خودستايى

 

خودستايى
 
درس اخلاق حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی(دامت برکاته)


متن حديث:
يَا عَلىُّ: اِنَّهُ لاَ فَقْرَ اَشَدَّ مِنَ الْجَهْلَ، وَلاَ مالَ أَعْوَدَ مِنَ الْعَقْلِ، وَ لأ وَحْدَةَ أَوْحَشَ مِنَ الْعُجْبِ، وَ لاَ عَمَلَ كَالتَّدبِيرِ، وَ لاَ وَرْعَ كَالْكَفِّ، وَ لاَ حَسَبَ كَحُسْنِ الْخُلْقِ، اِنَّ الْكِذبَ وَ قَدَّ دَرَكَ مَنْازِلَ وَ جَعَلَكَ آيَةً لِلْعَالَميِنِ.

ترجمه:
اى على فقرى از نادانى بدتر، مالى از عقل سودمندتر، و تنهايى و غُربَتى از خودپسندى وحشتناكتر نيست، هيچ عملى چون عاقبت انديشى و هيچ پرهيزكارى اى چون خود دارى (از گناه) و هيچ حسب و نسبى چون خوشخويى نيست، آفت گفتار، دروغ و آفت علم، فراموشى و آفت سخاوت، منّت است.

شرح حديث:
يكى از قسمتهاى اين روايت درباره عجب و خودپسندى است، درباره بقيّه فقرات در جاى خودش بحث خواهد شد. امّا درباره عجب، حضرت در اين حديث مى فرمايد: هيچ تنهايى و غربتى از خودپسندى و حشتناكتر نيست; اگر مقدارى دراين مطلب و در روايات ديگر انديشه نماييم متوجّه مى شويم، سرچشمه اصلى اين عمل ناپسند عدم شناخت خويشتن است، چرا كه اگر انسان خود را به خوبى بشناسد كوچكى خود را در برابر عظمت پروردگار و ناچيز بودن اعمالش را در برابر مسئوليّت هاى سنگينى كه برعهده دارد، و نعمتهاى عظيمى را كه خدا به او بخشيده بداند هرگز گام در جاده خودستايى نخواهد گذاشت.
غرور و غفلت و خود برتر بينى و تفكّرات جاهلى نيز انگيزه هاى ديگرى براى اين كار زشت است.
به همين دليل اولياى خدا هميشه معترف به تقصير خود در برابر وظايف الهى، بودند، و مردم را از خودستايى و بزرگ شمردن اعمال خويش نهى مى كردند.
در حديثى از امام باقر(عليه السلام) آمده است: «هيچ كس از شما نبايد به فزونى نماز و روزه و زكات و مناسك حج و عمره افتخار كند زيرا خداى پرهيزگاران شما را از همه بهتر مى شناسد».
ناگفته نماند: كه گاه ضرورتهايى ايجاب مى كند كه انسان خود را با تمام امتيازاتى كه دارد معرّفى كند، چرا كه بدون آن هدفهاى مقّدسى پايمال مى گردد، ميان اين گونه سخنان، با خودستايى و تزكيه نفس تفاوت بسيار است.
نمونه اين سخن، خطبه امام سجاد(عليه السلام) در مسجد شام است: در آن هنگام كه مى خواهد خود و خاندانش را به مردم شام معرّفى كند، تا توطئه بنى اميّه در زمينه خارجى بودن شهيدان كربلا عقيم گردد، و نقشه هاى شيطانى آنها نقش بر آب شود(1).

پی نوشتها:

1. تفسير نمونه ج22، ص 535 و 544.

پایگاه حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی(دامت برکاته)
 

عواقب سخن بدون علم

 

عواقب سخن بدون علم
 
درس اخلاق حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی(دامت برکاته)


متن حديث:
يا اباذر،إذا سُئِلْتَ عَنْ عِلْم لاتَعْلَمُهُ، فَقُلْ:لا أَعْلَمُهُ،تَنْجُ مِنْ تَبِعَتِه;وَلاتُفْتِ بِمالا عِلْمَ لَكَ بِه تَنْجُ مِنْ عَذابِ اللهِ يَوْمَ الْقيامَة;(1)

ترجمه:
اى اباذر، اگر از چيزى از تو سؤال كردند و آن را نمى دانى، پس بگو: نمى دانم. در اين صورت از عواقب آن نجات مى يابى، و به چيزى كه نمى دانى فتوا نده كه از عذاب قيامت نجات پيدا مى كنى».

شرح حديث:
از جمله كارهايى كه عموميّت دارد و شايد دامنگير بسيارى از مردم باشد، اين است كه اگر سؤالى از آنها نمايند و جواب صحيح آن را ندانند، خجالت مى كشند بگويند: نمى دانيم، يا بگويند بلد نيستيم; لذا جوابى مى دهند كه روى آن جواب مطالعه اى صورت نگرفته و در نتيجه، غلط از كار در مى آيد. در اين جا چنين سخنى كه از روى عدم آگاهى و بى حساب و كتاب گفته شده است، هم عواقب و تبعات دنيوى دارد و هم اُخروى. نكته مهمّى را كه به شما فرزندان طلبه و روحانى ام تذكّر مى دهم اين است كه اين منطق يعنى، وقتى لباس روحانيت را پوشيديم و عمّامه بر سر گذاشتيم، مفهومش اين است كه ما عِلم كُلّ هستيم يا استاد كلّ فى الكلّ هستيم، منطق درستى نيست. بسيارى از چيزهاست كه انسان نمى داند.
علما، مراجع، مجتهدين و متفكّران، آن هم با هفتاد يا هشتاد سال مطالعه و تدريس، بسيارى از مسائل را نمى دانند و اگر از آنها هم سؤال بكنند مى گويند: مطالعه مى كنيم و بعد جواب مى دهيم. بنابراين، كارى نكنيم كه هم براى خودمان و هم براى مردم، اين تفكّر پيدا شود كه ما همه چيز را مى دانيم، خير، به قول آن دانشمند:
همه چيز را همگان دانند و همگان هم هنوز از مادر متولّد نشده اند. علاوه بر اين، از اين بالاتر مى گوييم: همه چيز را همگان هم نمى دانند، چون اگر تمام علوم بشر را روى هم جمع كنيم، باز هم، همگان همه چيز را نمى دانند و اين يك واقعيّت انكارناپذير است. من بعضى از مسائل را از آنها سؤال مى كردم، مى گفتند بايد فكر كنيم، مطالعه مى كنيم. خلاصه سخن بدون علم و آگاهى، عواقب خطرناكى هم در دنيا دارد و هم در آخرت كه گريبان گير انسان مى شود.

امّا عواقب دنيوى:
مثلاً اگر در امور مادّى از انسان سؤالى كنند و بدون علم و آگاهى جواب دهد، به خودش و ديگران زيان مادّى مى رساند، و اگر در امور معنوى باشد زيان معنوى به مردم مى رساند، و هر ضربه اى كه به جامعه وارد شود به فرد هم وارد مى شود; مثلا، اگر عالمى فتواى نادرستى بدهد، كه به سبب آن ضرر و زيانى دامن گير كسى گردد، خسارت به او، خسارت به كلّ جامعه است و اين باعث مى شود كه عواقب دنيوى هم داشته باشد چون گاهى فقيه و مجتهد ضامن خسارات مادّى هم مى شود; مثلاً، اگر كسى از من به عنوان يك مرجع تقليد سؤال كند كه من فلان گوسفند را سر بريدم، حلال است يا حرام؟ مثلاً در پاسخ بگويم حرام است و بايد دور ريخته شود، اين را من على القاعده ضامن هستم، چون اگر واقعاً حرام نباشد و من فتوا به حرمت بدهم، يا اين كه اگر طرز ذبح كردن را گفته باشم و غلط بوده باشد، كه اگر جاهل مقصّر باشد نه جاهل قاصر، چون بى مطالعه و دقت سخنى گفته ام و باعث شده اين گوسفند حرام شود، در اين جا اگر قطعاً فتواى قطعى به ضمان مجتهد ندهيم، لااَقل احتياط وجوبى دارد. بارى اين كه در اين جا سبب اقواست و مباشرت هم ضعيف; همان گونه كه در رأى قاضى هم گفته اند اگر قاضى رأيى داد كه بى گناهى را سر بريدند، اگر جاهلِ مقصّر است كه بايد طبق قانون اسلام با او رفتار شود و اگر جاهل قاصر است و خطايى كرده به دليل آن كه مصون نيست، از بيت المال مسلمانان بايد ديه خطايش را بپردازند، مجتهد هم مانند قاضى است.

عواقب اُخروى:
اين عمل، عواقب و تبعاتى هم در آخرت انسان دارد; مثلاً، اگر شما در مجلس وعظ و خطابه روى منبر، فتواى خلافى را نقل كنيد و در نقل آن مقصّر هم باشيد، وقتى مى توانيد از عواقبش در اَمان باشيد و نجات يابيد كه تمام كسانى را كه پاى منبر بوده اند ببينيد و اشتباهى را كه كرده ايد، جبران كنيد. حال من چگونه مستمعين را شماره كنم و آنان را پيدا كنم تا يك حكم خلاف الهى را كه گفته ام، صحيح آن را به آنها بگويم، اين كار بسيار مشكلى است. بنابراين بايد با دقّت صحبت كرد و در اصول و فروع دين و احكام اسلام دقّت فراوان به خرج داد، حتّى اگر در جايى يقيناً هم مى دانيد باز فوراً جواب ندهيد،ابتدا ببينيد و سپس جواب دهيد.
انسان در اين گونه موارد، بايد بترسد كه واقعاً ترس هم دارد، چون اين عمل از خطرات بسيار بزرگى است كه جامعه را تهديد مى كند. اميرالمؤمنين(عليه السلام) شبيه همين سخن را در نهج البلاغه دارد: «لاتَقُل مالا تَعْلَمُ، فَاِنَّ الله فَرَضَ عَلى جَوارِحِكَ كُلِّها فَرائِضَ يَحْتَجُّ بها عليكَ يَوْمَ الْقيامَة; آن چه را نمى دانى مگو، زيرا خداوند بر اَعضا و جوارح تو فرايضى مقرّر داشته كه در روز قيامت به آنها با تو احتجاج خواهد كرد.»(2)
اين برنامه اسلام است.از طرف ديگر نگاه مى كنيم، عدهّ اى چقدر با جرأت در همه مسائل اسلامى فتوا مى دهند و خود را در همه مسائل (اصول و فروع و اقتصاد و سياست اسلام و...) صاحب نظر دانسته و قضاوت مى كنند، كه اين براى جامعه بسيار خطرناك است، كه تخصّص در مسائل دينى از آن حذف شود، مثل اين كه ديوارى كوتاهتر از ديوار مسائل دينى پيدا نكرده اند. چگونه است كه در مسائل طبّى غير طبيب حق ندارد، نسخه اى بدهد و اين قابل تعقيب است، امّا وقتى در مسائل دينى نسخه هاى زيادى صادر مى شود و هر كسى اظهار نظر مى كند قابل تعقيب نيست؟
لذا بايد هر مسأله اى را براى اهلش بگذارند، مسائل فقهى را براى مراجع و مجتهدين و حوزه هاى علميّه بايد گذاشت چون آنها اهلش هستند. مسائل دينى چيزى نيست كه هر چه به ذهن هر كسى رسيد، بگويد. من حساب كرده ام حدود پنجاه سال است كه در اين حوزه تدريس مى كنم، ولى مثل آنها جرأت نمى كنم با آن صراحت جواب بدهم بايد كم كم اين مسأله باور شود كه حساب تخصّص هاى علمى از مسائل شرعى و دينى جداست، و هر كسى در قلمرو خودش فعّاليّت كند، طبّ براى اطبّا، كشاورزى براى كشاورزان، فقه هم براى فقها و...
بنابراين حضرت(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد: اگر از موضوعى سؤال كردند و تو آن را نمى دانى صريحاً بگو نمى دانم كه در اين صورت از تبعات آن نجات پيدا مى كنى و به چيزى كه نمى دانى فتوا نده كه از عذاب قيامت نجات پيدا مى كنى.

سخن گفتن در كلام حضرت على(عليه السلام)
الف) لاتَقُلْ ما لاتَعْلَمُ،بَلْ لاتَقُلْ كُلَّ ماتَعْلَمُ،فَاِنَّ اللهَ فَرَضَ عَلى جوارِحِك كُلِّها فَرائِضَ يَحْتَجُّ بها عَلَيْكَ يَوْمَ الْقيامَةِ; آن چه را نمى دانى مگو، بلكه هر آن چه را هم مى دانى همه رامگو، زيرا خداوند بر اعضا و جوارح تو فرايضى مقرّر داشته كه در روز قيامت به آنها با تو احتجاج خواهدكرد».(3)
ب) كَمْ مِنْ نَظَرَة جَلَبَتْ حَسَرةً،وَ كَمْ مِنْ كَلِمَة سَلَبَتْ نِعْمَةً; چه بسيار نگاهى كه موجب حسرت و چه بسيار سخنى كه موجب سلب نعمت است».(4)
ج) اِذا تَكَلَّمْتَ بِكَلَمَة مَلَكَتكَ وَ اِنْ سَكَتَّ عَنْها مَلَكْتَها; هرگاه سخنى گفتى تو در بند آن خواهى بود و چون ساكت بمانى، سخن در بند تو خواهد بود.(5)
د) لا يَزالُ الْمُسْلِم يُكْتَبُ مُحْسِناً مادامَ ساكِتاً، فَاِذا تَكَلَّمَ كُتِبَ مُحْسِناً أَوْ مُسيئاً; مسلمان مادامى كه ساكت است به عنوان نيكوكار نوشته مى شود و چون سخن گويد يا نيكوكار يا بدكار نوشته خواهد شد.(6)
هـ) اِنَّ اللهَ ـ عَزَّوَجَلَّـ جَعَلَ صُورَةَ الْمَرْأةِ فى وجهِها،وَ صُورَةَ الرَّجُلِ فى مَنْطِقِه; همانا خداوند سيماى زن را در صورت او قرار داده، امّا سيماى مرد را در منطق و گفتارش.(7)
از جمله مصداقهاى بارز و مهمّ سخن بدون علم، شايعه پراكنى است و مناسب است در اين جا اشاره مختصرى هم به اين مسأله مهم و جامعه سوز بنماييم:
از بلاهاى بزرگى كه دامنگير جوامع مختلف مى شود و روح اجتماعى وتفاهم و همكارى را در ميان آنها مى كُشد، مسأله شايعه سازى و نشر شايعات است به طورى كه گاه يك نفر منافق مطلب نادرستى جعل مى كند و آن را به چند نفر مى گويد و افرادى بدون تحقيق در نشر آن مى كوشند و شايد شاخ و برگهايى هم از خودشان به آنها مى افزايند و بر اثر آن مقدار قابل توجّهى از نيرو، فكر و وقت مردم را مشغول ساخته و اضطراب و نگرانى در مردم ايجاد مى كنند، بسيار مى شود كه شايعات، اعتماد عمومى را متزلزل مى سازد و افراد جامعه را در انجام كارهاى لازم سست و مردّد مى نمايد.
گر چه اجتماعاتى كه در فشار و خفقان قرار دارند، گاهى شايعه سازى و نشر شايعات را به عنوان يك نوع مبارزه و يا انتقام جويى تعقيب مى كنند. براى اجتماعات سالم نشر شايعات زيانهاى فراوانى به بار مى آورد و اگر اين شايعات در مورد افراد لايق، مثبت و مفيد باشد، آنها را در خدمات خود دلسرد مى نمايد و گاهى حيثيّت چندين ساله آنها را بر باد مى دهد و مردم را از فوايد وجود آنان محروم مى سازد.
به همين دليل،اسلام صريحاً هم با شايعه سازى مبارزه كرده و جعل دروغ و تهمت را ممنوع مى سازد و هم با نشر شايعات.(8)

درسى مهم براى برقرارى نظم اجتماعى
در آيه «وَلاتَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِه عِلْم...»(9) به يكى از مهمترين اصول زندگى اجتماعى اشاره شده است، كه ناديده گرفتن آن نتيجه اى جز هرج و مرج اجتماعى و از بين رفتن روابط انسانى و پيوندهاى عاطفى نخواهد داشت و اگر به راستى اين برنامه قرآنى در كلّ جامعه انسانى و همه جوامع بشرى به طور دقيق اجرا شود، بسيارى از نابسامانيها كه از شايعه سازى، جوسازى، قضاوتهاى عجولانه، گمانهاى بى اساس، اخبار مشكوك و دروغ سرچشمه مى گيرد، بر چيده خواهد شد. در غير اين صورت، هرج و مرج در روابط اجتماعى همه جا را فرا خواهد گرفت، هيچ كس از گمان بد ديگرى در امان نخواهد بود، هيچ كس به ديگرى اطمينان پيدا نخواهد كرد و آبرو و حيثيّت افراد، همواره در مخاطره خواهد بود.
در بسيارى از آيات قرآن و روايات اسلامى، روى اين موضوع تكيه شده است، از جمله:
1ـ آياتى كه افراد بى ايمان را در مورد پيروى از ظنّ و گمان شديداً مورد نكوهش قرار داده است; مانند: «وَ مايَتَبِّعُ اَكْثَرُهُم اِلاّ ظَنّاً اِنَّ الظَنَّ لايُغنى مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً; اكثر آنها در قضاوتهاى خود تنها از ظنّ و گمان پيروى مى كنند در حالى كه ظن و گمان به هيچ وجه انسان را به حقّ و حقيقت نمى رساند».(10)
2ـ در جاى ديگر پيروى از گمان در رديف پيروى از هواى نفس قرار داده شده است: «اِنْ يَتَّبعُونَ اِلاَّالظَّنَّ وَ ماتَهْوى الأَنْفُسُ; آنها تنها پيروى از گمان و هواى نفس مى كنند»(11)
3ـ در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «اِنَّ مِنْ حَقيقَةِ الاْيمانِ أَنْ لايَجُوزَ مَنْطِقُكَ عِلْمَكَ;از حقيقت ايمان اين است كه گفتارت از علمت فزونتر نباشد و بيش از آن چه مى دانى نگويى».(12)
4ـ در حديث ديگرى از امام موسى ابن جعفر(عليه السلام) مى خوانيم كه از پدرانش چنين نقل مى كند: «لَيْسَ لَكَ أنْ تَتَكَلَّمَ بِما شِئْتَ، لاَِنَّ اللهَ ـ عزوجلّـ يَقُولُ: وَلاتَقْفُ ما لَيْس لَكَ بِه عِلْمٌ; تو نمى توانى هر چه را مى خواهى بگويى، زيرا خداوند متعال مى گويد از آن چه علم ندارى پيروى نكن».(13)
5 ـ در حديث ديگرى از پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم كه فرمود: «اِيّاكُمْ وَ الظنَّ فَاِنَّ الظَنَّ اَكْذَبُ الْكِذْب; از گمان بپرهيزيد كه گمان بدترين دروغ است».(14)
6ـ كسى خدمت امام صادق(عليه السلام) رسيد و عرض كرد: «من همسايگانى دارم كه كنيزكان خواننده اى دارند، مى خوانند و مى نوازند، و من گاهى كه براى قضاى حاجت (به دستشويى) مى روم نشستن خود را طولانى تر مى كنم، تا نغمه هاى آنان را بشنوم، در حالى كه براى چنين منظورى نرفته ام. امام صادق(عليه السلام)فرمود: مگر گفتار خداوند را نشنيده اى كه مى فرمايد: اِنّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَ الفُؤادَ كُلُّ اُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْئُولا; گوش و چشم و قلب همگى مسئولند، او عرض كرد: گويا هرگز اين آيه را از هيچ كس، نه عرب و نه عجم، نشينده بودم و من اكنون اين كار را ترك مى گويم و به درگاه خدا توبه مى كنم».(15)
در بعضى از منابع روايى در ذيل اين روايت مى خوانيم كه امام(عليه السلام) به او دستور داد: برخيز و غسل توبه كن و به مقدارى كه مى توانى نماز بگزار، چرا كه كار بسيار بدى انجام مى دادى كه اگر در آن حال مى مردى مسئوليّت تو عظيم بود.
از اين آيات و احاديث، كه از پيامبر(صلى الله عليه وآله) و ائمّه هدى (عليهم السلام) نقل شده است، روشن مى شود كه اسلام چگونه چشم و گوش انسان را مسئول مى شمرد، تا نبيند نگويد، تا نشنود قضاوت نكند و بدون تحقيق، علم و يقين، نه به چيزى معتقد شود، نه عمل كند و نه به داورى برخيزد.

ضايعات پيروى از حدس و گمان
پيروى از گمان، حدس، تخمين، شايعات و هر آنچه غير از علم و يقين است، خطرات بزرگى براى فرد و جامعه ايجاد مى كند كه هر كدام به تنهايى ضايعات بزرگى دارد، از جمله:
1ـ تكيه بر غير علم، سرچشمه پايمال شدن حقوق افراد و يا دادن حق به غير مستحق است.
2ـ پيروى از غير علم، آبروى افراد آبرومند را به خطر مى اندازد و خدمتگذاران را دلسرد مى كند.
3ـ اعتماد بر غير علم، بازار شايعات و شايعه سازان را داغ و پر رونق مى كند.
4ـ پيروى از غير علم، روحيّه تحقيق و كنجكاوى را از انسان گرفته واو را فردى زود باور و ساده انديش بار مى آورد.
5 ـ پيروى از غير علم، روابط گرم و دوستانه را در خانه و بازار و همه جا، به هم زده و مردم را به يكديگر بدبين مى سازد.
6- پيروى از غير علم، استقلال فكرى ما را از بين مى برد و روح رابراى پذيرش هرگونه تبليغات مسموم آماده مى سازد.
7ـ پيروى از غير علم، سرچشمه قضاوتهاى عجولانه و انتخابهاى فورى در مورد همه كس و همه چيز است كه اين خود مايه انواع ناكاميها و پشيمانيهاست.

راه مبارزه با پندارگرايى
تنها سؤالى كه در اين جا باقى مى ماند، اين است كه ما چگونه مى توانيم خود و جامعه را از اين عادت زشت و نكبت بار و عواقب دردناك آن رهايى بخشيم؟
ج: پاسخ آن نياز به بحث طولانى دارد،ولى به عنوان يك دستورالعمل فشرده بايد به نكات زير توجّه كرد:
الف) بايد عواقب دردناك اين عمل را از طرق مختلف پى درپى به مردم گوشزد كرد و از آنها خواست كه در آثار شوم پيروى از غير علم بينديشند.
ب) بايد طرز تفكّر و جهان بينى اسلامى را در انسانها زنده كرد تا بدانند خداوند در همه حال مراقب آنهاست،او شنونده و بينا و حتّى از افكار ما آگاه است:«يَعْلَمُ خائِنَةَ الاَْعْيُن وَ ما تُخفى الصُّدوُر» هر سخنى كه مى گوييم ثبت و ضبط مى شود و هر گامى كه بر مى داريم در حساب ما نوشته مى شود و مسئول تمام اعمال و قضاوتها و اعتقادات خود هستيم.
ج) بايد سطح رشد فكرى را بالا برد، چرا كه پيروى از غير علم غالباً كار عوام ساده لوح و افراد ناآگاه است كه با شيندن يك شايعه بى اساس، فوراً به آن مى چسبند و داورى مى كنند و الگوى كار خود را از آن مى گيرند.(16)

پی نوشتها:

1. بحار، ج 74، ص 76.
2. نهج البلاغه، حكمت 382.
3. نهج البلاغه، حكمت 382.
4. كنز الفوائد، ج 2، ص 14.
5. غرر الحكم، ج 1، ص 128.
6. مستدرك نهج البلاغه، ص 179.
7. كنز الفوائد، ج 2، ص 14.
8. تفسير نمونه، ج 4، ص 30ـ32.
9. اسراء، آيه 36.
10. سوره يونس، آيه 36.
11. سوره نجم، آيه 23.
12. وسائل الشيعه، ج 18، ص 16.
13. همان مدرك، ص 17.
14. همان مدرك، ص 17.
15. سوره اسراء، آيه 36.
16. تفسير نمونه، ج 12، ص 118ـ121.

پایگاه حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی(دامت برکاته)
 

پرحرفى


پرحرفى
 
درس اخلاق حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی(دامت برکاته)


متن حديث:
«يا اَباذَر، اُتْرُكْ فُضُولَ الْكَلامِ وَ حَسْبُكَ مِنَ الْكَلامِ ما تَبْلُغُ بِه حاجَتَكَ وَ كَفى بِالْمَرْءِ كِذْباً اَنْ يُحَدِّثَ بِكُلِّ ما يَسْمَعُ».(1)

ترجمه:
اى ابوذر، زياده گويى را ترك كن و به مقدارى از سخن كه حاجت را برآورد، بسنده نما و براى اثبات دروغگويى آدمى همين بس كه در مورد هر آنچه مى شنود سخن بگويد.

شرح حديث:
دستورهايى كه در اين بخش از حديث، پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) به ابوذر غفارى مى دهد، به شرح زير است:
1ـ زياد سخن نگو; يعنى سخن گفتنت به مقدار حاجت باشد، چون براى دروغگويى انسان همين بس كه هر چيزى را كه مى شنود نقل كند.
اين دستور، دستور بسيار مهمّى است. چون اگر انسان در مسأله زبان دقّت نمايد، متوجّه مى شود زبان خطرناكترين وسيله گناه كردن است و براى همين موردعللى بيان شده است:
الف) زبان، چيزى است كه هميشه در اختيار انسان است; يعنى هيچ وسيله گناهى اين گونه آماده نيست و در دسترس انسان نمى باشد. اگر كسى بخواهد ـ پناه بر خداـ شراب بخورد، شراب در همه جا نيست، اگر ـ پناه بر خداـ بخواهد زنا كند، در هر موقعيّتى زنا ممكن نيست; يعنى در هر صورت نياز به مقدّماتى دارد ولى اين زبان در همه جا در اختيار انسان است و پاره گوشتى است كه به هر شكلى انسان بخواهد مى چرخد.
ب) خطر دوّم اين كه دسترسى به آن خيلى آسان است; يعنى نه خرجى دارد و نه زحمتى و دردسرى و ممكن است با گردشى مختصر، تهمت بسيار بزرگى به كسى بزند كه منجر به نواختن هشتاد ضربه تازيانه بر او شود يا بر حركتى كم، ممكن است كفرى بر زبانش جارى شود كه مرتد شود و براى هميشه او را از ايمان ساقط گرداند.
ج) خطر سوّم اين است كه زشتى گناهان زبان كمتر به نظر مى رسد، مثلاً مردم زنا،يا شراب را كار بسيار زشتى مى شمرند، ولى كسى روزى صدها بار غيبت نمايد يا هزاران دروغ بر زبان جارى سازد، آنها را زشت نمى شمرند و حتّى آنها را از بين برنده عدالت نمى دانند.
د) خطر چهارم اين است كه، دايره گناهان و جنايات زبان از هر عضو ديگرى بيشتر است;(2) يعنى هيچ عضوى از اعضا بدن انسان نيست كه اين قدر انسان بتواند گناه نمايد.

س: براى رهايى از خطرات زبان، چه بايد كرد؟
ج: علماى اخلاق براى نجات از خطرات زبان راههايى رابيان فرموده اند: از جمله راهها، همين است كه در اين بخش از روايت فرموده است «يا اَباذَر، اُتْرُكْ فُضُولَ الْكَلام; اى ابوذر، سخنان زيادى(پرحرفى) را ترك كن». اگر اين كار را انسان بتواند انجام دهد، بسيارى از اين خطرات كم مى شود چون به هر نسبت انسان كمتر سخن بگويد، كمتر مبتلا مى شود.
پزشكان، قانونى دارند كه مى گويند: اگر انسان چيزهاى آلوده را كمتر مصرف كند، كمتر مبتلا به بيمارى مى شود; مثلاً فرض كنيد شيرى آلوده به تب مالت است، كسى كه روزى يك استكان از اين شير مى خورد، نسبت به كسى كه دو استكان مى خورد، احتمال ابتلايش به بيمارى تب مالت كمتر است و دوّمى احتمال ابتلايش دو برابر است.
زبان هم، همين گونه است. كسى كه صد كلمه صحبت مى كند،نسبت به كسى كه دويست كلمه صحبت مى كند. به همين نسبت احتمال آلودگى اش به گناهان زبان نصف است.
بنابراين، همان گونه كه حضرت(صلى الله عليه وآله)فرمودند: از جمله طرق نجات از خطرات اين عضو خطرناك همان كم سخن گفتن است، البتّه خداوند، زبان را به انسان داده است كه از آن استفاده كند. اين را هم اضافه كنم زبان مهمترين وسيله خير و سعادت و عبادت و رسيدن به قرب خدا هم هست; يعنى همان گونه كه مى شود با زبان، سى گناه كبيره را مرتكب شد، ممكن است سى عبادت مهمّ را هم با زبان انجام داد كه از جمله آنها: امر به معروف و نهى از منكر، ذكر خدا، شكر خدا، گسترش دانش، قرائت قرآن، راستگويى، پند و اندرز دادن و .......
اين است كه حضرت به ابوذر نفرمود حرف نزن، بلكه فرمود: اى ابوذر، زياده روى در سخن گفتن را ترك كن كه در اين زياد سخن گفتن گناهان بسيارى نهفته است. و اگر مى خواهى سخن بگويى، به مقدار حاجت سخن بگو. چون در اين حرفهاى اضافى: غيبت، تهمت، دروغ، بخل، حَسَد و .....هست. لذا بايد زبان را در كنترل خودمان قرار دهيم، مخصوصاً به آن چيزى كه در ذيل حديث آمده، متأسفانه كمتر عمل مى شود: انسان هر چيزى را كه مى شنود نقل كند به گناه دروغ مبتلا مى شود. چيزهايى را كه انسان مى شنود،به دو صورت نقل مى كند:
1ـ گاهى مى گويد: فلان مطلب را مى گويند; يعنى نقل مى كند و خبر مى دهد.
2ـ گاهى انسان مى گويد: چنين هست. كه اگر اين را بگويد گناهش معلوم و روشن است; چون چيزى كه به وسيله دو شاهد عادل ثابت نشده است، انسان نمى تواند بگويد. بنابراين، اگر اين را به طور قاطع بگويد كذب و دروغ است: «اِنّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ و الْفُؤادَ كُلُّ اُولئِكَ كانَ عنه مَسْئُولاً; گوش و چشم و دل هر يك از آنها مورد سؤال واقع مى شود.
امّا اگر بگويد كه مى گويند; يعنى انسان در مقام نقل شايعات بگويد: مى گويند، اين فرد، از كذب و دروغ نجات پيدا مى كند; يعنى دروغ نيست، ولى عناوين محرّمه بسيار بر آن مترتّب است; مانند: آزار مؤمن، هتك مؤمن، كه در همين جمله ممكن است هر سه عنوان مترتّب شود; يعنى اين جمله هم هتك مؤمن است، هم اشاعه فحشاست كه اگر به گوش او برسد آزار و ايذاى مؤمن هم هست. بعضى خيال مى كنند با كلمه «مى گويند» از دروغ نجات پيدا مى كنند. با نهايت تأسّف، از جمله چيزهايى كه در زمان ما كم است، تقواى زبان است. مخصوصاً اگر كسى خطّش با ديگرى مخالف باشد، به خودش اجازه مى دهد كه هر نسبتى و تهمتى و هر فحشايى را گسترش دهد. البتّه اگر تقواى زبان كم شود، لطف خدا هم بر جمعيّت كم مى شود. موقعى كه مردم حيثيّت همديگر را رعايت نكنند، خداوند هم آبروى آنها را حفظ نخواهد كرد. و لطفش را از چنين گروهى بر مى دارد. مگر ما در فقه نمى گوييم: «حَرْمَةُ مالِ المُؤمِنِ كحُرْمَةِ عِرْضِه وَ دَمِه; احترام مال مؤمن مانند احترام آبرو و خونش است».
در اين جا، آبرو و خون در كنار هم هست كه گاهى كشتن شخصيّت يك انسان، از كشتن جسم او مهمتر است. بعضى حاضرند بميرند ولى آبرويشان نرود. از اين رو، حفظ آبروى ديگران بسيار مهم است. البتّه اگر اين عناوين بر اين كلمه «مى گويند» بار نشود مانعى ندارد. اميدوارم همه ما آن جمله حضرت(صلى الله عليه وآله) را كه فرمود: «اَللِّسانُ كَلْبٌ عَقُور; زبان سگ درنده است»(3) در نظر داشته باشيم; چون اگر آن را به بند نكشد، نه تنها ديگران، بلكه خودش را هم مى درد!

عيوب پرحرفى، در سخنان امام على(عليه السلام)
1ـ مَنْ عَلِمَ أنَّ كَلامَهُ مِنْ عَمَلِهِ، قَلَّ كَلامَهُ اِلاّ فيما يَعْنيهِ; هر كس بداند كه گفتارش از كردار اوست (و باز خواست خواهد شد) كم گويد مگر در آن چه به كارش آيد».(4)
2ـ مَنْ كَثُرَ كَلامُهُ كَثُرَ خَطَؤُهُ، وَ مَنْ كَثُرَ خَطَؤُهُ قَلَّ حَياؤهُ، وَ مَنْ قَلَّ حَياؤُهُ قَلَّ وَرَعُهُ، وَ مَنْ قَلَّ وَرَعُهُ ماَت قَلْبُه، وَ مَنْ ماتَ قَلْبُهُ دَخَل النّار; كسى كه پر گويد بسيار به خطا رود و كسى كه زياد خطا كرد شرم و حيايش كم شود و كسى كه شرم و حيايش كم شد، پارسايى اش كم مى گردد و كسى كه پارسايى اش كم شد دل مرده شود و كسى كه دل مرده شد، داخل جهنم شود».(5)
3ـ مَنْ اَكَثَر أهْجَرَ، وَ مَنْ تَفَكَّرَ أبْصَرَ; هر كه پر گويد، هذيان گويد و هر كه انديشه كند بينا گردد.(6)
4ـ قِلَّةُ الْكَلامِ تَسْتُرُ الْعُيُوبَ، وَ تُقَلِّلُ الذُّنوب; كم گويى عيبها را مى پوشاند و گناهان را كم مى كند».(7)
5 ـ «ايّاكَ وَ كَثْرَةَ الْكَلامِ، فَاِنَّهُ يُكْثِرُ الزَّلَلَ; از پرگويى به دور باش، زير پر گفتن لغزش بسيار و ملال را در پى دارد».(8)
6ـ أقْلِلِ الْكَلامَ تَأمَن الْمَلام; سخن كوتاه كن كه از سرزنش در امان مى مانى.(9)
8 ـ آفَةُ الْكَلامِ اَلاِطالَة; آفت كلام، اطاله و پرگويى است.(10)
9ـ «مَنْ قَلَّ كَلامُهُ بَطَنَ عَيْبُهُ; كسى كه كم حرف شد، عيبش پنهان شود».(11)
10ـ «مَنْ قَلَّ كَلامُهُ قَلَّتْ آثامُهُ; هر كه سخنش كم شد، گناهش كم شود.(12)(13)

پی نوشتها:

1. بحار، ج 74، ص 85.
2. براى آشنايى بيشتر با گناهان زبان. به انوار هدايت، ج 1 ص 69ـ74 مراجعه نمائيد.
3. بحار الانوار، ج 71، ص 287.
4. نهج البلاغه، حكمت 349.
5. نهج البلاغه، حكمت 349.
6. نهج البلاغه، رساله 31.
7. مستدرك نهج البلاغه،168.
8. غررالحكم، ج 1، 163.
9. غررالحكم، ج 1، ص 126ـ شماره 60.
10. همان مدرك، ص 120، شماره 2206.
11. همان مدرك، ج 2، ص 190، شماره 761.
12. همان مدرك، شماره 755.
13. همه اين ده حديث از كتاب جلوه هاى حكمت نوشته على اصغر ناظم زاده اقتباس گرديده است.

پایگاه حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی(دامت برکاته)
 

نفوذ کلمه در اثر سعه ی صدر


نفوذ کلمه در اثر سعه ی صدر
 


رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از ابتدای بعثت تا هنگام رحلت عمدتا تبلیغات خود را بر اساس سعه ی صدر و صبر فراوان پایه گذاری کرده بودند، و از جمله دلایل موفقیت ایشان در امر رسالت دارا بودن همین صفت بسیار عالی بود. همچنین وقتی از جانب پروردگار به موسی بن عمران (علیه السلام) خطاب آمد: «اذهبا الی فرعون انه طغی فقولا له قولا لینا لعله یتذکر او یخشی»(1) ای موسی اینک با برادرت هارون به جانب فرعون روانه شوید که وی در کفر سخت طغیان کرده است و با او با کمال آرامی و نرمی و عطوفت سخن گویید. باشد که از خواب غفلت و غرور بیدار و متذکر شود و از پروردگار خود بترسد. حضرت موسی (علیه السلام) پس از دریافت این فرمان با این که فرعون تجهیزات نظامی و قوای جنگی و قدرت سیاسی بسیاری داشت، تنها از باری تعالی شرح صدر» و سکینه و آرامش طلب می کند. همان جا که فرمودند: «قال رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی»(2)
بدیهی است که اگر انسان «شرح صدر» داشته باشد، سخنش نفوذ می یابد، ولی اگر در مقابل ناملایمات و مشکلات خود را ببازد، موعظه و سخن حقش اثر و نفوذ خود را ازدست خواهد داد، و باید دانست از اموری که باعث «سعه ی صدر» و تقویت اراده می شود، رابطه با خداوند تبارک و تعالی است.
انسان به میزانی که رابطه اش با پروردگار قوی تر شد، همت بالا و اراده ی قوی خواهد یافت.

پی نوشت

1- سوره ی طه، آیات 44 و 43.
2- سوره ی طه، آیات 23 تا 28.

منبع: خانواده در اسلام، حضرت آیت الله العظمی مظاهری «دامت برکاته» صفحه های 49 و 50
 

آثار و نشانه هاي راستگويي

 

آثار و نشانه هاي راستگويي
 
راستي و درستي يكي از فضايل بزرگ انساني است كه در همه مكاتب الهي و حتي مكاتب مادي داراي ارزش والا است. برعكس آن، دروغ و دروغگويي است كه در همه مكاتب به ويژه مكتب اسلام منفور بوده و سرچشمه گناهان بسيار شمرده شده است.
در اين مقاله نويسنده كوشيده است نگاهي اجمالي به آثار و نشانه هاي راستگويي داشته باشد. مطلب را با هم از نظر مي گذرانيم:


كاركردهاي راستگويي
يكي از ياران پيامبر(ص) از اين كه گرفتار گناه مي شود به پيامبر(ص) گلايه برد و خواستار راهنمايي آن حضرت شد. پيامبر(ص) به وي مي فرمايد: دروغ نگو! آن شخص گفت: همين. پيامبر(ص): فرمود: همين و بس. مرد رفت و در برابر امري قرار گرفت كه گناه بود و چون خواست آن را مرتكب شود گفت اگر پيش پيامبر(ص) رفتم و گفت اين كار را كردي چه بگويم؟ دروغ بگويم. من كه وعده داده ام دروغ نگويم. چند مسئله ديگري نيز رخ داد و او براي اين كه به پيامبر دروغ نگويد از ارتكاب آن خودداري كرد. اين گونه است كه رفتار خود را اصلاح كرد.
قرآن در آيات 70 و 71 سوره احزاب به تأثير و كاركرد راستگويي مومنان در گفتارشان اشاره كرده و آن را سبب اصلاح اعمال آنان مي داند. از اين رو فرمان مي دهد براي اين كه اعمال ايشان به اصلاح گراييد همواره قول سديد و گفتار خالي از هرگونه شائبه دروغ و لغو بگويند و سخني را بر زبان آورند كه ظاهر آن با باطن آن موافق باشد. (مجمع البيان ج 7 و 8 ص 584)
در آيه 20 و 21 صداقت و راستگويي را موجب تسليم شدن شخص در برابر دستورهاي خداوند و آموزه هاي وحياني آن مي شمارد. علامه طباطبايي در تفسير آيه مي نويسد: برخي «طاعه و قول معروف» را خبر مبتداي محذوف دانسته اند كه در اصل «امرهم يا ايمانهم بنا طاعه» بوده است. بدين معنا كه هرگاه سوره اي نازل مي شود اگر اظهار طاعت كنند و به هنگام عمل نيز با صدق و راستي آن را به اجرا درآرند براي آنان بهتر است. (الميزان ج 18 ص 239)
بنابراين كساني كه اهل صداقت و راستي هستند كساني هستند كه در برابر آموزه هاي وحياني تسليم مي باشند و هرگز بر خلاف آن عمل نمي كنند و رفتارشان همواره در چارچوب آموزه هاي ديني است و گامي برخلاف آن برنمي دارند.
اصولا رستگاري جز با راستگويي امكان پذير نيست و كسي كه دروغ مي گويد و ظاهر كلامش با باطن آن موافقت ندارد و بر خلاف واقع سخني را بر زبان مي راند نمي تواند اميد به رستگاري داشته باشد. خداوند در آيه 119 سوره مائده مي فرمايد: روز قيامت تنها كساني رستگار مي شوند و از آتش دوزخ رهايي مي يابند كه راستگو باشند. امروز روزي است كه تنها صدق و راستي راستگويان است كه به فرياد ايشان مي رسد و سربلند و پيروز از آزمون دنيا بيرون مي آيند.
درحقيقت كساني كه راستگويي را منش و روش خويش قرار داده اند و در هر حال و مقامي راستگويي مي كنند و سخني به دروغ بر زبان نمي رانند در قيامت از راستگويي خويش بهره مند مي شوند. (مائده آيه 119)
از ديگر آثار راستگويي كه در آيات 35 و نيز 70 و 71 سوره احزاب بدان اشاره شده است بهره مندي از مغفرت الهي است. به اين معنا كه راستگويان در پوشش خالص الهي قرار مي گيرند و خداوند آنان را از شر و آسيب اموري زيانبار حفظ مي كند.چون اهل راستگويي و صداقت هستند در دام گناه نمي افتند و خداوند در اطراف ايشان حفاظي را پديد مي آورد تا گرفتار گناه نشوند.
درحقيقت با بهره گيري از منش و روش راستگويي براي خود ديوار حفاظتي مي سازند كه خداوند آن را خود برپا مي دارد و در حفاظ و پوشش اوست كه از گناه ايمن مي شوند و غفران و غفاريت الهي آنان را در بر مي گيرد. اين گونه است كه زمينه هاي رشد و ترقي انسان براي دست يابي به مقامات معنوي فراهم مي آيد. اين همان چيزي است كه هر كسي خواهان آن است و مي خواهد تا به قدرت و توانايي ذاتي خويش دست يابد.
خداوند در آيات 56 و 57 سوره مريم گام نخست دست يابي به مقامات معنوي و استعدادهاي نهفته و سرشته در ذات آدمي را بهره گيري از سلوك راستگويي مي داند.
در آيه 57 سوره مريم دست يابي به مقام عالي و مكانت رفيع را جز در راستگويي به عنوان منش و خصلت شخص نمي داند. اصولا گام اول و بلند براي دست يابي به مقام انسان كامل آن است كه شخص خود را از دام دروغ برهاند و راست گويي جزو منش وي شود. آن گاه است كه به مقام انباء و نبوت مي رسد. مقام انباء و نبوت نوعي ارتباط ميان خدا و انسان است كه شخص مي تواند از آموزه هاي خاص خداوند بي واسطه حتي در امور جزيي زندگي خويش بهره برد. البته مقام انباء و نبوت مقامي نيست كه شخص بتواند براساس آن ديگري را راهنمايي كند مگر اين كه به مقام رسالت و پيامبري برسد كه خاص افرادي ويژه است كه از آدم تا خاتم (ص) بوده است و به حكم الهي اين گونه از نبوت رسالتي پايان يافته است ولي نبوت غير رسالتي براي همگان ممكن است اتفاق افتد و اين زماني است كه انسان خود را در مسير كمالي قرار دهد و در سير و سلوك قرآني و وحياني عمل كند و گامي از آن دور نشود و به سخن ديگر صداقت جزو ذات و سرشت وي شود و راستگويي جزو منش او قرار گيرد.
خداوند در آيه 41 سوره مريم صدق و راستگويي به معناي منش و خصلت فعليت يافته شخص را زمينه دست يابي به مقام نبوت مي شمارد و در آيه 56 همين سوره بر آن تاكيد مي كند.
تاكيد بر منش بودن راستگويي به اين دليل است كه در آيه سخن از صديق كه صيغه مبالغه است به ميان آمده است و مراد كسي است كه راستگويي جزو منش و روش وي قرار گرفته است و شخص در حد اعلاي راستگويي است و عمل و كلامش و ظاهر و باطنش با هم مطابقت دارد و مخالفتي ميان سخن ظاهر و باطن رفتار و واقع نيست؛ زيرا ملاك در امر نبوت صدق است و تصديق كننده آيات و معجزات سزاوار اين است كه به مقام نبوت دست يابد. (روح المعاني ج 9 جزء 16 ص 139)
چنين شخصي از سوي خداوند تكريم مي شود و به مقامات معنوي و مكانت عالي مي رسد كه مورد توجه و يادكرد خداوند قرار مي گيرد و خداوند وي را به طور شخصي مورد عنايت خويش قرار مي دهد و ارتباط خاصي را با او برقرار مي كند كه از آن نبوت انبائي ياد مي شود. (مريم آيات 41 و 56)
بنابراين براي دست يابي به مقامات معنوي راست گويي نه تنها گام نخست بلكه گام بلندي است كه شخص را تا مقام نبوت انبايي بالا مي برد و مورد توجه و عنايت خاص خداوند قرار مي گيرد و اين گونه است كه مي تواند با فضل و عنايت خاص خداوند ديگر ظرفيت ها و توانمندي هاي سرشته و ذاتي خويش را به فعليت برساند و ديگر مقامات معنوي را بپيمايد.
براساس اين كاركردها و آثار راستگويي است كه خداوند در آيه 119 سوره توبه راستگويي و راستي را داراي ارزشي والاتر از ايمان و تقوا مي شمارد؛ زيرا نمود تقوا و ايمان در راستگويي به مفهوم پيش گفته ظاهر مي شود. كسي كه منش وي راستگويي مي شود ميان باورها و اعمالش تطابق است و اين مطابقت براساس اعمال صالح و راستي است كه در حوزه اطاعت امر الهي قرار مي گيرد. از اين روست كه برتر از ايمان بي عمل و يا تقواي بي راستي و درستي قرار مي گيرد. شخص راستگو و صديق كسي است كه در اوج ايمان علمي و تقواي راستي است.

