نهضت نرمافزاری و متدولوژی گفتگو
نهضت نرمافزاری و متدولوژی گفتگو
امیر بیان و حکمت (ع) فرمودهاند: (پارهای از دیدگاهها را با پارهای دیگر نقد کنید . اندیشههای درست، از آن بر آید .» میزان الحکمه، حدیث ۶۸۳۳) .
اگر این بیان حکیمانه، نزد «باور عمومی» ، طرح گردد، خواهیم دید که با احترام و تایید روبرو میشود; اما آیا «بافتار عمومی» ، در جهت عملی کردن آن شکل یافته است؟ ارزیابی ساختار اجتماعی موجود را به مدد گفتار حکیمانهای دیگر، پی میگیریم .
دشمن دانا بلندت میکند
بر زمینت میزند نادان دوست
«دوست دانا» چه کسی است و کار او چه چیست؟ چرا «دشمن دانا بلندت میکند» ؟ و چرا «بر زمینت میزند نادان دوست» ؟ در پاسخ به این سؤالها، به نظر میرسد که:
«نادان دوست» کسی است که نمیتواند جهلهای مرکب ما را شناسایی کند و حتی ابراز ارادت و دوستی از سوی او، چنان بر ضخامتحجابها میافزاید که هیچ ضربهای، هوشیارمان نمیکند و ای بسا که بواسطه این حجاب اندر حجاب، «در جهل مرکب، ابد الدهر» بمانیم . حال سؤال ما این است که آیا از این نوع ارادتها، هیچ بر زمین زدن دیگری، کارسازتر خواهد بود؟ آیا «بافتار فرهنگی موجود» ، این ظرفیت و عقلانیت را به افراد جامعه داده است که بر مضرات «نادان دوست» ، وقوف یافته، جذب ارادتهای او نگردند؟
«دشمن دانا» کیست؟ «دشمن دانا» کسی است که گرچه نه از سر «حب» که از سر «بغض» ، به انتقاد ما میپردازد; اما همین انتقادات، ما را به اندیشهورزی و بازنگری در خویشتن خویش وا میدارد . اما آیا براستی، «ساختار اجتماعی موجود» ، ما را چنان آموزش - و یا بهتر بگوییم، چنان پرورش - داده است که در کنار «دشمن دانا» ، به اندیشهورزی و بازنگری در خویشتن خویش پرداخته، حرکت تکاملی خویش را شتاب بخشیم؟
«دوست دانا» کیست؟ کارویژه او چیست؟ دوست دانا کسی است که دائما از سر عشق و دوستی، به «دیالکتیک انتقادی» و نه «دیالکتیک حذفی» در همرهی با ما به سر میبرد . سوز و گداز او، نمیسوزاند، بلکه میسازد . بسان جراحی است که خراشهای او، نه مرگ آفرین، بلکه حیاتبخش است . بدینرو نه از خراش، بلکه از اثر مترتب بر آن، شادان است .
در بافتار عمومی جامعه ما، آیا شاخصههای یک «دوست دانا بودن» ، تبیین گشته است؟ و آیا این شاخصهها، به عنوان هنجارهای ارزشمند، تثبیت عمومی یافته است؟ برای عوام و خواص ما، «ارادتهای دوست نادان» ، لذیذتر و مقبولتر استیا «نقدهای دوست دانا» ؟ نکته اساسی آن است که آیا در ساختار اجتماعی موجود، «نقاد مهربان بودن» ، یک نقش ارزشمند و گام نهادن در یک پایگاه اجتماعی مورد احترام است؟ و اساسا پیش از آن، آیا شرایط و ضوابط یک «نقاد مهربان بودن» ، عملیاتی و سپس تعریفی عمومی یافته است؟
حسنتبه اتفاق ملاحت، جهان گرفت
آری به اتفاق، جهان میتوان گرفت
براستی آن کدام «حسن» است که «به اتفاق ملاحت، جهان میگیرد؟» . آن، همان «دانایی» است که به کمک آن و به اتفاقی که حاصل از «نوع دوستی» است، میتوان جهان گرفت .
پس چرا ما دانشگاهیان ایرانی، در عرصه رقابت جهانی، از پیشتازی در فتح قلههای اندیشهورزی و تولید علم، بازماندهایم (۱) شاید علی رغم آن که در محافل منتسب به دانایی به سر میبریم، اما «نمیدانیم که نمیدانیم» .
