، سپس درمان قرآني آن را كه با گفتار، عملي مي‏شود، عرضه مي‏كنيم.
________________________________________
1. نهج البلاغه، خطبه 158.

 

الف) نگراني از نداشتن گواه و شاهد
آيه «قذف»1 بيان مي‏داشت كه هركس به زنان شوهردار تهمت ناروا بزند و براي اثبات اتهام خود دليل اقامه نكند، سه حكم زير را خواهد داشت:

1 ـ حد قذف (هشتاد تازيانه) بر آنان جاري مي‏شود؛

2 ـ از آن پس، شهادتشان پذيرفته نمي‏شود؛

3 ـ تهمت زنندگان به عنوان فاسق شمرده مي‏شوند.

پس از نزول اين آيه، حوادثي رخ داد كه مردم احساس كردند در تنگناي شديدي قرار گرفته‏اند و آن اين بود كه هرگاه مردي زنش را در جايگاه اتهام ببيند، ولي براي اثبات اتهام خويش نتواند چهار شاهد حاضر كند، آيا بايد از اين حادثه چشم پوشي كند و يا اين‏كه بدان اقرار نمايد كه در آن صورت، حدّ قذف بر او جاري مي‏شود و اگر در پي شاهد بگردد، ديگر در جايگاه تهمت كسي را نخواهد يافت. اين مشكل در جامعه پديد آمد و مردم نگران بودند تا اين‏كه آيه «لعان» نازل شد و در آن اشاره شد كه هر يك از دو طرف، مرد و زن (مورد اتهام) با به زبان آوردن شهادت مشخصي، اتهام را از خود برطرف كند. اين شهادت به اين‏گونه بود كه مرد بايد چهار بار شهادت «اُشْهِدُ بِاللّه‏ِ انّي لَمِن الصّادِقينَ» را بر زبانش جاري كند و سرانجام بگويد: «لعنت خدا بر آن كسي كه دروغ بگويد» و زن نيز در مقابل چهار مرتبه شهادت «اُشْهِدُ بِاللّه‏ِ اِنَّه لَمِن الكاذبينَ» را بر زبان آورد و در پايان بگويد: «خشم خدا بر من اگر اين مرد در ادعاي خود راست‏گو باشد»2 بدين صورت، با چهار مرتبه اقرار كه به جاي چهار شاهد انجام مي‏پذيرد و در نهايت با لعن به دروغ‏گو، اين مشكل مردم با اقرار زباني و گفتار، درمان مي‏يابد.
________________________________________
1. نور، 6 ـ 8 .
2. نك: اسباب النزول، ص 104 به بعد.


ب) تقيه
قرآن مي‏فرمايد:

كساني كه پس از ايمان كافر شوند ـ به جز آن‏ها كه زير فشار واقع شده‏اند؛ در حالي كه قلبشان آرام و باايمان است ـ آري؛ آن‏ها كه سينه خود را براي پذيرش كفر گشوده‏اند، خشم خدا بر آن‏هاست و عذاب مهيبي در انتظارشان.1

مشركان در صدر اسلام، پيش‏گامان راه اسلام را به شدّت آزار مي‏دادند؛ تا جايي كه در زير شكنجه‏هاي وحشيانه آنان را به شهادت مي‏رساندند. از جمله شهيدان، پدر و مادر عمار (ياسر و سميه) بودند، ولي عمار در زير شكنجه‏هاي مشركان لب به سخن گشود و با زبان به خواسته آنان (كه به نيكي ياد كردن بت‏هايشان بود) اقرار كرد و سپس نجات يافت. پس از رهايي با ناراحتي تمام نزد پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم رفت و ماجرا را تعريف كرد. پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم او را دلداري داد و به او فرمود: «اِنْ عادُوا لَكَ فَعَدَلُهْم؛ اگر باز هم گرفتار آنان شدي و از تو خواستند اين چنين بگويي، بر ايشان بگو».2 اين قضيه به عنوان يك روش مبارزاتي مخفيانه و غير مستقيم در اسلام به ويژه در مذهب تشيع استمرار يافت كه به نام «تقيه»3 مطرح است. تقيه در جايي كه موجب حفظ اسلام و جان مؤمنان و سرمايه و آبروي آنان باشد، لازم است؛ در غير اين صورت، تقيه روا نيست. به دليل اختناق شديد حاكم بر جامعه آن زمان تقيه در زندگي ائمه عليهم‏السلام و يارانشان، نقش مهمي داشته‏است.
________________________________________
1. نحل، 106.
2. نك: مجمع البيان في تفسير القرآن، ج 3، ص 388؛ تفسير نمونه، ج 11، ص 418.
3. تقيه بر چهار قسم است: 1 ـ تقيه اكراهيه: عمل كردن شخص مجبور به دستور جابر براي حفظ جان و مال و... 2 ـ تقيه خوفيه: انجام اعمال و عبادت‏ها بر اساس فتواهاي عالمان اهل سنت در محيط آن‏ها و احتياط كامل گروه اقليت در روش زندگي و معاشرت با گروه اكثريت، براي حفظ جان و مال و خانواده... 3 ـ تقيه كتمانيه: كتمان مرام و حفظ مسلك و پنهان داشتن شمار و قدرت جمعيت هم مسلكان و فعاليت سري در پيش‏برد اهداف در موقع ضعف در هنگام مهيا نبودن براي انتشار مرام؛ 4 ـ تقيه مداراتيه: حسن معاشرت و زندگي با اهل سنت اكثريت جامعه اسلامي و حضور در مجامع و محافل عبادي و اجتماعي آنان، براي حفظ وحدت و اتحاد اسلامي و تشكيل يك دولت با قدرت. نك: تقيه در اسلام، علي تهراني، مشهد، فيروزيان، چ چهارم، ص 9 و 10؛ الرسائل، حضرت امام خميني رحمه‏الله 2 مجلد، ج 2، ص از 174؛ بحارالانوار، ج 75، از صص 393 ـ 443؛ غافر، 28؛ آل عمران، 28.