مقام راستگويان
مقام راستگويي برخلاف مقام مومنان و مقام متقين مقامي است كه پيامبران در آن قرار دارند (مريم آيات 41 و 56) اين مقام هم براي پيامبران رسول و هم نبي مي باشد و بلكه مقامي است كه اهل نبوت انبايي در آن جا گرفته اند و خداوند از اين رو در آيه 177 سوره بقره آن را از آن ابرار مي شمارد كه در عقايد و اخلاقيات و رفتارهاي اجتماعي خويش در مقام بلندي قرار گرفته اند. با نگاهي به آيه 38 و 40 سوره نمل مي توان دريافت كه اين مقام ارتباط تنگاتنگي با قدرت در تصرفات و امور خارق عادت دارد؛ زيرا در اين آيات خداوند با معرفي آصف بن برخيا وزير حضرت سليمان(ع) نشان مي دهد كه او در اين مقام و مكانت نشسته بود و از اين روست كه در امور تصرف مي كرد و توانايي آن را يافته بود كه در چشم بر هم زدني تخت سنگين ملكه سبا را از يمن به فلسطين و بيت المقدس آورد.
بنابراين مي توان گفت كه مقام صديقين مقام رسولان و پيامبران مامور و پيامبران انبايي و ابرار و نيكان خاص درگاه الهي است. از اين رو در آيات مختلف حضرت ابراهيم (شعراء آيه 69 تا 84) ادريس (مريم آيه 56) اسحاق (مريم آيه 49 و 50) و اسماعيل (مريم آيه 54) و شعيب (شعراء آيه 177 و 179) و كل پيامبران و رسولان (احزاب آيه 7 و 8 و يس آيه 13 تا 17) را به عنوان راستگويان مطرح مي سازد.
هم چنين در آيات 52 سوره آل عمران و نيز 111 سوره مائده حواريون و ياران حضرت عيسي (ع) و خضر (كهف آيات 68 تا 78) را جزو راستگويان مي شمارد كه در گفتارش هرگز راستگويي را ترك نكرد و او در كلام خويش و اعمال خويش برحق و راستي و راستگويي بوده است.

نشانه هاي راستگويي
اگر بخواهيم خود را بيازماييم و بدانيم كه راستگو هستيم و بر منش و روش راستگويان مي باشيم و يا راستگويي را در ديگران بجوييم مي توان از نشانه هايي كه قرآن بيان داشته بهره بريم. اين نشانه ها به ما كمك مي كند تا راستگويان راستين را از دروغ گويان دغل كار باز شناسيم و در دام حيله هاي ايشان نيافتيم.
نخستين نشانه از راستگويي تطابق قول و عمل شخص است. اگر گفتار شخص با رفتار وي مطابقت نداشت وي را مي بايست از دروغگويان و يا دست كم كساني دانست كه صديق نيستند بنابراين نمي توان در برابر ايشان متواضع بود و آنان را الگو قرار داد و خود را مريد ايشان دانست. اين مساله را مي توان با نگاهي به اعمال آنان به دست آورد. اصولا كساني كه اهل راستگويي هستند براي مردم دل مي سوزانند و براي رهايي مردم تلاش مي كنند و آنان را از اسارت و بندگي و بردگي استعمارگران رهايي مي بخشند. از اين روست كه اهل انفاق هستند و مي كوشند تا با كمك هاي مالي خويش ديگران را از بند بردگي برهانند. (بقره آيه 177) بنابر اين اگر موردي ديده شد كه شخص مي كوشد تا مردم را برده و بنده خود كند در حقيقت او فريبكار است؛ زيرا كسي كه حاضر نيست كه شخصي در بند بردگي ديگري باشد چگونه اجازه مي دهد كه به شكل ديگر برده و بنده او شود؟
از اين رو راستگويان اهل انفاق و كمك به ديگران و انسان هاي نوع دوستي هستند كه دستگير هر در راه مانده اي هستند. (بقره آيه 177) و به حاجت مندان و فقيران كمك مي كنند. (همان) و يتيمان و ناتوانان را دستگير مي باشند. (همان) به آخرت ايمان داشته (بقره آيه 77) و نماز به پا مي دارند (همان) و زكات مال خويش را مي پردازند و اهل وفاي به عهد هستند. خويشان را دوست داشته و به هر شكلي به آنان كمك مي كنند. اين ها نمونه هايي است كه قرآن تنها در يك آيه بدان اشاره كرده است.
اصولا راستگويان اهل اخلاص هستند(حشر آيه 8) و در انجام وظايف عبادي واجتماعي و اخلاقي خويش كوتاهي نمي كنند و با تحمل مشكلات و رنج ها آن را انجام مي دهند. (بقره آيه 177) اهل ايثار مال (حجرات آيه 15) و جهاد در راه خدا (بقره آيه 246 و 249) و صبر و شكيبايي (بقره آيه 177) مي باشند.
در انديشه و اعتقاد خويش با برهان و دليل مي باشند و اين مساله خود مهم ترين دليل بر راستگويي ايشان افزون بر صدق در عمل آنان است. (بقره آيه 111 و انبياء آيه 24) و آيات ديگر)
با توجه به اين نشانه ها، انسان به سادگي و آساني مي تواند راستگوي واقعي و راستين را از راستگويان مدعي و دروغين باز شناسد. بنابراين نمي بايست برخي از اعمال و رفتار گروهي فريبكار موجب شود تا در دام آنان افتاد. برخي با گريه و ساير شواهد ظاهري مي كوشند تا مردم را فريب دهند (يوسف آيه 16 و 18) و اصولا نبايد برخي از رفتارهاي ظاهر و تظاهري مبنا و ملاك داوري قرار گيرد. بسيار ديده ايد كه دروغگويان به گريه متوسل مي شوند. از اين روست كه قرآن گريه را حربه دروغگويان مي شمارد و مي گويد كه آنان با گريه مي كوشند تا حقيقت را بپوشانند و مردمان را گمراه كنند. بنابر اين نمي بايست گريه و ديگر تظاهرات ظاهري مردمان را ملاك داوري قرار داد. (بقره آيه 204) اينان در ظاهر رفتاري را انجام مي دهند كه با باطن ايشان مطابقت ندارد و حتي گرفتارهاي ايشان زيبا و دل پسندتر و شگفت انگيزتر است. (همان و نيز منافقون آيه 1 و 6)

عباس قربان زاده
کیهان
 

سكوت؛ بستري براي خودسازي

 

سكوت؛ بستري براي خودسازي
 
در مقاله حاضر نويسنده ضمن بيان اهميت و فضيلت سكوت و تشريح كاركردهاي زبان و خاموشي در راه رسيدن به كمال، فوايد و آثار خاموشي را از ديدگاه قرآن و روايات و نيز عرفا بررسي كرده است كه با هم آنرا از نظر مي گذرانيم.


شكل گيري شخصيت انساني در اجتماع
آموزه هاي قرآني در راستاي تكامل فردي و جمعي است. از اين رو براي هر يك از قوا و توانايي هاي بشري آموزه ها و دستورهائي بيان شده است تا آن را در مسير تكاملي قرار دهد؛ زيرا قرآن كتاب هدايت، راهنماي بشر به سوي تكامل و بازگشت به سوي كمال مطلق و تقرب به خداوند يكتا و يگانه است. (بقره آيه 31) و لذا به همه بخش هاي زندگي توجه داشته و چيزي را فروگذار نكرده است.
يكي از مهم ترين بخش ها و حوزه هاي زندگي بشر مسئله ارتباطات اجتماعي است. ارتباطات اجتماعي به جهت ويژگي هاي خاص و تاثيرگذار در تكامل فردي و اجتماعي بشر آن چنان مورد اهتمام و تاكيد قرار گرفته برخي از دانشمندان و عالمان آموزه هاي قرآني را آموزه هاي اجتماعي مي دانند و جنبه هاي فردي آن را بسيار كم اهميت مي شمارند. در حقيقت بر اين باورند كه از آن جايي كه قرآن كتاب راهنماي زندگي است نمي توان به مهم ترين جنبه زندگي بشر كه جنبه هاي اجتماعي است بي توجه باشد. از اين رو جنبه هاي فردي آن نيز كه به شكلي همان فضايل اخلاقي را تشكيل مي دهد گرايش به مسايل اجتماعي و تاثير آن در روند شخصيت اجتماعي شخص دارد.
شخصيت انساني چيزي جز شخصيت اجتماعي وي نيست و شخص در حقيقت با توجه به ديگري خود را مي يابد و ماهيت خود را از ديگري باز مي شناسد.
شخصيت هر شخص، چيزي جز توانمندي هاي ارتباطي وي با ديگري از سويي و نمايش تفاوت ها و تمايزهاي خود از ديگري از سوي ديگر نيست. از اين رو شخصيت تنها در محيط اجتماعي شكل مي گيرد و شخص بي ديگري نمي تواند سخن از شخصيت داشته باشد.
شخصيت هر كس به معناي تمايزهايي است كه در اجتماع به دست مي آورد و انسان داراي شخصيت، كسي است كه بتواند در اجتماع خود را بيابد و سالم و متعادل نشان دهد.
با نگاهي به آيات نخست آفرينش حضرت آدم(ع) كه در سوره بقره و سوره هاي ديگر بيان شده است مي توان به اين نكته به صورت قطع و يقين اشاره كرد كه انسان دست كم نيازمند جفت و همسري است كه بي او نمي تواند به بسياري از اهداف كمال كه نخستين آن آرامش است، دست يابد. از اين روست كه شخص با اجتماع آميخته و شخصيت امري مرتبط با اجتماع است.

نقش كليدي زبان در زندگي و كمال يابي
اجتماع حتي اگر از جفت و همسر آن تشكيل شود نيازمند ابزارهاي ارتباطي است. به اين معنا كه هر يك از دو طرف نيازمند آن هستند تا نيازها و خواسته ها و دل واپسي هاي خويش را نشان دهند. از اين رو «بيان» به عنوان نعمت بزرگ، مطرح شده است. بيان به معناي طريق نشان دادن خواسته هاي نفساني و روحي و رواني و نيازهاي مادي و جسمي است. و لذا مي تواند به شكل اشارات و تغييرات در چهره و رمز و كنايات و مانند آن ابراز شود ولي بهترين و آسان ترين و كامل ترين شكل بيان همان بيان شفاهي از راه زبان است كه قرآن از آن به نعمت خاص بشر اشاره مي كند و از انسان ها مي خواهد كه سپاسگزار اين نعمت باشند.
بنابراين نقش زبان در زندگي بشر نقش كليدي و حساس است. با اين همه آيا مي توان از اين نعمت بزرگ كه خداوند از آن در آيات چندي تمجيد و تجليل نموده به عنوان امري بد و نادرست ياد كرد و خواهان توجه به ضد آن يعني سكوت و خاموشي و عدم استفاده از زبان و نعمت بزرگي چون آن شد؟
اين نوشتار پاسخي به اين پرسش براساس آيات و روايات است كه از سوي خدا و رسول (ص) و امامان معصوم(ع) به عنوان راهنمايان بشر مطرح شده است.
زبان در شخصيت سازي و كمال يابي انسان، نقش مهم و اساسي دارد. بسياري از مفاهيم علمي و نظري از راه زبان منتقل مي شود و احساسات و عواطف با بيان شفاهي، در جان ديگري نفوذ مي كند و خود را نشان مي دهد. در هر حوزه اي از زندگي اگر توجه شود مي توان نقش و كاركردهاي زبان را يافت. كنش هاي ارتباطي در جامعه دو نفره تا ميليوني از راه زبان به آساني امكان پذير و شدني است. زبان براي احياي عدالت و اجراي حق و تبيين مواضع و خواسته ها بهترين ابزار است.

سكوت كمالي
از نظر قرآن و روايات چنان كه دانسته شد زبان نعمتي بزرگ است كه مي بايست قدر و ارزش آن را دانست. انسان از نظر قرآن موجودي سخنگو است و سخنگويي وي نعمت بزرگي است كه بايد بر آن شكر گذاشت و بهترين شكر و سپاس از هر نعمتي بهره گيري درست از آن نعمت است؛ از اين رو همواره سخن گفتن براي انسان هم براي بيان احساسات و عواطف و هم براي آموزش و يادگيري مفيد و مورد اهتمام و ترغيب بوده است.
قرآن از اين ابزار براي رشد و تعالي انسان بهره جسته است. اكنون كه اين سخنگو، از سخن گفتن باز نمي ايستد و اين سخنگويي ذاتي اوست، چه بايد كرد؟
راهكار قرآن اين است كه آن را جهت داده و به ابزاري سودمند تبديل كند. هر نعمتي اگر به درستي مورد استفاده قرار نگيرد به نقمت و بلا تبديل مي شود. لذا در نعمت بودن هر چيزي و يا نقمت و بلاشمردن آن مي بايست به چگونگي استفاده از آن توجه داشت.
هرگاه چيزي براي انسان و تكامل و تقرب او مفيد و سازنده باشد آن چيز كمالي و خير و نعمت است وگرنه شر و بلايي است كه مي بايست از آن دوري گزيند و يا رهايي يابد.
به هر حال زبان كه از نعمت هاي بزرگ خداوند است اگر به درستي از آن استفاده نشود و به جاي شكر و سپاس و بهره گيري براي تكامل، در غيبت و تهمت و فحش و ناسزا به كار گرفته شود نقمت و بلايي بزرگ است كه دارنده وي را از مردم دور و از بهشت مي راند و به دوزخ مي كشاند.
يكي از مشكلات طبيعي زبان بهره گيري نادرست و نا به جاست. اين زبان كه مي بايست عنصر ارتباطي شود به دشمن ارتباطات تبديل مي شود و به جاي آن كه مهر و محبت را بيافزايد كينه و دشمني را مي پراكند. از اين رو به انسان سفارش بسياري مي شود تا آن را مهار و در مديريت و كنترل خود در آورد.

سكوت عرفاني
در بسياري از كتب عرفاني (از نثر و نظم) سخن از صمت و سكوت و خاموشي است. اين مطلب ريشه روايي دارد و در كتب روايي، سخنان بسياري از معصومان(ع) نقل شده كه خاموشي و سكوت را ستوده اند و حتي در ميان عارفان يكي از مقامات بلند و شامخ عرفاني شناخته و دانسته شده است. چنان كه صمت و سكوت، از ابزارهاي رسيدن به كمالات عرفاني و سير و سلوك، از جايگاه ويژه اي برخوردار است و گفته اند كه صوم و صمت و عوامل ديگر موجب شده است تا انسان هاي صاحب نامي چون عطار و مولوي به كمالات آن چناني دست يابند و سرآمد روزگار خويش گردند و جهان و جهانيان بدانان افتخار كنند اين گونه است كه مولوي اين عارف سالك دلسوخته به خموشي و خاموشي تخلص مي كند و در اشعارش خود را بدين نام مي خواند.
در روايات آمده است كه كمال العقل الصمت؛ به اين معنا كه وقتي عقل و خرد به كمال مي رسد و آدمي به يك معنايي به بلوغ عقلاني (كه مي گويند در ميانسالي و چهل سالگي بدان مي رسد) دست مي يابد، خاموشي برمي گزيند و سكوت اختيار مي كند.
در عرفان هاي سرخپوستي و بودايي و شرقي و غربي آن نيز، اين معنا وجود دارد كه سالك و عارف مي بايست دوره هاي سختي را براي كسب اين مقام طي كند و راه و روش سكوت را بياموزد. دوره هايي كه بس دشوار است و جان آدمي را به لب مي رساند.
مشكل اين جاست كه آدمي به طور طبيعي نمي تواند خاموش باشد. هر چند كه دندان به لب گزيده و خاموش به كنجي نشسته، ولي در دل او غوغايي است كه از بيرون او بيشتر است هزاران سخنگو با او از هر دري سخن مي گويند و او را سرگرم مي كنند. اين جاست كه شاعر پارسي گوي شيرين زبان ما مي سرايد:
در اندرون من خسته دل ندانم كه كيست
كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
در عرفان سرخ پوستي براي آنكه با منطق و زبان معمولي آدمي مبارزه شود و نوع ديگري از بينش و منطق جانشين روشي معمولي گردد، دستورهاي سختي براي رهايي از سخنگويي با خود داده شده است. سالكان آن راه و روش مي كوشند تا خود را به مقام صمت مطلق برسانند و آن من دروني را ساكت و خاموش سازند. كاري كه به محالات و ممتنعات شبيه تر است. يعني نوعي استحاله عقلي فراتر از استحاله عادي. به هر حال، اين عمل، تلاشي است كه در آن مكتب و روش انجام مي پذيرد و معلوم نيست تا چه اندازه مثمرثمر است و آيا ثمره و باري مي دهد يا اصلا اين همه چيزي جز تخيل نيست. آخر چه كسي را ياراي آن است كه اين فريادگر و سخنگوي درون را خاموش كند؟
انسان، اصولا با اين سخنگو همزاد است. با اين سخنگوست كه فكر مي كند و مي انديشد. اوست كه او را هدايت مي كند. اوست كه راه و روش و اختراع و ابتكار را به او مي آموزد. اين سخنگو در حقيقت، همان چيزي است كه به اصطلاح قرآني بيان ناميده شده است. يعني افتخار آدميت است و فصل مميز انسان از ديگران مي باشد. قرآن مي گويد آن گاه كه خداوند بيان را به آدمي آموخت به خود باليد. پرسش اين است كه اين بيان و اين افتخار آدميت چيست؟ آيا جز همين سخنگوي درون ما و اين قوه ناطقه آدمي است؟ آخر اگر اين سخنگو برود براي آدمي چه مي ماند؟

اهميت قوه ناطقه انسان
يكي از خصوصيات انساني اين است كه با آن كه ساكت و خاموش است سخن مي گويد و با خود حرف مي زند. انسان همواره با خود سخن مي گويد. اين سخنگوئي، ذاتي انسان است و نمي توان دمي را در سكوت مطلق بگذراند. آن چه مساله است اين كه اين سخنان دروني از راه زبان منتقل مي گردد؛ زيرا بسياري از گفت وگوهاي دروني و سخناني كه درجان آدمي است قابل گفتن نيست.
اصولا انسان با سخن گفتن تفكر مي كند و سخن ذاتي و دروني است كه به او كمك مي كند تا تفكر و تدبر كند و راه و چاه را بشناسد و علم دروني بيابد. ولي اين سخن درون است كه مي بايست كنترل و مديريت شود و بيراهه نرود. اين مرحله نخست است و آن گاه نيز مي بايست بهترين سخنان درون را بر زبان جاري ساخت. انسان بايد از بسياري تفكر و سخن گفتن دروني، تنها سخناني را بر زبان جاري مي كند كه براي خود و ديگري مفيد و سازنده باشد.
درعرفان هاي غير اسلامي، راهكاري براي تعالي به دست مي دهند و آن اين كه مديريت سخن ذاتي و دروني را به دست گيرد. البته اين امر، بسيار دشوار و گاه ناشدني است؛ زيرا اصولا تفكر و انديشه بدان انجام مي شود ولي مساله اي كه هست اصل اين مطلب است كه سخن گفتن تا چه اندازه مي تواند دركمال و يا سقوط انسان موثر باشد از اين رو در عرفان هاي غير اسلامي سخن از سكوت دروني است و اين كه ذهن به گونه اي تربيت شود تا حتي سخنگوي دروني ساكت وخاموش شود.

روش اسلام براي ترتيب قوه ناطقه
در اسلام روش ديگري براي مديريت سخنگوي دروني بيان شده و آن اين كه اذكار خاص را در درون بخواند و آن را تكرار كند تا سخن گوي دروني در هنگامي كه درحال تفكر نيست به بيراهه نرود. اين كه در اسلام و قرآن به ذكر و يادكرد، بسيار خدا توجه داده شده براي هنگامي است كه شخص در گوشه اي نشسته و سخنگوي درون، مديريت او را در دست گرفته و او را به هر سوي و سخني مي برد. دراين جاست كه با ذكر و دعا او را به مسير خاص هدايت مي كنند. اما بهترين كار آن است كه از اين سخنگوي دروني براي تفكر و انديشه در هستي و كمال استفاده شود. براين اساس تفكر يك ساعت، از عبادت هفتاد سال برتر دانسته شده است. اين بدان معنا نيست كه شخص درگوشه اي بنشيند و ذكري را بگويد بلكه بايد همانند متفكران و فلاسفه و دانشمندان درموضوعي تفكر كند و سخن گوي درون را در مسير كمالي و براي آن استفاده كند.
مسئله تفكر و تدبر، از اصول اساسي در راه و روش قرآني براي رسيدن به كمالات است. تفكر در انسان تدبر دركائنات، اصلي است كه قرآن بارها و بارها بر آن تاكيد داشته است. انسان سالك كسي است كه در آفاق ( بيرون) و انفس (درون) خود تفكر مي كند.
اما در زماني كه انسان بي كار است ومشغول تفكر نيست مي بايست خود را به ذكر مشغول دارد تا سخن گوي دروني بيراهه نرود. اين گونه سكوت و خاموشي است كه كمالي است نه هرگونه خاموشي ديگر؛ زيرا گوشه اي نشستن و درخود فرو رفتن و زمام امور را به سخنگويي سپردن كه وي را به هر بيراهه اي مي برد عين گناه است. بنابر اين انسان بهتر است تا زماني كه خاموشي را برگزيده، به تفكر بپردازد در غير اين صورت به سخنگوي درون خويش ذكري را بياموزد تا بيراهه نرود.
اگر امر داير شد كه سخن گويد و يا سخنگوي درون او وي را به هر كلامي مشغول دارد بهتر آن است كه با ذكر و اوراد زباني، خود را مشغول دارد بهترين كسان آنانند كه هنگامي كه سخن مي گويند و كلامي را بر زبان جاري مي كنند براي خود و ديگران سودمند باشد و دوم كساني هستند كه خاموشي گزيده و با سخنگوي دروني به مذاكره علمي مشغول شده اند و يا نهايت اگر تفكر و انديشه اي علمي ندارند سخنگوي دروني خويش را به ذكري مشغول مي دارند.

زبان، بيانگر شخصيت انسان
زبان بيانگر اسرار درون است؛ زيرا سخنگوي ذاتي و دروني براساس شخصيت است كه عمل مي كند و نمايانگر و نمايشگر شخصيت و شاكله وجودي هر فردي است؛ اين سخنگو است كه هر گاه به شكل بيان زبان و شفاهي خود را نشان مي دهد مي نماياند كه چه كسي است و از چه شخصيتي برخوردار مي باشد. از اين رو گفته اند كه زبان بيانگر اسرار مگوي شخص و نمايشگر شخصيت اوست. امام (ع) مي فرمايد:«تكلموا، تعرفوا فان المرء مخبوء تحت لسانه؛ سخن بگوييد تا شناخته شويد چرا كه انسان درزير زبان خود پنهان است.
شاعر پارسي گو شيرين سخن در اين باره چنين مي سرايد:
آدمي مخفي است در زير زبان
اين زبان پرده است بر درگاه جان
چونك بادي پرده را در هم كشيد
سر صحن خانه شد بر ما پديد
كاندر آن خانه گهر يا گندم است
گنج زر يا جمله مار و كژدم است
يا در او گنج است و ماري بر كران
زانك نبود گنج زر بي پاسبان
بي تامل او سخن گفتي چنان
كز پس پانصد تامل ديگران
و به قول شاعر ايراني:
تا مرد سخن نگفته باشد
عيب و هنرش نهفته باشد

زبان از ديدگاه علي(ع)
امير مؤمنان (ع) فرمود: «لسان العاقل وراء قلبه و قلب الاحمق وراء لسانه.» (نهج البلاغه صبحي صالح، صفحه 476، شماره 40) زبان عاقل در پشت قلب او جاي دارد و قلب احمق پشت زبان اوست.
مرحوم سيد رضي هنگامي كه اين جمله را در نهج البلاغه نقل مي كند مي گويد: اين جمله از كلمات شگفت انگيز و پرارزش مولا اميرالمؤمنين(ع) است و مقصود اين است كه انسان عاقل زبان خود را پيش از مشورت كردن و انديشيدن به سخن نمي گشايد، ولي احمق قبل از اينكه فكر و انديشه كند سخن مي گويد.
بنابراين، گويي زبان عاقل دنباله رو قلب اوست ولي قلب احمق از زبانش تبعيت مي كند. همين مضمون در عبارت ديگري از آن حضرت نقل شده است كه فرمود: «قلب الاحمق في فمه و لسان العاقل في قلبه.» (همان، صفحه 476، شماره 41) قلب احمق در دهان او و زبان عاقل در قلب اوست.
و در جاي ديگر آمده است: زبان مؤمن در پس قلب او و قلب و عقل منافق پشت زبان اوست. يعني مؤمن هرگاه بخواهد سخني بگويد نخست مي انديشد، اگر نيك بود مي گويد و اگر ناپسند بود از گفتن آن خودداري مي كند اما شخص دورو و منافق آنچه بر زبانش جاري مي شود مي گويد و نمي داند كدام سخن به سود او و كدام سخن به زيانش تمام مي شود. (سپس فرمود:) رسول خدا(ص) فرموده است: «ايمان هيچ بنده اي درست نمي شود مگر اينكه قلبش درست شود و قلبش درست نمي شود تا آنكه زبان او راست و مستقيم شود» (نهج البلاغه فيض الاسلام، خطبه 175)
براين اساس انسان بايد هنگام سخن گفتن تأمل كند و بيهوده سخن نگويد كه اگر در گفتار، زمام اختيار را از كف داد عواقب سوء و زيانباري به دنبال خواهد داشت.
انسان تا سخن نگفته سخن دراختيار اوست، اما وقتي از دهان او خارج شد انسان در اختيار آن قرار مي گيرد. اين حقيقت را حضرت علي(ع) اين گونه بيان مي فرمايد: سخن، مادام كه آن را نگفته اي در اختيار تو است اما همين كه از دهانت خارج شد تو دراختيار آن هستي. بنابراين زبانت را همچون طلا و نقره ات نگه دار، زيرا بسيار شده كه يك كلمه، نعمت بزرگي را از انسان سلب كرده و يا بلا و دردسري برايش فراهم ساخته است. (نهج البلاغه صبحي صالح، حكمت .381)
بسيارند كساني كه از سخن گفتن نادم و پشيمان اند اما به خاطر سكوت هيچگاه اظهار ندامت نمي كنند. لقمان به فرزندش فرمود: «يا بني قد ندمت علي الكلام ولم اندم علي السكوت.» (المحاسن و المساوي بيهقي، ج.1 صفحه 166) فرزند عزيزم! چه بسا كه من در اثر گفتار پشيمان شده ام اما به خاطر سكوت افسوس نخورده ام.

بهترين كاركرد زبان
بهترين نمونه براي بيان نقش زبان نقش آن در مسئله امر به معروف و نهي از منكر است.
پيامبر اكرم(ص) فرمود: خداي عزو جل دشمن دارد بنده ضعيفي را كه دين ندارد. سؤال شد: مؤمن ضعيفي كه دين ندارد كيست؟ فرمود: آن كس كه نهي از منكر نمي كند. (وسائل الشيعه، ج.11 صفحه .391).
اگر قرار بود كه انسان هميشه سكوت كند و از منكر و زشتي جلوگيري نكند، امام باقر(ع) نمي فرمود: «ويل لقوم لايدينون الله بالامر بالمعروف و النهي عن المنكر.» (همان، صفحه .393) بدا به حال مردمي كه امر به معروف و نهي از منكر را وظيفه خود نمي دانند؛ زيرا بي ترديد اگر امر به معروف و نهي از منكر اجرا نشود هيچ يك از واجبات به پا داشته نخواهد شد.
امام باقر(ع) فرمود: «ان الامر بالمعروف و النهي عن المنكر فريضه عظيمه بها تقام الفرائض.» (همان، صفحه .395) به پا داشتن ديگر فرايض و واجبات بستگي به امر به معروف و نهي از منكر دارد.
و امير مؤمنان(ع) درباره امر به معروف و مبارزه با منكرات مي فرمايد: «... و افضل من ذلك كله كلمه عدل عند امام جائر.» (نهج البلاغه صبحي صالح، حكمت 473).
از همه اين ها مهمتر سخني است كه براي دفاع از عدالت در برابر پيشواي ستمگري گفته مي شود.
خلاصه اگر در روايات، سخن از فضيلت سكوت و خاموشي به ميان مي آيد مقصود سخناني است كه بي جا و بي مورد از زبان انسان خارج شده و يا غيبت و تهمت و دروغ و افترا باشد. دراين موارد است كه بايد انسان خود را كنترل كند و لب فرو بندد: «الصمت اليق بالفتي من منطق في غير حينه.» (الذريعه الي مكارم الشريعه، صفحه 69.) سكوت از سخن گفتن بي مورد سزاوارتر است.

چند حديث درباره اهميت سكوت
در برخي از روايات آمده كه سكوت و خاموشي از سخن گفتن بهتر است: 1- رسول خدا(ص) فرمود: «نجاه المؤمن في حفظ لسانه.» (اصول كافي، ج2. صفحه 411، باب الصمت و حفظ اللسان، حديث 9) نجات مؤمن در حفظ زبان اوست.
2- امام صادق(ع) فرمود: «قال لقمان لابنه يا بني! ان كنت زعمت ان الكلام من فضه فان السكوت من ذهب.» (كافي، ج2 صفحه411؛ الحقائق في محاسن الاخلاق، صفحه 66) لقمان به فرزندش گفت: فرزند عزيزم! اگر گمان مي كني سخن گفتن، نقره است به درستي كه سكوت، طلا است.
3- رسول خدا(ص) فرمود: «من سره ان يسلم فليلزم الصمت.» (محجه البيضاء، ج 5. صفحه 391) كسي كه مي خواهد سالم بماند بايد سكوت كند.
4- شخصي خدمت رسول خدا رسيد و گفت: «اخبرني عن الاسلام بامر لااسئل عنه احدا بعدك، قال: قل امنت بالله ثم استقم؟ قلت فما اتقي؟ فاوما بيده الي لسانه.» (همان، صفحه 291)
درباره اسلام (و دستورهاي آن) مطالبي بفرماييد كه بدان عمل كنم و نيازي نباشد كه از ديگران در اين باره بپرسم. پيامبراكرم فرمود: بگو به خدا ايمان آوردم و در اين راه استوار باش. ديگر بار پرسيدم از چه چيز خود را حفظ كنم؟ پيامبر به زبان خود اشاره كرد، يعني از زبانت بترس و آن را كنترل كن.

فوايد وآ ثار سكوت
امام صادق(ع) درباره فوايد خاموشي فرمود: خاموشي طريقه اهل تحقيق و شعار كساني است كه با ديده بصيرت در حقايق ثابت و استوار جهان مي نگرند؛ كساني كه در حقايق ماسبق و زمانهاي گذشته غور و بررسي كرده و حقايقي را بيان مي كنند كه قلم ها ننوشته و در كتاب ها نيامده است. آن گاه فوايد وآ ثار سكوت را برشمرده و مي فرمايد:
1- سكوت كليد هرگونه راحتي و آسايش دنيا و آخرت است.
2- موجب رضا و خشنودي خدا است.
3- باعث سبك شدن حساب انسان در روز قيامت است.
4- وسيله محفوظ ماندن از خطاها و لغزش ها است.
5- براي جاهل پرده و ساتر، و براي عالم زينت است.
6- وسيله اي است براي قطع شدن هوي و هوس هاي نفساني.
7- وسيله رياضت نفس است.
8- وسيله درك حلاوت و لذت عبادت و مناجات با پروردگار است.
9- قساوت و سختي دل را از بين مي برد.
01- وسيله اي است براي كسب حيا و پرهيزكاري.
11- سبب زياد شدن تدبر و تعقل و مروت و مردانگي است.
21- موجب فهم و كياست و عقل انسان مي شود.
سپس امام صادق(ع) فرمود: اكنون كه به فايده هاي سكوت آگاه شدي، پس دهان فروبند و تا مجبور نشدي لب به سخن مگشاي، به ويژه اگر كسي را پيدا نكني كه براي خدا و در راه خدا با او گفتگو كني.
آنگاه فرمود: وسيله هلاكت و نجات مردم، سخن گفتن و سكوت است. پس خوشا به حال كسي كه توفيق شناخت سخن خوب و بد را پيدا كند و به فوايد وآ ثار پسنديده كم گويي و سكوت آگاه گردد،زيرا سكوت از اخلاق انبياي الهي و شعار بندگان برگزيده خداوند است و اگر كسي ارزش و قدر كلام را بداند بيجا سخن نمي گويد و سكوت را شعار خود قرار مي دهد و كسي كه بر لطايف سكوت آگاهي و اشراف داشته باشد و صمت و خاموشي را امين خزاين و اسرار دل خويش قرار دهد چنين شخصي گفتار و خاموشي اش هر دو عبادت مي شود و كسي جز خدا به حقيقت اين عبادت آگاهي ندارد.(مصباح الشريعه، باب72)
اين ها نمونه هاي اندكي از نقش سكوت و خاموشي در تكامل و خودسازي انسان است كه در روايات آمده است. نقش مهم سكوت و خاموشي به معناي پيش گفته است كه انسان را كامل مي سازد.
از اين رو سيره عملي بزرگان را بايد در خموشي، تفكر و ذكر به معناي پيش گفته دانست. اين گونه است كه در كنجي به خموشي، تفكر و ذكر مي نشينند و با سخنگوي دروني خويش به انديشه و ذكر مشغول مي شوند و بدين ترتيب ساعتي تفكر به هفتادسال عبادت و پرستش مي ارزد.

سيدرضا شريفي
کیهان

 

تأثير كلام و روش منطقي

 

تأثير كلام و روش منطقي
 

اسحاق كندي، دانشمند و فيلسوف بزرگ و كافر عراق بود او قرآن را مطالعه كرد و بعضي از آيات قرآن را با بعضي ديگر، ناسازگار ديد. تصميم گرفت كتابي در نقض قرآن بنويسد. يكي از شاگردان او به محضر امام حسن عسكري(ع) رسيد، امام به او فرمود: آيا در ميان شما شخص عالم و با شهامتي نيست كه با استدلال، اسحاق كندي را از اين كار باز دارد؟ او گفت: ما شاگرد او هستيم، چگونه او را از اين كار باز داريم؟
امام حسن عسكري(ع) فرمود: سخني را به تو مي آموزم، به او بگو. با اين ترتيب، نزد او برو و چند روز او را در اين كاري كه شروع كرده كمك كن. وقتي با او مانوس شدي، به او بگو، سؤالي به نظرم آمده مي خواهم از تو بپرسم. او مي گويد بپرس: تو بگو: اگر گوينده قرآن(خدا) نزد تو آيد، آيا ممكن است كه مراد او از آيات قرآن غير از آن معنايي باشد كه تو گمان كرده اي و فهميدي؟
اسحاق كندي مي گويد: آري چنين امكاني دارد.
بعد بگو: تو چه مي داني، شايد مراد خدا از آيات قرآن غير از آن معنايي باشد كه تو فهميده اي. شاگرد نزد اسحاق رفت و مدتي او را در كار تأليف آن كتاب كمك كرد تا اين كه طبق دستور امام حسن(ع) به او گفت: آيا ممكن است كه خدا غير از اين معنايي كه تو از آيات فهميده اي اراده كرده باشد؟
اسحاق فكري كرد و پس گفت: سؤال خود را دوباره بيان كن، شاگرد بار ديگر سؤال خود را مطرح كرد. اسحاق گفت: آري ممكن است كه خداوند اراده معاني ديگري غير از معناي ظاهري كرده باشد. پس به شاگرد گفت: اين سخن را چه كسي به تو ياد داده است؟ شاگرد گفت: به دلم افتاد و از تو پرسيدم.
اسحاق گفت: اين كلام، بسيار بلند پايه است كه از مانند تو بعيد است، تو هنوز به چنين مقام عالي نرسيده اي. شاگرد گفت: اين سخن را از امام حسن عسكري(ع) شنيده ام. استاد گفت: اينك حقيقت را گفتي و چنين مطالبي جز از اين خاندان شنيده نمي شود. آن گاه اسحاق كندي درخواست آتش كرد و تمام آنچه درباره تناقض گويي قرآن تأليف كرده بود سوزاند.

انوارالبهيه، ص350
کیهان

 

معيارهاي سخن پاكيزه در قرآن


معيارهاي سخن پاكيزه در قرآن
 


بيان و زبان يكي از نعمت هاي بزرگ خداوندي است كه در آيات بسياري به اشكال گوناگون به اين نعمت اشاره شده است. گاه در وصف زبان و لب ها و گاه ديگر از توان گويايي، سخن به ميان مي آورد. زماني كساني را كه از آن ها به درستي بهره نمي گيرند و يا درامور خلاف و زشت به كار مي گيرند سرزنش مي كند و از لال بودن و گنگي زبان برخي كه توانايي بيان حق را دارند، ولي از آن سر باز مي زنند سخن مي گويد تا ايشان را به سوي حق بازگرداند.
 

زبان براي بيان حقايق و انتقال مفاهيم و معاني بلند و آموزش و پرورش انسان ها و اظهار آن چه در باطن و احساسات و عواطف مي گذرد، بهترين ابزار است. اگر زبان وگويايي بشر نبود انسان ها در بسياري از امور درمانده بودند و به مقامي كه اكنون در هستي دست يافته اند نمي رسيدند. بنابراين بيان به عنوان مهم ترين سرمايه بشري به شمار مي رود كه انسان را به بسياري از امور توانا و قادر ساخته و علوم و دانش هاي زيادي را پديد آورده و در انتقال دانش هاي تجربي و افزايش داده ها و اطلاعات و تصحيح و بازسازي آنها نقشي مهم ايفا كرده است. از اين رو در آغاز سوره الرحمن از توانايي بيان و نعمت آن سخن گفته و خود را بدان ستوده كه توانايي بيان را به انسان بخشيده است.
با اين همه، بيان و سخن گفتن انسان همانند ديگر نعمت ها و قوايي كه خداوند به انسان داده مي تواند در امور نادرست و غلط مورد سوء استفاده قرار گيرد و به جاي آن كه موجب تعالي فرد و جامعه شود ابزاري براي ايجاد نابهنجاري ها و زشتي ها و پستي ها گردد و همين ابزار مهم ارتباطي مي تواند به ابزار نقش هاي اجتماعي و بحران هاي فرهنگي و اختلافات و دشمني ها تبديل شود. از اين رو قرآن براي چگونگي بهره گيري درست از آن قوانين و اصول اخلاقي را مطرح مي كند كه اين مسئله موضوع نوشتار حاضر است.