غصهآور است، اما اینکه «ندانیم و ندانیم که ندانیم» ، همانا «دردناک» بلکه «مرگ آور» است . چه کنیم تا این بنبستهای جهل مرکب از لایههای مختلف زندگی فردی و اجتماعی و نیز عرفی و علمی ما برچیده شود؟
چارهای جز «دیالکتیک انتقادی» نیست; همان «گفتگوی اصلاح طلبانه حول ساخت فردی و اجتماعی» که قطعا موجب رهایی بخشی و نیز موجب جلو رفت در فرایند تکامل خواهد شد .
اما آیا «دیالکتیک انتقادی» در ساختار شناختشناسی گفتمان ما جریان دارد؟ در جواب باید گفت وقتی که این متدلوژی و نیز هستیشناسی متقدم بر آن، در «جامعه تخصصی و آکادمیک» ما متداول نمیباشد، از فرهنگ عامه و نیز روند «جامعه عمومی» ، باید به طریق اولی ناامید بود; گرچه بر اولی باید به طریق اولی اظهار تاسف کرد . بافتار فرهنگی در جامعه آکادمیک، یعنی فرهنگ علیه کنشها و واکنشهای غالب ما دانشگاهیان، ملغمهای است که برای زخم روحی عقبماندگی فراهم آمده است . در این ملغمه، ظواهر فراوانی از عقل ابزاری لیبرالیزم، در کنار موادی از سنتهای بومی، ادبی، دینی، عرفانی، فلسفی و غیره، به گونهای در هم و برهم و در قربی نامتناجس و غیر قابل امتزاج، جمع آوری شده است . براستی آیا در این بافتار فرهنگی و در این ظرف بیتناسب، میتوان به گفتگو، آن هم اصلاحطلبانه پرداخت؟
در یک نگاه دیرینهشناختی در اروپا، «گفتگو» ، آن هم به معنای گفتگو بین «من» و «مخاطب هم بحث» ، و در بین «من» و «رقیب غریب» ، لااقل از زمان سقراط شروع شد . پیش از او، حقیقت را امری «آماده و پرداخته» میدانستند که یک فرد، شخصا در منولوگی با خویشتن، به آن دست مییابد و آن را به آسانی به دیگری منتقل میکند . اما سقراط، راه حصول به معرفت را در مناظره و جدل (دیالکتیک) دید . در کتاب جمهور، افلاطون نیز، پیوند حقیقتبه روح یک فرد را همچون «بینایی کور مادرزاد» نا ممکن میدانست . افلاطون حتی هنگامی که از «سخن با خویشتن» یاد میکند، مراد او سؤال و جواب با معترضی درونی است .
پس از یونانیان، متکلمان آزاداندیش مسیحی - و نه دستگاه تفتیش عقاید کلیسا - گفتگو با «مخاطب هم بحث» را رواج دادند . اما در گفتمان مدرنیسم، معارف بشری به دو سطح طبقهبندی شدند: ۱ . «سطح مفهومی و حقیقتیاب» ، ۲ . «سطح مصداقی و محسوس غرایز» . آنگاه در سطح مفهومی و حقیقتیاب ، هر گونه بحثی، بیمعنی و بی فایده انگاشته شد . لذا اگر مخاطبی خواهان گفتگویی حقیقتیاب باشد، او را «مخاطبی رقیب» و خانمان برانداز فرض کرده، اصلا به نفی گفتگو میپردازد . اما در سطح مصداقی و محسوس غرایز، گفتگو با مخاطب هم بحث، در حدی گسترده و عمیق در جامعه عمومی و تخصصی، بعنوان یک ارزش نهادینه گردید و لذا جامعه با آموزش دیدن به فرهنگ و منطقی آن، روزبهروز از میوههای آن به شکل فراوردههای تکنولوژیک، استفاده نمود . در بحث گفتگوی بین تمدنها، میتوان گفت که فضای مدرنیسم غربی، کمتر میتواند محمل گفتگوهای «واقعییاب و حقیقتیاب» باشد; یعنی از آنجا که به نفی حقایق ماورای مادی میپردازد، کمتر به «کشف حقیقت مشترک بین انسانها» و سپس «ایجاد طرح جدید زندگی برای جهان، براساس آن حقایق مشترک» علاقهای دارد .
از این رو نیاز به یک گفتمان پسامدرن رخ مینماید; البته نه آن پسامدرنی که به نفی هر گونه حقیقتی میپردازد و به ساختار شکنی مطلق روی میآورد . آن فرامدرنهایی که به افکار درک ذهنیتیک فرد، توسط دیگران قائل هستند، به طریق اولی، نمیتوانند قائلی به «وصول به همفکری حاصل از گفتگو» دستیابند . البته برخی از پسامدرنها قائلند که گفتگو، لااقل این ثمر را دارد که طرفین گفتگو، به ذهنیتها و تفکرات خود پی میبرند . به هرحال در فلسفه فرانوگرا، این اعتقاد وجود دارد که هر خردهفرهنگی، فلسفه خودش را دارد که تنها در چهارچوب فرهنگی خودش با ارزش است . لذا سخن از «فلسفه بین فرهنگی» ، بیمعنا است . در مجموع این نوع شناخت که در هالهای تراژیک گرفتار است، فضایی دلگرم کننده ترسیم نمینماید .