 

ج) فرياد حق‏خواهي مظلوم
خداوند مي‏فرمايد:

لا يُحِبُّ اللّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلاّ مَنْ ظُلِمَ وَ كانَ اللّهُ سَميعًا عَليمًا. (نساء: 148)

خداوند دوست ندارد كسي با سخنان خود، بدي‏ها(ي ديگران) را اظهار كند مگر آن كس كه مورد ستم واقع شده باشد و خداوند، شنوا و داناست.

«سوء مِنَ القول» عبارت است از هر سخني كه فردي گفته باشد ولي هرگاه همان سخن را به او بگويند بدش بيايد؛ مثل اين‏كه به كسي نفرين كنند، يا گناه و عيب‏هايي را كه دارد، آشكار سازند و يا از او غيبت كنند. خداوند چنين گفتاري را نمي‏پسندد مگر اين‏كه شخصي مورد ستم واقع شود. او مي‏تواند براي به دست آوردن حق خود، صدايش را در برابر ستمگر، بلند كرده و در مواردي كه ستم، ديده است، از ستمگر بدگويي كند. ستم‏ديده حق ندارد به بهانه ستمي كه به او شده است، هرگونه كه مي‏خواهد از ستمگر بدگويي و ناسزاگويي كند. برخي گفته‏اند مراد آيه، اين است كه خداوند انتقام را در ناسزاگويي جايز نمي‏شمارد؛ مگر اين‏كه فردي مظلوم واقع شود؛ در اين صورت، از كسي كه به او ستم كرده، بر اساس موازين اسلامي مي‏تواند انتقام گيرد.1

بنابراين، عبارت «اِلاّ مَنْ ظُلِمَ» افزون بر اين‏كه جلو سوء استفاده ستمگران را از حكم نخستين آيه يعني «لا يُحِبُ اللّه‏ُ الْجِهْرَ بِالسُّؤِ مِنَ القَوْلِ» مي‏گيرد، به ستم ديدگان نيز مي‏فهماند كه براي به دست آوردن حق خود، بايد در برابر ستمگر بايستد. (و با بلند كردن صدا، ستمگر را به واسطه ستم‏هايش معرفي كند، تا به بازگرداندن حق به صاحبش مجبور شود.)
________________________________________
1. مجمع البيان في تفسير القرآن، ج 2، ص 131.

 

5 ـ روش درست سخن گفتن
هرچند آن‏چه تا كنون درباره نقش قرآن در زمينه چگونگي سخن گفتن يادآور شديم، همگي در راستاي نيكو سخن گفتن بود؛ با اين حال، در اين‏جا به آن دسته از آياتي مي‏پردازيم كه آشكارا به چگونگي سخن گفتن در برخورد با گروه‏هاي مختلف دلالت دارد. دو نكته در اين‏گونه آيات مورد توجه است: 1 ـ شناسايي و معرفي مخاطب؛ 2 ـ تنظيم سخن مطابق شأن مخاطب. براي مثال، خداوند در مورد چگونگي سخن گفتن فرزندان با پدر و مادر، به آنان مي‏فرمايد: «قُلَ لَهُما قَوْلاً كَريماً» (اسراء: 23) وصف «قول» به «كريم» با مقام و شأن پدر و مادر تناسب دارد. توصيف قول به معروف و ميسور و لينّ و بليغ و سديد، نيز همين گونه است كه ما به برخي از اين اين‏گونه آيات اشاره مي‏كنيم و تناسب آن‏ها را با مخاطب يادآور مي‏شويم:

 

www.otaghefekr.net