استوار گويي و مراعات حق
يكي از مهم ترين معيارهاي سخن پاكيزه، استوارگويي و مراعات موازين حق و انصاف است. شخصي كه سخن مي گويد مي بايست به گونه اي سخن گويد كه از حق و انصاف بيرون نرود و كلامي سنجيده بر زبان آورد. استواري كلام به درستي و بيانگر واقعيت و حق بودن آن است. اگر كسي با استدلال و برهان سخن گويد و كلام و سخن وي بيانگر واقعيت و يا حقايق باشد و از گمانه زني و دروغ به دور باشد كلامي استوار گفته است. بنابراين استواري كلام و سخن را مي بايست در حق بودن آن جست وجو كرد و هر كلام باطلي سخن ناپخته و نااستوار است كه مي بايست از آن پرهيز كرد.قرآن در آيه 9 سوره نساء از مردمان مي خواهد كه تقواي الهي را در پيش گيرند و براي بيان يكي از مصاديق اين تقوا به مسئله سخن استوار اشاره مي كند. در حقيقت از نظر قرآن كسي كه سخني باطل و دروغ مي گويد تقواي الهي ندارد و از خداوند نمي هراسد. از اين رو سخن استوار و راست گويي و بيان حق به معناي تقوا داشتن است.
اگر كسي بخواهد مصداق انسان متقي را بيابد مي بايست به اين اصول ريز و درشت توجه داشته باشد كه يكي از آن ها رعايت راست گويي در كلام و سخن است. انسان متقي همواره راستگوست و سخني دروغ و نادرست و زشت به زبان نمي آورد. (احزاب آيه 70)
قرآن به مردم فرمان مي دهد كه فرزندان خويش را از خداوند بترسانند و به آنان بياموزند تا با راستگوئي تقواي الهي را پيشه خويش سازند. آموزش راستگويي و سخن استوار گفتن امري است كه مي بايست همگان در حوزه جامعه پذيري بدان توجه داشته باشند. آفاتي كه از دروغگويي در فرد و جامعه پديدار مي گردد آن چنان زياد است كه خداوند از همگان مي خواهد كه نه تنها خود را مديريت و كنترل كنند و از بيان سخن نادرست و نااستوار بازدارند بلكه فرزندان خويش را اين چنين آموزش دهند و نگذارند كه با سخنان سست و دروغ، تقواي الهي را خدشه دار سازند.


سخن حق و عدل
از نظر قرآن اصول اصلي و اساسي هستي بر عدالت نهاده شده است و امري در آفرينش نيست كه از حوزه عدالت بيرون باشد. از اين رو از همگان خواسته شده كه هم به عدالت به عنوان ارزش توجه داشته باشند و هم به عنوان روشي در همه جنبه هاي زندگي عمل كنند. عدالت هم ابزاري براي دست يابي به تقواست و هم تقواي همان عدالت، رفتار عدالت محور است. انسان مي بايست در عقايد و همه امور خويش عدالت را به عنوان ارزش و هم روشي كامل براي دست يابي به كمالات فردي و اجتماعي درنظر داشته باشد.
يكي از اموري كه عدالت در آن مهم است و شخص مي بايست در آن رعايت عدالت را بنمايد مسئله سخن گفتن است. از اين رو خداوند در آيه 152 سوره انعام از همگان خواسته است كه براساس حق و عدالت سخن گويند.اين مسئله به ويژه در هنگام بيان شهادت و گواهي و داوري، مهم و اساسي و در مورد خويشان از اهميت بيش تري برخوردار مي باشد؛ زيرا گرايش طبيعي انسان به خويشان موجب مي شود كه حق را ناديده گرفته و از جاده عدالت بيرون رود. براين اساس از همگان خواسته شده كه در مسايل به ويژه مسايل خويشان از راه عدالت دور نشده و سخني ناروا و نادرست و باطل و دور از عدل و عدالت بر زبان نرانند؛ و اذا قلتم فاعدلوا و لو كان ذاقربي.


سخن نرم
همواره درشت گويي از هركسي به عنوان نابهنجاري تلقي مي شود. انسا ن ها به ويژه در سخن گفتن خواهان آن هستند كه نرم بشنوند و نرم سخن گويند. در هنگام عصبانيت و خشم، همواره انسان ها از اعتدال بيرون مي روند و سخنان درشت و بلند و سخت بر زبان مي رانند كه در بسياري از موارد خود از عمل خويش پشيمان و سرخورده مي شوند.نرمي سخن آن است كه صدا را بلند نكرده و از واژگان درشت خودداري شود. در هنگام خشم انسان وقتي كنترل و تقواي زباني خويش را از دست مي دهد هم سخنان درشت مي گويد و هم زشت بر زبان مي راند و هم بلندتر از حد عادي صداي خويش را بيرون مي دهد.
بهترين شيوه سخن گفتن نرمي در گفتار و بيان مطلب است. همين شيوه موجب مي شود كه حتي دشمنان نيز جذب و جلب شوند. به ويژه كه در درشت گويي انسان حالت عادي نداشته و موجب مي شود تا سخنان و واژگاني را بر زبان آورد كه مردم از آن ناخرسند مي شوند و از وي دور مي گردند. بهترين شيوه ارتباطي و كنشي آن است كه نرم و آرام سخن گويد و از درشت گويي خودداري ورزد. خداوند، خلق عظيم پيامبر را در اموري چند چون نرمي و خوش خلقي و مهر و محبت و تبسم او مي داند. از اين رو به پيامبر (ص) فرمان مي دهد كه با مومنان نرم سخن گويد كه در اين نرم سخن گفتن رحمت الهي خود را نشان مي دهد. (اسراء آيه 28)
هر كسي كه مي خواهد متقي باشد مي بايست نرم خويي خويش را در عدالت گفتاري به شكل نرمي در كلام و سخن و آرام سخن گفتن نشان دهد كه اين گونه سخن گفتن همان شيوه استوار سخن گفتن نيز مي باشد؛ زيرا انسان تسلط كاملي بر نفس خود داشته به حق و عدالت و استدلال و برهان و دليل سخن مي گويد و از ناروايي و زشتي سخن گفتن دور مي شود. (نساء آيه 9)


سخن مطابق با عمل
بي گمان سخن استوار و واقع و حق آن است كه ارتباط تنگاتنگي با عمل داشته باشد. هر كسي كه باوري دارد و آن را راست و استوار مي يابد مي كوشد تا بر پايه آن عمل كند. از اين رو برخي، قول و سخن را همان اعتقاد شمرده اند و حتي در برخي از آيات قرآن قول به معناي اعتقاد و باور آمده است كه بيانگر ارتباط نزديك ميان سخن و اعتقاد است. شخص هنگامي كه سخني را بر زبان مي آورد بر اين باور است كه آن سخن قول سديد و كلامي استوار است و بر بنياد حق و راستي و عدالت استوار مي باشد. از اين رو كلام و سخن خويش را باور دارد و به عنوان اعتقادي دروني بر زبان مي راند. لذا مي بايست شخص مطابق سخن خويش عمل كند و آن چه را بر زبان مي آورد بدان عمل نمايد.
برخي گفته اند كه دعوت ديگران به عمل، نزديك تر به نتيجه است و از اين مهم تر كسي كه مي گويد و خود پيش از ديگران بدان عمل مي كند از بهترين شيوه تبليغ عقايد و افكار خود بهره برده است. از اين رو تنها كساني در تبليغ موفق هستند كه خود آن چه را مي گويند و به نظر مي رسد به آن باور دارند عمل مي كنند.
در داستان پيامبر(ص) و كودك و خرماي تازه به اين مساله به روشني اشاره شده است. زني نزد پيامبر (ص) مي آيد و از كودك خويش شكايت مي كند كه رطب بسيار مي خورد و براي او مفيد نيست و پيامبر مي خواهد تا او را از رطب خوردن باز دارد. پيامبر(ص) او را به روزي ديگر حوالت مي دهد و گويا اين مساله چند روزي تكرار مي شود تا آن كه روزي كودك را از رطب خوردن منع و باز مي دارد. وقتي علت را جويا مي شوند كه چرا روز نخست اين گونه نگفتيد پاسخ مي شنوند كه رطب خورده كي منع رطب كند. هنگامي كه خود رطب خورده ام چگونه مي توانم ديگري را از خوردن آن منع نمايم؟ اين همان مطابقت قول و عمل انسان است.
خداوند كساني را كه سخني مي گويند و شعاري مي دهند ولي خود بر خلاف آن عمل مي كنند سرزنش كرده و آن را به عنوان گناه و نابهنجاري عظيم و بزرگ مي شمارد. (صف آيات 2 و 3)


سخن راست و زيبا
يكي از معيارهاي سخن گفتن آن است كه بر پايه حق و راستي و داراي زيبايي باشد و سخنان زشت و نابهنجار نباشد. خداوند در بسياري از آيات در بيان احكام مي كوشد تا مساله شيوايي و زيبايي را مراعات كند و بسياري از مسايل را به شكل كنايات و استعارات و در لفافه بيان مي كند تا زشتي محتوا به گونه اي پوشيده شود. بنابراين بهتر است كه شخص افزون بر اين كه از گفتن سخنان باطل و ناروا (حج آيه 30) خودداري مي كند بكوشد تا سخنان خويش را به شكلي بيان كند كه از زيبايي و شيوايي نيز برخوردار باشد.


سخن تقوا گرايانه
شخص بهتر است كه همواره در سخن گفتن مراعات تقوا را داشته باشد. دوري از نمامي و سخن چيني و تهمت و غيبت و ديگر گناهان و اعمال زشت و نابهنجاري كه از راه زبان و بيان مطرح مي شود امري لازم و حكمي واجب است كه در بسياري از آيات بيان شده است. سخن چيني (همزه) و ايجاد دشمني با زبان (لمزه) و تفرقه افكني در ميان دوستان و آشنايان (همزه آيه 1) و سوگندهاي دروغ و ناروا خوردن (قلم آيات 10 و 11) از مهم ترين عللي است كه تقوا را از ميان مي برد و شخص را انساني غير متقي مي سازد. از اين رو خداوند از همگان به ويژه مومنان مي خواهد تا با تقواي الهي در سخن گفتن مراعات حقوق ديگران را كرده و نعمت بيان و زبان را در مورد خود به كار گيرند.
اين ها گوشه هايي از معيارهايي است كه قرآن در آيات مختلف بيان كرده است. اميد كه با مراعات آن ها بتوانيم هم در تعالي شخصي و هم اجتماعي خود و جامعه گامي برداريم و جامعه قرآني را در محيط خود ايجاد كنيم و به امت شاهد و نمونه تبديل شويم.

منصور حسيني-روزنامه كيهان
 

سلام را در ميان خودتان گسترش دهيد


سلام را در ميان خودتان گسترش دهيد
 


قرآن كريم كامل ترين كتاب تربيتي و اخلاقي است و جامع ترين هدفها و روشهاي تربيتي در ابعاد فردي و اجتماعي را در بر دارد.
قرآن نمونه هايي از رفتارهاي اخلاقي و اجتماعي را متذكر مي شود كه اگر نيكو بنگريم، مقيد بودن به آنها اساس رشد مطلوب شخصيت، بهداشت رواني و سعادت و فلاح انساني را فراهم مي كند و بي توجهي به آنها زمينه آسيب پذيري شخصيت، فساد اخلاقي ، ناسازگاري و بزهكاري اجتماعي، خودمحوري و بيماريهاي رواني را مهيا مي سازد.
در اينجا به يكي از نمونه هاي اين دستورالعملهاي اخلاقي قرآن كه از رفتارهاي اجتماعي مفيد و مؤثر مي باشد اشاره مي كنيم.

« سلام »
اَلسَّلامُ اِسْمُ مِنْ اَسْماءِ اللهِ وَ ضَعَهُ اللهُ في الْاَرضِ فَافْشوُهُ بَيْنَكُمْ . (1)
سلامي نامي از نامهاي خداست. آنرا در زمين به امانت نهاده است پس سلام را در ميان خودتان گسترش دهيد.
سلام: در لغت به معناي سلامت، تهنيت، درود، صلح و آشتي، تعظيم و تكريم است.
« سلام » خود فرهنگي پويا و حلقه پيوند عاطفي و اجتماعي نزد مسلمانان است. سلام نقطه آغاز و پايان روابط انساني است.
فَاِذا دَخَلْتُمْ بُيوَتاً فَسَلِّموَا عَلي اَنْفُسِكُمْ تَحِيَّةً مِنْ عِنْدِ الله ِ مُبارَكَةً طَيِّبَةً . (2)
هر گاه به خانه اي وارد شديد، بر يكديگر سلام كنيد. اين تحيتي است مبارك و پاكيزه از جانب خدا.
« سلام » خود هديه و صدقه نيكو الهي است.
« سلام » روزنه رحمت و مغفرت پروردگار است.
اِنَّ مِنْ موُجِباتِ الْمَغْفِرَةِ بَذْلِ السَّلامَ وَ حُسْنَ الْكَلامِ (3)
حضرت رسول (ص) فرمودند: از موجبات رحمت و آمرزش الهي، اداي سلام و نيكي كلام است.
و فرمودند هر كس كه كلام را با سلام آغاز كند، از تكبر و غرور بركنار است.
حضرت رسول (ص) در سلام كردن هميشه پيش قدم بودند و تأكيد مي فرمودند بر سلام كردن به كودكان و نوجوانان و سال خوردگان و تآكيد مي نمودند كه:
ارتباط خود با ديگران را با زيباترين كلام يعني سلام آغاز كنيد تا با اين عمل شايسته به آنها احترام و شخصيت را هديه كنيد.

« پاسخ سلام »
وَ اِذا حَيّبتُمْ بِتَحِيَّةٍ قَحَيُوا بِاَحْسَنِ مِنْها اَوْ رُدُّوها (4)
خداوند باري تعالي در پاسخ نيكو سلام مي فرمايند:
هرگاه به شما سلام دادند به سلامي بهتر از آن با همانند آن پاسخ گوييد.
پاسخ نيكو به سلام ديگران گفتن بسيار حائز اهميت مي باشد.
پاسخ سلام موجب رشد شخصيت سلام دهند و ترغيب به عمل نيكوي اسلام است.
سلام موجب برقراري ارتباط و انس و الفت مي شود و زمينه هاي بدبيني، اخم، نخوت، بدخلقي و سوء ظن و موجب از بين رفتن كدورتها و دشمني ها مي شود.
« سلام » موجب از بين رفتن تكبر، غرور و خود بزرگ بيني مي گردد.
پس با سلام گفتن آرامش را در خود ثبات بخشيده و موجب جلب رضاي پروردگار و مؤمنين شويد.

پی نوشتها :

1) نهج الفصايح
2) سوره مباركه نور آيه 61
3) نهج الفصايح
4)سوره مباركه نساء آيه 86

منبع :

http://noorportal.net/951/1340/13744/22288.aspx
 

آداب و آفات سخن


آداب و آفات سخن
 
يكي از نعمت هاي بزرگ خداوند به بشر زبان و توانايي سخن گفتن است. بدون توان سخن گفتن آدمي ناتوان از ارتباط با ديگري و انتقال يافته ها و دانش هاي خويش است. توانايي سخن گفتن به انسان اين امكان را مي دهد كه بتواند به سادگي و آساني با ديگري ارتباط برقرار كرده و دانش و عواطف و احساسات خود را منتقل كند. نقش زبان و سخن گفتن در انسان تا آن اندازه است كه برخي بر اين باورند كه انسان با سخن گفتن فكر مي كند هر چند كه اين سخن گويي دروني است ولي شكلي از سخن گفتن است. متفكر و انديشمندي كه در گوشه اي نشسته است با سخن گفتن دروني تفكر مي كند و مي انديشد. از اين روست كه برخي انديشيدن را به معناي سخن گفتن دانسته اند و فلاسفه و علماي دانش منطق عنوان نطق و سخن گفتن را به معنا و مفهوم تفكر دانسته و از انسان عاقل و خردمند به ناطق تعبير كرده و گفته اند؛ انسان حيواني ناطق است. اين گونه است كه دانش منطق به معنا و مفهوم شيوه و روش تفكر و انديشه است و كسي را منطقي مي گويند كه به روش و شيوه اي درست تفكر كند و به علم و دانش دست يابد. با اين همه قرآن براي سخن گفتن به عللي آداب و نيز آفاتي را بيان مي كند كه هدف از بيان اين آداب در حقيقت شيوه و روش درست انديشيدن و سخن گفتن است و رهايي از آسيب ها و آفات فردي و اجتماعي آن است. به ويژه سخن گفتن به شكل ظاهري و معمولي آن ارتباط تنگاتنگي با حوزه عمل اجتماعي انسان و روابط عمومي وي دارد. اين نوشتار بر آن است تا راه هاي درست سخن گفتن و نيز آداب و آفات سخن گفتن را از منظر قرآن تبيين كند. البته قرآن افزون بر بيان خصوصيات و شيوه هاي بيان و سخن گفتن به مسايل ديگري چون محتواي سخن و پيام ها و مفاهيمي كه گويندگان و سخن گويان با سخنان خويش به ديگري القا مي كنند نيز توجه مي دهد كه اين مسايل هر يك در جاي خود بررسي مي شود. در اين جا هدف آن است تا تنها نقش ابزاري سخن براي انتقال مقاصد و مطالب بيان شود و آداب و آفات آن در روش و شيوه بيان گردد.
مطلب را با هم از نظر مي گذرانيم:
 

 

آداب سخن
سخن به معنا كلام، قول، گفتار، بيان و نطق آمده است. (لغت نامه دهخدا ج 8 ص 11906) قرآن براي اين كه پيام و سخن آدمي تاثير مثبت و درستي در مخاطب و شنونده به جا گذارد اموري را به عنوان آداب سخن بيان مي كند كه در اين جا بدان ها اشاره مي شود.
سلام و درود
يكي از آدابي كه قرآن براي سخن گفتن بيان مي كند شروع سخن با سلام و درود است. به اين معنا كه در آغاز سخن گفتن شخص مخاطب را عزيز و گرامي شمارد و با درود و سلام بر وي سخن خويش را آغاز كند. اين گونه سخن گفتن موجب مي شود تا شخص احساس آرامش كرده و به مخاطب اعتماد نمايد. آغاز سخن با سلام به معنا و مفهوم آن است كه شخص سخني كه بر زبان مي آورد به قصد مهر و محبت است و عشق و علاقه خود را نسبت به شنونده اين گونه القا مي كند و عواطف و احساسات وي را برمي انگيزد. بي گمان ايجاد اعتماد در مخاطب نسبت به گوينده و تحريك عواطف و احساسات وي از گام هاي مهم در جلب توجه و اهتمام مخاطب به گوينده و پيامي است كه گفته مي شود. از آن جايي كه هدف گوينده از سخن گفتن انتقال پيام به شنونده است مي بايست نخست عواطف و احساسات پراكنده وي را به سوي خود جلب و متوجه سازد تا بتواند در مقام استماع و شنوندگي قرار گيرد و همه هوش و حواس وي متوجه گوينده باشد. اين زماني ممكن است كه عواطف و احساسات شنونده پيش از همه در اختيار گوينده قرار گيرد و براي تحقق اين هدف سلام كردن مي تواند احساسات و عواطف وي را برانگيزد و متوجه گوينده كند. اين روشي است كه فرشتگان در ديدارهاي خويش با پيامبران داشتند و خداوند در آيات 69 سوره هود و نيز 51 و 52 سوره حجر و هم چنين 24 و 25 سوره ذاريات بدان اشاره كرده است. تاثير اين شيوه براي جلب مخاطب تا آن اندازه است كه خداوند در آيه 54 سوره انعام از پيامبر(ص) مي خواهد در ارتباط با مردم به ويژه مؤمنان از اين شيوه بهره گيرد و پيش از آن كه سخني را به زبان آورد و پيامي را حتي از سوي خداوند به گوش شنوندگان و ديداركنندگان خود برساند با سلام آغاز كند و هرگاه مؤمنان به سوي وي آمدند با سلام شروع و آغاز كند.
روي خوش
دومين ادبي كه قرآن براي سخن گوي بيان مي كند بشاش بودن و روي خوش نشان دادن گوينده است. سلام گفتن بيان گر حالت دروني فرد است و گوينده كه سلام مي كند مي كوشد تا آرامش و نشاط و بشاشيت خود را به نوعي به مخاطب منتقل كند و با واژگان احساسي عواطف شنونده را برانگيزد. از اين روست كه به نشاط و سرور وي توجه مي دهد و براي تاثيرگذاري سخن از گوينده مي خواهد كه با روي خوش با مخاطب مواجه شود. اين روشي بود كه پيامبر همواره بدان عمل مي كرد و تبسم هرگز از روي چهره وي محو نمي شد.
آغاز كلام با خبر خوش
دليل ديگري كه براي لزوم بشاش و سرور در گوينده مي توان يافت افزون بر آيات پيشين، ادب ديگري است كه در سخن گفتن در آيات قرآني بيان شده است. خداوند از جمله آداب سخن گفتن را آغاز كلام با اخبار خوش و بشارت مي شمارد و از گوينده مي خواهد اگر انذار و هشدار و يا خبر ناخوشي در ميان است اول كلام خويش را با بشارت و مژده اي شروع كند تا عواطف و احساسات مخاطب و شنونده به سوي گوينده جلب و جذب شود. از اين روست كه در داستان فرشتگان و حضرت ابراهيم(ع) با آن كه براي عذاب قوم لوط به زمين آمده بودند در ديداري كه با آن حضرت داشتند نخست بشارت تولد كودكي براي ساره و ابراهيم(ع) را بيان مي كنند و سپس به ماموريت خويش در ارتباط با عذاب قوم لوط مي پردازند. (هود آيه 69 به بعد و نيز ذاريات آيه 24 تا 31 و نيز حجر آيه 51 به بعد)

رضا شريفي-- روزنامه کیهان
 

درست گوئی

 


راست گویی
 


از صفات شايسته نيكان درست‏گويى است. اميرمؤمنان (ع) در وصف پرهيزكاران فرموده‏اند: «منطقهم الصواب؛ سخن آنان درست و حق است.»
«صواب» در لغت به «دورى از خطا، حق، شايسته و لايق» معنا شده است. بنابراين «صواب» حوزه وسيعى از گفتار را فرا مى‏گيرد و در راستگويى به معناى خاص آن خلاصه نمى‏شود.و لذا حق‏گويى، حيا در گفتار، استوارى سخن، راست‏گويى، پرهيز از گفته باطل و زياده‏گويى و مانند آن، هريك بخشى از گستره مصداقى درست‏گويى و گفته صواب است كه از ويژگى‏هاى خوبان به شمار آمده است.على(ع) در خطبه متقين، ابتدا اهل تقوا را صاحبان فضيلت‏ها و كرامت‏ها معرفى كرده‏اند و آنگاه درست‏گويى را در شماره نخست آن جاى داده‏اند كه نشان اهميت بسيار آن و اهتمام فراوان آن حضرت به اين ويژگى در بين ساير صفات پرهيزكاران است.
ريشه درست‏گويى
از على(ع) جمله‏اى نقل شده است كه فرموده‏اند: «المرء مخبوء تحت لسانه؛ شخصيت انسان زير زبان او پنهان است.»
اين سخن ارزشمند نشان مى‏دهد كه چند و چون سخن آدمى رابطه تنگاتنگ و تفكيك‏ناپذيرى با چگونگى شخصيت و انديشه او دارد. پس گفته هركس ترجمان عقل و ميزان خرد اوست. و به سروده سعدى:
تا مرد سخن نگفته باشدعقل و هنرش نهفته باشد.
و زيباست كه اهل منطق انسان را «حيوان ناطق» شناسانده‏اند و لغويان نيز «نطق» را از سويى به سخن گفتن و از سوى ديگر به خردورزى و انديشه‏ورى انسان معنا كرده‏اند. و اين نيز تأييدى ديگر بر پيوندساختارى ميزان خرد و نوع گفتار است.
اهل تقوا كه جانمايه خويش را از پليدى‏ها و زشتى‏هاى اخلاقى، رفتارى و اعتقادى به دور داشته‏اند و روان خود را با آلودگى‏ها تيره و تار نساخته‏اند، از عقلى ناب و انديشه‏اى سالم بهره‏منداند. زيرا به سروده شاعر عرب:
إمارة العقل مكسوف بطوع هوى (ص)
عاصى الهوى يزداد تنويراً درخششش خرد با هواپرستى زنگار مى‏گيرد و سرپيچنده از خواهش‏هاى نفس بر تابش عقل خويش مى‏افزايد.
نخستين اثر كمال انديشه و تقوى در سخن انسان نمود مى‏يابد و گوينده در ديدگاه مخاطب، انسانى خردمند، با شخصيتى متعالى، و پاك دامن جلوه مى‏كند.
از پيامبر گرامى(ص) نقل شده است: «من أخْلَصَ لِلّه اربعين يوما فجّر الله ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه؛ هركس چهل روز خود را براى خدا پيراسته كند. خداوند چشمه‏هاى حكمت را از قلب او بر زبانش باز مى‏كند.
بديهى است اين جريان طبيعى است يعنى اقتضاى چنين قلبى هدايت زبان و مديريت آن در جهت درستى و صواب است. و عدد چهل نيز مبنايى براى رسيدن به كمال اخلاص به شمار مى‏رود.
از اين همه به دست مى‏آيد كه خاستگاه گفته درست، عقل، ايمان و تقواست. و از انسان خردمند مؤمن و پرهيزگار جز شايسته‏گويى انتظار نمى‏رود.
در اين نوشتار به دو مورد مهم از انواع درست‏گويى مى‏پردازيم :
1. سنجيده‏گويى
از خطاهاى زبان، شتاب در سخن است، بسيارى را ديده‏ايد كه به محض روبه‏رو شدن با پديده‏اى و يا شنيدن خبرى بى‏تأمل درباره آن داورى مى‏كنند و يا اگر كسى با آنها سخن ناخوشايند گفت و يا كارى ناپسند آنان كرد، بى‏محابا زبان‏شان به جريان مى‏افتد و در آن حال حرف‏هايى مى‏زنند كه پس از مدتى كوتاه و با تغيير مزاج از آن گفته‏ها پشيمان مى‏شوند و تا مدت‏ها گرفتار پيامدهاى آن گفتار و درگير با عواقب آن‏اند. و گاهى جبران آن نيز به آسانى امكان‏پذير نيست. همه اينها از ناسنجيده سخن گفتن، است.
اميرمؤمنان(ع) مى‏فرمايند: « ... انسان بايد زبان خود را نگه دارد، به قطع، اين زبان با صاحب خود همچون شترى چموش است و به خدا سوگند! نمى‏بينم بنده‏اى را كه برخوردار از تقوايى سودده باشد مگر اينكه از زبان خود پاسدارى كند. و به يقين، زبان مؤمن در پس قلب او و قلب منافق در پس زبان اوست. زيرا مؤمن هرگاه اراده سخن مى‏كند درباره آن مى‏انديشد، اگر در آن خيرى يافت مى‏گويد و اگر آن را شايسته نديد آن را وا مى‏نهد و شخص منافق چون سود و زيان خود را نمى‏داند، آنچه بر زبانش آمد مى‏گويد، و پيامبرگرامى(ص) فرمود: «لايستقيم ايمان عبد حتى يستقيم قلبه، ولا يستقيم قلبه حتى يستقيم لسانه؛ ايمان بنده برپاى نيست تا اينكه قلب او استوار گردد. و قلب او استقامت نمى‏يابد تا زبان او استوارى يابد.» پس هركس از شما بتواند خدا را در حالى ملاقات كند كه دستش از خون و اموال مسلمانان پاك باشد، بايد چنين كند ... .»
بسيارى از اختلافات و نزاع‏هاى خانوادگى از سخن نسنجيده است. گاهى گفته‏اى نه فحش است و نه ناسزا و يا دروغ، ولى شنيدن آن از كسى كه انتظارش را ندارى آنچنان سنگين است كه از هر نشترى خراشنده‏تر است.
امام صادق(ع) مى‏فرمايند: «أيّما امرأة قالت لزوجها: ما رأيت منك خيرا فقد حبط عملها؛ هر زنى كه به شوهر خود بگويد: خيرى از تو نديدم عمل (صالحش) نابود مى‏گردد.»
گاهى يك جمله محبت‏آميز و از روى صفا، دل‏ها را به هم در مى‏آميزد و در جان مخاطب تخم محبت مى‏كارد، به گونه‏اى كه درخت برآمده از آن سال‏هاى سال ريشه مى‏گذارد و ميوه مى‏دهد.
به نقل از امام صادق(ع) پيامبرگرامى(ص) فرمودند: «قول الرّجل للمرأة إنى اُحُبّك لايذهب من قلبها ابدا؛ اينكه مردى به همسر خود بگويد: تو را دوست دارم، هيچ‏گاه از دل او بيرون نمى‏رود.»
و گاهى نيز جمله‏اى بذر نفاق و جدايى مى‏افشاند و همه پيوندهاى دوستى را مى‏گسلد و بنيان خانواده‏ها را متلاشى مى‏سازد.
رسول خدا(ص) مى‏فرمايند: «خداوند زبان، انسان گنهكار را بيش از ساير اندامش عذاب مى‏كند، وقتى زبان اعتراض مى‏كند، خداوند پاسخ مى‏دهد: سخنى از تو صادر شد سپس به شرق و غرب زمين رسيد (و بر اثر آن) خون‏ها ريخته شد، ثروت‏ها غارت و ناموس‏هاى مردم هتك شد».
سعدى مى‏سرايد:
چون ندارى كمال و فضل آن به
كه زبان در دهان نگه دارى
آدمى با زبان فضيحه كند
جو ز بى‏مغز را سبكسارى
هركه تأمل نكند در جواب
بيشتر آيد سخنش ناصواب
يا سخن آراى چو مردم بهوش
يا بنشين چون حيوانان خموش
2ـ راستگويى:
از صفات زيباى خداوند، صادق بودن است. خداوند در كتاب‏هاى آسمانى خود به ويژه قرآن كريم، گزارش‏هاى فراوانى از گذشته و آينده بشر داده است و حقايق بسيارى را از وراى عالم ماده بازگو كرده است. همه ايمان و اميد انسان به اين است كه اين خبرها از مبدأ صدق، صادر شده است. اگر اين باور از انسان گرفته شود همه بنيان‏ها به هم مى‏ريزد و فساد تباهى و تجاوز جهانگير مى‏شود.
بر خلاف تصوير برخى كه گمان مى‏كنند خداوند در اين گزاره‏هاى خود به ويژه در مورد بهشت و جهنم به راه اغراق رفته است تا بندگان خود را به راه صلاح تشويق و از فرجام گمراهى بترساند، در اين گفته‏هاى خود فوق صدق عمل كرده است. به عبارت ديگر راستگويى به معناى مطابقت گفته با حقيقت و واقع است و همين مقدار در تحقق صدق گوينده كفايت است، در صورتى كه هر چند خداوند از نعمت‏هاى بهشتى و نيز عذاب جهنم خبر داده است ولى از آن رو كه دامنه كلمات و واژه‏ها محدوداند گنجايش حمل معانى نامحدود را ندارند و آنچه در واقع هست بسيار فراتر از آن چيزى است كه جمله‏ها و الفاظ، تاب انتقال آن را به آدميان دارند هرچند جمله‏بندى‏هاى قرآن به گونه اعجازآميز به صورتى است كه تا حد امكان از ظرفيت الفاظ در اين خصوص بهره‏گيرى شود.
معانى هرگز اندر حرف نايد
كه بحر قلزم اندر ظرف نايد
جالب است كه ميزان ايمان انسان به حقايق وجود، به مقدار باور او به صدق الهى است. و هر چه اين باور در انسان عمق يابد بر دامنه ايمان او به ساير اعتقادات ماورايى او نيز افزوده مى‏گردد.
وقتى انسان از خالق هستى اين چنين انتظارى دارد و حتى آن را در دعاى خود نيز گنجانده و از او مى‏خواهد. همين مطالبه به حق را خداى جهان از او دارد و از او خواسته تا راستگويى را هم در رابطه خود با خدا و هم در مناسبات خود با مردم در پيش گيرد و در آيات فراوانى در نكوداشت آن سخن رانده. و در مواردى هم آن را در شمار صفات پسنديده نيكان و رستگاران آورده است.
از امام صادق(ع) روايت است كه فرمود: «إن الله عزّ و جلّ لم يبعث نبيّا إلّا بصدق الحديث و أداء الأمانة إلى البرّ و الفاجر؛ خداوند بزرگ هيچ پيامبرى را نينگيخت مگر (با مأموريت تبليغ) راستگويى و امانت‏دارى نسبت به نيكوكار و بدكار».
اساس زندگى بشر بر مدنيّت و اجتماع است و انسان در زندگى اجتماعى است كه مى‏تواند به آرزوها و اهداف مادى و معنوى خود دست يابد و بسيارى از آموزه‏هاى انبيا نيز در راستاى پاسداشت تعميق پيوندهاى آن و پيراستگى آن از آفت‏هاى ويژه آن بوده است.
در اين ميان، اعتماد اجزاى جامعه به حقيقت‏گويى و راستى در گزارشات بين هم، از استوارترين رشته‏هاى پيوند اجتماعى است، به گونه‏اى كه اگر اين رشته بگسلد و بى‏اعتمادى به سخن يكديگر رواج يابد، تاروپود جامعه درهم فرو مى‏ريزد و تباهى و گسل اجتماعى فراگير مى‏شود. و لذا توصيه، تأكيد و ترويج راستگويى از تعليمات تمامى پيغام‏آوران الهى بوده است. و اين جاى شگفتى نيست گذشته از اين، وقتى انسان خويش را به راست گفتارى در مناسبات خود با ديگران ملزم ساخت، اين حالت او را وا مى‏دارد تا در رابطه با خدا و نيز نفس خود هم صداقت داشته باشد. شخصى كه به خلاف‏گويى خو كند، چه تضمينى است كه به خدا و خود راست گويد؟ و لذا در حديث ديگرى امام صادق(ع) مى‏فرمايند: «من صدق لسانه زكى عمله؛ هر كس زبانش به راستى باشد عمل او نيز پاك خواهد بود.»
پرسش اين است كه چه رابطه‏اى بين راستگويى و پاكى عمل وجود دارد؟ ممكن است سخن امام(ع) گوياى همان نكته‏اى باشد كه بدان اشاره كرديم. زيرا كسى كه به راست گفتارى خو گرفته است، سعى‏اش بر اين است تا اين راست را بين گفته و عمل خود نيز جارى كند و فاصله بين گفتار و عمل خود را كم كند. اين تلاش رفته رفته همه رفتار و عملكرد او را فرا مى‏گيرد و فردى درستكار مى‏سازد.
راستگويى و اعتبار اجتماعى
در بين جامعه، استحكام و وزانت شخصيت هركس بر پايه راستگويى او ارزيابى مى‏شود و مردم انسان دروغگو را فردى ناتوان، متزلزل، كم‏مايه و بى‏شخيت مى‏شمرند و به هيچ گفته، قول و قرار او اعتماد و اعتنا نمى‏كنند.
در حديثى امام صادق(ع) از زبان حضرت مسيح على نبينا و آله و عليه السلام نقل مى‏كنند« من كثر كذبه ذهب بهائه؛ هركس زياد دروغ گويد، ارزشش از بين مى‏رود.»
در حديث ديگرى اميرمؤمنان(ع) مى‏فرمايند: «ينبغى للرجل المسلم أن يجتنب مؤاخاة الكّذاب فإنّه يكذب حتى يجى بالصدق فلا يصدق؛ سزاوار است كه شخص مسلمان از ايجاد برادرى با انسان دروغگو بپرهيزد، زيرا چنين كسى (به اندازه‏اى) دروغ مى‏گويد كه مردم سخن راست او را نيز نمى‏پذيرند.»
امام(ع) در اين حديث به دو نكته اشاره كرده‏اند: نخست اينكه انسان دروغگو شايسته برادرى و دوستى نيست. جالب اينكه يكى از واژه‏هاى رساننده معناى دوستى «صديق» است و اين نشان آن است كه اساساً صداقت و راستى، پايه و قوام هر دوستى است، و دروغگويى با آن ناهمگونى و تقابل ذاتى دارد.
ديگر اينكه شخص دروغگو منزلت و اعتبار اجتماعى ندارد، و چنين كسى علاوه بر آنكه در پيوند دوستى غير قابل اعتماد است، شايسته رفاقت و مراوده نيست، زيرا حيثيت اجتماعى هر كس با همنشين او ارزيابى مى‏شود.
سعدى شيرين زبان آورده است: «دروغ گفتن به ضربت لازم ماند، كه اگر جراحت درست شود نشان بماند، چون برادران يوسف كه به دروغى موسوم شدند نيز به راست گفتن ايشان اعتماد نماند.»
يكى را عادت بود راستى
خطايى رود در گذارند از او
وگر نامور شد به قول دروغ
دگر راست باور ندارند از او حريم‏هاى دروغ
فساد دروغگويى به اندازه‏اى است كه به منظور بركنارى مؤمن از آن حريم‏هايى شناخته شده است تا با فاصله گرفتن از آن، انسان به گناه بزرگ دروغ دچار نگردد.
الف) دروغ از روى مزاح
زمانى كه در يكى از شهرهاى جنوب كشور بودم شنيدم كه يكى از جوان‏ها از روى شوخى اعلاميه تسليت و ترحيم براى يكى از دوستانش چاپ كرده بود!! عده‏اى كه آن را ديده بودند با منزل آن شخص تماس گرفته و به پدر و مادر او تسليت گفته بودند!! آنان نيز از همه جا بى‏خبر، تا مدتى و تا كشف دروغ بودن خبر، در شگفتى و پريشان‏حالى به سر برده بودند. از اين دست مزاح‏هاى ناروا به ويژه در بين جوانان گاهى اتفاق مى‏افتد. برخى از فقهاى بزرگ اين‏گونه شوخى‏ها را مصداق دروغگويى شمرده و آن را حرام دانسته‏اند.
در روايت است كه اميرمؤمنان(ع) فرمودند: «لايجد عبد طعم الايمان حتى يترك الكذب هزله وجدّه؛ بنده‏اى مزه ايمان رانمى‏چشد تا اينكه از دروغ چه شوخى و چه جدى آن بپرهيزد.»
در حديثى ديگر رسول اكرم(ص) به ابوذر غفارى فرمودند: « ... يا أباذر ويلٌ لمن يحدّث فيكذب ليضحك به القوم، ويلٌ له، يلٌ له، ويلٌ له ...؛ اى ابوذر، واى بر كسى كه سخن دروغ مى‏گويد تا به اين وسيله مردم بخندند، واى بر او، واى براو، واى بر او، ...»
شاد كردن مردم و خنداندن آنان گرچه كار خوب و پسنديده است، ولى اين كار نبايد از راه كار حرام و به واسطه عمل يا سخن نامشروع باشد.
ب)دروغ‏هاى كوچك :
برخى دروغ‏ها خيلى بزرگ‏اند و آثار بسيار وسيعى دارند. اين دست دروغ‏ها گاهى به فتنه‏ها، جنگ‏ها و تجاوزها مى‏انجامند، خانواده‏هايى را متلاشى كرده و دوستى‏هاى پرپيشنه‏اى را برهم مى‏زنند. بر زشتى و گناه اين دروغ‏ها علاوه بر خلاف واقع بودن آن زشتى پيامدهاى آن نيز افزوده مى‏گردد. ولى برخى ديگر آثار كمترى دارند كه گاهى چندان به حساب نمى‏آيند، از اين دست دروغ‏ها در محاورات اعضاى خانواده‏ها با يكديگر و نيز روابط دوستانه بسيار است و آن را به چيزى نمى‏انگارند.
امام باقر(ع) مى‏فرمايند: «كان على بن الحسين صلوات الله عليهما يقول لولده: إتّقَوا الكذب، الصغير منه و الكبير فى كل جدّ و هزل، فإنّ الرّجل اذا كذب فى الصغير إجترى على الكبير أما علمتم أنّ رسول‏اللّه‏ قال: ما يزال العبد يصدق حتى يكتبه‏اللّه‏ صّديقا و ما يزال العبد يكذب حتى يكتبه‏اللّه‏ كذابا؛ امام سجاد(ع) به فرزندان خويش مى‏فرمود: از دروغ گفتن چه بزرگ و چه كوچك در هر كار جدى و يا شوخى بپرهيزيد. يقيناً انسان هرگاه در امور خرد خلاف واقع بگويد بر دروغ‏هاى بزرگ جرئت مى‏يابد. و رسول خدا(ص) فرمودند: انسان همواره راست مى‏گويد تا اينكه خداوند به او مقام «صدّيق» مى‏بخشد، و كس ديگرى آن اندازه دروغ مى‏گويد تا نزد خداوند «كذّاب» شمرده مى‏شود».
در اين حديث به روشنى، پرهيز از دروغ‏هاى ناچيز به منظور پاسداشت حرمت صداقت و بر كنار ماندن از آلودگى به دروغ‏هاى بزرگ معرفى شده است. آنانكه در درون خانواده كه نخستين كانون تربيت است خود را به دروغگويى هرچند در امور جزئى و ناچيز عادت مى‏دهند، رفته رفته هم اينها به دروغگوهايى بزرگ تبديل مى‏شوند كه در هيچ كارى نتوان بر آنان اعتماد كرد و براى گفته، گزارش و وعده آنان، ارزشى قائل شد. دروغگويى همچون راستگويى در شمار عادت‏ها است، كه با تمرين و تكرار حاصل مى‏شود، به گونه‏اى كه پس از پيدايش آن، به دشوارى مى‏توان با آن به مبارزه برخاست و آن را از ساحت خود دور ساخت.
ج) شايعه پراكنى :
كسانى كه خبرى را از كسى مى‏شنوند بر سه دسته‏اند:
1ـ برخى براى گزارش‏ها شنواى خوبى‏اند، ولى توجه و اهتمامى به نقل آن ندارند.
2ـ گروهى ديگر، علاوه بر آنكه در شنيدن خبرها دقت كافى دارند، در انتقال آن به ديگران نيز همت مى‏گمارند، ولى تا از راههاى اطمينان بخش به صحت آن مطمئن نشوند آن را براى ديگران بازگو نمى‏كنند. و حتى در گرفتن خبر از گوينده نيز به راحتى آن را نمى‏پذيرند.
روزى يكى از آشنايان ما در تهران سوار تاكسى مى‏شود، راننده در بين راه نام يكى از مسئولان مورد احترام مردم را ياد مى‏كند و سپس مى‏گويد من او را مى‏شناسم، او در محله ما زندگى مى‏كند. ساختمانى بسيار بزرگ و با شكوه و چند طبقه دارد و از زندگى بسيار مرفه و پر هزينه‏اى برخوردار است و گفته‏هاى ديگرى از اين قبيل. او هم پول قابل توجهى را كه به همراه داشته به راننده پيشنهاد مى‏دهد و با اصرار مى‏خواهد تا او را به آن محله ببرد و آن ساختمان و وضعيت آن شخص را به او نشان دهد. راننده وقتى با اصرار مسافر خود روبه‏رو مى‏شود مى‏گويد: حقيقت اين است كه من با اين شخص آشنايى ندارم و در محله ما زندگى نمى‏كند. صبح كه من از خانه براى كار بيرون آمدم. شخصى سوار ماشين من شد و اين مطلب را براى من نقل كرد و سپس پاكت پولى به من داد و گفت امروز كارت همين باشد و هركس بر ماشينت سوار شد اين جمله‏ها را بگو. من هم چون اين پول قابل توجهى براى من بود، پذيرفتم.
3ـ عده‏اى نيز در انتقال خبرها، دستى دراز دارند و هر سخنى را از هر كس مى‏شنوند، بى آنكه در صحت و سقم آن زحمت تحقيق را به خود دهند آن را در هر جمع و محفلى نقل مى‏كنند.
اينان افزون بر اينكه ممكن است در بسيارى موارد آلت دست شايعه پراكنان قرار گيرند، در حريم دروغگويى گام مى‏نهند و خود را در زمره دروغگويان رقم مى‏زنند.
اميرمؤمنان(ع) در نامه‏اى كه به حارث همدانى مى‏نويسند، مى‏فرمايند: «ولاتحدث الناس بكل ما سمعت فكفى بذالك كذباً و لا تردّ على الناس كلّما حدّثوك به فكفى بذالك جهلا؛ هر خبرى را كه مى‏شنوى آن را براى مردم نقل مكن، كه چنين كارى براى اينكه تو را از دروغگويان قرار دهد كافى است. و هر سخنى را كه ديگران براى تو باز مى‏گويند انكار مكن، كه اين كار براى بى‏خبر ماندن و ناآگاهى تو بس است.»
نقل خبر بدون تحقيق فرو غلطيدن در وادى خطرناك شايعه‏پراكنى و دروغگويى است و انكار هر گزارش از هركس، دچار شدن به جهل و نادانى است، زيرا انسان بسيارى از اطلاعات و اخبار صحيح را هم از طريق رسانه‏ها و ديگران مى‏شنود و اگر كسى بنا را بر انكار و بى‏اعتمادى مطلق بگذارد از دانستنى‏هاى فراوانى هم كه براى او لازم و مفيد است بر كنار مى‏ماند.
در بين سه گروه ياد شده، دسته نخست، حتى از گروه دوم به سلامت و رستگارى نزديك‏ترند. زيرا هر چند اين گروه با تحقيق كافى اقدام به بازگويى خبرها و سخن‏ها مى‏كنند، ولى هر خبر و سخن راستى هم شايسته نقل نيست. او برخى از سخن‏هاى راست ممكن است غيبت، سخن‏چينى و افشاى راز و يا ايجاد خدشه در آبرو و حيثيت افراد باشد كه نه مشروع است و نه معقول.
در فرازى ديگر از حديثى كه گذشت پيامبر گرامى(ص) به ابوذر غفارى سفارش مى‏كنند: «إنّك لايزال سالما ما سكتَّ فإذا تكلّمت كتب لك او عليك؛ تو هماره در سلامت (دينى و اخلاقى) به سر مى‏برى تا زمانى كه در حال سكوتى. پس هرگاه به سخن درآيى قلم ثبت يا به سود يا به زيان تو بكار خواهد افتاد.»
به سروده سعدى:
خرى را ابلهى تعليم مى‏داد
برو بر صرف كرده سعى دايم
حكيمى گفتش اى نادان چه كوشى
در اين سودا بترس از لوم لايم
نياموزد بهايم از تو گفتار
تو خاموشى بياموز از بهايم.
وعده دروغ به همسر
در برخى روايات سخن از جواز دروغ مصلحتى است و آن زمانى است كه از راست، فتنه برخيزد و يا از راه دروغ مصلحتى بسيار مهم - كه از ديدگاه شرعى مطلوب و خواستنى است و از فساد دروغ بالاتر است به دست آيد. در اين دست روايات مواردى برشمرده شده كه وعده خلاف دادن به همسر يكى از آنهاست.
براى نمونه امام صادق(ع) مى‏فرمايند: «كل كذب مسئول عنه صاحبه يوماً اءلاّ [كذبا] فى ثلاثة: رجل كائد فى حربه فهو موضوع عنه، أو رجل أصلح بين إثنين يلقى هذا بغير ما يلقى به هذا، يريد بذالك الإصلاح ما بينهما، أو رجل وعد أهله شيئا و هو لايريد أن يتمّ لهم؛ هر دروغى روزى مورد بازخواست قرارمى گيرد مگر در باره سه دروغ: دروغ مردى كه در جنگ در برابر دشمن نيرنگ مى‏زند يا شخصى كه بين دو نفر اصلاح مى‏كند نزد يكى سخنى مى‏گويد و نزد ديگرى سخن خلاف آن را اظهار مى‏كند. تا بين آن دو سازش ايجاد كند و مردى كه به خانواده خود وعده‏اى مى‏دهد و اراده عملى كردن آن را ندارد.»
اين حديث در باره جايز بودن وعده دروغ نسبت به تمام اعضاى خانواده است و حتى در حديثى در سفارش رسول خدا(ص) به على(ع) همين سه مورد ذكر گرديده مگر اينكه به جاى خاواده خصوص همسر آمده است.
البته اين دست روايات اعتبار سندى ندارند، از اين رو بسيارى فقها مطابقِ آن فتوى نداده‏اند. علاوه بر آن در حديث ديگرى وعده دروغ به فرزند ناروا شمرده شده است، در صورتى كه در حديث گذشته اين كار جايز دانسته شده است. در هر صورت اين دست روايات ضعف سند دارند و قابل اعتماد نيستند و با صرف نظر از سستى سند مى‏توان گفت: اين دسته از روايات ناظر به موقعيت خاصى‏اند كه مصلحتى در بين باشد، زيرا اين روايات در مقام بيان استثناى مواردى از دروغ‏اند كه در آن مصلحت مهمى وجود دارد و راستگويى منشأ فساد و فتنه مى‏گردد. بنابراين مقصود روايات در خصوص وعده دروغ به همسر، زمانى است كه زن از شوهر خود تقاضايى فوق قدرت و توانايى او دارد و وضعيت به گونه‏اى است كه اگر شوهر به او صريحا پاسخ رد دهد، چه بسا به مشاجره و نزاع بينجامد و فسادهايى از آن برخيزد، در اين صورت براى شوهر جايز است به منظور پيش‏گيرى از بروز چنين حالتى با اينكه مى‏داند توانايى انجام وعده خود را ندارد به او پاسخ مثبت دهد، ولى در عين حال اگر در زمان عمل قدرت بر آن يافت و يا آن را به مصلحت دانست، براو لازم است بدان اقدام كند تا از خلف وعده بركنار ماند.
بنابراين نمى‏توان به استناد اين دست روايات، به جايز بودن وعده دروغ به همسر و خانواده در هر صورت و به طور مطلق حكم كرد. و اين به دو جهت است: نخست ضعف سند و ديگرى سستى دلالت به گونه‏اى كه توضيح داده شد.