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذربنه
چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند
آیا «جنگ هفتاد و دو ملت» ، امری لابد، محتوم و ناگزیر است؟
دیدیم که در شناختشناسی پستمدرن، ابتنای «جنگ» بر «عدم رؤیتحقیقت» ، «سالبه، بانتفای موضوع» است; چرا که در هستیشناسی آنها، قول به یک حقیقت مرکزی، امری بیمعنا است . پس نهایتا چه باقی میماند؟
آنچه نهایتا باقی میماند، «پسامدرن مذهبی» است که به جهت عدم مناقشه در لفظ، همان اصطلاح شرقی آن را، یعنی «حکمت متعالیه» را به کار میبریم . این قول به «حرکت جوهری در ساختارها» یا «انقلاب دائمی در معارف» ، بستر لازم را برای دیالکتیک انتقادی، گفتوگو با مخاطب هم بحث، نقادی و نقدپذیری به سوی تجلی حقایق، صلح و همکاری مبتنی بر حقیقتهای مشترک، و خصائلی روشی از این دست فراهم میکند; چرا که مکانیزمهایی همچون «خرد خرافهستیز» ، «عشق ارادهآفرین» و «فقه نظامساز» را میخواهد و همه را هم با هم میخواهد .
چگونه میتوان از این زیر ساخت، اعتلا و برتری شرقیان و ایرانیان را رقم زد؟ و چگونه انقلاب فرهنگی خویش را باید سامان دهیم که به جای درجا زدن در نابسامانیها، تمام کنشهای فردی و جمعی ما، و نیز عرفی و علمی ما، در جهتیک برآیند و آن تکامل روزافزون جامعه سامان بیابد؟ راهی جز این نیست که منطق و متدلوژی «دیالکتیک انتقادی» یا همان «گفتوگوی اصلاحطلبانه در ساخت فردی و اجتماعی» ، توسط «فلاسفه مضاف» که قائل به خدا و عشق هستند، تدوین گردد; آنگاه توسط «متخصصان علوم اجتماعی» ، «روش جامعهپذیری و نهادینگی این متدلوژی، در عشق سنن و ساخت عمومی» ، طراحی شده و سپس در بخش کارگزاران سیاسی، توسط شیفتگان اصلاحات، اجرا و نهادینه گردد . به گفته عیسی بن مریم (ع) :
خذوا الحق و لو من اهل الباطل و لا تاخذوا الباطل و لو من اهل الحق و کونوا نقاد الکلام .
براستی چرا در جامعه ما، غالب نقد و انتقادها، به «خوانشی هرج و مرجطلبانه در ساختار مورد نقد» میل میکند؟ آیا همین امر سبب نگشته است که همیشه یک نقاد، در محافل خاص و عام، به چشم یک «خصم توطئهگر» نگریسته میشود؟ مسئولیت این وضع، که «یک نقاد، نه رعایت میکند و نه مراعات میشود» ، به عهده کیست؟ آیا این وضع ، از عدم تبیین «منطقی نقد» ، توسط فلاسفه و نیز عدم «فرهنگسازی منطقی نقد» ، توسط علمای اجتماعی و کارگزاران قدرت، ناشی نمیشود؟
در پایان بجد میتوان گفت که فرهیختگان حوزوی - دانشگاهی و نیز مراکزی همچون پژوهشگاههای علوم انسانی میتوانند در این پروژه بزرگی که منجر به استقرار «عقلانیت ارتباطی» در جامعه خواهد گردید، پیشگام و سنتگذار باشند، تا از این «باقیات الصالحات» زمینه برپایی آرمانشهری فراهم گردد که در عین حاکمیت مهربانی و خیرخواهی متقابل، همواره در فرایند «کلکم راع و کلکم مسئول» خرد بین الاذهانی جمعی، حاصل آید و جز این عقلانیت و نه هیچ «خرد ابزاری» ، بر ساختارهای خرد و کلان جامعه، حاکمیت نداشته باشد . آنگاه در آن ساختار اجتماعی، روز و شب مردم، سفر چهارم عرفان جمعی (سفر مع الخلق الی الحق مع الخلق) خواهد بود .
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
مثل خردمندان فكر كنيد اما با مردم به زبان خودشان حرف بزنيد.