پیام زن ، شماره 195
 

زبان ، بهترین و بدترین عضو بدن

 


نقل شده: لقمان حكيم از مولايش دستور گرفت تا بهترين غذاها را آماده كند. لقمان زبان گوسفندي را پخت و نزد مولايش گذاشت، سپس مامور شد بدترين غذاها را آماده كند، باز زبان گوسفند را پخته و پيش مولايش حاضر نمود. مولاي لقمان گفت: چطور مي‌شود يك نوع غذا، هم خوب باشد و هم بد؟ لقمان گفت: زبان اگر نيكو سخن گويد و تحت فرمان عقل حرف بزند، بهترين چيزهاست و اگر بد بگويد و تابع هواي نفس باشد، بدترين چيزهاست.

منبع: پندهاي جاويدان، ص66
 

راست گویی در روایات اسلامی و قرآن کریم

 

راست¬گویی در روایات اسلامی و قرآن کریم
 

الف: راست¬گویی در روایات :
1. راست گویی، زبان پیامبران است. پیامبران همواره در تبلیغ رسالتشان، زبانی راست گو و صدیق دارند تا حقیقت رسالتشان را برانسان¬ها توجیه کنند.
((پیامبر وقت که مأموریت یافت خویشاوندان خود را به اسلام دعوت کند، به سوی کوه صفا حرکت کرد و از صفا بالا رفت و فریاد کشید که: (( یاصَباحاه)). قریش با شنیدن این فریاد اطراف صفا جمع شدند و منتظر بودند که خبر تازه¬ای از محمّد(صلی الله علیه و آله) بشنوند. محمد (صلی الله علیه و آله) فرمود: اگر من به شما خبر دهم که دشمن در پگاه یا شامگاه، شما را مورد حمله قرار می¬دهد باور می¬کنید؟ پاسخ دادند: آری. محمد(صلی الله علیه و آله) فرمود: اگر چنین است و شما سخن مرا باور دارید، من به شما هشدار می¬دهم از آینده¬ای ناگوار و سخت... .))1
امام صادق(علیه السّلام) فرمود: (( اِنَّ الله عَزَّ وَجَلَّ لَم یَبعَث نبیاً اِلاّ لصدقِ الحَدیث وَاَداء الاَمانَـهِ اِلی البِرّ وَالفاجر؛ خدای عزوجل هیچ پیغمبری را مبعوث نفرمود جز با راست گویی و ادای امانت به نیکوکار وبدکار.))2
2. راست گویی از معیارهای شناخت مسلمان واقعی است. کسی که مسلمان واقعی است،همواره سعی می¬کند در گفتار، کردار، رفتار و عمل خود راستگو و صدیق باشد تا مورد توجه خداوند قرار گیرد. در غیر این صورت انسان¬های کثیری نماز می¬خوانند، عبادت خدا رابه جا می¬آورند، اما در گفتار و اعمالشان دروغگو و حیله¬گرند و راست نمی¬گویند.
رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) فرمود: (( لاتَنظُروا اِلی کَثرة صَلوتِهِم وَ صَومِهِم وَ کثرة الحَجِّ وَالمعروف وَطنطنَتَهم بِاللَّیل، وَلکن اُنظُروا اِلی صِدق الحَدیث وَاَداء الاَمانـة؛3به زیاد نماز خواندن و روزه¬ی بی¬شمار گرفتن و حج بسیار انجام دادن و نیکی فراوان کردن وشب به ذکر زنده نگه داشتن آنان ننگرید، بلکه به راستی در گفتار و ادای امانت آنان نگاه کنید.))
3- راستگویی، مایه¬ی نجات انسان در برابر ناملایمات زندگی و هوای نفسانی و شیطانی است. حضرت علی(علیه السّلام) می¬فرماید: (( اَلصادقُ علی شَفا مَنجاةٍ وَ کَرامَـةٍ وَالکاذِبُ عَلی شَرَفِ مَهواةٍ وَ مَهانَـة؛4 راستگو در مسیر نجات و بزرگواری است، اما دروغگو بر لبه¬ی پرتگاه هلاکت و پستی قرار گرفته است.))
4- راستگویی دری از درهای بهشت است. رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) می¬فرمایند: ((راستی پیشه کنید که راستی به سوی نیکی هدایت می¬کند و نیکی انسان را به بهشت می-رساند. شخص ، پیوسته راست می¬گوید و راستی می¬جوید تا نزد خدای تعالی راستگو محسوب شود و از دروغگویی بپرهیزد که دروغ به سوی بدکاری می¬کشاند، وبدکاری انسان را به سوی آتش می¬کشاند و شخص همواره دروغ می-گوید تا در پیشگاه خداوند دروغ پیشه به حساب می-آید.))5
5. راستگویی در گفتار برترین سخنان است. مولا علی(علیه السّلام) می¬فرماید: (( اَحسَنُ القَولِ السَّداد؛ بهترین گفتار، قولی است که راست و درست باشد.))6
6. راستگویی نوعی امانت داری و وفاداری است. نمونه بارز این مطلب این داستان است:
در مکه¬ی معظمه جوان فقیری بود که همسری شایسته داشت. روزی از طواف خانه خدا برمی¬گشت که بین راه کیسه¬ای یافت، آن را گشود. هزار دینار زر سرخ در آن بود. به خانه آمد. ماجرا را برای همسرش نقل کرد. زنش به او گفت : این مال حرام است و به جای اولش بازگردان. مرد همین که کیسه را بازگرداند، دید مردی فریاد می¬زند که آیا هیچ فردی کیسه¬ی حاوی هزار دینار زر سرخ ، دیده یا نه؟ آن جوان دریافت که کیسه¬ی پول از او است. کیسه را به او داد. آن مرد محتویات کیسه را شمرد و دوباره به جوان بازگرداند و به او گفت: این کیسه را مردی از اهل عراق به من داد تا در مکه آن را در معبری بیندازم و بعد از لحظه¬ای ندا کنم که آیا کسی کیسه را دیده یا نه؟ اگر کسی اظهار داشت کیسه را دیده، او امانت دار است و کیسه زر مال او می¬باشد، چرا که شخص امین، هم خودش از این مال می¬خورد و هم به دیگران می¬دهد و صدقه ما هم به تبع صدقه¬ی او مورد قبول خدا واقع خواهد شد.

ب) راست گویی در قرآن:
راستی و راست گویی در چندین آیه از آیات قرآن آمده است و در چهار چیز است: 1- درگفتار 2- در وعده 3- در عَزم 4- در عمل.
راستی در قول آن است که خداوند یزدان در حق رسولش فرمود که: (( وَالَّذی جاءَ بِالصِّدق وَ صَدَّقَ بِه اولئک هم المتقون؛7 و آن که آورد صدق را و تصدیق کرد آن را، آن گروه پرهیزکاران¬اند.))
راستی در وعده آن است که خداوند در حق حضرت اسماعیل(علیه السّلام) فرمود: (( وَاذکُر فی الکِتاب اِسمعیل اِنَّه کانَ صادقُ الوَعد وَکان رَسولاً نَبیّا؛ 8 یاد کن در کتاب ، اسماعیل را. به درستی که او درست قول و فرستاده¬ای، پیامبر بود.))
و راستی در عزم آن است که پروردگار در حق صحابه¬ی پیغمبر فرمود: (( مِنَ المُؤمنین رِجال صَدَقوا ما عاهَدُوا الله عَلَیه؛9 و از مؤمنین مردانی هستند که راست گردانیدند آن چه راکه با خدا پیمان بسته بودند.))
راستی در عمل نیز آن است که مؤمنان را فرمود: (( اُولئک الَّذین صَدَقوا واولئک هُمُ المُتَّقون؛10 آن ها کسانی-اند که راست گفتند( در عمل) و آن ها پرهیزکارانند.))
بدیهی است کسی که تمام این خصلت¬ها را داشته باشد به او صدّیق می¬گویند، چنان که خداوند متعال در حق ابراهیم فرمود: (( اِنّه کان صدّیقاً نبیّا؛11 به درستی که او پیغمبر راست گویی بود.))

پی نوشت¬ها:

1. محمدی ری شهری، فلسفه¬ی امامت و رهبری، ص 166-167.
2. اصول کافی.
3. میزان الحکمه، ج2، ص 157.
4. نهج البلاغه، خطبه¬ی 86.
5. جامع السعادات، ج2.
6. غررالحکم، حدیث 2865.
7. زمر(39)آیه¬ی 33.
8. مریم(19) آیه¬ی 54.
9. احزاب(33) آیه¬ی 23.
10. بقره(2) آیه¬ی 177.
11. مریم(19)آیه¬ی 41.
 
منبع :

http://noorportal.net/951/1340/1341/28756.aspx

زبان؛ فرصت‌ها و تهدیدها .....

 


زبان؛ فرصت‌ها و تهدیدها .....
 


انسان موجودی اجتماعی است که راز بقاء او در جامعه، همانا برقراری ارتباط و داشتن تعامل با دیگران است و عامل اصلی برقراری ارتباط نیز زبان می‌باشد. زبان، نعمتی خدادادی، عنصری موثر و عضوی سرنوشت‌ساز است. با زبان می‌توان جمعی را شادمان و با نشاط و جمعی دیگر را ناراحت و ناامید کرد. زبان می‌تواند عامل وصل کردن یا وسیله‌ای برای فصل کردن باشد. انسان بدون استفاده از زبان، معلوم نبوده و نیست که چه هویت و انگیزه و موجودیتی می‌تواند داشته باشد. در واقع انسان بدون زبان و بدون ارتباط، چوب خشکی بی‌حاصل است. انسان بدون ارتباط مانند جمادات می‌شود و دیگر هیچآورده اند. که «روزی پادشاهی به خدمتکار خود دستور داد امروز ناهار، برایمان تلخ‌ترین و بدترین غذا را مهیا کن. آن خدمتکار رفت و زبان طبخ شده گوسفند آورد. شب پادشاه رو به خدمتکار کرد و گفت: امشب برای شام، شیرین‌ترین و بهترین غذا را فراهم کن. خدمتکار رفت و باز هم خوراک زبان آورد.
پادشاه تعجب کرد و علت را جویا شد. خدمتکار عرض کرد قربان! هر چه هست زیر سر همین زبان است. هم می‌تواند بهترین باشد و هم بدترین. پادشاه را از سخن او خوش آمد و هدیه‌ای به او داد.»
زبان می‌تواند به عنوان عامل اصلی برقراری ارتباط، سطوح فردی، خانوادگی، اجتماعی و حتی بین‌المللی را تحت تاثیر قرار دهد. زبان می‌تواند عامل جنگ و صلح باشد. زبان می‌تواند وحدت آفرین یا حتی موجب پراکندگی و اختلاف و تفرقه ملت‌ها شود.
ما می‌توانیم با استفاده از زبان و با به خرج دادن هنر و سلیقه‌ای مناسب و مطلوب، زندگی خوش و موفقی داشته باشیم.
از قدیم گفته‌اند: زبان خوش، مار را از سوراخ بیرون می‌کشد.
در قرآن کریم، این نسخه هدایت و سعادت بشری، آیات فراوانی وجود دارد که در مورد سخن، گفتار، زبان و ارتباط با دیگران است.
به عنوان مثال در سوره همزه آیه یک، می‌فرماید که: وای بر هر بدگوی (عیب‌ جوی) طعنه‌زن.
یا در سوره صف آیه ۲ می‌فرماید: که: ای کسانی که ایمان آورده‌اید، چرا چیزی را می‌گویید که به آن عمل نمی کنید؟
یا در سوره اسراء آیه ۳۶ می‌فرماید: و چیزی را که به آن علم (آگاهی) نداری مگو (پیروی نکن.)
امام علی(ع) در کتاب شریف نهج‌البلاغه، حکمت ۱۴۸ می‌فرمایند: «ارزش و شخصیت هر کس، زیر زبان او پنهان است.»
می‌گویند، روزی اعضای بدن جمع شدند و همگی کتک مفصلی به زبان زدند. زبان داد و فریاد سر داد که چرا مرا می‌‌زنید؟ مگر من چه کار کرده‌ام؟ اعضای بدن گفتند: هر چه مصیبت و گرفتاری می‌کشیم، زیر سر توست. زبان گفت: چه طور؟ اعضای بدن گفتند: مثلا تو حرف زشت می‌زنی فحش و ناسزا می‌گویی، آن وقت طرف یک مشت به چشم می‌زند یا یک ضربه به پا می‌زند یا یک سیلی به صورت می‌زند، در حالی که آنها خطایی مرتکب نشده‌اند. از این رو، تو عامل همه بدبختی‌های ما هستی.
بنابراین ملاحظه ‌می‌شود که زبان چه نقش بر جسته‌ای در برقراری ارتباطات و شئون مختلف زندگی ما دارد.
ادبیات پر محتوای زبان پارسی، مالامال از نکات آموزنده پیرامون زبان و نحوه تعامل با دیگران است.
مولوی می‌فرماید:
آدمی مخفی است در زیر زبان
این زبان پرده است بر در گاه جان
سعدی شیرین سخن می‌فرماید: تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد.
ارتباط را می‌توان به یک تعبیر به سه شکل زیر تقسیم‌بندی نمود:
۱) گفتاری، که به وسیله زبان صورت می‌‌گیرد.
۲) نوشتاری، که به وسیله متن، نامه و... است.
۳) ایما و اشاره و اصوات، که بیشتر با حرکت سر، دست‌ها، چشم و... انجام می شود.
چرا با دیگران ارتباط برقرار می‌کنیم؟
هر یک از ما ممکن است به واسطه یکی از علل و عوامل زیر با دیگران ارتباط برقرار کنیم که در حالت کلی می‌تواند مادی یا معنوی باشد؛
۱) عشق و دوستی و محبت
۲) احتیاج
۳ ) مبادله و معامله
۴) راز و نیاز (دعا)
۵) پیشنهاد، انتقاد و تشویق
۶) معرفی خود، کالاها، توانایی‌ها
۷) تبادل تجربه
۸ ) آموزش
۹) اصلاح امور- اعتراض
۱۰) سود و منفعت
۱۱) شهرت و محبوبیت و...
عواملی که در برقراری ارتباط با دیگران بایستی مد نظر قرار گیرند؛
۱) سن و سال
۲) مقام ومنزلت سازمانی، اجتماعی و خانوادگی
۳) تخصص
۴) تجربه وتحصیلات
۵) نوع جنسیت (زن / مرد)
۶) موقعیت (مکانی / زمانی)
۷) اخلاق و شخصیت
۸) نسبت‌ها (سببی/ نسبی)
با چه کسانی بیشتر ارتباط برقرار کنیم؟
توصیه می‌شود با گروه‌ها و افرادی بیشتر ارتباط برقرار کنید که دارای ویژگی‌های زیر باشند؛
۱) خوش اخلاق
۲) صبور
۳) مثبت اندیش
۴) شجاع
۵ ) با آبرو
۶) راستگو
۷) خیر رسان
۸ ) با انضباط
۹) دیندار (مومن)
۱۰) خوش فکر
۱۱) شاداب و پویا
با چه کسانی کمتر ارتباط برقرار کنیم؟
توصیه می‌شود که با گروه‌ها و افرادی که دارای ویژگی‌های زیر هستند، کمتر ارتباط برقرار کنید؛
۱) بد اخلاق و اخمو
۲) حسود
۳) خودخواه و متکبر
۴) دروغگو
۵) بی‌انضباط
۶) معتاد
۷) عجول و بی‌حوصله
۸) عصبی و پرخاشگر
۹) متلک پران و طعنه‌زن
۱۰) بی‌تقوا و بی‌نماز
۱۱) کج اندیش و منفی نگر
زبان؛ فرصت‌ها و تهدیدها:
زبان ما می‌تواند عامل خوبی‌ها یا بدی‌ها باشد:
الف) خوبی‌ها و محاسن زبان:
۱) سخن و گفتار نیک
۲) موعظه و ارشاد
۳) امر به معروف و نهی از منکر
۴) سخن حق
۵) سلام
۶) بیان فضایل اهل بیت(ع)
۷) صدق و راستگویی
۸) قرائت قرآن
۹) اصلاح بین مردم
۱۰) شکر خداوند
۱۱) سکوت
۱۲) تعلیم و تربیت
ب) بدی‌ها و معایب زبان:
۱) غیبت
۲) دشنام و فحش
۳) تمسخر
۴) غضب
۵) افشای اسرار مردم
۶) شایعه پراکنی
۷) سخن لغو و بیهوده
۸) عیب جویی
۹ ) خود ستایی
۱۰) صدا زدن با القاب زشت
۱۱) اهانت به دیگران
۱۲) نجوا (درگوشی صحبت کردن)
۱۳ ) شوخی بیش از حد
۱۴) تهمت
۱۵ ) زخم زبان
۱۶) دروغگویی
۱۷) سخن چینی
● حق زبان :
در کتاب آموزنده رساله حقوق اما سجاد(ع)، حق زبان را این گونه ذکر کرده‌اند:
۱) آن را گرامی‌تر از آن بداری که دشنام بگوید
۲) به گفتار نیک عادتش بدهی
۳) به ادب، وادارش سازی
۴) آن را در کام نگهداری، مگر در جایی که نیاز باشد یا برای دین و دنیا سودمند باشد
۵) آن را از زیاده‌گویی مبتذل و کم فایده حفظ کنی
۶) زبان، گواه عقل و دلیل بر آن است
۷ ) نشانه آراستگی عاقل به عقل، همان رفتار نیک او در حق زبانش می‌باشد.
ما باید بدانیم و آگاه باشیم که:
ـ چه (موضوع/ مطلب)
ـ کی (زمان)
ـ چگونه (با چه حالتی)
ـ چطور (با چه ابزاری)
ـ با چه کسی(مخاطب)
ـ چرا (علت و فلسفه)
ـ کجا (مکان)
● می‌توانیم با دیگران ارتباط برقرار کنیم؟
چرا که افکار ما، کلمات را می‌سازند و کلمات، اعمال ما را شکل می‌دهند و اعمال ما، عادت‌هایمان را می‌سازد و این عادت‌هاست که نشان دهنده شخصیت ما هستند.
▪ قانون ۷ «ت»:
برای آنکه بتوانیم از زبان و برقراری ارتباط خود با دیگران بیشترین اثر بخشی و خشنودی را داشته باشیم لازم است به هفت موضوع زیر توجه لازم را داشته باشیم که هر کدام با حرف (ت) شروع می‌شوند؛
۱) تفکر
۲) تشکر
۳) توکل
۴) تذکر
۵) تحمل
۶) توسل
۷) تدبر

روزنامه رسالت ( www.resalat-news.com )
 

تاثيرات راستگويي در زندگي

تاثيرات راستگويي در زندگي

رهايي در راستگويي است ، اين جمله را همه آدم‌هايي كه با ديگران مراوده مي‌كنند قبول دارند . وقتي انسان راست مي‌گويد خيالش از همه بابت راحت است چون شب‌ها سرش را با آسودگي روي بالش مي‌گذارد و صبح‌ها راحت چشم به روي دنيا باز مي‌كند. كسي كه راستگوست دوست‌داشتني هم هست چون تكليف اطرافيان با او روشن است و همه مي‌دانند چگونه با او رفتار كنند. حالا اگر اين راستگويي را زير يك سقف ببريم شيرين‌تر هم مي‌شود. وقتي زن و شوهري با هم يكدل و يك زبان مي‌شوند زندگي آنقدر دوست‌داشتني مي‌شود كه در سايه امن آن مي‌شود با خيال راحت گذران عمر كرد.
راستگويان را چگونه بشناسيم؟
اگر بخواهيم خود را بيازماييم و بدانيم كه راستگو هستيم و بر منش و روش راستگويان هستيم يا راستگويي را در ديگران بجوييم مي‌توان از نشانه‌هايي كه قرآن بيان داشته بهره بريم. اين نشانه‌ها به ما كمك مي‌كند تا راستگويان راستين را از دروغگويان دغلكار شناسايي كنيم و در دام حيله‌هاي آنها نيفتيم.نخستين نشانه راستگويي تطابق قول و عمل شخص است. اگر گفتار شخص با رفتار وي مطابقت نداشت وي را مي‌بايست از دروغگويان يا دست كم كساني دانست كه راستگو نيستند بنابراين نمي‌توان در برابر ايشان متواضع بود و آنان را الگو قرار داد و خود را مريد ايشان دانست.
اين مساله را مي‌توان با نگاهي به اعمال آنان به دست آورد. اصولا كساني كه اهل راستگويي هستند براي مردم دل مي‌سوزانند و براي رهايي مردم تلاش مي‌كنند و آنان را از اسارت و بندگي و بردگي رهايي مي‌بخشند.
از اين‌روست كه اهل انفاق هستند و مي‌كوشند تا با كمك‌هاي مالي خويش ديگران را از بند بردگي برهانند.
بنابراين اگر موردي ديده شد كه شخص مي‌كوشد تا مردم را برده و بنده خود كند در حقيقت او فريبكار است؛ زيرا كسي كه حاضر نيست كه شخصي در بند بردگي ديگري باشد چگونه اجازه مي‌دهد كه به شكل ديگر برده و بنده او شود؟
از اين رو راستگويان اهل انفاق و كمك به ديگران و انسان‌هاي نوعدوستي هستند كه دستگير هر در راه مانده‌اي هستند و به حاجتمندان و فقيران كمك مي‌كنند. يتيمان و ناتوانان را دستگير مي‌باشند و به آخرت ايمان داشته و نماز به پا مي‌دارند و زكات مال خويش را مي‌پردازند و اهل وفاي به عهد هستند. (سوره بقره)‌
افراد راستگو خويشان را دوست داشته و به هر شكلي به آنان كمك مي‌كنند. اصولا راستگويان اهل اخلاص هستند و در انجام وظايف عبادي و اجتماعي و اخلاقي خويش كوتاهي نمي‌كنند و با تحمل مشكلات و رنج‌ها آن را انجام مي‌دهند.
آنها در انديشه و اعتقاد خويش با برهان و دليل هستند و اين مساله خود مهم‌ترين دليل بر راستگويي ايشان افزون بر صدق در عمل آنان است.
با توجه به اين نشانه‌ها، انسان به سادگي و آساني مي‌تواند راستگوي واقعي و راستين را از راستگويان مدعي و دروغين باز شناسد. بنابراين نمي‌بايست برخي از اعمال و رفتار گروهي فريبكار موجب شود تا در دام آنان افتاد. برخي با گريه و ساير شواهد ظاهري مي‌كوشند تا مردم را فريب دهند كه اصولا نبايد برخي از رفتارهاي ظاهري و تظاهري مبنا و ملاك داوري قرار گيرد. بسيار ديده‌ايد كه دروغگويان به گريه متوسل مي‌شوند.
از اين‌روست كه قرآن گريه را حربه دروغگويان مي‌شمارد و مي‌گويد كه آنان با گريه مي‌كوشند تا حقيقت را بپوشانند و مردمان را گمراه كنند. بنابراين نمي‌بايست گريه و ديگر تظاهرات ظاهري مردمان را ملاك داوري قرار داد. اينان در ظاهر رفتاري را انجام مي‌دهند كه با باطن ايشان مطابقت ندارد و حتي گرفتاري‌هاي ايشان زيبا و دل پسندتر و شگفت انگيزتر است.
راستگويي در روايات
راستگويي واقعا معجزه مي‌كند چون كسي كه راستگوست نگاه‌ها را به سمت خود مي‌چرخاند و اعتماد ديگران را به خود جلب مي‌كند. در اين ميان اساس زندگي انسان كار گروهي است و هنگامي كار گروهي امكان‌پذير است كه افراد گروه نسبت به يكديگر اطمينان داشته باشند و اطمينان در صورتي حاصل مي‌شود كه صداقت و امانت در ميان افراد گروه حاكم باشد. در روايات آمده است يكي از ياران پيامبر(ص) از اين كه گرفتار گناه مي‌شود به پيامبر(ص) گلايه برد و خواستار راهنمايي آن حضرت شد. پيامبر(ص) به وي مي‌فرمايد: دروغ نگو! آن شخص گفت: همين. پيامبر(ص:) فرمود: همين و بس. مرد رفت و در برابر امري قرار گرفت كه گناه بود و چون خواست آن را مرتكب شود گفت اگر پيش پيامبر رفتم و گفت اين كار را كردي چه بگويم؟ دروغ بگويم. من كه وعده داده‌ام دروغ نگويم. چند مساله ديگري نيز رخ داد و او براي اين كه به پيامبر دروغ نگويد از ارتكاب آن خودداري كرد. اين گونه است كه رفتار خود را اصلاح كرد.
راستگويي در قرآن
قرآن در آيات 70 و 71 سوره احزاب به تأثير و كاركرد راستگويي مومنان در گفتارشان اشاره كرده و آن را سبب اصلاح اعمال آنان مي‌داند. از اين رو فرمان مي‌دهد براي اين كه اعمال آنها به اصلاح گرايد همواره گفتار خالي از هرگونه شائبه دروغ و لغو بگويند و سخني را بر زبان آورند كه ظاهر آن با باطن آن موافق باشد. در آيه 20 و 21 اين سوره صداقت و راستگويي موجب تسليم شدن شخص در برابر دستورهاي خداوند و آموزه‌هاي وحياني آن به شمار مي‌رود . بنابراين كساني كه اهل صداقت و راستي هستند كساني هستند كه در برابر آموزه‌هاي وحياني تسليم اند و هرگز بر خلاف آن عمل نمي‌كنند و رفتارشان همواره در چارچوب آموزه‌هاي ديني است و گامي‌برخلاف آن برنمي‌دارند.
اصولا رستگاري جز با راستگويي امكان‌پذير نيست و كسي كه دروغ مي‌گويد و ظاهر كلامش با باطن آن موافقت ندارد و بر خلاف واقع سخني را بر زبان مي‌راند نمي‌تواند اميد به رستگاري داشته باشد. خداوند در آيه 119 سوره مائده مي‌فرمايد: روز قيامت تنها كساني رستگار مي‌شوند و از آتش دوزخ رهايي مي‌يابند كه راستگو باشند. امروز روزي است كه تنها صدق و راستي راستگويان است كه به فرياد ايشان مي‌رسد و سربلند و پيروز از آزمون دنيا بيرون مي‌آيند.
در حقيقت كساني كه راستگويي را منش و روش خويش قرار داده‌اند و در هر حال و مقامي ‌راستگويي مي‌‌كنند و سخني به دروغ بر زبان نمي‌رانند در قيامت از راستگويي خويش بهره‌مند مي‌شوند.
وقتي خدا راستگويان را دوست دارد
از ديگر آثار راستگويي كه در آيات 35 و نيز 70 و 71 سوره احزاب بدان اشاره شده است بهره‌مندي از مغفرت الهي است. به اين معنا كه راستگويان در پوشش خالص الهي قرار مي‌گيرند و خداوند آنان را از شر و آسيب اموري زيانبار حفظ مي‌كند. چون اهل راستگويي و صداقت هستند در دام گناه نمي‌افتند و خداوند در اطراف ايشان حفاظي را پديد مي‌آورد تا گرفتار گناه نشوند.
در حقيقت با بهره‌گيري از منش و روش راستگويي براي خود ديوار حفاظتي مي‌سازند كه خداوند آن را خود برپا مي‌دارد و در حفاظ و پوشش اوست كه از گناه ايمن مي‌شوند و غفران و غفاريت الهي آنان را در بر مي‌گيرد. اين گونه است كه زمينه‌هاي رشد و ترقي انسان براي دستيابي به مقامات معنوي فراهم مي‌آيد. اين همان چيزي است كه هر كسي خواهان آن است و مي‌خواهد تا به قدرت و توانايي ذاتي خويش دست يابد.
خداوند در آيات 56 و 57 سوره مريم گام نخست دست يابي به مقامات معنوي و استعدادهاي نهفته و سرشته در ذات آدمي ‌را بهره‌گيري از سلوك راستگويي مي‌داند.
در آيه 57 سوره مريم دستيابي به مقام عالي و مكانت رفيع را جز در راستگويي به عنوان منش و خصلت شخص نمي‌داند. اصولا گام اول و بلند براي دستيابي به مقام انسان كامل آن است كه شخص خود را از دام دروغ برهاند و راستگويي جزو منش وي شود. آن گاه است كه به مقام انبياء و نبوت مي‌رسد. مقام انبياء و نبوت نوعي ارتباط ميان خدا و انسان است كه شخص مي‌تواند از آموزه‌هاي خاص خداوند بي‌واسطه حتي در امور جزيي زندگي خويش بهره برد. خداوند در آيه 41 سوره مريم صدق و راستگويي به معناي منش و خصلت فعليت يافته شخص را زمينه دستيابي به مقام نبوت مي‌شمارد و در آيه 56 همين سوره بر آن تاكيد مي‌كند.
براساس اين كاركردها و آثار راستگويي است كه خداوند در آيه 119 سوره توبه راستگويي و راستي را داراي ارزشي والاتر از ايمان و تقوا مي‌شمارد؛ زيرا نمود تقوا و ايمان در راستگويي به مفهوم پيش گفته ظاهر مي‌شود. كسي كه منش وي راستگويي مي‌شود ميان باورها و اعمالش تطابق است و اين مطابقت براساس اعمال صالح و راستي است كه در حوزه اطاعت امر الهي قرار مي‌گيرد. از اين روست كه برتر از ايمان بي‌عمل و يا تقواي بي‌راستي و درستي قرار مي‌گيرد. شخص راستگو و صديق كسي است كه در اوج ايمان علمي‌و تقواي راستي است .

مريم خباز--روزنامه جام جم


تاثيرات راستگويي در زندگي
 


رهايي در راستگويي است ، اين جمله را همه آدم‌هايي كه با ديگران مراوده مي‌كنند قبول دارند . وقتي انسان راست مي‌گويد خيالش از همه بابت راحت است چون شب‌ها سرش را با آسودگي روي بالش مي‌گذارد و صبح‌ها راحت چشم به روي دنيا باز مي‌كند. كسي كه راستگوست دوست‌داشتني هم هست چون تكليف اطرافيان با او روشن است و همه مي‌دانند چگونه با او رفتار كنند. حالا اگر اين راستگويي را زير يك سقف ببريم شيرين‌تر هم مي‌شود. وقتي زن و شوهري با هم يكدل و يك زبان مي‌شوند زندگي آنقدر دوست‌داشتني مي‌شود كه در سايه امن آن مي‌شود با خيال راحت گذران عمر كرد.
 

 

راستگويان را چگونه بشناسيم؟
اگر بخواهيم خود را بيازماييم و بدانيم كه راستگو هستيم و بر منش و روش راستگويان هستيم يا راستگويي را در ديگران بجوييم مي‌توان از نشانه‌هايي كه قرآن بيان داشته بهره بريم. اين نشانه‌ها به ما كمك مي‌كند تا راستگويان راستين را از دروغگويان دغلكار شناسايي كنيم و در دام حيله‌هاي آنها نيفتيم.نخستين نشانه راستگويي تطابق قول و عمل شخص است. اگر گفتار شخص با رفتار وي مطابقت نداشت وي را مي‌بايست از دروغگويان يا دست كم كساني دانست كه راستگو نيستند بنابراين نمي‌توان در برابر ايشان متواضع بود و آنان را الگو قرار داد و خود را مريد ايشان دانست.
اين مساله را مي‌توان با نگاهي به اعمال آنان به دست آورد. اصولا كساني كه اهل راستگويي هستند براي مردم دل مي‌سوزانند و براي رهايي مردم تلاش مي‌كنند و آنان را از اسارت و بندگي و بردگي رهايي مي‌بخشند.
از اين‌روست كه اهل انفاق هستند و مي‌كوشند تا با كمك‌هاي مالي خويش ديگران را از بند بردگي برهانند.
بنابراين اگر موردي ديده شد كه شخص مي‌كوشد تا مردم را برده و بنده خود كند در حقيقت او فريبكار است؛ زيرا كسي كه حاضر نيست كه شخصي در بند بردگي ديگري باشد چگونه اجازه مي‌دهد كه به شكل ديگر برده و بنده او شود؟
از اين رو راستگويان اهل انفاق و كمك به ديگران و انسان‌هاي نوعدوستي هستند كه دستگير هر در راه مانده‌اي هستند و به حاجتمندان و فقيران كمك مي‌كنند. يتيمان و ناتوانان را دستگير مي‌باشند و به آخرت ايمان داشته و نماز به پا مي‌دارند و زكات مال خويش را مي‌پردازند و اهل وفاي به عهد هستند. (سوره بقره)‌
افراد راستگو خويشان را دوست داشته و به هر شكلي به آنان كمك مي‌كنند. اصولا راستگويان اهل اخلاص هستند و در انجام وظايف عبادي و اجتماعي و اخلاقي خويش كوتاهي نمي‌كنند و با تحمل مشكلات و رنج‌ها آن را انجام مي‌دهند.
آنها در انديشه و اعتقاد خويش با برهان و دليل هستند و اين مساله خود مهم‌ترين دليل بر راستگويي ايشان افزون بر صدق در عمل آنان است.
با توجه به اين نشانه‌ها، انسان به سادگي و آساني مي‌تواند راستگوي واقعي و راستين را از راستگويان مدعي و دروغين باز شناسد. بنابراين نمي‌بايست برخي از اعمال و رفتار گروهي فريبكار موجب شود تا در دام آنان افتاد. برخي با گريه و ساير شواهد ظاهري مي‌كوشند تا مردم را فريب دهند كه اصولا نبايد برخي از رفتارهاي ظاهري و تظاهري مبنا و ملاك داوري قرار گيرد. بسيار ديده‌ايد كه دروغگويان به گريه متوسل مي‌شوند.
از اين‌روست كه قرآن گريه را حربه دروغگويان مي‌شمارد و مي‌گويد كه آنان با گريه مي‌كوشند تا حقيقت را بپوشانند و مردمان را گمراه كنند. بنابراين نمي‌بايست گريه و ديگر تظاهرات ظاهري مردمان را ملاك داوري قرار داد. اينان در ظاهر رفتاري را انجام مي‌دهند كه با باطن ايشان مطابقت ندارد و حتي گرفتاري‌هاي ايشان زيبا و دل پسندتر و شگفت انگيزتر است.
راستگويي در روايات
راستگويي واقعا معجزه مي‌كند چون كسي كه راستگوست نگاه‌ها را به سمت خود مي‌چرخاند و اعتماد ديگران را به خود جلب مي‌كند. در اين ميان اساس زندگي انسان كار گروهي است و هنگامي كار گروهي امكان‌پذير است كه افراد گروه نسبت به يكديگر اطمينان داشته باشند و اطمينان در صورتي حاصل مي‌شود كه صداقت و امانت در ميان افراد گروه حاكم باشد. در روايات آمده است يكي از ياران پيامبر(ص) از اين كه گرفتار گناه مي‌شود به پيامبر(ص) گلايه برد و خواستار راهنمايي آن حضرت شد. پيامبر(ص) به وي مي‌فرمايد: دروغ نگو! آن شخص گفت: همين. پيامبر(ص:) فرمود: همين و بس. مرد رفت و در برابر امري قرار گرفت كه گناه بود و چون خواست آن را مرتكب شود گفت اگر پيش پيامبر رفتم و گفت اين كار را كردي چه بگويم؟ دروغ بگويم. من كه وعده داده‌ام دروغ نگويم. چند مساله ديگري نيز رخ داد و او براي اين كه به پيامبر دروغ نگويد از ارتكاب آن خودداري كرد. اين گونه است كه رفتار خود را اصلاح كرد.
راستگويي در قرآن
قرآن در آيات 70 و 71 سوره احزاب به تأثير و كاركرد راستگويي مومنان در گفتارشان اشاره كرده و آن را سبب اصلاح اعمال آنان مي‌داند. از اين رو فرمان مي‌دهد براي اين كه اعمال آنها به اصلاح گرايد همواره گفتار خالي از هرگونه شائبه دروغ و لغو بگويند و سخني را بر زبان آورند كه ظاهر آن با باطن آن موافق باشد. در آيه 20 و 21 اين سوره صداقت و راستگويي موجب تسليم شدن شخص در برابر دستورهاي خداوند و آموزه‌هاي وحياني آن به شمار مي‌رود . بنابراين كساني كه اهل صداقت و راستي هستند كساني هستند كه در برابر آموزه‌هاي وحياني تسليم اند و هرگز بر خلاف آن عمل نمي‌كنند و رفتارشان همواره در چارچوب آموزه‌هاي ديني است و گامي‌برخلاف آن برنمي‌دارند.
اصولا رستگاري جز با راستگويي امكان‌پذير نيست و كسي كه دروغ مي‌گويد و ظاهر كلامش با باطن آن موافقت ندارد و بر خلاف واقع سخني را بر زبان مي‌راند نمي‌تواند اميد به رستگاري داشته باشد. خداوند در آيه 119 سوره مائده مي‌فرمايد: روز قيامت تنها كساني رستگار مي‌شوند و از آتش دوزخ رهايي مي‌يابند كه راستگو باشند. امروز روزي است كه تنها صدق و راستي راستگويان است كه به فرياد ايشان مي‌رسد و سربلند و پيروز از آزمون دنيا بيرون مي‌آيند.
در حقيقت كساني كه راستگويي را منش و روش خويش قرار داده‌اند و در هر حال و مقامي ‌راستگويي مي‌‌كنند و سخني به دروغ بر زبان نمي‌رانند در قيامت از راستگويي خويش بهره‌مند مي‌شوند.
وقتي خدا راستگويان را دوست دارد
از ديگر آثار راستگويي كه در آيات 35 و نيز 70 و 71 سوره احزاب بدان اشاره شده است بهره‌مندي از مغفرت الهي است. به اين معنا كه راستگويان در پوشش خالص الهي قرار مي‌گيرند و خداوند آنان را از شر و آسيب اموري زيانبار حفظ مي‌كند. چون اهل راستگويي و صداقت هستند در دام گناه نمي‌افتند و خداوند در اطراف ايشان حفاظي را پديد مي‌آورد تا گرفتار گناه نشوند.
در حقيقت با بهره‌گيري از منش و روش راستگويي براي خود ديوار حفاظتي مي‌سازند كه خداوند آن را خود برپا مي‌دارد و در حفاظ و پوشش اوست كه از گناه ايمن مي‌شوند و غفران و غفاريت الهي آنان را در بر مي‌گيرد. اين گونه است كه زمينه‌هاي رشد و ترقي انسان براي دستيابي به مقامات معنوي فراهم مي‌آيد. اين همان چيزي است كه هر كسي خواهان آن است و مي‌خواهد تا به قدرت و توانايي ذاتي خويش دست يابد.
خداوند در آيات 56 و 57 سوره مريم گام نخست دست يابي به مقامات معنوي و استعدادهاي نهفته و سرشته در ذات آدمي ‌را بهره‌گيري از سلوك راستگويي مي‌داند.
در آيه 57 سوره مريم دستيابي به مقام عالي و مكانت رفيع را جز در راستگويي به عنوان منش و خصلت شخص نمي‌داند. اصولا گام اول و بلند براي دستيابي به مقام انسان كامل آن است كه شخص خود را از دام دروغ برهاند و راستگويي جزو منش وي شود. آن گاه است كه به مقام انبياء و نبوت مي‌رسد. مقام انبياء و نبوت نوعي ارتباط ميان خدا و انسان است كه شخص مي‌تواند از آموزه‌هاي خاص خداوند بي‌واسطه حتي در امور جزيي زندگي خويش بهره برد. خداوند در آيه 41 سوره مريم صدق و راستگويي به معناي منش و خصلت فعليت يافته شخص را زمينه دستيابي به مقام نبوت مي‌شمارد و در آيه 56 همين سوره بر آن تاكيد مي‌كند.
براساس اين كاركردها و آثار راستگويي است كه خداوند در آيه 119 سوره توبه راستگويي و راستي را داراي ارزشي والاتر از ايمان و تقوا مي‌شمارد؛ زيرا نمود تقوا و ايمان در راستگويي به مفهوم پيش گفته ظاهر مي‌شود. كسي كه منش وي راستگويي مي‌شود ميان باورها و اعمالش تطابق است و اين مطابقت براساس اعمال صالح و راستي است كه در حوزه اطاعت امر الهي قرار مي‌گيرد. از اين روست كه برتر از ايمان بي‌عمل و يا تقواي بي‌راستي و درستي قرار مي‌گيرد. شخص راستگو و صديق كسي است كه در اوج ايمان علمي‌و تقواي راستي است .

مريم خباز--روزنامه جام جم
 

ثمره تلخ بهتان


ثمره تلخ بهتان
 


بهتان، ثمره تلخ و مولود ناميمون صفات زشت درونى انسان است. اين رفتار ناپسند در برخى از رذايل اخلاقى ريشه دارد كه عبارتند از:

1. دشمنى
گاه انسان براى فرو نشاندن آتش دشمنى و كينه خويش، به ديگرى دروغ بسته، نسبت‏هاى ناپسند مى‏دهد.

2. حسد
گاهى انسان به رتبه، شان و كمالات ديگرى حسادت كرده، براى از بين بردن وجهه‏اش به او بهتان مى‏زند.

3. ترس و فرار از مجازات
گاه انسان از ترس مجازات خطايى كه مرتكب شده يا برطرف كردن نسبت ناروايى كه ممكن است به او داده شود، به ديگرى بهتان زده، دروغ مى‏بندد.
شجره خبيثه اين رذايل در مساله بهتان، ميوه‏اى به مراتب تلخ‏تر از غيبت مى‏دهد؛ چرا كه در غيبت، عيب و نقص واقعى و موجود در شخص، به او نسبت داده مى‏شود؛ در حالى كه در بهتان، آن چه را در او نيست، به او مى‏بندند.

پيامدهاى زشت بهتان
بهتان، آثار و عواقب زشت و شومى را هم در دنيا و هم در سراى آخرت به بار مى‏آورد كه دامن‏گير بهتان زننده مى‏شود.

الف. پيامدهاى زشت بهتان در دنيا
آثار و عواقب زشت بهتان در اين دنيا، هم فرد و هم اجتماع را در برمى‏گيرد.
1. پيامد فردى بهتان: كسى كه به ديگرى بهتان مى‏زند، از مكر الهى مصون و سالم نمى‏ماند و سرانجام رسوا مى‏شود؛ چرا كه خداوند آبروى مومن را حفظ مى‏كند و او را
از آسيب بهتان ديگران مى‏رهاند. در روايات هم آمده است: خداوند، كسى را كه به دنبال عيب‏هاى مسلمانان باشد حتى در داخل خانه‏اش رسوا مى‏كند. [1]
اين فرد در اجتماع نيز به سرعت شناسايى، و از ارزش و اعتبارش كاسته مى‏شود.
2. پيامد اجتماعى بهتان: بهتان بذر دشمنى را در جامعه بشرى پاشيده، دوستى‏ها را به دشمنى تبديل مى‏كند. بهتان، حس اعتمادى را كه محو تشكيل دهنده واحدهاى
كوچك و بزرگ اجتماعى است. [2] از بين مى‏برد و مايه متلاشى شدن آنها مى‏شود. اين صفت ناپسند مى‏تواند همه روابط را تحت تاثير قرار دهد. ازدواج‏ها را تبديل به طلاق، روابط پدر و فرزند را تيره، و در موارد حاد و شديد، موجب وقوع جناياتى چون قتل شود.

ب. پيامدهاى آخرتى بهتان
در مورد آثار بهتان در سراى آخرت، روايات بسيارى وجود دارد كه از جمله مى‏توان به آن چه حضرت رضا (ع) از پيامبر اكرم(ص) نقل فرموده است اشاره كرد:
من بهت مومنا او مومنه او قال فيه ما ليس فيه اقامه الله يوم القيامه على تل من نار حتى يخرج مما قال فيه. [3]
هركس به مرد يا زن با ايمانى بهتان زند يا چيزى را به او نسبت دهد كه در او نيست، خداوند او را روز قيامت بر تلى از آتش به پا مى‏دارد تا از آنچه (درباره برادر يا خواهر مومنش) گفته است خارج شود.
امام صادق (ع) نيز در اين زمينه مى‏فرمايد:
البهتان على البرى اثقل من الجبال الراسيات. [4]
بهتان زدن به شخصى كه از آن (بهتان) برى است، از كوه‏هاى محكم و استوار هم سنگين‏تر است.
با توجه به اين روايت، بهتان و تهمت براى شخصى كه از آن برى است، بسيار سنگين است؛ اما براى كسى كه بهتان زده، عذاب و گناهى سنگين‏تر است؛ ولى او اين سنگينى را احساس نمى‏كند.
من بهت مومنا او مومنه بما ليس فيه بعثه الله فى طينه خبال حتى يخرج مما قال. [5]
كسى كه به برادر يا خواهر مومنش به چيزى كه در او نيست، بهتان زند، خداوند روز قيامت او را در گلى كه آب آن چرك است، محشور مى‏كند تا از چيزى كه گفته است، خارج شود (و از عهده‏اش بيرون بيايد).
از حضرت پرسيده شد: گل خبال يعنى چه؟ فرمود:
چركى است كه در قيامت از عورت زناكاران خارج مى‏شود.

پي نوشتها :

[1]. رسول خدا (ص) مى فرمايد:
يا معشر من اسلم بلسانه و لم يخلص الايمان الى قلبه لا تذموا المسلمين و لا تتبعوا عوراتهم، فانه من تتبع عوراتهم تتبع الله عورته و من تتبع الله تعالى عورته يفضحه فى‏بيته. (كلينى: كافى، ج 2، ص 354، ح 2)
اى كسانى كه به زبان اسلام آورده‏ايد و ايمان در دل‏هاى شما خالص نشده است، مسلمانان را سرزنش نكنيد و اسرار آنها را پى نگيريد. همانا كسى كه عيوب مردم را (چه راست، چه دروغ) بجويد، خداوند عيوب او را دنبال مى‏كند و هركس كه خدا دنبال عيوبش باشد، او را در خانه خودش رسوا مى‏كند.
[2]. جامعه از واحدهاى كوچكى تشكيل شده كه كوچك‏ترين آن خانواده است؛ سپس روابط خويشاوندى سببى و نسبى خانواده‏ها و بعد از آن هم معاشرت‏هاى دوستانه و ارتباطهاى شغلى وجود دارد كه جامعه بزرگ بشرى را تشكيل مى‏دهد.
[3]. حر عاملى: وسائل الشيعه، ج 12، ص 287، ح 16323.
[4]. علامه مجلسى: بحارالانوار، ج 72، ص 194، ح 3.
[5]. كلينى: كافى، ج 2، ص 357، ح 5.

نويسنده: آيت الله مجتبى تهرانى
منبع: اخلاق الهى (آفات زبان ) ج4 ص136
 

رعايت ادب و انضباط در صدا


رعايت ادب و انضباط در صدا
 

 

اعتدال و انضباط در صدا و صوت
در قرآن، دهمين و آخرين نصيحت لقمان به فرزندش چنين بيان شده:
«واقصد فى مشيك واغضض من صوتك ان انكر الاصوات لصوت الحمير؛ پسرم! در راه رفتن، اعتدال را رعايت كن، از صداى خود بكاه (و هرگز فرياد مزن) كه زشت‏ترين صداها صداى خران است». [1]
اسلام دين اعتدال است، اعتدال و ميانه روى، و به عبارت روشن‏تر پرهيز از افراط و تفريط، در همه امور و شؤون زندگى، يك ركن ركين و اصل خلل‏ناپذير در همه ابعاد اسلام مطرح مى‏باشد، از اين رو امت اسلام در قرآن به عنوان امت وسط، و از اين جهت‏به عنوان الگوى جهانيان معرفى شده، آنجا كه مى‏خوانيم: «وكذلك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء على الناس؛ همان گونه (كه قبله شما يك قبله ميانه بين شرق و غرب است) شما را نيز امت ميانه‏اى قرار داديم (در حد اعتدال بين تندروى و كندروى) تا براى مردم، گواه و الگو باشيد». [2]
در روايات متعددى از امامان معصوم (علیه السلام) نقل شده كه فرمودند:
«نحن الامة الوسطى، و نحن شهداء الله على خلقه و حججه فى ارضه... نحن الشهداء على الناس... الينا يرجع الغالى و بنا يرجع المقصر؛ امت ميانه ما هستيم، و ماييم گواهان خدا بر خلق و حجت‏هاى او در زمين، ماييم گواهان بر مردم، غلو كنندگان و افراط گران بايد به سوى ما باز گردند، و مقصران و كندروان بايد به ما بپيوندند، و روش ما را الگو قرار دهند». [3]
يكى از شاخه‏هاى اعتدال، اعتدال در راه رفتن است، به طورى كه راه رفتن انسان مغرورانه و دور از ادب و انضباط نباشد، و نيز سست و بى‏حال كه نشان دهنده تنبلى و خستگى است نباشد، در بحث قبل، در مورد راه رفتن صحيح و مؤدبانه، سخن به ميان آورديم و در اين جا به همان بسنده مى‏شود. شاخه ديگر اعتدال، در صدا و صوت است، كه از آداب مهم معاشرت اسلامى به حساب مى‏آيد، كه در اين گفتار، به عنوان آخرين و دهمين نصيحت لقمان به پسرش (كه در قرآن آمده) به شرح آن مى‏پردازيم.

معنى اعتدال در صدا و صوت
اعتدال در صدا و صوت، يعنى رعايت ادب و انضباط در صدا و صوت كه به گونه‏اى بلند و ناهنجار و نا به هنگام نباشد تا باعث آزردگى ديگران شود. با توجه به اين كه صداها داراى انواع و اقسام است، مانند: صداى وسائل نقليه، صداى ماشين آلات، صداى بلندگوها بر فراز مساجد و حسينيه‏ها و تالارها، صداى عادى انسان‏ها در گفت و گوهاى رودررو و يا در تلفن، صداهايى كه از سرفه و عطسه و دهان دره و سكسكه توليد مى‏شود، كه اگر غير طبيعى باشد و انسان بر فشار آن با اختيار خود بيفزايد، نيز يك نوع صداى ناهنجارى است كه بايد از آن پرهيز كرد، و هم چنين صداهاى مختلف رسانه‏هاى صوتى از قبيل راديو، تلويزيون، ويدئو، صداى بوق‏هاى مختلف از اتومبيل‏ها، ترن‏ها و كارخانه‏ها و موتورسيكلت‏ها... و به طور كلى يكى از مشكلات، به ويژه در عصر حاضر كه عصر ماشين و فضا و ارتباطات است، آلودگى صوتى است كه موجب سلب آسايش و آرامش انسان‏ها مى‏شود و به عقيده كارشناسان، آلودگى صوتى علاوه بر آسيب‏رسانى به نيروى شنوايى موجب آسيب رسانى به قلب و اعصاب، و باعث بى‏خوابى و ضعف خواهد شد، و اين آلودگى به ويژه يكى از آزارهاى جانكاه براى بيماران اعصاب و بيماران ديگر به شمار مى‏آيد، و اين نوع صداها گاهى به عنوان عروسى، و زمانى به اسم عزادارى، و موقعى در زمين ورزش، و وقتى به نام سيزده بدر، و آتش بازى و ترقه بازى، كه از بدترين و خطرناك‏ترين نوع ايجاد صدا است، و يا فريادهايى هنگام خريد و فروش، و نزاع‏ها پديدار مى‏گردد، و احيانا اين فريادها موجب فتنه و كشمكش و ناهنجارى‏ها شده است، بسيار ديده وشنيده شده، همسرى نزد همسرش، فرزندى نزد پدر و مادر و به عكس، و يا همسايگان و برادران و همسفران به خاطر اين كه درشت و خشن سخن مى‏گويند، و انضباط در صدا را رعايت نمى‏كنند، آتش عداوت بين خود را پديدار آورده و شعله‏ور مى‏سازند، به طورى كه اين موضوع هم چون يك مثل شده، كه يكى به ديگرى مى‏گويد: «صدايت را بلند نكن، خفه شو، اين قدر داد و فرياد نكش، آرام حرف بزن وگرنه من هم فرياد مى‏زنم!» و همين سخنان كه هر روز شاهد آن در بين مردم هستيم، مقدمه جنگ و جدال، و هيزم آتش كينه و عداوت خواهد شد. و مى‏توان گفت: كه فريادها و صداهاى ناهنجار يا بلند كه موجب آزار ديگران مى‏شود، و حتى باعث تنفر و انزجار مى‏گردد، يكى از گناهانى است كه موجب حق الناس است، يعنى توبه از آن گناه، مشروط به جلب رضايت آنهايى است كه بر اثر سر و صداى او آزرده شده‏اند. به خصوص رانندگان بايد بيشتر رعايت كنند، بسيار ديده شده كه در خيابان‏هاى شلوغ، و پس از ورزش‏هاى عمومى، و يا امورى كه باعث راه بندان شده، بعضى از رانندگان با بوق‏هاى ممتد، اعصاب مردم را خرد مى‏كنند، و در اين ميان افراد بيمار و يا سالخرده‏اى وجود دارند، كه به طور جدى آزرده شده و روح و روانشان كوفته خواهد شد، بر همين اساس در كشورهاى متمدن، براى جلوگيرى از آلودگى صوتى، قوانين و برنامه‏هاى مبسوطى قرار داده‏اند، و جريمه هايى وضع نموده‏اند تا آسايش و آرامش محيط را حفظ كرده، و مردم را از اين آلودگى زيانبخش حفظ كنند، آمار نشان دهنده افراد بيمار بسيارى است، كه جان خود را فداى همين آلودگى صوتى نموده‏اند، به عنوان مثال، شخصى به بيمارى قلبى مبتلا است، وبى خبر از همه جا از راهى عبور مى‏كند، ناگهان نوجوان بى‏ادبى در كنار او ترقه‏اى با صداى مهيب ايجاد مى‏كند، و همين باعث مرگ آن بيمار، و يا آسيب شديد به او مى‏شود، هر انسان باوجدانى از اين گونه حركات نابخردانه، اظهار تنفر كرده و در مورد عامل آن نفرين مى‏نمايد.
نيز بايد توجه داشت كه مزاحمت‏هاى تلفنى، و تلفن‏هاى بى‏وقت، و يا در زدن و فشار دادن دكمه اف اف منازل در هنگام استراحت صاحب خانه، و فرياد زدن فروشندگان با بلندگو در كوچه‏ها، به خصوص در وقت‏هاى استراحت را، مى‏توان به عنوان آلودگى صوتى و مزاحمت‏هايى كه داراى حق الناس است‏شمرد، و هم چنين جار و جنجال شاگردان در كلاس در حضور معلم و استاد، از مصاديق روشن بلند حرف زدن است.
بنابراين در همه جا و همه انواع صداها، بايد رعايت اعتدال نموده و موجب مزاحمت ديگران نشد، چرا كه آرامش از حقوق طبيعى مردم است، و ناديده گرفتن آن، تجاوز به حريم حق الناس بوده و جرم سنگين مى‏باشد.

كنترل صوت از نظر قرآن
در قرآن در سه مورد سخن از انضباط صوتى در سخن گفتن به ميان آمده‏ [4] كه دو مورد آن مربوط به سخن گفتن با پيامبر (صلی الله علیه وآله) است، و يك مورد آن به عنوان يكى از نصايح حضرت لقمان به پسرش، كه يك اندرز عمومى است مى‏باشد، در مورد نصيحت لقمان چنان كه در آغاز ذكر شد، متن آن چنين است:
«واغضض من صوتك ان انكر الاصوات لصوت الحمير» [5]
در اين آيه به دو مطلب تصريح شده:
نخست: اين كه وقتى كسى را صدا مى‏زنى يا با كسى سخن مى‏گويى، از صداى خود بكاه، وبه تعبير ديگر صداى خود را فروگير، و آن را بلند نكن.
واژه «غض» در اصل به معنى فرو خواباندن و از بالا به پايين آوردن و كاستن است، كنايه از اين كه صداى خود را نرم و ملايم كن و از فرياد و نعره زدن برحذر باش.
دوم: اين كه: در نصيحت لقمان صداهاى ناهنجار و بلند به صداى الاغ تشبيه شده، با اين كه صداهاى گوش خراش‏تر و ناراحت كننده‏تر از آن در محيطهاى ما وجود دارد، اين تشبيه از اين رو است كه جنبه عمومى دارد، و در هر جا و همه زمان‏ها يك مثال روشن و همگانى است.
و ديگر اين كه علاوه بر ناراحت كننده بودن، زشت‏تر از صداهاى ديگر است، و گاهى بدون جهت، و بدون هيچ گونه نياز و هيچ گونه مقدمه رخ مى‏دهد، هم چون نعره‏ها و فريادهاى مغروران و ابلهان، و يا صداهاى ناهنجار ديگر آنها، كه بدون مقدمه و هدف و نياز، رخ مى‏دهد.
بر همين اساس امام صادق (علیه السلام) در تفسير اين آيه فرمود:
«هى العطيسة المرتفعة القبيحة...؛ اين صدا عطسه بلند و زشت، و صداى زشت در سخن گفتن است.» [6] يعنى عطسه‏هاى خشن و اختيارى از شاخه‏هاى صداهاى زشت است.
و از بعضى از مفسران نقل شده منظور از «انكر الاصوات» زشت‏ترين صداها است، و صداى الاغ در ميان صداهاى حيوانات زشت‏ترين صداها مى‏باشد، چرا كه در آغاز آن با نفس عميق و زشت شروع مى‏شود، سپس بلند و ناهنجار مى‏گردد. [7] بعضى از انسان‏ها نيز يك نواخت سخن نمى‏گويند، بلكه سخن گفتنشان با نفس‏هاى عميق و نعره و فرياد گوش خراش آميخته است.
دو مورد ديگر از آيات قرآن در راستاى رعايت ادب و انضباط در صدا، در سوره حجرات مطرح شده است، آنجا كه مى‏خوانيم:
«يا ايها الذين آمنوا لا ترفعوا اصواتكم فوق صوت النبى ولا تجهروا له بالقول كجهر بعضكم لبعض ان تحبط اعمالكم وانتم لا تشعرون؛ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد صداهايتان را بالاتر از صداى پيامبر (صلی الله علیه وآله) نبريد، همان گونه كه بعضى از شما نسبت‏به ديگرى، بلند گفت و گو مى‏كنيد، با پيامبر (صلی الله علیه وآله) اين گونه سخن نگوييد، مبادا (به خاطر اين صداى بلند كه برخاسته از بى‏ادبى شما است، اعمال شما نادانسته، پوچ و نابود شود». [8] و در دو آيه بعد مى‏فرمايد:
«آنان كه صداى خود را نزد رسول خدا كوتاه و موزون مى‏كنند، همان كسانى هستند كه خداوند دلهايشان را براى تقوا خالص نموده، و براى آنان آمرزش و پاداش عظيمى است - ولى كسانى كه تو را (اى پيامبر) از پشت حجره‏ها بلند صدا مى‏زنند، بيشترشان نمى‏فهمند».
اين آيات بيانگر آن است كه بايد در حضور پيامبر (صلی الله علیه وآله) و امامان معصوم (علیه السلام) بلكه بزرگان دين، كمال ادب را حتى در سخن گفتن رعايت كرد، بلند و ناهنجار سخن نگفت، و حريم مقدس آن‏ها را حفظ نمود، و از جار و جنجال و سخن پراكنى‏هاى ناموزون در حضور آن‏ها پرهيز نمود، چنان كه امام سجاد (علیه السلام) در ضمن شمردن حق استاد و معلم مى‏فرمايد:
«از جمله حق او بر تو اين است كه صدايت را از صداى او بالاتر نبرى». [9]
نتيجه اين كه: اين آيات بيانگر يكى از ابعاد آداب معاشرت اسلامى است، و آن رعايت اعتدال و انضباط در صدا و سخن گفتن در حضور همه مردم به ويژه پيامبران، امامان و اولياء خدا كه بيشتر تاكيد شده است.

رعايت انضباط صوتى در كلام بزرگان
رسول اكرم (صلی الله علیه وآله) فرمود:
«ان الله يحب الصوت الخفيض، و يبغض الصوت الرفيع؛ خداوند صداى كوتاه و ملايم را دوست دارد، و صداى بلند را ناپسند مى‏داند». [10]
اميرمؤمنان على (علیه السلام) در رابطه با جهاد مى‏فرمايد: «و اميتوا الاصوات فانه اطرد للفشل؛ از صداها و جار و جنجال‏ها در صحنه جنگ بكاهيد كه بهتر موجب دور كردن سستى و كاهلى مى‏شود». [11]
و در سخن ديگر مى‏فرمايد:
«پايين آوردن صدا، و فروآوردن چشم، و اعتدال در راه رفتن از نشانه‏هاى ايمان، و نيكى دين دارى است». [12]

استثناها
البته ناگفته نماند كه در بعضى از موارد به عنوان استثناء، بلند كردن صداى خوب، پسنديده و مطلوب است، مانند جاهايى كه به عنوان دفع ظلم ظالم، و دفاع از حق و در مواردى كه تلاوت آيات قرآن و همايشى دينى و علمى برقرار است، و بلند نمودن صدا موجب رسايى سخن و آثار مثبت ديگرى باشد، بر همين اساس در قرآن مى‏خوانيم:
«لا يحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم؛ خداوند دوست ندارد كسى با سخنان خود بدى‏ها (ى ديگران) را اظهار كند، مگر آن كس كه مورد ستم واقع شده باشد». [13]
واژه جهر، به معنى آشكارا سخن گفتن است كه گاهى انجام آن بستگى به بلند سخن گفتن دارد، مى‏توان گفت فرياد مظلوميت عاشورائيان و اسيران كربلا، بر همين اساس بوده است.
و در روايت آمده: يكى از ياران پيامبر (صلی الله علیه وآله) به نام ثابت‏بن قيس (خطيب مسلمين) بلند سخن گفت، وقتى كه شنيد طبق نزول آيه 2 سوره حجرات بلند سخن گفتن موجب حبط و نابودى اعمال نيك مى‏شود، بسيار ناراحت‏شد، رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به او فرمود: «صداى بلند تو براى خطابه و سخنرانى بوده است، و حساب تو از ديگران جداست». [14]
از جمله ديگر استثناها، اذان را بلند گفتن در وقت‏هاى نماز، و بلند گفتن لبيك گروهى در مراسم حج است، پيامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: «يغفر للمؤذن مد صوته و بصره؛ به هر اندازه كه صداى (بلند) مؤذن به آنجا مى‏رسد، و چشمش تا آن جا را مى‏بيند، آمرزيده مى‏شود». [15]
اين سخن بيانگر آن است كه صداى خود را در اذان بلند كنيد، تا موج آن به مكان‏هاى بيشتر و دورتر برسد، تا پاداش بيشتر ببريد.
شعارهاى بلندى كه در راه پيمايى‏ها بر ضد طاغوت‏ها بلند گفته مى‏شود، نيز به عنوان دفاع از حق، و سركوب طاغوتيان است، و از استثناءها است و هرچه بلندتر باشد، رساتر خواهد بود. ولى در غير اين موارد نادر، ما حق بلند حرف زدن نداريم، تا چه رسد به اين كه فرياد و بلند سخن گفتن، جنبه تهديد نسبت به مؤمنين داشته باشد، كه قطعا روا نيست، زيرا موجب ترس و تحقير مؤمن مى‏شود.

سفارش امام خمينى (ره) در بلند نكردن صداها در بلندگوها
حضرت امام خمينى (رحمت الله علیه) در مورد پرهيز از صداهاى بى‏رويه، و مزاحمت‏هاى صوتى - گرچه به عنوان عبادت باشد - به طور مكرر نصيحت نموده و هشدار مى‏دادند، و در اين خصوص، بسيار حساس بود.
در اين جا به عنوان نمونه، نظر شما را به دو فراز از نصايح او جلب مى‏كنيم:
1- «و يك كلمه كه اين نصيحتى است‏به اينهايى كه در روضه خوانى‏ها و مجالسى كه دارند در تكيه‏ها در اين طور چيزهايى كه دارند، توجه به ضعفاى مردم بكنند، در بين مردم، مريض هست، در بين مردم ضعيف هست، در بين مردم اشخاصى هستند پيرمرد، اشخاصى هستند پيرزن، و ضعيف، صداها زياد نباشد، كه مردم را منزجر كند، بلندگوها را بيرون نگذاريد كه فريادش همه مردم را منزجر كند، بلندگوها را در داخل مسجد بگذاريد، و اين طور نباشد كه بخواهيد با معصيت، اطاعت خدا را بكنيد، خداى نخواسته معصيت‏خدا بشود، و از آداب ماه مبارك رمضان همين است كه مردم را آرامش بدهيد...». [16]
2- «گاهى مى‏شود كه كارهاى به ظاهر اسلامى، لكن با بى‏توجهى و خلاف اسلام، واقع مى‏شود، فى المثل اشخاصى مى‏خواهند خدمت‏بكنند... و قصدشان هم خدمت است، لكن گاهى در كيفيت عمل، طورى مى‏شود كه معصيت مى‏شود... مثلا مى‏خواهند در كميته‏ها، در جاهايى كه براى بسيج مهيا هستند خدمت كنند، لكن گاهى همين‏هايى كه مى‏خواهند خدمت بكنند يك كارهايى انجام مى‏دهند كه با موازين اسلامى جور در نمى‏آيد، مثلا اين كه نصف شب‏ها شروع مى‏كنند به فرياد و شعار دادن و دعا خواندن و تكبير گفتن، در صورتى كه همسايه‏ها هستند و ناراحت مى‏شوند، مريض‏ها هستند، معلولين هستند، بيمارستان‏ها هست، و اينها رنج مى‏برند، و شما يك چيزى را كه مى‏خواهيد عبادت باشد، معصيت كبيره مى‏شود، اگر در سحر فرض كنيد يك عده‏اى بخواهند دعاى وحدت بخوانند، خوب! مى‏شود در داخل منزل خودشان بخوانند، اگر بلندگو دارند، بلندگو را در داخل بگذارند كه صداها بيرون نيايد... شما مى‏خواهيد يك كار عبادى كنيد... فرضا بخواهيد يك كار اجتماعى باشد كه در آن اجتماع، دعا خوانده شود، اينجا نبايد بلندگوهاى بزرگ را بيرون بگذارند، و تمام افرادى كه در اين محله يا محله‏هاى دور هستند، رنج‏ببرند، اينها معصيت كبيره است، اذيت مسلم و آزار مؤمنين از بزرگترين گناهان كبيره است...». [17]

پی‏نوشتها:

[1]. سوره لقمان، آيه 19.
[2]. بقره 143.
[3]. تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 134.
[4]. حجرات آيات 3- 2؛ لقمان 19.
[5]. لقمان 19.
[6]. تفسير مجمع البيان، ج 8، ص 320 (ذيل آيه).
[7]. همان.
[8]. حجرات 2، نظير اين مطلب در آيه 63 سوره نور آمده است.
[9]. المحجة البيضاء، ج 3، ص 450.
[10]. بحارالانوار، ج 2، 62.
[11]. نهج البلاغه، خطبه 124، و نامه 16.
[12]. غرر الحكم، ترجمه محمد على انصارى، ج 1، ص 97.
[13]. نساء 148.
[14]. اقتباس از تفسير مجمع البيان، ج 9، ص 130.
[15]. وسائل الشيعه، ج 4، ص 619.
[16]. صحيفه نور، ج 18، ص 21.
[17]. همان، ج 16، ص 243.

نويسنده:حجت الاسلام والمسلمين محمد محمدى اشتهاردى


منبع:www.balagh.net
 

شيوه‏ى برخورد صحيح با نقدديگران

 

 

شيوه‏ى برخورد صحيح با نقدديگران

 

صلاح و اصلاح فرد و جامعه، در سايه‏ى «شناختن عيوب» و تلاش براى «زدودن عيوب» است.
اين شناخت، هم در خود ما و نسبت به انديشه‏ها و عملهاى خودمان است، هم نسبت به ديگران. زمينه‏ساز اين عيب‏زدايى هم «تذكر» از سويى و «تنبه» و «اقدام» از سوى ديگر است.
مسأله‏ى تذكر و نقد و يادآورى، همچنين «پندپذيرى» و قبول نصيحت و موعظه و توجه به تذكرات ديگران از همين رهگذر، در مقوله‏ى مسايل معاشرتى و شيوه‏ى برخورد صحيح با ديگران قرار مى‏گيرد. به اين خاطر، در اين بخش از مباحث اخلاق معاشرت، به خصلت «نقدپذيرى» به عنوان يك روحيه‏ى بالا و رشد يابنده و خلق و خوى نيك مى‏پردازيم.

نقد و تذكر
پرده‏پوشى بر واقعيات، يا خود را به بى‏خبرى زدن، واقعيتها را عوض نمى‏كند. وقتى در كسى يا جايى يا رفتار و برخوردى اشكال وجود داشته باشد، فرزانگان عاقل، از هر تذكر اصلاحى استقبال مى‏كنند، تا آن را برطرف سازند. اما جاهلان و خودخواهان، دوست دارند كه در همان موارد نيز، مدح و تملق و ثنا بشنوند و بر عيوب و كاستيها و زشتيها سرپوش بگذارند.
به قول سعدى: «احمق را ستايش خوش آيد، چون لاشه كه در كعبش دمى، فربه نمايد». (1) عجب و خودپسندى و خود برتربينى، پيامد همين گونه مدحها و تعريفهاست كه از عيوب، غافل مى‏سازد.
حضرت على عليه‏السلام مى‏فرمايد:
«اجهل الناس المغتر بقول مادح متملق يحسن له القبيح و يبغض اليه النصيح»؛ (2).
نادان‏ترين مردم كسى است كه فريب ستايشگر چاپلوس را بخورد، ثناگرى كه زشت را در نظر او زيبا جلوه مى‏دهد و خوبى را در نظر او منفور مى‏سازد.
از صحبت دوستى برنجم‏
كاخلاق بدم حسن نمايد
كو دشمن شوخ‏چشم دانا
تا عيب مرا به من نمايد؟
از اين رو، به جاى آراستن عيوب و كتمان زشتيها و پرده‏پوشى بر نارساييها، بايد آنها را گفت و شنيد و در برطرف ساختنش كوشيد. «تذكر و نقد» از همين جاست كه قيمت و قداست مى‏يابد و براى بعضيها «يادآورى» يك وظيفه مى‏شود و براى بعضى توجه به تذكرها و نقدها يك «فضيلت اخلاقى» به شمار مى‏آيد. انسانهاى كمال‏جو، بايد از اين گونه تذكرها استقبال كنند، چون مقدمه تكامل آنان است، وگرنه براى هميشه در «جهل مركب» مى‏مانند.
به اين سخن حكيمانه‏ى سعدى دقت كنيد: «متكلم را تا كسى عيب نگيرد، سخنش صلاح نپذيرد.» (3).

شيوه‏ى صحيح نقد
به همان اندازه كه تذكر كاستيها و نقد عملها مفيد و لازم است، توجه به شيوه‏ى يادآورى و نكات و آداب پند و اندرز و تذكر، مهم و سرنوشت‏ساز است.
آيا هر كس حق دارد تذكر دهد؟ آيا موعظه از هر كس پذيرفته است؟ آيا همه‏ى نقدها سازنده و مثبت است؟ صفات و شرايط ناقد و واعظ چيست؟
اگر كسى ديگران را پند دهد، اما خودش اهل عمل به نصايح خويش نباشد، سخنش بى‏اثر است. انبوهى از روايات، شاهد اين مدعاست. اگر پند دهنده، خودش اهل عمل باشد، تذكر او چراغى روشن و روشنگر در دل و جان ديگران مى‏شود و تا ژرفاى قلبشان نفوذ مى‏كند. به اين سخن حضرت على عليه‏السلام دقت كنيد:
«استصبحوا من شعلة واعظ متعظ و اقبلوا نصيحة ناصح متيقظ»؛ (4).
از فروغ واعظ و پند دهنده‏اى كه خود، پندپذير است، روشنايى برگيريد و نصيحت نصيحتگر بيدار را پذيرا باشيد.
در اين سخن، هم به پندپذيرى اشاره دارد، هم به شيوه‏ى مؤثر وعظ و نصيحت و تذكر.
نقد و تذكر، هر چه صميمى‏تر، خودمانى‏تر، در خلوت و بدون آبروريزى و هتك حيثيت باشد، هم مؤثرتر است، هم از كينه‏توزى و كينه‏افروزى و لجاجت، دورتر است. گاهى نقادى آشكار و پند و تذكر در ملأ عام، اثر منفى دارد و طرف را به عكس‏العمل وامى‏دارد و شخصيت او را هم خورد مى‏كند.
حضرت امير عليه‏السلام فرمود:
«نصحك بين الملأ تقريع»؛ (5).
نصيحت و پند دادن تو در ميان مردم و حضور ديگران، كوبيدن و خورد كردن است.
نقد از روى خيرخواهى و به قصد اصلاح و كمك به اشخاص مورد نقد كجا، و نقد به قصد خراب كردن وجهه و موقعيت و كوبيدن و تخريب كجا! البته هشياران، انگيزه‏هاى نهفته در وراى نقدها را خوب مى‏فهمند و مى‏شناسند.
نقد، نبايد برخاسته از حسد و غرض‏ورزى و تسويه حساب باشد. تذكرهاى حسودانه و كين‏توزانه، وضع را بدتر مى‏كند. اصلا مگر از يك حسود، نصيحت و خيرخواهى و تذكر به قصد اصلاح برمى‏آيد؟
امام صادق عليه‏السلام فرمود:
«النصيحة من الحاسد محال»؛ (6).
نصيحت و خيرخواهى از حسود، محال است.

نقدپذيرى
تكبر و خودخواهى، جلوه‏هاى گوناگون دارد. يكى هم غرور در مقابل «نقد» است. وقتى نقد، مايه‏ى كمال انديشه و كار ماست، نقدپذيرى كمك به اين كمال و رشد است. از آن طرف، «نقدناپذيرى»، نشانه‏ى نوعى غرور و تكبر و عامل در جا زدن در ورطه‏ى بديها و كاستيهاست. گاهى ناب‏ترين موعظه‏ها و تذكرها هم، وقتى به دلهاى داراى كبر مى‏رسد، با «عدم پذيرش» مواجه مى‏گردد و انسان را محروم مى‏سازد. به تعبير زيباى اميرالمؤمنين عليه‏السلام:
«بينكم و بين الموعظة حجاب من الغرة»؛ (7).
ميان شما و پند، حجاب و پرده‏اى از غرور افكنده شده است.
آيا شما مطمئن‏ايد كه همه‏ى انديشه‏ها و افكارتان درست و بى‏اشكال است؟
آيا همه‏ى خصلتها و رفتارهاى فردى و اجتماعى خود را بى‏عيب مى‏دانيد؟
آيا فكر نمى‏كنيد در عملكردهاى مختلف شما، نقطه ضعفهايى هم ممكن است باشد كه از چشم خودتان پنهان است ولى ديگرى متوجه مى‏شود؟
انسان گاهى به خاطر «حب نفس»، يا عيوب خود را نمى‏بيند و نمى‏فهمد، يا حاضر نيست خود را داراى عيب و نقص بداند، از اين رو، نقد و تذكر ديگران را هم بر غرض‏ورزى و دشمنى حمل مى‏كند.
آينه چون عيب تو بنمود راست‏
خود شكن، آيينه شكستن خطاست‏
در يك خانواده، ممكن است رفتار هر يك از زن و شوهر نسبت به هم، ايرادهايى داشته باشد، يا برخورد پدر و مادر با فرزند كوچك يا جوانشان، غلط باشد. اگر كسى متذكر شد، بايد مشفقانه بپذيرند و در اصلاح خويش بكوشند.
اگر هر يك تلاش كنند تا عيب و اشكال را متوجه طرف مقابل سازند و خود را بى‏گناه قلمداد كنند، نارساييها و عيوب و خطاها هرگز اصلاح نخواهد شد. انصاف در پذيرش خطا و عيب نشانه‏ى رشد عقلى است.
گاهى ممكن است در حسن نيت و خيرخواهى و نظر دوستانه‏ى كسى شك و ترديد داشته باشيم و در نتيجه به آنچه كه نقد مى‏كند، توجهى نكنيم، ولى اگر حسن نظر و نيت دوستانه‏ى كسى براى ما ثابت بود، در پذيرفتن نقد و تذكر و پند او ترديد نكنيم.
به فرموده‏ى حضرت امير عليه‏السلام:
«ليكن احب الناس اليك المشفق الناصح»؛ (8).
محبوب‏ترين مردم در نظر تو، نصيحت كننده‏ى مشفق و خيرخواه باشد.
گر چه ممكن است تذكر و انتقاد ديگرى، در ذائقه‏ى ما تلخ آيد، ولى تلخى نقد و تذكر، به مراتب سودمندتر از شيرينى چاپلوسى و نيرنگ و فريب است.
از امام باقر عليه‏السلام روايت است:
«اتبع من يبكيك و هو لك ناصح و لا تتبع من يضحكك و هو لك غاش»؛ (9).
از كسى پيروى كن كه از روى خيرخواهى و نصيحت، تو را مى‏گرياند، ولى پيرو كسى مباش كه تو را مى‏خنداند، در حالى كه نسبت به تو فريبكارى مى‏كند!
پذيرش نقد و ديدگاههاى اصلاحى ديگران، تنها به انديشه و فكر، يا به عملكرد خارجى و معاشرتهاى ما منحصر نمى‏شود.
در آثار ادبى و توليدات شعر و قصه و اثر هنرى نيز، توجه به نقد ديگران، عامل رشد و بالندگى هنرمند و نويسنده و شاعر است، برعكس، بى‏توجهى به نقاديهاى منتقدان كار انسان را پيوسته ضعيف و معيوب نگه مى‏دارد.
هنرمندان نقدپذير، سريعتر رشد مى‏كنند. شاعران و نويسندگانى كه به نقد آثارشان توسط ديگران بها مى‏دهند و از آن استقبال مى‏كنند، علاقه‏ى خود را به كمال يافتن خلاقيتهاى ادبى خويش نشان مى‏دهند.
به اين چند جمله دقت كنيد، تا جايگاه نقد و ارزش نقدپذيرى روشن‏تر گردد:
«... نقد در هنر، مثل آينه‏ى جلوى اتومبيل است. راننده - هنرمند - بايد به كمك آن مواظب پشت سرش باشد، ولى يكسره در آن نگاه نكند، چرا كه در اين صورت، انحراف از جاده و خطر تصادف، در كمين است.»
«هنر، هواپيماست. هنرمند، خلبان آن و منتقدين، خدمه‏ى پرواز.»
«غرور، مثل سوراخ پنهان در بدنه‏ى كشتى، مأمور غرق كردن تدريجى هنرمند است.»
«شاعرى كه از منتقدين آثارش قهر كرده است، مثل هواپيمايى است كه ارتباطش با برج مراقبت قطع شده است.»
«وقتى لياقت و جربزه‏ى شهيد شدن در تو نباشد، شروع مى‏كنى به نقد و ارزيابى انگيزه‏ى شهدا!» (10).
بارى، «نقدپذيرى»، در مسايل اخلاقى، فرهنگى، اجتماعى و مديريتى، ضامن سلامت رابطه‏ها و رشد افكار و اعمال است. اين مسأله در متون دينى با عناوينى همچون: نصيحت و موعظه مورد توجه قرار گرفته است.
پايان اين بحث را حديثى از امام سجاد عليه‏السلام قرار مى‏دهيم كه در ضمن بيان حقوق متقابلى كه افراد در جامعه نسبت به هم دارند(در رسالة الحقوق) از جمله به «حق نصيحتگر» بر گردن «نصيحت شنو» و وظيفه‏ى ناصح و متنصح اشاره فرموده است:
«و حق الناصح ان تلين له جناحك و تصغى اليه بسمعك، فان اتى بالصواب حمدت الله عزوجل و ان لم يوافق، رجمته...»؛ (11).
حق نصيحت كننده(و ناقد و پند دهنده) آن است كه نسبت به او نرمش و انعطاف نشان دهى و به سخنش گوش فرادهى، اگر حرفش بجا و درست بود، خداى متعال را سپاس بگويى و اگر تذكرش موافق با حق نبود، نپذيرى.

پی نوشتها :

1). گلستان سعدى، باب هشتم
(2). غررالحكم، ج 2، ص 825
(3). گلستان سعدى، باب هشتم
(4). ميزان الحكمه، ج 10، ص 585
(5). همان، ص 580
(6). بحارالانوار، ج 75، ص 194
(7). نهج‏البلاغه، صبحى صالح، حكمت 282
(8). غررالحكم، ج 5، ص 51
(9). محاسن برقى، ج 2، ص 440
(10). براده‏ها، حسن حسينى، ص 44،18،16،9 و 74
(11). ميزان الحكمه، ج 10، ص 57

منبع :

http://noorportal.net/951/1340/1368/30993.aspx

دل وزبانمان یکی باشد


دل وزبانمان یکی باشد

 

«اى جان فداى آن كه دلش با زبان يكى است»
و اين همان «گوهر صداقت» است كه هر جا يافت شود و در هر كس تجلى يابد، نفيس و ارزشمند است.
بسيارى از ناهنجاريهاى رفتارى و اختلافات خانوادگى و مشاجرات ميان دوستان و فاميلها، و حتى تنشها و نزاعهاى سياسى، پديده‏اى است كه از «بى‏صداقتى» و «ناخالصى» به وجود مى‏آيد. و مگر «نفاق» هم نوعى عدم صداقت نيست؟ «فريب» نيز، جلوه‏ى ديگرى از ناراستى در گفتار و رفتار است و... كم نيست «طلاق» هايى كه ريشه در عدم صداقت در مراحل اوليه‏ى ازدواج در اظهارات، ادعاها، وانمود كردنها و پاسخهاست. با اين حساب، صداقت، استوارترين بنيانى است كه دوستيها، مشاركتها، ازدواجها، مبارزات سياسى و... بر آن استوار مى‏گردد و بدون آن، همه‏ى اين بنيانها در معرض فروپاشى و گسيختگى است.

جلوه‏هاى صداقت
كسى كه در «گفتار»، صادق و راست باشد، از «دروغ» پرهيز مى‏كند، چه به شوخى چه جدى. كسى كه در «دوستى» صادق باشد، به مقتضيات دوستى پاى‏بند است و ايثار و فداكارى، گذشت نسبت به خطاها، تحمل تنديها و جفاها، همكارى در گرفتاريها و نيازمنديها، همدردى در مشكلات و غمها خواهد داشت.
كسى كه در روابط خانوادگى، با همسرش صداقت داشته باشد، دچار نزاع‏ها و اختلافات و قهر و طلاق نمى‏شود.
كسى كه در «ايمان» صادق باشد، از نفاق و دو رنگى و ريا دورى مى‏كند.
آن كه در «زهد»، صادق باشد، رياكارانه و از روى مردم فريبى، تظاهر به زهد و ساده زيستى و ترك دنيا نمى‏كند. به قول سعدى:
ترك دنيا به مردم آموزند
خويشتن سيم و غله اندوزند
آن كه در پند و موعظه و تبليغ و ارشاد صداقت داشته باشد، عملش آينه‏ى حرفش و رفتارش شاهد گفتارش خواهد بود وگرنه به قول حافظ: «توبه فرمايان چرا خود، توبه كمتر مى‏كنند؟»
و «صدق در عهد»، وفاى به قولها و قرارها و تعهدات است. (1).
اينگونه صداقتها، معيار و ملاك مسلمانى و نشانه‏ى نزديكى فكرى و عملى به صاحب شريعت، حضرت رسول صلى الله عليه و آله است، كه فرمود:
«اقربكم منى غدا فى الموقف اصدقكم فى الحديث و اداكم للأمانة و اوفاكم بالعهد...»؛ (2).
نزديكترين شما به من در موقف قيامت، كسى است كه راستگوتر، امانت‏دارتر و باوفاتر به پيمان باشد.
به فرموده‏ى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: راستى در گفتار، تعهد نسبت به امانت مردم و وفا به پيمان، نشانه‏ى «صداقت» و معيار قرب به آن حضرت است و هر كه دروغگو، خائن و بى‏وفا باشد، از آن رسول صدق و امانت و وفا فرسنگها فاصله دارد.

در صحنه‏ى اجتماع
قوام هر جامعه، به اعتماد انسانها به يكديگر است. آنچه اين بنيان را استوار و مستحكم مى‏سازد، صداقت انسانها نسبت به هم است و اگر صدق و راستى از جامعه‏اى رخت بربندد، زندگيها هم دشوار، ناامن، تلخ و نكبت‏بار خواهد بود.
آيا شما همانطور كه مى‏نماييد، هستيد؟
آيا آنچه به ديگران نسبت به افكار و روحيات و زندگى خويش «وانمود» مى‏كنيد، «بود» زندگى شما هم همان گونه است؟
بايزيد بسطامى گفته است: «يا چنان نماى كه هستى، يا چنان باش كه مى‏نمايى!»
و اين، يعنى «صداقت». سعدى چه زيبا گفته است(باب دوم گلستان):
اى درونت برهنه از تقوا
وز برون جامه‏ى ريا دارى‏
پرده‏ى هفت رنگ را بگذار
تو كه در خانه، بوريا دارى‏
دو چهره‏ها نيز فاقد صداقت‏اند. آنان كه ظاهر و باطنشان يكى نيست و گفتار و رفتارشان به هم نمى‏خورد و رودررو و پشت سر، با ديگران برخوردى متفاوت دارند. در ظاهر و پيش رو، اظهار ارادت و دوستى و اخلاص دارند، اما پشت سر، از غيبت و سخن‏چينى و تهمت و افشاى عيوب و تحقير و توهين، پروا ندارند. اين گر نفاق نيست، پس چيست؟
امام باقر عليه‏السلام فرمود:
«بئس العبد عبد يكون ذا وجهين و ذا لسانين، يطرى اخاه شاهدا و يأكله غائبا»؛ (3).
بد بنده‏اى است آن كه دو چهره و دو زبانه باشد، هنگامى كه برادر دينى‏اش را مى‏بيند، در حضورش تعريف و تمجيدش مى‏كند، ولى پشت سر(با غيبت كردن) او را مى‏خورد!
دو رويان، هم در دنيا بى‏آبرويند، هم در آخرت، گرفتار عذاب الهى.
زهد دروغى، طاعت ريايى، توبه‏ى غيرواقعى، انفاق و خرج كردنهاى رياكارانه، چرب زبانيها و تملقهاى مردم فريبانه، گندم‏نمايى و جوفروشى و...
همه نشانه‏هايى از فقدان «گوهر صداقت» در زندگى اجتماعى است.
ادبيات غنى فارسى، پر است از شكايتها و ناليدنها از دست رياكاران و سالوس بازان و عوام فريبان و دورنگى‏ها. صورت زيبا به كار نمى‏آيد، سيرت زيبا مطلوب انسانهاى كمال طلب است. حتى آنان كه چهره‏اى به ظاهر باايمان و مذهبى دارند، اما در رفتار اجتماعى، از هيچ نيرنگ و تقلب و تخلف و دروغى پرهيز نمى‏كنند، آن طاعت و عبادت هم به كارشان نخواهد آمد. به گفته‏ى سعدى:
طاعت آن نيست كه بر خاك نهى پيشانى‏
«صدق» پيش آر، كه اخلاص به پيشانى نيست‏
و اين مضمون حديث است كه: به ركوع و سجود طولانى اشخاص نگاه نكنيد، چون به آن عادت كرده است. بنگريد به راستگويى و امانت‏دارى‏اش. (4).

با صادقان
قرآن كريم، فرمان مى‏دهد كه «با صادقان باشيد» (كونوا مع الصادقين). (5) از سوى ديگر از برخى بزرگان و انبياء، با عنوان «صديق» و «صادق الوعد» ياد مى‏كند. لقب حضرت زهرا عليه‏السلام نيز «صديقه» بود. نعمت صداقت نيز، موهبتى است كه از سوى خداوند به برخى داده مى‏شود و «صديقين»، همتراز با شهدا و انبياء و صالحان به شمار آمده‏اند.
به فرموده‏ى امام صادق عليه‏السلام، سرلوحه‏ى دعوت همه‏ى پيامبران در مسايل معاشرتى و اخلاقى، «راستگويى» و «امانت‏دارى» بوده است: «ان الله عزوجل لم يبعث الأنبياء الا بصدق الحديث و اداء الأمانة الى البر و الفاجر.» (6).
باز از كلام آن حضرت است كه: به حضرت اسماعيل، از آن رو «صادق الوعد» گفتند كه با كسى در جايى قرار گذاشت و تا مدتى(يكسال هم گفته‏اند) همانجا منتظر ماند. از اين رو خداوند او را صادق الوعد ناميد. (7).

صداقت سياسى
صدق، تنها به عنوان يك خصلت فردى، يا احيانا در معاشرتهاى خانوادگى و دوستانه نيست. در صحنه‏ى اجتماع و فعاليتهاى سياسى و عملكرد شخصيتهاى مشهور هم مصداق و مورد پيدا مى‏كند.
گاهى كسانى براى خودنمايى و شهرت‏طلبى به مبارزه مى‏پردازند، تا خود را به عنوان چهره‏اى انقلابى بشناسانند. برخى هم از روى تعهد و تكليف و سوز دينى و شعور انسانى مبارزه مى‏كنند.
بعضى فريبكارانه شعار مردم دوستى و حمايت از خلق و دفاع از مظلومين و محرومين مى‏دهند. برخى هم به راستى قلبشان براى مردم مى‏تپد و صادقانه به مردم عشق مى‏ورزند و براى نجات و رستگارى و بهروزى آنان مى‏كوشند.
برخى براى جلب حمايت مردم و جذب «آراء» به وعده دادن مى‏پردازند و مردم را جذب مى‏كنند، برخى هم صادقانه براى اداى وظيفه و خدمت به جامعه در عرصه‏ى «انتخابات» شركت مى‏كنند.
چه بسيار از جوانانى كه فريب «شعارهاى سياسى» و «حرفهاى داغ و انقلابى» را خورده و مى‏خورند و جذب كسانى مى‏شوند كه فاقد صداقت‏اند. فعاليتهاى گروهكها در اول انقلاب در جذب جوانان و چهره‏ى به ظاهر انقلابى برخى سران احزاب و سازمانهاى فلسطينى نيز شاهدى از همين نيرنگ بازيهاست.
«صداقت سياسى»، آن است كه عملكردها، شعارها، اهداف و جهت‏گيرى فعالان سياسى، برخاسته از ايمان و الهام گرفته از تعهد و براى كسب رضاى الهى باشد و از هر گونه «سياسى كارى» و دروغ و جعل و تهمت و كتمان حقايق پرهيز شود و استقامت بر سر مواضع حق، دستخوش كشاكش منفعت طلبى و خودمحورى نگردد.
كسى كه اهداف اصلى خود را در يك عمل سياسى از ديد مردم پنهان مى‏كند و با «مرحله‏اى عمل كردن»، از جو صداقت عمومى سوء استفاده مى‏كند و موقعيت موجهين را وجه المصالحه‏ى اميال و اهداف خويش مى‏سازد و در نهايت، به «خود» بيش از «حق» مى‏انديشد، «صادق» نيست. صداقت سياسى آن است كه كسى از شعار و منطق «هدف، وسيله را توجيه مى‏كند» بهره نگيرد و در عملكرد سياسى خود به چارچوب شرع و حق و معيارها و ارزشها پايبند باشد.
تفاوتى كه ميان «سياست علوى» و شيوه‏ى معاويه بود، ريشه در همين مسأله داشت. معاويه براى رسيدن به مقاصد خود از هيچ خلاف شرع و دروغ و تزوير و خيانتى ابا نداشت. اما آنچه دست حضرت على عليه‏السلام را بسته بود كه نمى‏توانست همچون امويان رفتار كند، «تقيد و تعهد به شرع و حق» و «صداقت سياسى» بود و آنچه سبب شد آن امام راستين، حتى يك روز هم بر سر كار بودن معاويه را تحمل نكند و على‏رغم مصلحت انديشيهاى برخى، او را كنار بگذارد، همان صداقت سياسى بود، وگرنه مى‏توانست تا محكمتر شدن پايه‏هاى حكومتش با معاويه «معامله‏ى سياسى» كند، سپس او را بركنار كند.
داشتن «مواضع شفاف»، البته در عمل نه فقط در شعار، و پنهانى زد و بند نداشتن، از نمودهاى ديگر صداقت سياسى است. على عليه‏السلام به نيروهاى نظامى خويش نامه مى‏نويسد كه: وظيفه‏ى من در مقابل شما آن است كه(جز در مسايل نظامى و اسرار جنگ) رازى را از شما پنهان نكنم و شما را بى‏بهره نگذارم و حقى را از جاى خودش تأخير نيندازم. شما هم تكليف اطاعت و فرمانبردارى داريد. (8).
صدق در گفتار و صداقت در كردار، انسان را محبوب دلها و مورد اعتماد مردم مى‏گرداند. برعكس، تصنع و تظاهر و ريا و نفاق و دروغ، هم فرد را در جامعه بى‏اعتبار و نزد خداوند، مطرود مى‏سازد، هم پيوندهاى اجتماعى را مى‏گسلاند و جو بى‏اعتمادى پديد مى‏آورد. گذشته از آنكه خود انسانهاى دور از صداقت، دچار شخصيت دوگانه و تضاد شخصيت مى‏شوند و هنگام برملا شدن دروغ و نفاق و رياكارى آنان، گرفتار رنج و عذاب ابدى وجدان مى‏شوند. اما افراد صادق، درستكار، بااخلاص، هم آرامش وجدان دارند و هم مطمئن‏اند كه چيزى جز آنچه «مى‏نمايند» نيست، تا از فاش شدن آن «چهره‏ى پنهان» و «خبث درون»، نگران باشند.
آن را كه حساب پاك است، از محاسبه چه باك است!...

پی نوشتها :

(1). هزاران زندانى چك و سفته، به خاطر بى‏صداقتى در قول و قرار است
(2). لئالى الأخبار، ج 5، حديث 253
(3). بحارالانوار، ج 73، ص 203
(4). اصول كافى، ج 2، ص 105
(5). توبه (9) آيه‏ى 120
(6). اصول كافى، ج 2، ص 104
(7). همان، ص 105
(8). نهج‏البلاغه، صبحى صالح، نامه‏ى 50

منبع :

http://noorportal.net/951/1340/1341/30995.aspx

از راز خود نگهداری کنیم


از راز خود نگهداری کنیم


حرمت راز
«راز»، به اقتضاى حرمتش بايد پنهان و پوشيده بماند وگرنه راز نمى‏شد. در اين هيچ ترديدى نيست.
گفته‏اند: غلامى طبق سرپوشيده‏اى بر سر داشت و خاموش و بى‏صدا در راهى مى‏رفت. يكى از افراد، در راه به او برخورد و پرسيد: در اين طبق چيست؟ غلام چيزى نگفت. آن شخص به اصرار پرسيد تا بداند زير آن سرپوش كه روى طبق كشيده‏اند چيست؟ غلام گفت: فلانى! اگر قرار بود كه همه‏ى افراد بدانند در طبق چيست، ديگر سرپوش روى آن نمى‏كشيدند!
رازهاى درونى افراد نيز همين گونه است. اگر آن را به اين و آن بگوييد، از «راز» بودن، مى‏افتد.
با مردم بيگانه مگو راز دل خويش‏
بيگانه، دل راز نگهدار ندارد
راز فاش شده، مثل يك زندانى گريخته از محبس است كه بازگرداندنش به بازداشتگاه بسيار دشوار است.
تيرى كه از كمان رها گشت و گلوله‏اى كه از سلاح شليك شد، ديگر به كمان و سلاح برنمى‏گردد. «راز»، همان زندانى است، همان تير و گلوله است و دهان، و سينه‏ى تو، همچون زندان. مانند چله‏ى كمان و مانند خشاب اسلحه، تا وقتى كه رها نشده، مصون و پنهان است. همين كه از چنگت گريخت و از تفنگت شليك گشت، ديگر از اختيار تو بيرون رفته است. اگر تا آن لحظه، راز در گروگان تو بود، اينك تو در گرو آنى.
به تعبير زيباى اميرالمؤمنين عليه‏السلام:
«سرك اسيرك، فان افشيته صرت اسيره»؛ (1).
راز تو اسير توست، اگر آشكارش ساختى، تو اسير آن شده‏اى.
به قول سعدى:
خامشى به كه ضمير دل خويش‏
به كسى گويى و گويى كه: مگوى‏
اى سليم! آب ز سرچشمه ببند
كه چو پر شد، نتوان بستن جوى (2).
پس آنچه زمينه‏ى برخى كدورتها و گله‏ها ميان افراد مى‏شود، گاهى زمينه‏اش دست خود «صاحب سر» است كه نمى‏تواند رازدار خويش باشد. راز را حتى به دوستان هم نبايد گفت، اگر واقعا «راز» است و پنهان بودنش حتمى! چرا كه همان دوستان صميمى تو هم دوستان صميمى ديگرى دارند. همان افراد مورد اعتماد هم به كسان ديگرى «اعتماد» دارند، آنان هم به «همه كس» نمى‏گويند، ولى به «بعضى» چطور؟ شايد!
باز هم به قول شاعر شيراز، سعدى حكيم:
«رازى كه پنهان خواهى، با كسى در ميان منه، اگر چه دوست مخلص باشد، كه مر آن دوست را دوستان مخلص باشد!» (3).
نگهبانان راز، هر چه كمتر باشند، محفوظتر است. برخلاف نگهدارى از چيزهاى ديگر كه زيادى نگهبانان، آن را سالمتر نگاه مى‏دارد. اسرار، هر چه صندوقهاى متعددتر داشته باشد، ناامن‏تر و در معرض فاش شدن است. «كل سر جاوز الأثنين شاع»؛
هر رازى كه از دو نفر فراتر رفت پخش خواهد شد.

كدام راز
علاوه بر رازهاى خودتان، اسرار مردم نيز همان حكم را دارد. همان طور كه بايد ظرفيت نگهدارى از راز خودت را داشته باشى و آن را پيش ديگران نگويى، رازى را هم كه كسى با تو در ميان گذاشته، يا از اسرارى به نحوى آگاه شده‏اى، بايد نگهبان و امين باشى. قدرت رازدارى و ظرفيت حفظ اسرار را هم بايد نسبت به آنچه به خود و زندگيت مربوط است داشته باشى، هم نسبت به ديگران و اسرارشان.
افشاى اسرار، نشانه‏ى ضعف نفس و سستى اراده است. به عكس، «كتمان راز» دليل قوت روح و كرامت نفس است و ظرفيت شايسته و بايسته‏ى يك انسان را مى‏رساند. نگهبانى از «راز مردم» و «راز نظام» هم از تكاليف اجتماعى است.
«حفظ لسان» و «كنترل زبان» در مباحث اخلاقى و روايات، جايگاه مهمى دارد و به موضوعاتى چون: دروغ، غيبت، افتراء، لغو و بهتان و در بخشى هم به «رازدارى» مربوط مى‏شود. كسى كه نتواند رازدار مردم باشد، گرفتار يك رذيله‏ى اخلاقى و معاشرتى است و بايد در رفع آن بكوشد. تقوا و تمرين مى‏تواند راهى مناسب به شمار آيد.

اسرار مردم
چه بسا انسان از بعضى اسرار ديگران آگاه شود، اما بايد امين مردم بود و آبرويشان را نريخت و برايشان مشكل پديد نياورد.
حفظ اسرار را بايد از خدا آموخت. خداوند بيش و پيش از هر كس، از اعمال و حالات و رفتار و عيوب و گناهان بندگانش باخبر است، اما... حلم و بردبارى و پرده‏پوشى و رازدارى او بيش از همه است. اگر خداوند، كارهاى پشت پرده و پنهانى بندگانش را افشا كند، آيا كسى با كسى دوست مى‏شود؟ اگر خداوند، «آن كارهاى ديگر» مردم را رو كند، براى چه كسى آبرو و حيثيتى باقى مى‏ماند؟ خداوند، كريم است و آبرودارى و خطاپوشى مى‏كند و زشتكاريهاى پنهانى مردم را فاش نمى‏سازد، وگرنه كيست كه در برابر افشاگريهايش بتواند تاب آورد؟ اين همان است كه در دعاى كميل مى‏خوانيم: «و لا تفضحنى بخفى ما اطلعت عليه من سرى....»
بارى... «امانت»، تنها در باز پس دادن فرش همسايه يا مراقبت از گلدانهاى او نيست. «آبرو» از هر سرمايه‏اى بالاتر است و با رازدارى مى‏توان «آبرودارى» كرد. كسى كه از عيب پنهان و راز مخفى كسى مطلع مى‏شود و آن را در بوق و كرنا مى‏كند، گناهكار است و مديون حق مردم. تعجب است كه گاهى رازهاى خصوصى بعضى خانواده‏ها زبان به زبان نقل مى‏شود و صغير و كبير از آن آگاهند!
حضرت رضا عليه‏السلام در حديثى فرموده است: مؤمن، هرگز مؤمن راستين نخواهد بود مگر آنكه سه خصلت داشته باشد: سنتى از پروردگار، سنتى از پيامبر و سنتى از ولى خدا. آنگاه سنت و روشى را كه مؤمن بايد از خدا آموخته و به كار بندد، «رازدارى» معرفى مى‏كند: «و اما السنة من ربه كتمان سره.» (4).
اگر حرفى را از كسى شنيدى كه راضى به نقل آن براى ديگرى نبود، نقل آن گناه است. اگر بيان يك راز، آبروى خانواده‏اى را به خطر اندازد، فرداى قيامت مسؤوليت دارد و پاسخ گفتن به آن بسيار دشوار است.
چرا غيبت حرام است و زشت‏ترين معصيت؟ چون خمير مايه‏اش همان افشاى اسرار و بديها و معايب ديگران است. مگر آبروى رفته را مى‏توان دوباره بازگرداند و مگر آب ريخته را مى‏توان جمع كرد؟
اگر از اختلافات خانوادگى زن و مردى خبر دارى، چه نيازى و لزومى به طرح و افشاى آن؟
اگر در كسى نقطه‏ى ضعفى سراغ دارى، با كدام حجت شرعى و مستمسك دينى آن را فاش و پخش و بازگو مى‏كنى؟
مگر مى‏توان هر چه را دانست، گفت؟
مگر گفتن هر راستى واجب است؟

اسرار نظام
برخى از اسرار، به يك نظام و حكومت يا تشكيلات مربوط مى‏شود كه بايد محفوظ و مكتوم بماند. اسرارى كه مهمتر و حياتى‏تر از رازهاى شخصى يك فرد است و فاش شدنش براى دشمن، ضررهاى جبران ناپذيرى براى خودى در پى دارد.
همان طور كه خراب بودن قفل در خانه‏تان را نبايد ديگران بدانند، و همان سان كه نابسامانى اوضاع داخلى زندگى شما، نبايد به ملأ عام و بر سر زبان مردم كشيده شود، اوضاع درونى يك نظام نيز جنبه‏ى «راز محرمانه» پيدا مى‏كند و برخى اطلاعات مربوط به امور نظامى و سياسى و اقتصادى و حتى فرهنگى، جزء اسرارى مى‏شود كه از چشم و گوش دشمنان بايد پوشيده بماند.
عمليات موفق در جبهه، مديون رازدارى در حد اعلاست. رسول خدا صلى الله عليه و آله در جنگها از اين شيوه بهره مى‏گرفت و نقشه‏ى جنگ و برنامه‏ى عمليات و گاهى هدف حركت نظامى و اعزام نيرو و نفرات را پنهان مى‏داشت. در تاريخ اسلام، چه ضربه‏هايى كه به «جناح حق»، از طريق سهل‏انگارى حق‏پرستان خورده است! در نهضت مسلم بن عقيل در كوفه، مگر جاسوس ابن‏زياد به نام «معقل» نبود كه با شيوه‏اى مزورانه اعتماد «مسلم بن عوسجه» را جلب كرد و از مخفيگاه مسلم آگاه شد و كار به دستگيرى و شهادت «هانى» و سپس «مسلم» انجاميد؟ مگر مى‏توان به هر كس كه چهره‏اى انقلابى و خودى از خود ارايه داد، به اين زودى اعتماد كرد و سفره‏ى دل را پيش او گسترد؟ يا مگر از پشت تلفن رواست كه انسان هر چه را بگويد؟ شنود دشمنان و مغرضان چه مى‏شود؟ و خويشتن‏دارى و «كف نفس» و حفظ زبان به كجا مى‏رود؟
چه حكيمانه است اين سخن امام صادق عليه‏السلام:
«لا تطلع صديقك من سرك الا على ما لو اطلعت عيله عدوك لم يضرك فان الصديق قد يكون عدوا يوما ما»؛ (5).
دوست خود را از اسرار خود، به اندازه و حدى مطلع ساز كه اگر آن اندازه را به دشمن بگويى نتواند به تو زيان برساند، چرا كه گاهى دوست، ممكن است روزى دشمن شود!
اين كلام اما معصوم، چه زيبا در كلام سعدى انعكاس يافته است كه:
«... هر آن سرى كه دارى، با دوست در ميان منه، چه دانى؟ كه وقتى دشمن گردد!» (6).

انگيزه‏ى فاش ساختن راز
در حكمتهاى بلند بزرگان آمده است: «صدور الاحرار، قبور الاسرار». سينه‏هاى آزاد مردان، گور رازهاست. بايد دلى پاك و ايمانى محكم و اراده‏اى استوار داشت، تا به افشاى راز اين و آن نپرداخت. اگر انسان بتواند هر چه كمتر از اسرار مردم مطلع باشد، بهتر است و احتمال فاش كردن آن هم كمتر.
راهها و مسيرهايى كه انسان را در جريان «اطلاعات» و «اسرار» قرار مى‏دهد، اينهاست:
1. «پرحرفى». از لابه‏لاى پرحرفيهاى انسان، بسيارى از «اسرار مگو» از زبان مى‏پرد. درمانش نيز كم‏حرفى است.
2. «خودنمايى». اين خصيصه، بيشترين ضربه‏ها را مى‏زند. يعنى وانمود كردن اينكه انسان در جريان است و با «بالا» ها ارتباط دارد و اخبار دست اول را مى‏داند يا آدم مهمى است، سبب مى‏شود خيلى از اسرار را(چه شخصى و چه مربوط به نظام) باز بگويد.
3. «دوستى». آنان كه روى رفاقت و صميميت، اسرار محرمانه را مى‏گويند و به عواقب آن بى‏توجهند، گاهى دوستانه دشمنى مى‏كنند!
4. «وسايل ارتباط جمعى». گاهى آنچه از طريق رسانه‏ها، بى‏سيم، تلفن، جرايد، عكس و فيلم، نامه، حرفهاى عادى مردم كوچه و بازار و در مجالس و محافل مطرح مى‏شود، رازها را فاش مى‏سازد. و... برخى علتها و راههاى ديگر.
ولى بايد توجه داشت كه راز، همچون شريان حياتى تو و جامعه و انقلاب تو است. پاسدارى از آن هم بر عهده‏ى تو است. چه ژرف و زيباست اين كلام حضرت صادق عليه‏السلام:
«سرك من دمك فلا يجرين من غير اوداجك»؛ (7).
راز تو از خون تو است، پس نبايد جز در رگهاى خودت جارى شود!
و مگر «خون»، عامل بقاى انسان نيست؟ و اگر خون از بدن برود، جان هم پر مى‏كشد. اسرار هم همين حكم را دارد.
گفتن هر سخنى در هر جا
نبود شيوه‏ى مردان خدا
هر سخن، جا و مقامى دارد
مرد حق، حفظ كلامى دارد
حاصل كار دهد باد فنا
گفتن هر سخنى در هر جا
بارى... بايد زبان را در حفظ راز، يارى كرد. راز، امانت است. در حفظ آن بايد كوشيد. چه بسا اختلافها و كدورتهايى كه ريشه در افشاى اسرار اين و آن دارد.

پي نوشتها :

(1). غررالحكم، آمدى، ج 1، ص 437
(2). گلستان، سعدى، باب هشتم، آداب صحبت
(3). همان
(4). ميزان الحكمه، ج 4، ص 426
(5). همان، ص 428 به نقل از بحارالانوار
(6). گلستان سعدى، باب هشتم
(7). بحارالانوار، ج 72، ص 71

منبع :

http://noorportal.net/951/1340/1362/31315.aspx

زبان تشکر داشته باشیم


زبان تشکر داشته باشیم

 

در برخوردهاى اجتماعى، يكى از عوامل محبت‏آفرين و تحكيم روابط، داشتن حالت و روحيه‏ى «سپاسگزارى» و «قدردانى» و «حق‏شناسى» نسبت به مردم است.
همواره سپاس و تشكر، در مقابل «نعمت» است. نعمت و احسان هم يا مستقيما از سوى خدا به ما مى‏رسد، يا بندگان خدا واسطه‏ى خيرند و نيكى بر دست آنها جارى مى‏شود و ما از نيكوكاريها و ياريها و مساعدتهاى مردم بهره‏مند مى‏شويم و «نعمت الهى» از اين طريق شامل ما مى‏گردد.
تصور نشود كه «شكر خدا» با «سپاس از مردم» منافات دارد، بلكه گاهى شكر الهى در سايه‏ى تقدير و تشكر و حق‏شناسى از مردم تحقق مى‏پذيرد و خداوند به اين گونه سپاسگزاريها راضى است، بلكه به آن دستور مى‏دهد.
پس، بحث شكر، اختصاص به زبان ذاكر و قلب شاكر و سجده‏ى شكر در برابر نعمتهاى الهى و در پيشگاه خداوند متعال ندارد، بلكه جلوه‏اى از شكر هم در ارتباط با نعمتها و نيكيهايى است كه از مردم به ما مى‏رسد و نسبت به آنان هم بايد شاكر باشيم.

جلوه‏هاى نعمت
در «شكر»، گام اول شناختن «نعمت» است، و گام دوم شناخت «ولى نعمت». از اين دو شناخت، حالتى در قلب انسان نسبت به نعمت و دهنده‏ى نعمت پديد مى‏آيد كه او را نسبت به نعمت و صاحب آن، قدردان و ستايشگر و سپاسگزار مى‏سازد. براى اينكه بنده‏هاى شكورى باشيم، ابتدا بايد نعمتهاى خدا را كه از آن برخورداريم، چه نعمتهاى آشكار و روشن، چه نعمتهاى پنهان و ناشناخته بشناسيم، تا حق نعمتها را ادا كنيم.
در سپاسگزارى نسبت به مردم نيز توجه به نعمتهاى مادى و معنوى كه از ديگران به ما مى‏رسد، گام نخست پيدايش حالت سپاس نسبت به آنان است.

برخى از اين نمونه‏ها از اين قرار است:
پدر و مادرى كه در تربيت و رشد ما سهم عمده‏اى داشته‏اند،
معلمان و مربيانى كه در تعليم و تربيت ما كوشيده‏اند،
هدايتگرانى كه ما را با دين و خدا و قرآن و معارف اسلامى آشنا ساخته‏اند، آنان كه در «خوب شدن» ما سهمى داشته‏اند،
كسانى كه در موفقيت علمى، شغلى، ادارى، اقتصادى و رفاه و آسايش ما بهره‏اى داشته‏اند،
آنان كه امنيت اجتماعى ما را تأمين مى‏كنند،
آنان كه در گرفتاريها به كمكمان مى‏شتابند و در مشكلات، با ما همدردى مى‏كنند،
كارگران، كشاورزان، دامداران، باغبانان، توليدكنندگان، صنعتگران، مخترعان و... كه وسايل زندگى و رفاه انسانها را فراهم مى‏سازند،
دوستى كه با نظر مشورتى‏اش ما را در كارمان كمك مى‏كند،
همكلاسى كه در درسها به ما يارى مى‏رساند،
همسايه‏اى كه هنگام نياز، از مساعدت دريغ نمى‏كند،
رسانه‏هاى گروهى و مراكز اطلاع رسانى و چاپ و نشر، كه در ارتقاى سطح فكر و دانش و شناخت ما مى‏كوشند و... دهها و صدها شخص و گروه و صنف و نهاد و مركزى كه به نحوى از سوى آنها متنعم و برخوردار مى‏شويم.
قدردانى از زحمات و خدمات تلاشگران و خادمان، آنان را در كارشان با انگيزه‏تر و مصمم مى‏سازد و ناسپاسى از آنان، سست و مأيوس و دلسردشان مى‏سازد.
فرهنگ تقدير و تشكر و زبان سپاس و حق‏شناسى از نيكيها و نيكوكاران، از تعاليم اسلام و برنامه‏هاى دينى است و هر چه اين فرهنگ در بين مردم رواج يابد، كمكى به توسعه‏ى خيرات و افزايش و تداوم نيكوكارى و احسان در جامعه است.
در روايات اسلامى، هم به سپاس از مردم و خوبيهايشان سفارش شده و هم از ناسپاسى و قدرنشناسى نكوهش شده است و ناسپاسان به عنوان «رهزنان خير» قلمداد شده‏اند.

سپاس از مردم
در مقابل نيكيهايى كه از ديگران به ما مى‏رسد، سه حالت مى‏توانيم داشته باشيم:
1. مكافات و جبران(كه عالى‏ترين برخورد است)
2. شكر و سپاس، با زبان و قلم
3. ناسپاسى و قدرنشناسى(كه بدترين برخورد است).
از حضرت على عليه‏السلام روايت است كه فرمود: بر عهده‏ى كسى است كه به او انعام و احسانى شده، اينكه به خوبى و به نحو شايسته، بر نعمت دهنده نيكى كند و نعمت و احسان او را جبران نمايد. اگر از جبران عملى و «مكافات» ناتوان بود، با ستايشى شايسته و ثناى نيك برخورد كند، اگر از ستايش زبانى هم ناتوان بود، حداقل نعمت را بشناسد و به نعمت دهنده محبت داشته باشد. اگر اين را هم ندارد و نتواند، پس شايسته‏ى آن نعمت نيست! (1).
در روايتى هم از امام باقر عليه‏السلام روايت شده كه: هر كس، آن گونه كه به او نيكى شده، رفتار كند، مكافات و جبران كرده است و اگر ناتوان باشد، شاكر است و اگر شاكر باشد، بزرگوار است. (2).
از حضرت رضا عليه‏السلام روايت است:
«من لم يشكر المنعم من الخلوقين لم يشكر الله عزوجل»؛ (3).
هر كس مخلوقهاى نعمت دهنده را سپاس نگويد، خدا را سپاس نگفته است.
اين حقيقت، به تعبيرهاى گوناگون و به صور مكرر در روايات اسلامى آمده است.
از امام سجاد عليه‏السلام نقل شده است:
«اشكركم لله اشكركم للناس»؛ (4).
شكرگزارترين شما نسبت به خدا، كسى است كه نسبت به مردم سپاسگزارتر باشد.
و از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمود: «من لا يشكر الناس لا يشكر الله»؛ (5).
كسى كه مردم را سپاس نگويد، شكر خدا را هم انجام نمى‏دهد.
و به فرموده‏ى امام كاظم عليه‏السلام: خداوند، بنده‏ى سپاسگزار را دوست مى‏دارد. در قيامت، خداوند به برخى از بندگانش خطاب مى‏كند: آيا نسبت به فلانى سپاس و تشكر كردى؟ مى‏گويد: پروردگارا! من تو را شكر كردم. خداوند مى‏فرمايد: اگر او را تشكر نكرده‏اى، پس مرا هم تشكر نكرده‏اى! (6).
امام سجاد عليه‏السلام در «رسالة الحقوق»، در مورد حق كسى كه بر شما نيكى كرده و وظيفه‏اى كه در برابر او داريد، چنين فرموده است:
«و اما حق ذى المعروف عليك فان تشكره و تذكر معروفه...»؛ (7).
حق كسى كه صاحب نيكى بر توست، اين است كه سپاسگزار او باشى و كار نيك او را ياد كنى و خالصانه بين خود و خدايت در حق او دعا كنى و گفتار نيك درباره‏ى او داشته باشى، اگر چنين كنى در نهان و آشكار او را سپاس گفته‏اى و اگر هم روزى قدرت بر جبران داشته باشى، نيكى او را جبران كنى.

تشكر از والدين
از ميان همه‏ى صاحب نعمتها، خداى متعال از خدمتى كه والدين، بخصوص مادر در حق فرزند انجام مى‏دهد و زحمتى كه مى‏كشد، ياد كرده و «شكر از والدين» را در كنار شكر خدا آورده است. در وصيتهاى حكيمانه‏ى حضرت حق به انسان، يكى هم همين نكته است. در قرآن كريم مى‏خوانيم، ضمن آنكه پروردگار، انسان را وصيت و سفارش نسبت به پدر و مادر كرده و ياد اينكه مادر، او را در مدت دو سال دوران باردارى و زايمان و شير دادن و جدا كردن از شير، با همه‏ى سختيها و ضعفها او را حمل كرده است، مى‏فرمايد:(... أن اشكر لى و لوالديك)؛ (8) نسبت به من و پدر و مادرت شاكر باش!
اين قدردانى خدا از زحمات مادر و توصيه‏ى حضرت او است كه انسان هم قدرشناس و شاكر مادر و پدر باشد. در همين مورد نيز، امام زين‏العابدين عليه‏السلام مى‏فرمايد:
«حق مادرت بر تو آن است كه بدانى او تو را در جايى حمل و نگهدارى كرده كه هيچ كس به نگهدارى ديگرى در آنجا اقدام نمى‏كند، او از ميوه‏ى دلش و شيره‏ى جانش به تو داده است، با همه‏ى اعضا و جوارحش تو را نگهدارى و حمايت كرده است و باكى از اين نداشته كه گرسنه بماند و تو را سير كند، تشنه باشد و تو را سيراب گرداند، عريان باشد ولى تو را پوشيده دارد، خود در برابر آفتاب بماند ولى سايه‏بان تو شود، به خاطر تو بى‏خوابى بكشد و تو را از گزند سرما و گرما نگه دارد تا تو از آن او باشى. و بايد بدانى كه تو هرگز قدرت و توان سپاس او را ندارى، مگر با يارى و توفيق خداوند.» (9).
آيا با اين همه حقى كه والدين، مخصوصا مادر بر گردن ما دارد، ما نعمت وجود مادر را قدر مى‏دانيم و از زحماتش تشكر مى‏كنيم و به يادمان مى‏ماند كه درباره‏ى ما چه رنجها كشيده و چه فداكاريها كرده است؟ آيا سپاس از مادر، تنها با يك كارت تبريك يا لوح تقدير يا قاب عكس يا جشن عادى، انجام شدنى است؟ و آيا فرمان الهى كه «سپاسگزار پدر و مادرتان باشيد»، از سوى ما انجام و امتثال مى‏شود؟ در سخنى از حضرت رضا عليه‏السلام آمده است كه طبق همين آيه، هر كس كه از والدين خود سپاسگزارى نكند، خدا را هم سپاس نگفته است. (10).

رهزنان خير
پيشتر اشاره شد كه ناسپاسى از مردم، موجب دلسردى و سلب انگيزه از آنان مى‏شود. البته وظيفه‏ى كسى كه احسان و نيكى به مردم مى‏كند، آن است كه به خاطر خدا خدمت كند و انتظار پاداش هم از خدا داشته باشد و قدرنشناسى مردم او را سرد نكند. در نهج‏البلاغه است كه: «لا يزهدنك فى المعروف من لا يشكره لك»؛ (11).
كسى كه سپاسگزار نيكيهاى تو نيست، تو را در انجام كار معروف و شايسته، بى‏رغبت نسازد. اين، يك سوى قضيه است، اما در سوى ديگر وظيفه‏ى مردمى قرار دارد كه از خدمات و احسانها برخوردار مى‏شوند. مردم اگر با سپاس و تقدير، اهليت و شايستگى خود را نشان ندهند، موجب سلب نعمت و موجب منصرف شدن نيكوكاران از عمل خير مى‏گردند. و اين نوعى «رهزنى» در كار خير است كه در روايات نيز آمده است.
از امام صادق عليه‏السلام روايت است:
«لعن الله قاطعى سبيل المعروف، و هو الرجل يصنع اليه المعروف فتكفره، فيمنع صاحبه من ان يصنع ذلك الى غيره»؛ (12).
خدا لعن كند رهزنان راه معروف و نيكى را، رهزن خير كسى است كه به او خوبى مى‏شود و او ناسپاسى و كفران مى‏كند، در نتيجه آن نيكوكار را مانع از آن مى‏شود كه به ديگرى نيكى كند.
وقتى ببينند نيكى‏هايشان مورد توجه و تقدير نيست و گاهى هم بدتر از بى‏توجهى مى‏شود، يعنى خوبى را با بدى مقابله مى‏كنند، مى‏گويد: بخشكد اين دست كه نمك ندارد. و آنگاه تصميم مى‏گيرد كه ديگر به كسى خوبى نكند، چون قدر نمى‏شناسند.
تباه شدن عمل صالح و ضايع شدن احسان و نيكى گاهى هم از همين رهگذر است. در حديثى حضرت امير عليه‏السلام پنج چيز را تباه شده و ضايع مى‏شمارد، از جمله بارش باران به شوره‏زار و افروختن چراغ در روز روشن و تقديم غذا به انسان سير و يكى هم نيكى كردن به كسى كه سپاسگزارى از آن نمى‏كند «و معروف تصطنعه الى من لا يشكره.» (13).

آثار و نتايج سپاس
در كنار آثار سوء و پيامدهاى منفى ناسپاسى، نتايج درخشان و ثمربخش قدرشناسى و سپاس قابل طرح است. همچنان كه گفته شد، تقدير و سپاس، هم ايجاد الفت و محبت و محبوبيت مى‏كند، هم فرهنگ نيكوكارى را ترويج مى‏كند، هم موجب رضايت الهى است. در توصيه‏هاى دينى هم سفارش به سپاس از صاحبان خير و نيكى شده است. هم به نيكوكاران توصيه شده كه بر شاكران، احسان و نيكى بيشترى كنند.
وقتى سپاس از نيكوكار، و نيكى بيشتر به سپاسگزار، در كنار هم و با هم مورد عمل قرار گيرد، جامعه رو به نيكوكارى و خدمات بيشتر و ايثارهاى بزرگتر مى‏رود.
به روايت امام صادق عليه‏السلام، در تورات چنين نوشته است:
«اشكر من انعم عليك، و انعم على من شكرك، فانه لا زوال للنعماء اذا شكرت و لا بقاء لها اذا كفرت و الشكر زيادة فى النعم و امان من الغير»؛ (14).
نسبت به كسى كه بر تو نعمتى داده، سپاسگزارى كن، و نسبت به كسى كه از تو سپاسگزارى كرده، احسان و انعام كن، چرا كه اگر نعمتها سپاس شود، زوال نمى‏پذيرد و اگر ناسپاسى شود، دوام نمى‏يابد. شكر و سپاس، موجب افزايش نعمتها و ايمنى از تغيير و دگرگونى است. داشتن زبان تقدير و تشكر، نرم كننده‏ى دلها، افزاينده‏ى عواطف و زداينده‏ى كدورتها و دشمنى‏هاست.
مهم، داشتن چنين تربيت و ترويج چنين فرهنگ در جامعه است. مقدارى حال و حوصله و مجال، و مقدارى هم هزينه و مخارج لازم دارد كه به صورت شفاهى، كتبى، تلفنى، با ارسال هديه، با ارتقاء رتبه، دادن جايزه و ابراز محبت و نشان دادن عنايت و توجه، قدردانى خود را از كارهاى خوب كه عمل مى‏شود و از خوبان و شايستگان جامعه، نشان دهيم.
امام على عليه‏السلام مى‏فرمايد:
سپاسگزارى تو از كسى كه از تو راضى است، رضايت و وفاى او را مى‏افزايد، و سپاسگزارى تو از كسى كه بر تو خشمگين است، موجب صلاح و تمايل و عاطفه از سوى او نسبت به تو مى‏گردد:
«شكرك للراضى عنك يزيده رضا و وفاء، شكرك للساخط عليك يوجب لك منه صلاحا و تعطفا.» (15).
مقوله‏ى «سپاس از مردم»، بى‏ارتباط با «فرهنگ تشويق» نيست كه در مباحث پيشين در آن مورد بحث شد.
چه خوب كه هميشه گله و انتقاد از بديها و نارساييها و عيوب نكنيم، بلكه چشم «نيك بين» هم داشته باشيم و از خوبيها و خوشرفتاريها و محاسن اخلاقى و عملهاى شايسته‏ى فرزندانمان، همسرانمان، دوستان و همكارانمان، خدمتگزاران جامعه، تلاشگران زحمت‏كش و فداكاران گمنام، به هر نحو و با هر زبانى كه مى‏توانيم، تقدير و تشكر كنيم، كه... سپاس از خوبى‏ها و خوبان، «تكثير خوبى‏ها» ست!

پی نوشتها:

(1). بحارالانوار، ج 68، ص 50
(2). همان
(3). ميزان الحكمه، ج 5، ص 153
(4). همان، ص 148
(5). نهج الفصاحه، حديث 1202
(6). اصول كافى، ج 2، ص 99
(7). مكارم الاخلاق، ص 422
(8). لقمان (31) آيه‏ى 14
(9). مكارم الاخلاق، ص 421
(10). ميزان الحكمه، ج 5، ص 154، حديث 9639.(من لم يشكر والديه لم يشكر الله)
(11). نهج‏البلاغه، فيض الاسلام، حكمت 195
(12). وسائل الشيعه، ج 11، ص 539
(13). بحارالانوار، ج 68، ص 47
(14). همان، ص 55
(15). غررالحكم،(به نقل از ميزان الحكمه، ج 5، ص 152)

منبع :

http://noorportal.net/951/1340/1362/31317.aspx

هنر خوب گوش دادن


زبان آن كس تواند زد، كه اول گوش گردد او


هنر خوب گوش دادن


«گفتن و شنيدن»، دو خط ارتباطى با مردم است. به تعبير ديگر، دو نعمت بزرگ الهى، قدرت گويايى و شنوايى است كه سهم مهمى در ايجاد ارتباطهاى انسانى دارد و براى داشتن روابطى سالم و سودمند، نيازمند آنيم كه شيوه‏ى صحيح استفاده از «زبان» و «گوش» را مورد توجه قرار دهيم.
وقتى ديگرى سخن مى‏گويد، ما گوش فرامى‏دهيم و از اين رهگذر، نكاتى مى‏آموزيم يا باخبر مى‏شويم. «هنر گوش دادن» در ارتباط ميان فرزندان و اولياء، شاگردان و معلمان، شنوندگان برنامه‏هاى راديويى و مجريان، مستمعان و خطيبان، به كار مى‏آيد. حتى در مسأله‏ى يادگيرى كه بخش عمده‏اى از عمر ما را فرامى‏گيرد، خوب گوش دادن و رعايت ادب و آداب آن، مهم و حياتى است. نحوه‏ى بهره‏ورى از اين «نعمت خدايى» نيز بستگى به ميزان درايت و آداب دانى و مراعات حقوق و حدود دارد. در يكى از دعاها آمده است:
«اللهم متعنا باسماعنا و ابصارنا و قوتنا»؛ (1).
خدايا ما را از گوشها و چشمها و نيرويمان برخوردار و بهره‏مند بگردان.
اگر خواهى سخن گويى، سخن بشنو، سخن بشنو
زبان آن كس تواند زد، كه اول گوش گردد او

در قلمرو آداب اجتماعى
در مباحث معاشرتى، نحوه‏ى استفاده از قدرت شنوايى و به تعبير ديگر خوب شنيدن و درست گوش دادن، نقش مهمى دارد. بى‏اعتنايى به حرفهاى گوينده، نشان بى‏ادبى است. برعكس، حسن توجه و ابراز علاقه، علامت ادب و تربيت اجتماعى و بها دادن به موقعيت انسانى مخاطب و گوينده به شمار مى‏آيد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله به حرفهاى ديگران گوش مى‏داد، حتى به سخن آنان كه بيماردل بودند و روى اغراض شوم، حرفهايى مى‏زدند. پيامبر صلى الله عليه و آله، دو گوش شنوا براى آنان بود؛ تا حدى كه آنان به ستوه مى‏آمدند و از روى طنز مى‏گفتند: «او گوش است». خداوند دستور مى‏دهد كه به آنان بگو اگر گوش هم هست، براى شما گوش خوبى است، به خدا ايمان دارد و به حرفهاى مؤمنين نيز باور دارد:
(يقولون هو أذن قل أذن خير لكم يؤمن بالله و يؤمن للمؤمنين). (2).
آنان از روى آزار، لقب «گوش» به پيامبر صلى الله عليه و آله مى‏دادند، تا او را خوش‏باور، ساده‏لوح و سطحى قلمداد كنند. ولى پيامبر صلى الله عليه و آله، اين شيوه را براى جلوگيرى از فتنه‏انگيزى آنان و دستيابى به سوژه‏هاى تبليغاتى براى معارضه و مبارزه اتخاذ كرده بود. شايد اينگونه سكوت كردن و گوش دادن، بهترين شيوه‏ى خنثى كردن توطئه‏هايى باشد كه مى‏خواهند حرف بكشند و سوژه درست كنند.
به قول صائب تبريزى:
نيست درمان مردم كج بحث را جز خامشى‏
ماهى لب بسته، خون در دل كند قلاب را
آيه‏ى قرآن، ضمن اينكه از اخلاق خوش پيامبر اسلام ستايش مى‏كند، اعتماد او را تنها نسبت به حرفهاى مؤمنان بيان مى‏دارد.
حسن سلوك و رفتار، ايجاب مى‏كند كه انسان در ظاهر، حالت پذيرش و قبول از خودش نشان دهد، هر چند در دل، نپذيرفته باشد. يا اگر كسى خبر، داستان يا مطلبى را باز مى‏گويد، بايد چنان با علاقه گوش فراداد كه تصور شود نمى‏دانيم و از زبان او براى اولين بار است كه مى‏شنويم؛ نه اينكه با بى‏اعتنايى، نشان دهيم كه آن را شنيده و خوانده‏ايم و از آن مطلعيم! استاد هم اگر درس را توضيح مى‏دهد، يا پاسخ سؤالمان را مى‏گويد، بايد اين «شوق شنيدن» را ابراز داريم، تا او با علاقه پاسخ دهد... «مستمع، صاحب سخن را بر سر ذوق آورد.»
اينك به چند نمونه از اين موارد اشاره مى‏كنيم؛ كه در روايات ما هم از اين مقوله با عنوان «حسن الاستماع» - خوب گوش دادن - ياد شده است.

1. با گوينده
نسبت به سخنان هر گوينده بايد تحمل و صبورى نشان داد و به آن گوش داد، تا كلامش به پايان برسد. بريدن حرف ديگرى شيوه‏اى ناپسند و دليل كم‏ظرفيتى و بى‏ادبى است.
در سيره‏ى اخلاقى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و مجلس آن حضرت، آمده است كه:
«من تكلم، انصتوا له حتى يفرغ»؛ (3).
كسى كه سخن مى‏گفت، به او گوش مى‏دادند، تا سخنش به پايان برسد.
البته اين تعليمى بود كه از مجالست با اسوه‏ى ادب و اخلاق، حضرت رسول صلى الله عليه و آله، آموخته بودند و خود آن حضرت عملا چنين بود و با رفتار به آنان اينگونه درس آموخته بود.
درباره‏ى حضرت رضا عليه‏السلام نيز، از ابراهيم بن عباس روايت است كه:
«و ما رأيت قطع على احد كلامه حتى يفرغ منه»؛ (4).
آن حضرت را هرگز نديدم كه سخن كسى را قطع كند، مگر آنكه آن شخص از سخن خويش فارغ شود.

2. با استاد
امام سجاد عليه‏السلام در رسالة الحقوق، مى‏فرمايد:
«و حق سائسك بالعلم، التعظيم له و التوقير لمجلسه و حسن الاستماع اليه»؛ (5).
حق آن كس كه عهده‏دار آموزش تو است، آن است كه احترامش كنى، مجلس او را بزرگ و گرامى بدارى و به او خوب گوش دهى.
شنونده نبايد خود را داناتر از گوينده و استادش فرض كند و به گفته‏هاى او گوش ندهد، يا بى‏اعتنايى كند، يا تصور كند هر چيز را مى‏فهمد و نيازى به شنيدن و گوش دادن ندارد.
«شهيد ثانى»، نسبت به تمركز حواس و استماع دقيق سخنان استاد و ارج نهادن به توضيحات او چنين مى‏نويسد:
«شاگرد، نبايد در ادامه‏ى هر نوع سخن و گفتگوى استاد، وقفه‏اى ايجاد كند و پيوستگى كلام او را[با حرف زدن خود]از هم بگسلد. او نبايد در بيان مطلب بر استاد سبقت بگيرد و در خط مشى گفتار او خويشتن را در مسير گفتار او آورده و با وى هماوردى كند، بلكه بايد درنگ نمايد كه سخن استاد به پايان برسد و سپس سخن خود را به ميان آورد. آنگاه كه استاد با او گفتگو مى‏كند و يا در جمع حاضران جلسه‏ى درس، سرگرم بحث و مذاكره است، نبايد با شاگردان ديگر صحبت كند، بلكه موظف است سراپا گوش گردد و درس استاد را كاملا استماع نموده و تمام حواس و قواى خود را به منظور درك و فهم بيان او متمركز سازد. اگر استاد، ضم بيان مطلب، حكمتها و نكات دقيقى را بازگو نمايد و يا در توضيح مسأله‏اى به داستان يا شعرى تمثل جويد و شاگرد نيز از اين حكمتها و نكات و داستان و شعر، آشنايى قبلى داشته باشد[نبايد خود را از اين گونه شواهد بى‏نياز جلوه داده و از استاد، روى برگرداند، بلكه]بايد به عنوان يك فرد ناآگاه و خالى الذهن، با تمام دقت به گفتار استاد گوش فرادهد و چنين وانمود كند كه با عطش شديد و علاقه‏ى وافرى خواهان چنان مطالبى است...». (6).

3. با نصيحتگر
هر كس به موعظه و پند و راهنمايى ديگرى مى‏پردازد، دوست دارد شاهد حسن توجه و گوش دادن او باشد و علايم پذيرش و تأثير و قبول را در او ببيند.
امام سجاد عليه‏السلام درباره‏ى حق نصيحتگر بر نصيحت شونده مى‏فرمايد:
«و حق الناصح ان تلين له جناحك و تصغى اليه بسمعك»؛ (7).
حق ناصح(بر تو) آن است كه بال تواضع خويش را براى او نرم سازى و با گوش خود به سخن او گوش فرادهى. اين شيوه، جامعه و مردم را بهتر به سمت برخوردارى از راهنماييهاى دلسوزانه و انتقادهاى سالم و سازنده پيش مى‏برد. حضرت على عليه‏السلام در بيان اوصاف متقين، هنگام شنيدن آياتى از قرآن كه مشتمل بر بيم دادن الهى و موعظه و اندرز است، مى‏فرمايد:
«اصغوا اليها بمسامع قلوبهم»؛ (8).
با گوشهاى جانشان به آن هشدارهاى الهى گوش مى‏سپارند.
از علل بى‏اثر بودن بسيارى از هشدارها، تذكرها، انتقادها و نهى از منكرها، آن است كه شنونده‏ى اين مواعظ و ارشادها، بنا بر بى‏توجهى گذاشته يا خود را به ندانستن و نفهميدن مى‏زند، يا چندان اهميتى براى آنها قائل نيست. نتيجه‏ى قهرى چنين برخوردى نيز روشن است: دلسردى هشدار دهنده از تذكر و يأس از تأثيرگذارى انتقاد سالم! زيان اين نيز به مجموعه‏ى جامعه برمى‏گردد كه از نعمت ارشادهاى دلسوزانه و امر به معروف و نهى از منكر محروم مى‏ماند و ملت بى‏تفاوت نسبت به هشدارها و موعظه‏ها، گرفتار غفلت و غرور، يا سنگدلى و قساوت مى‏شود.

4. با درد دل كننده
خيلى‏ها دلهاى آكنده از غم و خاطرات تلخ و مشكلات و نابسامانيهايى دارند كه آنان را در فشار روحى قرار مى‏دهد. در پى دو گوش شنوايند كه با آنها درد دل كنند و با بازگويى دردمنديهايشان سبك شوند. آنكه عاطفه نشان مى‏دهد و به شكوه‏ها و غمنامه‏هاى يك دردمند گوش مى‏سپارد و خود را علاقه‏مند به شنيدن نشان مى‏دهد، با او نوعى همدردى كرده است. اين روحيه‏ى خوب و بزرگ، ستودنى است.
على عليه‏السلام فرموده است:
«من السؤدد الصبر لاستماع شكوى الملهوف»؛ (9).
از بزرگوارى و آقايى است كه انسان براى گوش سپردن به شكوى و ناله‏ى دردمند، تحمل و صبر داشته باشد.
روحيه‏ى گرم و مردم‏دوستى و داشتن عواطف بشردوستانه، زندگيها را گرمتر و بار سنگين غمهاى گرفتاران را سبكتر مى‏سازد.

5. پرهيز از پرحرفى
گر چه اين نكته به آداب گوش فرادادن مرتبط نيست و بيشتر به گوينده اختصاص دارد، ولى چون در رابطه‏ى متقابل با گوينده و شنونده است، قابل طرح و يادآورى است.
اغلب، تصور مى‏شود كه در مجالس، گوينده است كه چون نيرو مصرف مى‏كند، خسته مى‏شود. شنونده كه كارى نمى‏كند، جز شنيدن! در صورتى كه اگر آمادگى براى شنيدن نداشته باشد، يا حرفها برايش تكرارى، غيرمفيد و غيرجذاب باشد، زودتر و بيشتر از گوينده خسته مى‏شود. از اين رو، گوينده خودش بايد حال شنونده و اقتضاى جلسه را مراعات كرده، از پرحرفى و «اطاله‏ى كلام» بپرهيزد. هر چند سخنورى و نطق، براى خود سخنران و گوينده، شيرين و خوشايند باشد.
در وصاياى حضرت خضر، چنين آمده است:
«اى جوياى دانش! گوينده كمتر از شنونده خسته و ملول مى‏شود. پس هيچ يك از همنشينانت را(با پرحرفى) خسته مكن.» (10).

6. بى‏اجازه گوش ندادن
از آداب اجتماعى مربوط به گوش دادن، رعايت اذن واجازه است. اگر كسانى با هم صحبت مى‏كنند و مايل نيستند ديگرى سخنانشان را بشنود، نبايد به صورت فضولى گوش دهد. يا بايد از محل سخن آنان بيرون رفت، يا خود را به كارى ديگر مشغول ساخت كه حرفهايشان به گوش نرسد. حداقل آنكه بى‏تفاوت باشد، به حساس براى گوش دادن و پى بردن به محتواى مكالمات آنان، فرقى نمى‏كند كه صحبتهايشان حضورى باشد، يا تلفنى. بويژه اگر انسان بفهمد كه آنان علاقه‏مندند كه ديگرى حرفها را نشنود؛ چون گاهى حرفها خصوصى است و راضى نيستند ديگران آگاه شوند.
در اين باره نهى‏هايى شده است. از جمله در اين سخن امام صادق عليه‏السلام:
«من استمع الى حديث قوم و هم له كارهون، يصب فى اذنيه الآنك يوم القيامة»؛ (11).
كسى كه به سخن گروهى گوش دهد، در حالى كه آنان، آن را خوش نداشته باشند(و تمايلى به شنيدن او نداشته باشند) روز قيامت، در گوشهايشان سرب گداخته ريخته مى‏شود.
گوش نشستن و «استراق سمع»، از آداب ناپسند اجتماعى است كه گاهى مفاسد و پيامدهاى تلخ به دنبال دارد.
پس، كار ساده و معمولى «شنيدن» و «گوش دادن»، اين همه آداب و رسوم، تأثير و تأثر زمينه‏ها و عواقب و حد و حدود و حق و حقوق دارد.
بهره‏مندى از مراعات اين حقوق و حدود و شرايط هم «هنر» است، «هنر خوب گوش كردن!»

پي نوشتها :

(1). بحارالانوار، ج 2، ص 63
(2). توبه (9) آيه‏ى 61
(3). مكارم الاخلاق، طبرسى، ص 15؛ سنن النبى، علامه طباطبايى، ص 18
(4). بحارالانوار، ج 49، ص 90
(5). همان، ج 2، ص 42؛ من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 620
(6). آداب تعليم و تعلم در اسلام، ص 348
(7). من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 625
(8). نهج‏البلاغه، صبحى صالح، خطبه 193
(9). غررالحكم، ح 9443
(10). بحارالانوار، ج 1، ص 227
(11). همان، ج 73، ص 340

منبع :

http://noorportal.net/951/1340/1368/31319.aspx

راستى و راستگويى

 

راستى و راستگويى
 

صداقت، عامل پيشرفت و تعالى شخص و جامعه
 يكى از فضيلت‏هاى اخلاقى كه نقش بسزايى در سازندگى انسان دارد، صداقت در گفتار، رفتار و پندار است. پيشرفت و تعالى بشر، در گرو پاى‏بندى آنان، به راستى در كردار و گفتارشان است. از آن‏جا كه انسان‏ها بر اثر نيازمندى‏هاى فراوان روحى و جسمى ناگزيرند، به صورت اجتماعى زندگى كنند، آنچه بقاى چنين حياتى را تضمين مى‏كند، درستكارى و راستى ميان افراد جامعه است.
بنابراين، اگر همه كارهاى انسان بر صدق و راستى بنا نهاده شود و از هرگونه ناراستى پيراسته باشد، زمينه‏هاى نيك‏بختى و گران‏قدرى او فراهم مى‏آيد، چنان كه گشوده شدن دريچه‏هاى كمال و بهروزى به روى جامعه بشرى، تنها با استوار كردن پايه صداقت فراهم مى‏شود. به همين جهت، حق تعالى مؤمنان را در كنار فراخوانى به تقوا، به همراهى با صادقان فرمان مى‏دهد و مى‏فرمايد:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه‏َ وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ. (توبه: 119)
اى مؤمنان، از خدا بترسيد و همگام با راستان باشيد.

پيام متن:
راستى و راستگويى، بسان گوهرى بسيار ارزشمند است كه همه بايد در به دست آوردن و حفظ هميشگى آن همواره بكوشيم.

صداقت و راستى، در قرآن و روايت
 خداوند متعال در قرآن كريم مى‏فرمايد:
وَالَّذِي جَاءَ بِالصِّدْقِ وَصَدَّقَ بِهِ أُوْلَئِكَ هُمْ الْمُتَّقُونَ. (زمر: 33)
كسى كه حقيقت و صداقت را با خود آورد و كسى كه حقيقت و صداقت را باور كرد، آنان پرهيزكاران [واقعى] هستند.
امام صادق عليه‏السلام ، سرلوحه دعوت همه پيامبران را «راستگويى» و «امانت‏دارى» مى‏داند و مى‏فرمايد:
اِنَّ اللّه‏َ عَزَّوَجَلَّ لَمْ يَبْعَثِ الاَْنْبياءَ اِلاّ بِصِدْقِ الْحَديثِ وَ اَداءِ الاَْمانَةِ اِلَى الْبِرِّ والفاجِرِ.
همانا خداى عزوجل بر نينگيخت پيامبران را، مگر به راستگويى و اداى امانت به نيكوكار و بدكار.
باز از كلام آن حضرت است كه:
به حضرت اسماعيل از آن رو «صادق الوعد» گفتند كه با كسى در جايى قرار گذاشت و تا مدتى (يكسال هم گفته‏اند) همان جا منتظر ماند. ازاين‏رو، خداوند او را صادق الوعد ناميد.
راستگويى، كليد طلايى گنج مقصود است و همگان مى‏توانند با آن، هم ره به سراى ايمان ببرند و هم به گنج پربهاى ديانت و شريعت دست يابند. امام على عليه‏السلام از راستى، به عنوان پايه دين و ستون ايمان ياد مى‏كند و مى‏فرمايد: «راستى، ستون مسلمان و پايه ايمان است».
همچنين از حضرت رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نقل مى‏كنند:
همواره ملازم راستى و هميشه راستگو باش، زيرا راستگويى به سوى راه نيك و درست راهنمايى مى‏كند و راه نيك، به بهشت مى‏رساند. چون آدمى هميشه راستگو باشد و راستى را پيشه كند، نزد خدا از زمره صديقان شمرده مى‏شود و از دروغ نيز هميشه دورى كن، زيرا عادت دروغ، آدمى را به سوى راه بد راهنمايى مى‏كند و راه بد به دوزخ مى‏رساند و هنگامى كه آدمى به دروغگويى عادت كند و دروغ را برگزيند، در نتيجه، نزد خداوند در گروه دروغگويان نوشته مى‏شود.

پيام متن:
سعديا راست‏روان، گوى سعادت بردندراستى كن كه به منزل نرسد كج‏رفتار

 برخى آثار راستگويى
 راستى در گفتار و كردار، انسان را محبوب دل‏ها و منبع شايسته اعتماد براى مردم مى‏سازد. در حالى‏كه ريا و نفاق و دروغ، افزون بر آنكه شخص را در جامعه و پيش خدا، بى‏اعتبار مى‏سازد، سبب گسستن پيوندهاى اجتماعى نيز مى‏شود و افراد را پيش يكديگر بى‏اعتماد مى‏كند. انسان‏هاى دروغگو به دوگانگى در شخصيت دچار مى‏شوند و به همين دليل، به هنگام برملا شدن دروغ و رياكارى‏شان، گرفتار رنج و عذاب وجدان مى‏شوند. در حالى‏كه افراد راستگو و راست‏كردار، چون تنها آن‏گونه كه مى‏نمايند هستند، وجدان آرامى دارند و از آشكار شدن باطن خويش نزد مردم نگران نيستند.

پيام متن:
طاعت آن نيست كه بر خاك نهى چهره خويشصدق پيش آر كه اخلاص به پيشانى نيست
 سعدى

 گستره و جنبه‏هاى صدق
1. صدق در گفتار
 راست‏گفتارى و سخن خلاف واقع به زبان نياوردن، شناخته شده‏ترين نوع صدق و نخستين مرتبه آن است. در روايتى از پيامبر اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏خوانيم:
مردى به محضر رسول الله صلى‏الله‏عليه‏و‏آله شرفياب شد و عرض كرد: اى رسول خدا! خصلتى را كه تأمين كننده خير دنيا و آخرت است، به من بياموز! پيامبر فرمود: دروغ نگو.

2. صدق در كردار
 گاهى سخنى را كه انسان به زبان مى‏آورد، راست و همسو با واقع است، ولى رفتار او برخلاف آن نشان مى‏دهد و در واقع، بدانچه مى‏گويد، عمل نمى‏كند. خداوند در قرآن كريم، كسانى را كه ميان رفتار و گفتار آنها هماهنگى نيست، سخت نكوهش مى‏كند و اين كار آنان را سبب‏ساز خشم و نفرت الهى شمرده است: «اى كسانى كه ايمان آورديد! چرا سخنى مى‏گوييد كه عمل نمى‏كنيد. نزد خدا بسيار موجب خشم است كه سخنى بگوييد كه عمل نكنيد». (صف: 3)

 3. صدق در پندار
 انگيزه و انديشه براى كارهاى انسان، بسان جان است براى تن. اساس كار را نيت و فكر آدمى مى‏سازد و اعمال و رفتار انسان، در حقيقت، برآمده از نيت اوست. فكر و انديشه تا آنجا در شكل‏گيرى و تعيين شخصيت انسان مؤثر است كه چهره‏هاى آدميان در سراى آخرت، هماهنگ با نيت‏هايشان آشكار مى‏شود. امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمايد: خداوند در روز قيامت مردم را برابر نيت‏هايشان محشور مى‏كند. باز از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نقل مى‏كنند كه: «خداوند به ظواهر و اعمال شما نگاه نمى‏كند. آنچه مورد توجه حق تعالى قرار مى‏گيرد، درون دل‏هاى شماست.» بنابراين، انسان براى دست‏يابى به گوهر نفيس و ارج آفرين صداقت، افزون بر صدق در گفتار و هماهنگى ميان گفتار و رفتار، به صدق در انگيزه و پندار نيز نيازمند است. راست پندارى و صدق در نيت، پيش‏نياز و پايه صدق در گفتار و كردار است.

پيام متن:
بناى صداقت، بدون حتى يكى از اين سه عنصر نيز سست و ناتمام است: پندار صادقانه، گفتار صادقانه و كردار صادقانه.
شيخ عبدالقادر گيلانى رحمهم‏الله مى‏گويد:
من از همان دوران كودكى به راستگويى تربيت شدم. بارى براى طلب علم و دانش، از مكه مكرمه به بغداد عازم شدم. مادرم به من چهل دينار داد تا خرج راه و سفرم بسازم و از من تعهد گرفت كه راستگويى را هميشه پيشه بگيرم. همين كه به سرزمين (همدان) رسيديم، گروهى از دزدان جلوى ما را گرفتند و اجناس و وسايل كاروان را تصاحب كردند. دزدى از كنارم گذشت و گفت: چه همراه دارى؟ گفتم: چهل دينار دارم. او فكر كرد كه شوخى مى‏كنم، مرا رها كرد. فرد ديگرى آمد و همان سؤال را از من پرسيد. من حقيقت را به او گفتم، او مرا پيش رئيس دزدان برد. سر گروه دزدان از من پرسيد: چه چيزى تو را به راستگويى وادار كرده است؟ گفتم: مادرم از من تعهد گرفته است كه هميشه راست بگويم. ترسيدم كه مبادا به عهد خويش خيانت كرده باشم. ترس و وحشت همه وجود رئيس دزدان را فرا گرفت. همان وقت فرياد برآورد و گريبان چاك كرد و گفت: عجب! تو مى‏ترسى از اينكه مبادا پيمان مادر را بشكنى، پس من چگونه نترسم كه عهد خداوند را بشكنم؟ سپس دستور داد، همه كالاهاى كاروان را برگردانند. آن‏گاه به شيخ عبدالقادر گيلانى گفت: من ديگر به دست تو توبه مى‏كنم، دزدان ديگر گفتند: شما در دزدى سر گروه ما بوده‏ايد، چه خوب است كه امروز در توبه كردن هم سرگروه ما باشيد. ما همگى توبه مى‏كنيم. بدين ترتيب، به بركت راستگويى، همگى توبه كردند.

پيام متن:
راستگويى، افزون بر آخرت، به حال دنياى انسان نيز مفيد است.

منبع :

http://noorportal.net/951/1340/1341/31800.aspx

گناهان زبان

 

زبان رادر بند کش
 

درس اخلاق حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی(دامت برکاته)

متن حديث:
عَنْ نافِعِ عَنْ ابْن عُمَرَ، قالَ، قَال رَسُولُ الله(ص): رَحِمَ عَبْداً تَكَلَّمَ فَغَنِمَ، اَوْ سَكَتَ فَسَلِمَ. اِنَّ اللِّسانَ اَمْلَكُ شَىْء لِلاِْنْسانَ، اَلا وَ اِنَّ كَلامَ الْعَبْدِ كُلَّهُ عَلَيْهِ، اِلاّ ذِكْرُ اللهِ تَعالى، اَوْ اَمْرٌ بِمَعْرُوف، اَوْ نَهْىٌ عَنْ مُنْكَر، اَوْ اِصْلاحٌ بَيْنَ الْمُؤْمِنينَ. فَقال لَهُ مُعاذُ بْنُ جَبَل: يا رَسُولَ اللهِ، اَنُؤاخَذُ بِما نَتَكَلَّمُ؟ فَقالَ: وَ هَلْ يَكُبُّ النّاسَ عَلى مَناخِرِهِمْ فِى النّارِ، اِلاّ حَصائِدُ اَلْسِنَتِهِمْ، فَمَنْ اَرادَ السَّلامَةَ، فَلْيَحْفَظْ ما جَرى بِه لِسانُهُ... .(1)

ترجمه حديث:
نافع از ابن عمر روايت مى كند كه پيامبر(ص) فرمود: خدا بيامرزد بنده اى را كه از گفتارش سود ببرد و يا سكوت كند تا سالم بماند. زبان بيش از هر چيز ديگرى بر انسان حاكميت دارد. آگاه باشيد تمام سخنانى كه از انسان صادر مى شود به ضررش است، مگر ياد و ذكر خدا، امر به معروف، نهى از منكر و اصلاح بين مؤمنان.
 (يكى از اصحاب به نام) معاذ بن جبل گفت: اى رسول خدا! سخن گفتن هم چيزى است كه انسان براى آن مجازات مى شود؟!
فرمود: آيا چيزى به جز درويده (محصول هاى) زبان، انسان را با صورت به جهنم مى افكند؟ پس هركس مى خواهد سالم بماند (و در امان باشد); بايد مراقب زبان و گفته هايش باشد.

 شرح حديث:
در اينجا پيامبر(ص)، به مسأله زبان اشاره مى كند(2) و مى فرمايد: «خدا رحمت كند عبدى را كه از گفتارش بهره ببرد، و يا سكوت كند تا سالم بماند.» در اين حديث دو مطلب مهم وجود دارد:
1- زبان انسان بيش از هر چيز ديگر بر او حاكميّت دارد. خصوصيّات منحصر به فردى كه زبان دارد در هيچ يك از اعضاى بدن و موجودات ديگر نيست.
الف- زبان هميشه در اختيار انسان است و گاهى براى تشبيه مى گويند: سخن گفتن براى او «مثل آب خوردن» است; باز آب خوردن نياز به مقدماتى دارد، اما سخنگويى، مقدّماتى را نمى طلبد.
ب- خطرات زبان، قابل مقايسه با هيچ يك از اعضاى ديگر نيست. گناهان كبيره اى كه با زبان انجام مى شود به بيست يا سى گناه مى رسد.(3)
ج- قبح گناهان زبان، نزد مردم كم است، وقتى چنين بود، خطرات و آلودگى به آن نيز بيشر مى شود. اگر - نعوذ بالله - كسى مرتكب عمل شنيع زنا شود در نظر مردم كار زشتى كرده است، ولى غيبت - كه در روايات داريم از زنا و شرب خمر بدتر و عقوبتش سخت تر است - معمولا در نظر آنان قبح اندكى دارد و يا اصلا قبحى ندارد.
سپس رسول خدا(ص) مى فرمايد: تمام سخنانى كه از انسان صادر مى شود، به ضرر او است، مگر چهار سخن - حصر در اينجا حصر حقيقى است و مبالغه اى در كار نيست.
ذكر الله تعالى; امر به معروف; نهى از منكر; اصلاح بين مؤمنين.
بايد كارى كنيم كه همه سخنان زندگى ما منحصر به همين چهار موضوع باشد و اگر از اين دايره بيرون رفت، انسان ضرر مى كند.
در ذيل حديث، تعبير جالب و تكان دهنده اى آمده و آن اينكه بعد از سخنان پيامبر(ص) معاذ بن جبل گفت: «اى رسول خدا! سخن گفتن هم چيزى است كه انسان براى آن مؤاخذه شود!؟»
پيامبر(ص) فرمود: «اصلا آيا چيزى جز ثمرات زبان، انسان را با صورت به جهنّم وارد مى كند؟»
معلوم مى شود گناهانى كه به سبب آنها انسان با صورت، به جهنّم مى رود، سينه يا پا و يا دست نيست، بكله دست آوردهاى زبان است ، شايد چنين عقوبتى براى اين باشد كه وقتى كسى را به سبب گناهى به آتش جهنّم مى افكنند با آن عضوى كه گناه كرده مى اندازند و لذا چون با زبان گناه كرده، با صورت او را به جهنّم، مى افكنند، تا اين كه اوّل زبانش با آتش بسوزد، چون همين زبان، آتش ها بر افروخته، و توهين و اذيّت ها كرده است. بايد هر روز صبح كه از خواب بيدار مى شويم از خدا بخواهيم ما را از شرّ زبان حفظ كند و شب هم وقتى به بستر مى رويم استغفار كنيم از گناهانى كه ممكن است با زبان انجام شده باشد، زيرا واقعاً انسان به سبب زبان در خطر عظيمى قرار دارد.(4)

پي نوشتها :

1. بحار، ج 74، ص 178.
 2. زبان مهمترين وسيله ارتباط انسان ها با يكديگر و نقل و مبادله اطلاعات و معلومات از قومى به قوم ديگر، و از نسلى به نسل ديگر است; و اگر اين وسيله ارتباطى نبود هرگز انسان نمى توانست تا اين حد در علم و دانش و تمدن مادّى و مسائل معنوى ترقى كند.
زبان به نوبه خود از اعضاى بسيار شگفت انگيز بدن انسان است، كه وظايف سنگينى بر عهده دارد، علاوه بر اين كه كمك مؤثرى به بلعيدن غذا مى كند، در جويدن نيز نقش مهمّى دارد، مرتباً لقمه غذا را به زير چكش دندان ها هل مى دهد. و اين كار را به قدرى ماهرانه انجام مى دهد كه خود را از ضربات دندان دور نگه مى دارد، در حالى كه دايم كنار آن و چسبيده به آن است.
گاه ندرتاً هنگام جويدن غذا زبان خود را جويده ايم، و فرياد ما بلند شده و فهميده ايم كه اگر آن مهارت در زبان نبود چه بر سر ما مى آمد. در ضمن زبان بعد از خوردن غذا فضاى دهان و دندان ها را رفت و روب و تميز مى كند.
از همه مهمتر، سخن گفتن است كه با حركات سريع و منظم و پى در پى و حركت كردن زبان در جهات ششگانه انجام مى گيرد.
جالب اين كه خداوند براى حرف زدن و تكلم وسيله اى در اختيار انسان ها قرار داده كه بسيار سهل و آسان و در دسترس همه است، نه خستگى مى آورد، و نه از آن ملالى حاصل مى شود، و نه هزينه اى دارد.
از آن عجيب تر مسأله استعداد تكلم در انسان است كه در روح آدمى به وديعه گذارده، و انسان مى تواند جمله بندى هاى زيادى را در بى نهايت شكل مختلف براى تعبير از مقاصد فوق العاده متنوع خود انجام دهد.
و باز از آن مهمتر استعداد وضع لغات مختلفى است كه با مطالعه هزاران زبان كه در دنيا موجود است اهميت آن آشكار مى شود. راستى «اَلْعَظَمَةُ للهِ الْواحِدِ الْقَهّارِ». (تفسير نمونه، ج 27، ص 17).
 3. آية العظمى مكارم در كتاب زندگى در پرتو اخلاق، ص 87 - 90 مى نويسد: «مرحوم فيض كاشانى در كتاب «محجة البيضاء» و غزالى در «احياء العلوم» بحث بسيار مشروحى تحت عنوان «گناهان زبان» ذكر كرده اند، از جمله غزالى بيست نوع انحراف و گناه براى زبان نقل نموده است، بدين ترتيب:
1- گفتگو در امورى كه به انسان مربوط نيست;
2- سخنان زياد و بيهوده گويى;
3- گفتگو در امور باطل، مانند: وصف مجالس شراب و قمار و زنان آلوده;
4- جدال و مِراء (خرده گيرى و اعتراض بر ديگران به منظورهاى غلط، مانند: تحقير ديگران يا اظهار فضل خود);
5- خصومت و نزاع و لجاج در كلام;
6- تصنع در سخن و تكلّف در سجع و مانند آن;
7- بدزبانى و دشنام;
8- لعن كردن;
9- غنا و اشعار غلط;
10- افراط در مزاح;
11- سخريه و استهزاء;
12- افشاى اسرار ديگران;
13- وعده دروغى;
14- دروغ در گفتار;
15- غيبت;
16- سخن چينى;
17- نفاق در سخن (زبان دو گانه داشتن);
18- مدح بيجا;
19- غفلت از دقايق و لوازم سخن و خطاهايى كه از اين رهگذر دامن گير انسان شود;
20- سؤالات عوام از مسائل پيچيده مربوط به عقايد كه در ك آنها از عهده او خارج است. ناگفته پيداست كه آفات و انحرافات زبان منحصر به آنچه «غزالى» شماره كرده، نيست; و آنچه در كلام او ذكر شده تنها قسمت مهمّى از آن است، و شايد نظر او هم غير از اين نبوده، مثلا، امور زير نيز از انحرافات زبان است كه در گفتار او نيامده است:
1- تهمت زدن;
2- شهادت به باطل;
3- خودستايى;
4- اشاعه فحشا و نشر شايعات بى اساس و اكاذيب - اگر چه به عنوان احتمال باشد;
5- خشونت در سخن;
6- اصرار بى جا (مانند كار بنى اسرائيل و امثال آن);
7- ايذاى ديگران با گفتار خود;
8- مذمّت كسى كه سزاوار نكوهش نيست;
9- كفران نعمت با زبان;
10- تبليغ باطل و تشويق به گناه.
تازه باز ]گناهان زبان[ منحصر به اينها نيز نمى باشد و از اينجا اهميّت زبان روشن مى شود».
4. به قول مولوى:
اين زبان چون سنگ وفم آهن وش است *** آنچه بجهد از زبان، چون آتش است
 سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف *** گه ز روى نَقل و گه از روى لاف
 زانكه تاريك است و از هر سو پنبه زار *** در ميان پنبه چون باشد شرار
 ظالم آن قومى كه چشمان دوختند *** وز سخن ها عالمى را سوختند
 عالمى را يك سخن ويران كند *** روبهان مرده را شيران كند.

 منبع:پایگاه حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی(دامت برکاته)
 

هزار و يک علت برای غیبت کردن

 

 

هزار و يک علت برای غیبت کردن
 


آيا کسي از ميان شما دوست دارد که گوشت مردار برادرش را بخورد؟/ سوره حجرات، آيه 12
باورش دشوار است، اما امي شانون روان شناس مي گويد: «بيشتر تحقيقاتي که روان شناسان در زمينه ي غيبت انجام داده اند، نشان مي دهد که رايج ترين علت غيبت، بيکاري، سر رفتن حوصله و تلاش براي رفع خستگي ناشي از آن است.» يعني خيلي از ما غيبت مي کنيم فقط به اين دليل ساده که حوصله مان سر رفته است. امي شانون البته بر اين نکته تأکيد مي کند که آدم هاي اهل غيبت، دو دسته اند: يک دسته، آن هايي که ندانسته غيبت مي کنند و دسته ي ديگر، آن هايي که دانسته و هدفمند به غيبت کردن مشغول مي شوند.
آدم هاي دسته ي اول، معمولاً همان هايي هستند که غيبت مي کنند چون حوصله شان سررفته و... اما آدم هاي دسته دوم، بنا به تعبير امي شانون، روان شناسي پيچيده اي دارند: «وقتي از دست خودمان و آن چه هستيم، رضايت نداريم، گاهي سعي مي کنيم اشخاص ديگري را هم پيدا کنيم که بدتر از ماجلوه کنند.اين طوري، ديگر ما ته جدول نيستيم و حداقل يکي مانده به آخريم. غيبت، اين فرصت را به ما مي دهد که شخص مورد نظر را در ذهن ديگران، تا مي شود به ته جدول بفرستيم.»
اما دکتر فرانک مک آندرو معتقد است براي غيبت کردن، هزار و يک علت وجود دارد و بعضي از اين علت ها اصلاً بيمارگونه نيستند: «مثلاً وقتي در جمعي نشسته ايم و کسي شروع به غيبت از ديگران مي کند، ما هم ممکن است به حکم اين که «خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو» وارد بحث شويم. اساساً آدميزاد دوست دارد که بخشي از يک جمع و عضوي از يک تيم به حساب بيايد. خيلي از آدم ها همين طوري، احساس مهم بودن مي کنند. به علاوه، وقتي اعضاي يک جمع، اطلاعات وسوسه کننده اي را با هم به اشتراک مي گذارند، احساس صميميت در بين اعضاي گروه، افزايش مي يابد. غيبت کردن از ديگران، اين فرصت را به ما مي دهد که براي دقايقي هم که شده، خودمان را به کانون توجهات تبديل کنيم. اين احساس «قرار داشتن در کانون توجهات» براي اکثر آدم ها لذت بخش است.» البته دکتر فرانک مک آندروهم در نتيجه گيري نهايي اش تأکيد مي کند که: هيچ کدام از اين حرفها دليل موجهي براي غيبت کردن نيستند و غيبت، بدون ترديد، نشانه ي بارزي از ضعف شخصيتي محسوب مي شود. اين خصلت از آن خصلت هايي است که همه ي نظام هاي اخلاقي، چه ديني و چه غيرديني، آن را نکوهش مي کنند.» اما استيون را برتز، نويسنده و روان شناس، اعتقاد دارد که حسادت، شايع ترين علتي است که باعث مي شود آدم ها به غيبت کردن (والبته غيبت هاي دانسته)بپردازند:«اگر به خاطر محبوبيت، قيافه ي ظاهري، موقعيت مالي، پرستيژ اجتماعي و امثال اين ها به کسي حسادت بورزيم، غيبت، وسيله ي خوبي براي مخدوش کردن چهره ي آن شخص خواهد بود. يا اگر کسي بر حقمان بدي کرده باشد، مثلاً پولمان را خورده باشد يا در جمع، ضايعمان کرده باشد و... مي شود از غيبت به عنوان سلاحي براي تخريب شخصيت او و انتقام گيري شخصي استفاده کنيم. متأسفانه خيلي از ما اين کار را مي کنيم.»
روان شناسان از غيبت به عنوان يک «خشونت ارتباطي» ياد مي کنند و آن را نوعي قلدري و زور گيري کلامي مي دانند. فرانک آندرو مي گويد: «ما با غيبت کردن سعي مي کنيم احترام، آبرو، محبوبيت و يا روابط اجتماعي افراد را از آن ها سلب کنيم. به علاوه، غيبت نوعي سعي در جهت حذف فرد غيبت شونده از جمع آشنا است.» امي شانون نيز اعتقاد دارد که: «وقتي ما غيبت مي کنيم، در حقيقت، داريم از اعتمادي که شخص غيبت شونده به ما داشته است، سوءاستفاده مي کنيم. مثلاً ما را به حريم زندگي خصوصي اش وارد کرده و يک حرف خصوصي را با ما در ميان گذاشته، اما ما داريم در غياب او بخش هايي منفي از اين رابطه ي خصوصي را براي ديگران بازگو مي کنيم. واضح ترين تفسير غيبت، اين است که غيبت کننده، شايسته ي اعتماد نيست. اين را هرفرد شنونده اي، اگر عاقل باشد، خيلي زود مي فهمد.» به نظر امي شانون، حتي اگر گفتن يک چيز خصوصي از زندگي ديگران، از نظر خودمان، بار منفي نداشته باشد، باز هم حق نداريم بخشي از زندگي خصوصي شخص را در حضور ديگران و در غياب خودش مطرح کنيم. او مي گويد: «خصوصي، خصوصي است. چه به نظر شما مهم باشد، چه نباشد.»
استيون رابرتز نيز بر اين باور است که شنونده ي غيبت در واقع به شخصيت خودش توهين مي کند: «اگر اجازه بدهيد شخصي در حضور شما از شخص ديگري بد گويي بکند، در حقيقت، اجازه داده ايد که او براي شما تصميم بگيرد. چرا که به هرحال، وقتي حرف هاي او تمام شود، ذهنيت شما تا حدي نسبت به فرد غيبت شونده تغيير پيدا مي کند. اين يعني، شخص غيبت کننده در برقراري رابطه و تنظيم سطح رابطه تان با شخص غيبت شونده، به جاي شما تصميم گرفته است. اگر او اشتباه کرده باشد - که شخصيتاً همين انتظار مي رود - شما هم به اشتباه مي افتيد.»
دکتر فرانک مک آندرومي مي گويد: «وقتي پشت سر شخصي بدگويي مي کنيم، در حقيقت، داريم آبرويش را مي بريم. از بين بردن آبروي افراد، آن هم در شرايطي که خودشان حضور ندارند تا از آبرويشان دفاع کنند، درست مثل اين است که آن ها را بکشيم. البته غيبت، تيشه به ريشه ي سه نفر مي زند. گوينده ي غيبت که به غيبت شونده اجازه نمي دهد تا از خودش دفاع کند، در واقع، دست به ترور شخصيت خودش مي زند. شنونده ي غيبت هم که خيلي راحت مي تواند بگويد: نه، من نمي خواهم چنين حرف هايي را بشنوم و... و نمي گويد. پس او هم ضعف شخصيت اش را آشکار مي کند. پس گوينده و شنونده ي غيبت، پيش از غيبت شونده مي ميرند.»
در حديثي از امام صادق عليه السلام درباره ي تعريف غيبت مي خوانيم:«غيبت، آن است که درباره ي برادر مسلمان ات چيزي بگويي که خداوند، آن را بر او مستور داشته است. اما فاسقي که تظاهر به فسق کند، نه حرمتي دارد و نه غيبتي.» روايات متعدد به خوبي نشان مي دهد که اگر شخصي گناه کند و مستور باشد، غيبت او جايز نيست و غيبت شخص متظاهر به فسق نيز فقط در خصوص آن عملي که تظاهر به آن کند، جايز است، نه نسبت به تمام اعمالش. آموزه هاي ديني توصيه مي کنند کسي که مي خواهد از غيبت توبه کند، بايد از هر دو جهت، تسويه حساب نمايد. اول، براي اداي حق الله، طبق قاعده ي عمومي ساير گناهان، توبه کند و دوم، براي اداي حق الناس، از غيبت شونده حلاليت بطلبد. اگر هم دسترسي به غيبت شونده برايش ميسر نباشد، بايد براي او و گناهانش استغفار کند.

تکنيک هايي براي دوري از غيبت
استيون رابرتز براي پرهيز از غيبت، پيشنهادهاي جالبي مي دهد که البته به قول خودش، تمام اين پيشنهادها به يک پيش فرض احتياج دارند: بايد با خودمان رو راست باشيم.
1-صادقانه از خودمان بپرسيم چرا مي خواهيم چنين حرف هايي را بشنويم؟ واقعاً خوشمان مي آيد چنين حرف هايي را پشت سر خودمان بگويند؟ اگر خود شخص غيبت شونده از اين صحبت ها خبر دار بشود، چه احساسي پيدا خواهد کرد؟ آيا اين حرف ها آبروي شخص غيبت شونده را به خطر نمي اندازد؟ آيا او را در جمع دوست و فاميل، منزوي نمي کند؟پاسخ به اين سؤالات ،کمکتان مي کند تصميم درستي بگيريد.
2-سخت است، اما سعي کنيد وقتي در مقابل تان غيبت مي کنند، شنونده نباشيد. با يکي دوبار استقامت، بارهاي بعدي برايتان آسان تر مي شود. مي توانيد خيلي مؤدبانه به شخص غيبت کننده بگوييد: «ببخشيد. من نمي خواهم اين حرف ها را بشنوم. اين کار به نظرم درست نمي آيد.»
3-سعي کنيد ديگراني را که در آن جمع يا در بين دوست و فاميل هستند و مثل شما فکر مي کنند، به صحبت و واکنش وادار کنيد. کاري کنيد که پيدا کردن دو گوش شنوا، براي شخص غيبت کننده هر روز سخت تر و سخت تر شود.
4-اشتباه ترين کار، اين است که وقتي مقابل تان غيبت مي کنند، کناري بنشينيد و بگوييد: من فقط يک گوشه نشسته بودم. اين، بي گناهي تان را ثابت نمي کند.برعکس، به اين معناست که شما هم به همان اندازه مسؤول و مقصريد که شخص غيبت کننده. اگر شما نگذاريد که شخص غيبت کننده توجهي را که مي خواهد، به دست بياورد، ممکن است او از ادامه ي حرف هايش منصرف شود.
5-براي اين که حرفتان به غيبت کننده بر نخورد، بهتر است از غيبت کننده هم در خواست کنيد که به شما براي اجراي تصميم و محقق شدن قول و قرار شخصي تان مبني بر پرهيز از غيبت، کمک کند. سعي کنيد لحنتان طوري باشد که به او برنخورد. بهتر است فقط در مورد خودتان صحبت کنيد و اصلاً در مقام نصيحت بر نياييد.
6-اگر در حضورتان غيبت شخص ديگري را کردند، مي توانيد زيرکانه و به تدريج-والبته محترمانه-مسير بحث و موضوع صحبت را عوض کنيد.
7-به ريشه ها و علل غيبت فکر کنيد. روي آن ها تأمل کنيد. شما به کدام يک از آن دلايل، داريد غيبت مي کنيد؟ به کدام يک از آن دلايل داريد به غيبت گوش مي دهيد؟ هر وقت خواستيد شروع به غيبت کنيد، درباره ي دليل ريشه اي اش با خودتان صادقانه فکر کنيد.
8-روان شناسان، سرسختانه اعتقاد دارند که بسياري از غيبت ها به دليل ضعف شخصيتي در غيبت کننده و غيبت شونده اتفاق مي افتد و ادامه مي يابد. آيا شما واقعاً با چنين مشکلاتي در شخصيت تان دست به گريبان ايد؟ از روان پزشکان و روان شناسان براي حل مشکل شخصيتي تان کمک بخواهيد.
9-وقتي مي بينيد داريد دوباره غيبت را از سر مي گيريد، بلافاصله توجه خودتان را به سمت چيزهاي مقدس و روحاني و کلام شخصيت هاي ارزشمند سوق بدهيد. سرشناسان اديان مختلف درباره ي غيبت ، حرف هاي تکان دهنده اي زده اند. بهتر است يکي دو تا از اين حرف ها را از حفظ کنيد و هميشه موقع غيبت، آن ها را به خاطر بياوريد. نام خدا را به زبان بياوريد و از او کمک بخواهيد.

منبع: مجله همشهري جوان شماره 43
نويسنده: محمد کياسالار
 

تاثیر زبان در رستگاری انسان (سکوت)


تاثیر زبان در رستگاری انسان
 


در دين اسلام به سکوت توجه فراواني شده است و تمامي بزرگان دين سکوت پسنديده را بهترين عامل نجات دانسته اند. و اين سکوت را با تعابيري همچون صمت ، تفکر محاسبه . نفس و ... همراه داشته اند . اينک به بررسي روايي سکوت از ديدگاه پيامبر صلي الله عليه و آله و ائمه معصومين عليهم السلام مي پردازيم .
« پيامبر اکرم » ( صلي الله عليه و آله ) فرمودند :
« آنکس که ساکت شد ، نجات پيدا کرد » . (1)
و نيز فرمودند :
« سکوت ، حکمت است و عمل کنندگان به آن بسيار اندکند . ». (2)
و نيز فرمودند :
«هر کس در نزد من به حفظ زبان و عورت خويش ، قول دهد ، من براي او بهشت را ضامن مي شوم .» (3)
و نيز فرمودند :
«آنکس که خود را از شکم و عورت و زبان خويش در امان بدارد ، نجات يافته است .» (4)
و فرمودند:
«آيا چيزي جز محصول زبان ، مردم را به رو در آتش مي افکند ؟» (5)
و فرمودند :
« آنکس که به خدا و روز قيامت ايمان دارد ، يا سخني نيکو و اندک بگويد و يا سکوت کند . » (6)
و فرمودند:
« زبان مؤمن در پشت قلب اوست و هرگاه خواست که سخني بگويد ، با قلب خويش آنرا بررسي مي نمايد و سپس بر زبان خود جاري مي سازد . اما زبان منافق در جلوي قلب او قرار گرفته است و اگر تصميمي گرفت ، آن را بر زبان خويش جاري مي سازد و پيشتر آنرا با قلب خود نمي سنجد » (7)
و فرمودند :
« هر کس سخنش زياد شد ، لغزش وي نيز زياد مي گردد و هر کس که لغزشش زياده گشت ، گناهانش افزون مي شود و آنکه گناهش افزون شد ، آتش بر او سزاواتر است . » (8)
و فرمودند :
« زبان خويش را از زياده گفتن بازدار ، زيرا که آن صدقه ايست که بر نفس خود تصدق مي نمائي . »
سپس فرمود :
« بنده حقيقت ايمان را نمي شناسد تا آنکه زبان خويش را نگهدارد . » (9)
« اميرالمؤمنين » ( عليه السلام ) بر مردي مي گذشتند که به سخن بيهوده مشغول بود . حضرت ايستاده و فرمودند :
« اي مرد ، بدانکه تو مشغول املاء کردن نامه اي هستي که بوسيله ي فرشتگان مأمور تو به جهت مقام ربوبي نوشته مي شود . پس آنچه را که براي تو مهم است بگو و آنچه را که اهميتي براي تو ندارد ترک کن .» (10)
و از « حضرت سجاد » ( عليه السلام ) است که فرمود :
«هر بامداد زبان آدمي بر سر تمامي عضاء و جوارح وي آمده ، مي پرسد چگونه صبح نموديد ؟ مي گويند : به خوبي ، اما اگر تو ما را رها کني ، به خاطر خدا ما را به رنج ميفکن ؟ آنگاه با وي سخن گفته مي گويند : همانا پاداش و عذاب ما بخاطر اعمال تو است . » (11)
« امام باقر » ( عليه السلام ) فرمودند:
«شيعيان ما بي زبانها هستند.» (12)
«امام صادق: (عليه السلام) فرمودند:
«خواب، راحت جسم است و سخن گفتن، باعث آرامش روح است و سکوت، مايه ي آرامش عقل مي باشد.» (13)
آن حضرت به نقل از حکمتهاي «آل داود» فرمودند:
«بر عاقل فرض و واجب است که به زمان خويش آگاه باشد و به شأن و ارزش خود روي آورد، و زبان خويشتن را نگاه دارد.» (14)
و فرمودند:
«لقمان به فرزند خويش گفت: اي فرزند، اگر تصور مي کني که سخن گفتن نقره است، بدان که سکوت، طلاست.» (15)
«امير المؤمنين» (عليه السلام) فرمودند:
«آدمي به زير زبان خويش پنهان است. پس کلام خود را بسنج و آن را بر عقل و دانش خود عرضه کن، اگر آن کلام، براي خدا و در راه خدا بود، آن را بگو و اگر غير از اين بود، سکوت از سخن گفتن بهتر است.» (16)
از «حضرت سجاد» (عليه السلام) سؤال شد که: «سخن گفتن بهتر است يا سکوت کردن؟»
فرمودند:
«براي هر يک از آن دو (سخن و سکوت) آفاتي است که اگر از آفات، در امان ماندند، سخن گفتن برتر از سکوت است.»
سؤال شد: اي فرزند رسول خدا، چگونه اينطور مي شود؟
 فرمودند:
«براي اينکه خداوند عز و جل، انبياء و اولياء را مأمور به سکوت کردن در ميان قوم ننموده است و آنها به سخن گفتن (تبليغ) مأمور بودند. و نيز کسي با سکوت کردن، شايسته ي بهشت و مقام دوستي حق نمي گردد. و نجات و حفظ از آتش و خشم خدا هم با سکوت ميسر نيست. همه ي اينها با کلام سخن گفتن انجام مي شود.»
سپس فرمودند:
«در اين سخن، نمي خواستم که ماه را با خورشيد برابر کنم، زيرا که تو، فضيلت سکوت را با سخن گفتن توصيف مي نمائي، ولي برتري کلام را با سکوت کردن نمي توان وصف کرد.» (17)
در زمينه تأثير سکوت در تعميق تفکر و استواري عقل، از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل شده که فرمود: «اذا رايتم المؤمن صموتا فادنوا منه فانه يلقي الحکمه و المؤمن قليل الکلام کثير العمل و المنافق کثير الکلام قليل العمل؛ هنگامي که مؤمن را خاموش ببينيد به او نزديک شويد که دانش و حکمت به شما القا مي کند، و مؤمن کمتر سخن مي گويد و بسيار عمل مي کند، و منافق بسيار سخن مي گويد و کمتر عمل مي کند.» (18)
امام صادق عليه السلام فرمود: «دليل العاقل التفکر و دليل التفکر الصمت؛ نشانه عاقل فکر کردن و نشانه فکر کردن، سکوت نمودن است.» (19)
در حديث ديگري از امام امير المؤمنين عليه السلام آمده است: «اکثر صمتک يتوفر فکرک و يستنر قلبک و يسلم الناس من يدک؛ بسيار خاموشي برگزين تا فکرت زياد شود، و عقلت نوراني گردد، و مردم از دست (و زبان) تو سالم بمانند!» (20)
از اين روايات بخوبي استفاده مي شود که رابطه دقيق ميان بارور شدن فکر و انديشه، با سکوت وجود دارد. دليل آن هم روشن است، زيرا قسمت مهمي از نيروهاي فکري انسان در فضول کلام و سخنان بيهوده از ميان مي رود؛ هنگامي که انسان سکوت را پيشه مي کند، اين نيروها متمرکز مي گردد، و فکر و انديشه را به کار مي اندازد، و ابواب حکمت را به روي انسان مي گشايد؛ به همين دليل، مردم سخن گفتن بسيار را دليل کم عقلي مي شمرند و افراد کم عقل سخنان بيهوده بسيار مي گويند.
از بعضي روايات استفاده مي شود که يکي از مهمترين عبادت سکوت است؛ از جمله، در مواعظ پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله به ابوذر مي خوانيم: «اربع لايصيبهن الا مؤمن، الصمت و هو اول العباده ... چهار چيز است که تنها نصيب مؤمن مي شود، نخست سکوت است که سرآغاز عبادت مي باشد...» (21)
از بعضي از احاديث استفاده مي شود که پر گويي مايه قساوت و سنگدلي است، در حديثي از امام صادق عليه السلام مي خوانيم: «کان المسيح عليه السلام يقول لا تکثر الکلام في غير ذکر الله فان الذين يکثرون الکلام في غير ذکر الله قاسيه قلوبهم و لکن لا يعلمون؛ حضرت مسيح عليه السلام مي فرمود؛ جز به ذکر خدا سخن زياد مي گوييد، زيرا کساني که در غير ذکر خدا سخن بسيار مي گويند دلهايي پر قساوت دارند ولي نمي دانند!» (22)
در حديث ديگري از امام علي بن موسي الرضا عليهما السلام مي خوانيم: سکوت نه تنها از اسباب علم و دانش است، بلکه راهنما به سوي هر خير و نيکي است؛ فرمود: «ان الصمت باب من ابواب الحکمه، ان المصت يکسب المحبه انه دليل علي کل خير؛ سکوت دري از درهاي دانش است، سکوت محبت مي آورد، و دليل و راهنماي همه خيرات است.» (23)
سکوت سبب نجات از بسياري از گناهان مي شود و در نتيجه کليد ورود در بهشت است. چنان که در حديثي از پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله مي خوانيم: که مردي نزد آن حضرت آمد (و طالب سعادت و نجات بود) پيغمبر صلي الله عليه و اله فرمود: آيا تو را به چيزي راهنمايي کنم که خدا به وسيله آن تو را وارد بهشت مي سازد، عرض کرد آري اي رسول خدا! سپس دستور به انفاق و ياري مظلوم و کمک از طريق مشورت فرمود، و بعد دستور به سکوت داد و فرمود: «فاصمت لسانک الا من خير؛ سکوت اختيار کن جز از نيکيها» و در پايان افزود: «هر گاه يکي از اين صفات در تو باشد، تو را به سوي بهشت مي برد.» (24)
بي شک يکي از آثار مثبت سکوت، آراسته شدن به زيور و قار است. همان گونه که در حديثي از امير المؤمنان علي عليه السلام مي خوانيم: «الصمت يکسيک الوقار، و يکفيک مئونه الاعتذار؛ سکوت لباس وقار بر تو مي پوشاند و مشکل عذر خواهي را از تو برمي دارد!» (25)
همين معني به شکل گوياتري در حديث ديگري از همان حضرت آمده است، فرمود: «ان کان في الکلام بلاغه ففي الصمت السلامه من العثار؛ اگر در سخن گفتن، بلاغت بوده باشد، در سکوت سلامت از لغزشهاست!» (26)
از اين حديث استفاده مي شود که سکوت حتي بر سخنان بليغ گاهي برتري دارد!
امام حسن عليه السلام فرمود: «نعم العون الصمت في مواطن کثيره و ان کنت فصيحا؛ سکوت ياور خوبي است در بسياري از موارد، هر چند سخن گويي فصيح باشي!» (27)
بي شک «سکوت» و «سخن گفتن» هر کدام جائي و مقامي دارد و هر يک از آنها داراي جنبه هاي مثبت و جنبه هاي منفي است، بي شک جنبه هاي مثبت سخن گفتن فزونتر از جنبه هاي منفي آن است؛ ولي از آنجا که جنبه هاي مثبت سخن گفتن هنگامي آشکار مي شود که انسان در مراحل تهذيب نفس توفيق کافي يافته باشد؛ به همين دليل کساني را که در آغاز راهند بيشتر توصيه به سکوت مي کنند، و بعد از کسب سلطه بر هواي نفس به اصطلاح مالک زبان شدن، مامور به سخن گفتن و هدايت مردم مي شوند.
اين نکته نيز شايان توجه است که «صمت» و «سکوت» هر چند در منابع اصلي لغت تقريبا به يک معني تفسير شده است، ولي در کلمات بعضي از علماي اخلاق تفاوتي در ميان آن دو ديده مي شود؛ به اين معني که، سکوت ترک کلام بطور مطلق است، ولي «صمت» به معني ترک سخن گفتن در اموري است که هدف صحيحي را تعقيب نمي کند (ترک ما لا يعنيه) و آنچه براي سالکان الي الله و راهيان راه خدا و علاقه مندان به تهذيب نفس ضرورت دارد، بيشتر «صمت» است نه «سکوت».
در حديث معروفي که در لابه لاي کلمات قصار مولا امير مؤمنان علي عليه السلام آمده اين حقيقت منعکس شده است؛ آنجا که مي فرمايد: «تکلموا تعرفوا فان المرء مخبوء تحت لسانه؛ سخن بگوييد تا شناخته شويد، چرا که شخصيت انسان در زير زبان او نهفته شده است.» (28)
در انسان ده خصلت است که آنها را با زبان ظاهر مي کند:
شاهدي است که از درون خبر مي دهد.
و داوري است که حق و باطل را از هم جدا مي سازد.
و سخنگويي است که به سؤالات پاسخ مي گويد.
و شفاعت کننده اي است که سبب وصول به نيازها است.
و توصيف کننده اي است که اشياء را معرفي مي کند.
و اميري است که به نيکيها دعوت مي نمايد.
و واعظي است که از قبيح بازمي دارد.
و تسلي دهنده اي است که غمها با او فرومي نشيند.
و ستايشگري است که زنگار کينه ها را از دلها پاک مي کند.
و هنرمندي است که گوشها به سبب او لذت مي برند.» (29)
حديثي از امير مؤمنان علي عليه السلام مي خوانيم:
من کثر کلامه کثر خطؤه، و من کثر خطؤه قل حياؤه، و من قل حياؤه ورعه، و من قل ورعه مات قلبه، و من مات قلبه دخل النار؛ کسي که سخن بسيار گويد خطا و لغزش او فراون مي شود؛ و کسي که خطا و لغزشش فراوان گردد، حياء او کم مي شود؛ و کسي که حيائش کم شود، پرهيزگاري اش کم مي شود؛ و کسي که ورعش کم شود، قلبش مي ميرد؛ و کسي که قلبش بميرد، داخل آتش دوزخ مي شود!» (30)
در حديث ديگري از همان امام بزرگوار مي خوانيم: «الکلام کالدواء قليله ينفع و کثيره قاتل؛ سخن مانند دارو است، اندکش مفيد و کثيرش قاتل است!» (31)
اگر انسان پيش از آن که شروع به سخن گفتن کند در محتوا و انگيزه و نتيجه سخنان خود کمي بينديشد، بسياري از لغزشهاي زبان و گناهان، از او دور مي شود.
در حديث معروفي از پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله آمده است: «ان لسان المؤمن وراء قلبه، فاذا اراد ان يتکلم بشيء تدبره بقلبه، ثم امضاه بلسانه، و ان لسان المنافق امام قلبه، فاذا هم بشيء امضاه بلسانه و لم يتدبره بقلبه زبان انسان با ايمان در پشت قلب او قرار دارد، هنگامي که اراده سخن گفتن کند، نخست در آن مي انديشد، سپس با زبانش آن را امضا مي کند؛ ولي زبان منافق در جلو قلب اوست، هنگامي که تصميم به گفتن چيزي بگيرد نخست آن را با زبانش امضا مي کند و در آن نمي انديشد!» (32)
همين مضمون با کمي تفاوت در خطبه 176 نهج البلاغه در کلام امير مؤمنان علي عليه السلام آمده است.
و در تعبير ديگري از امام حسن عسکري عليه السلام چنين مي خوانيم: قلب نادان در دهان اوست، و دهان دانا در دل او!» (33)
بديهي است مراد از قلب در اينجا همان عقل و فکر است، و بودن زبان در جلو قلب، يا در عقب آن، کنايه از تفکر و انديشه درباره محتواي سخن يا عدم آن است.
اين سخن را با حديثي از امير المؤمنان علي عليه السلام که جامع همه مباحث بالا است و بر دل انسان نور و صفا مي پاشد پايان مي دهيم، فرمود: «ان احببت سلامه نفسک و ستر معايبک فاقلل کلامک و اکثر صمتک، يتوفر فکرک و يستنر قلبک؛ اگر دوست داري از سلامت نفس برخوردار شوي و عيوب و کاستيهايت پوشيده بماند، کمتر سخن بگوي و بيشتر خاموش باش تا فکرت قوي، و قلبت نوراني گردد!» (34)
اين بود خلاصه نقش زبان در تهذيب نفس و پاکي اخلاق و اصول کلي مربوط به حفظ زبان؛

 پي نوشتها:

1- محجه البيضاء، جلد 5، صفحه 192:
عن الرسول (صلي الله عليه و آله): «من صمت نجي.»
2- مدرک پيشين:
قال رسول الله (صلي الله عليه و آله): «الصمت حکم، و قليل فاعله.»
3- المحجه البيضاء، جلد 5، صفحه 192:
قال رسول الله(صلي الله عليه و آله): «من يتکفل لي بما بين لحييه و رجليه اتکفل له بالجنه.»
4- محجه البيضاء، جلد 5، صفحه 192:
قال رسول الله (صلي الله عليه و آله): «من وقي شر قبقبه و دبدبه و لقلقه فقدوفي.»
5- محجه البيضاء، جلد 5، صفحه 193:
قال رسول الله (صلي الله عليه و آله): «و هل يکب الناس علي مناخرهم الا حصائد السنتهم؟»
6- محجه البيضاء، جلد 5، صفحه 194:
قال رسول الله (صلي الله عليه و آله): «من کان يؤمن بالله و اليوم الآخر فليقل خيرا او ليصمت.»
7- محجه البيضاء، جلد 5، صفحه 195:
قال النبي (صلي الله عليه و آله): «ان لسان المؤمن وراء قلبه، فاذا اراد ان يتکلم بشيء تدبره بقلبه ثم امضاه بليسانه، و ان لسان المنافق امام قلبه فاذاهم بشيء امضاه بلسانه و لم يتدبره بقلبه.»
8- محجه البيضاء، جلد 5، صفحه 196:
قال النبي (صلي الله عليه و آله): «من کثر کلامه کثر سقطه، و من کثر سقطه کثرت ذنوبه، و من کثرت ذنوبه کانت النار اولي به.»
9- بحار الانوار، جلد 71، صفحه 298:
قال النبي (صلي الله عليه و آله): «امسک لسانک فانها صدقه تصدق بها علي نفسک.» ثم قال: «و لا يعرف عبد حقيقه الايمان حتي يخزن من لسانه.»
10- بحار الانوار، جلد 71، صفحه 276:
مر أمير المؤمنين (عليه السلام) علي بن ابيطالب برجل يتکلم بفضول الکلام، فوقف عليه ثم قال: «يا هذا انک تملي علي حافضک کتابا الي ربک فتکلم بما يعنيک ودع ما لا يعنيک.»
11- بحار الانوار، جلد 71، صفحه 302:
قال علي بن الحسين (عليه السلام): «ان لسان ابن ادم يشرف علي جميع جوارحه کل صباح فيقول: کيف اصبحتم؟ فيقولون: بخير ان ترکتنا، و يقولون: الله الله فينا و يناشدونه و يقولون: انما تشاب و تعاقب بک.»
12- بحار الانوار، جلد 71، صفحه 295:
عن ابي جعفر (عليه السلام): «ان شيعتنا الخرس.»
13- بحار الانوار، جلد 71، صفحه 276:
عن الصادق (عليه السلام): «النوم راحه للجسد، و النطق راحه للروح، و السکوت راحه للعقل.»
14- بحار الانوار، جلد 71، صفحه 307 - کافي، جلد 2، صفحه 116:
عن أبي عبدالله (عليه السلام) قال: «في حکم ال داود: علي العاقل ان يکون عارفا بزمانه مقبلا علي سأله، حافظا للسانه.»
15- بحار الانوار، جلد 71، صفحه 297:
عن ابي عبدالله (عليه السلام) قال: قال لقمان لابنه: «يا بني ان کنت زعمت ان الکلام من فضه، فان السکوت من ذهب.»
16- بحار الانوار، جلد 71، صفحه 285.
قال اميرالمؤمنين (عليه السلام): «المرء مخبوء تحت لسانه، فزن کلامک و اعرضه علي العقل و المعرفه، فان کان لله و في الله فتکلم به و ان کان غير ذالک فالسکوت خير منه.»
17- بحار الانوار، جلد 71، صفحه 274:
سئل السجاد (عليه السلام) عن الکلام و السکوت ايهما افضل؟ فقال (عليه السلام): «لکل واجد منهما افات فاذا سلما من الافات فالکلام افضل من السکوت؛ قيل: کيف ذالک يا ابن رسول الله؟ قال: لإن الله عزوجل ما بعث الأنبياء و الأوصياء بالسکوت، انما بعثهم بالکلام، و لا استحقت الجنه بالسکوت، و لا استوجبت ولايه الله بالسکوت، و لا توقيت النار بالسکوت، انما ذلک کله بالکلام ما کنت لاعدل ..............»
18- بحار الانوار، جلد 75، صفحه 312.
 19- همان مدرک، صفحه 300.
 20- ميزان الحکمه، جلد 2، صفحه 1667، شماره 10825.
 21- ميزان الحکمه، ماده صمت، حديث 10805.
 22- اصول کافي، جلد 2، صفحه 114، (باب الصمت و حفظ اللسان، حديث 11).
 23- و 24- اصول کافي، جلد 2، صفحه 113.
 25- غرر الحکم، شماره 1827.
 26- غرر الحکم، شماره 3714.
 27- ميزان الحکمه، ماده صمت، حديث 10826.
 28- نهج البلاغه، کلمات قصار، کلمه 392.
 29- کافي، جلد 8 ، صفحه 20، حديث 4.
 30- نهج البلاغه، کلمات قصار، کلمه 349.
 31- غرر الحکم، شماره 2182.
 32- المحجه البيضاء، جلد 5، صفحه 195.
 33- بحار الانوار، جلد 75، صفحه 374.
 34- تصنيف غرر الحکم، صفحه 216، شماره 4252.

منبع :

http://noorportal.net/951/1340/1362/32984.aspx
 

حفظ زبان

 

حفظ زبان
 
در برشمارى سربازان عقل به «صمت» كه همان سكوت است برمى‏خوانیم و سرباز جهل، «هذر» است. پیداست آنچه مى‏تواند سرباز عقل به شمار رود سكوت مطلق نیست چرا كه سخن گفتن بجا برتر از سكوت است و «به كلام، نشر معارف و حقایق دینیه و بسط معالم و آداب شریعت شود و خداى تعالى متّصف به تكلم است، و از اوصاف جمیله او «متكلم» است.» «هذر» همان «هذیان» گفتن و بیهوده‏بافى است و سكوتى نیكوست كه آدمى را از «هذر» و «هذیان» نگه دارد. و پیداست چنان كه پیر سالك ما نوشته است «این سكوت و حفظ زبان از لغو و باطل، از فضایل و كمالات انسانى است، بلكه اختیار زبان را داشتن و این مار سركش را در تحت اختیار درآوردن از بزرگ‏ترین هنرمندى‏ها است كه كمتر كسى مى‏تواند به آن موفق شود و اگر كسى داراى چنین قدرتى شد، از آفات و خطرات بسیارى محفوظ ماند؛ زیرا كه زبان داراى آفات و خطرات بسیارى است.»
پس كلام با آن كه از كمالات وجود آدمى است و منشأ كمالات بسیارى مى‏باشد تا جایى كه در قرآن كریم آموزش بیان (تعلیم بیان) مقدم بر دیگر نعمت‏ها آمده است اما چون به راحتى نمى‏توان از سلامت از آفت‏هاى زبان اطمینان یافت، سكوت بر آن رجحان دارد.
«و اهل ریاضت سكوت را بر خود حتم مى‏داشتند؛ چنان چه خلوت را نیز اهمیت مى‏دادند براى همین نكته. با آنكه در معاشرات با اهل معرفت و دانشمندان و اهل حال و ریاضت، فوائد بى شمار و عوائد بسیار است و در اعتزال، حرمان از معارف و علوم، بسیار است، و خدمت به خلق ـ كه از افضل طاعات و قربات است ـ نوعا با معاشرات و آمیزش دست دهد؛ لكن چون آفات معاشرت بسیار است و انسان نمى‏تواند نوعا خود را از آن حفظ كند، مشایخ اهل ریاضت، اعتزال را ترجیح دهند بر عشرت.»
این رهنمودى است كه اساتید جهاد نفس بر آن تأكید جسته‏اند اما امام عارف ما پس از نقل این رهنمود، خود بر آن تأكید مى‏ورزد و سالكان كوى دوست را به آن فرا مى‏خواند مرحله‏بندى ریاضت و سلوك در این خصوص است. آغاز و میانه و انجام، حكم یكسان ندارد. در وقت خودسازى حكمى دارد و در وقت هدایت خلق كه پس از بار یافتن به آرامش نفس و ایمن شدن از وسوسه‏هاى شیطانى نوبت آن مى‏رسد حكمى دیگر دارد؛ هم در باب معاشرت و همنشینى و آمیزش با دیگران و هم در صمت و سكوت. مهم آن است كه سالك بداند كجاست و كدام كار حدّ اوست:
«حق آن است كه انسان در اوائل امر كه اشتغال به تعلم و استفاده دارد، باید معاشرت با دانشمندان و فضلا كند، ولى با شرایط عشرت و مطالعه در احوال و اخلاق معاشرین. و در بدایات سیر و سلوك و اواسط و اوائل نهایات نیز از خدمت مشایخ و بزرگان اهل حال باید استفادت كند، پس ناچار به عشرت است.
و چون به نهایات رسید، باید مدتى به حال خود پردازد، و اشتغال به حق و ذكر حق پیدا كند. اگر در این اوقات، «خلوت با حق» با «عشرت» جمع نشود، باید اعتزال كند تا كمال لایق از ملكوت اعلا بر او افاضه شود. و چون حال طمأنینه و استقرار و استقامت در خود دید، و از حالات نفسانیه و وساوس ابلیسیه مطمئن شد، براى ارشاد خلق و تعلیم و تربیت بندگان خدا و خدمت به نوع، به آمیزش و خلطه پردازد، و خود را مهیا و آماده كند كه تا مى‏تواند از خدمت به بندگان خدا باز ننشیند.»
در این باب معاشرت و همنشینى با مردمان؛ در باب سكوت نیز دستور چنین است:
«و همین طور این دستور كلى است براى صحت و سكوت و تكلم و ارشاد، كه در اوایل امر كه خود متعلم است، باید به بحث و درس و تعلّم اشتغال پیدا كند، و فقط از كلمات و اقوال لغو و باطل خوددارى كند، و چون كامل شد، به تفكر و تدبر اشتغال پیدا كند و زبان از كلام به غیر ذكر خدا و آنچه مربوط به اوست بربندد تا افاضات ملكوتى بر قلب او سرشار شود. و چون وجود او حقانى شد، و از گفتار و اقوال خود مطمئن شد، به سخن آید و به تربیت و تعلیم و دستگیرى مردمان برخیزد و لحظه‏اى از خدمت آنان ننشیند تا خداى تعالى از او راضى شود و در شمار بندگان مربى، او را قرار دهد و خلعت معلمى و مرشدى را به قامت او راست كند و اگر نقصى در این میان داشته باشد، به واسطه این خدمت، خداوند تعالى جبران كند.»
پس دعوت به گوشه‏گیرى و اعتزال دعوتى مطلق و براى همیشه و همه حالات نیست؛ براى توشه برگرفتن است، براى دستیابى به كمالاتى است كه در جمع نگاهبان او در میان خلق است. نگهبانى از زبانى كه گشایش آن به سخنان ناروا بسى به حال سالك مضر است. چنان‏كه آن امام سالك مى‏نویسد:
«اما در خصوص سخنان لغو بیهوده و كلمات زشت ناشایسته نیز باید دانست كه آنها بسیار مضر به حال روح است و نفس را از صفا و صلاح و سلامت و وقار و طمأنینه و سكونت ساقط مى‏كند و جلافت و كدورت و قساوت و غفلت و ادبار مى‏آورد و ذكر خدا را از نظر بیندازد و حلاوت عبادت و ذكر اللّه‏ را از ذائقه روح ببرد، و ایمان را ضعیف و ناچیز كند و دل را بمیراند و لغزش و خطا از آن زیاد شود و پشیمانى بسیار بار آورد، و كدورت بین دوستان و دشمنى بین مردم ایجاد كند و مردم را به انسان بدبین كند و او را از نظر آنان بیندازد و اطمینان و وثوق از او ساقط شود، و او را در نظر مردم بى‏مقدار و بى‏وزن كند. و اینها در صورتى است كه بر كلام او مترتب نشود معصیت‏هاى گوناگون لسانى. و خیلى كم اتفاق افتد كه انسان كه به لغو و باطل اشتغال پیدا كرد و زبان را در تحت میزان صحیح در نیاورد، از معاصى و گناهان محفوظ ماند و به همان لغو و بیهوده تا آخر به سر برد. از این جهت در باره سكوت و صمت سفارش بسیار شده است.»
مى‏دانیم كه در قرآن مجید و رهنمودهاى اولیاى دین ـ صلوات اللّه‏ علیهم - بسى فراوان به امر زبان و آفت‏هاى بسیار آن پرداخته شده و از آن پرهیز داده شده است. حضرت امام نیز پاره‏اى را بازگو كرده است، از جمله در وصایاى پیامبر اكرم(ص) به جناب ابوذر:
«پیغمبر خدا ـ صلى‏اللّه‏ علیه و آله ـ در جمله وصیت‏هاى به او فرمود:
«اى ابوذر! گفتار خوب بهتر است از سكوت، و سكوت بهتر است از گفتار شرّ. اى اباذر! واگذار كلام زیادى را؛ و بس است تو را از سخن، آنچه تو را به حاجتت برساند. اى اباذر! كفایت مى‏كند در دروغگویى مرد، اینكه هر چه شنید نقل كند. اى اباذر! همانا هیچ چیز بیشتر از زبان، استحقاق زندان طولانى ندارد. اى اباذر! خداوند نزد زبان هر گوینده است، پس از خدا باید بترسد انسان، و باید بداند چه مى‏گوید.»

 «شرح حدیث جنود عقل و جهل 392ـ 385»
 

یکی گفتن و دو تا شنیدن!


یکی گفتن و دو تا شنیدن!
 


گوش، پنجرة دانایی است و شنیدن و گوش سپردن، کلید دانش است و راز بینش.
اگر ورودی‌های دل و جانمان را بشناسیم و برای هر یک از آنها به اندازة نقش و تأثیری که دارند، سهمی قائل شویم، «استماع» را باید مهم بدانیم و آنچه را از این پنجره به رواق دلمان وارد می‌شود، هدایت و جهت‌دهی کنیم.
گاهی «حرف زدن»، انسان را از برکات «گوش دادن»، محروم می‌کند. کسی که عادت کرده هر جا می‌نشیند، حرف بزند و «متکلم وحده» باشد، مجالی نمی‌یابد که از سخن دیگران، بهره ببرد و اصلاً اجازه نمی‌دهد دیگران هم سخنی بگویند.
بی‌جهت نیست که برخی از پیشگامان عرفان و سلوک، به رهپویان تازه پای این راه، دستور و برنامة «سکوت» و کم حرفی و کفّ لسان و حفظ زبان می‌دهند؛ تا هم از عوارض و پیامدهای سخنان بیهوده یا خطا مصون بمانند و هم فرصتی برای شنیدن حکمت و موعظه از دیگران پیدا کنند.

 از رهنمودهای امام علی‌علیه‌السلام در این مورد، یکی این حدیث است:
«هر گاه در خدمت عالمی نشستى، برای شنیدن، بیش از گفتن حریص باش»1!
پرحرفی در محضر دانشمند، او را از گفتن و شخص را از آموختن، باز می‌دارد؛ زیرا فرد پرحرف، به او فرصت گفتار نمی‌دهد و برای حرّافان پرچانه نیز از دست دادن زمینه‌ای است که می‌تواند بهره‌آور و مغتنم باشد؛ اما آنان زمینة بهره‌وری را از بین می‌برند.
این که دو گوش داریم و یک زبان، یعنی دو تا بشنویم و یکی بگوییم و بر شنیدن، بیش از گفتن، مشتاق باشیم. این، خود یک حکمت ناب است؛ به ویژه آن گاه که در حضور عالمی فرهیخته و استادی دانا و پرمایه باشیم که لحظه لحظه آن حضور، می‌تواند پربار و سودمند باشد و اگر به غفلت سپری کنیم، زیان‌بار و مایة خسارت و حسرت خواهد بود.
در سیرة امام علی‌علیه‌السلام آمده است که وی هر گاه به محضر رسول خداصلی‌الله‌علیه‌وآله می‌رسید، اگر آن پیامبر حکیم و رسول حق‌صلی‌الله‌علیه‌وآله، آغاز به سخن می‌فرمود و کلامی می‌گفت، امام علی‌علیه‌السلام گوش بود و شنوا و اگر رسول خاتم سکوت می‌کرد و حرفی نمی‌گفت، امام از او می‌پرسید؛ تا از فیضی که از لبان شیرین پیامبرصلی‌الله‌علیه‌وآله جاری می‌شد، بهره‌مند شود و از میوه‌هایی که از درخت پربار علم نبوی فرو می‌ریخت، سود جوید.
این عنایت و توجه، درسی بود که از محضر پیامبرصلی‌الله‌علیه‌وآله آموخته بود.
رسول خدا‌صلی‌الله‌علیه‌وآله در سخنی فرموده است:
«العلم خزائن و مفتاحها السوال2؛
 دانش، گنجینه‌هایی است که کلید آن پرسش است».
مگر نه این که گنج را باید استخراج کرد و گنجینه را گشود؟
 در مسیر آموختن، اصل سؤال و چگونگی سؤال و انگیزه سؤال، نقش مهمی دارد. آن که نمی‌پرسد، یا از خاصیت معجزه‌گر «پرسیدن» بی‌خبر است یا غرور و تکبر مانع آن می‌شود و هر کدام که باشد، نتیجه یکی است و آن هم محرومیت. اگر کسی «تواضع پرسیدن» نداشته باشد، همواره در ذلت جهل، باقی می‌ماند.
نحوة سؤال، در کیفیت جواب هم تأثیر دارد؛ زیرا پاسخ، متناسب با پرسش و پرسش‌گر است.
انگیزة پرسیدن نیز بی‌اثر در دریافت پاسخ نیست و گاهی حکمت در آن است که سؤالی را بی‌جواب بگذارند.
از این رو، پیشوایان توصیه کرده‌اند که برای «فهمیدن» بپرسید؛ نه برای آزمودن طرف و محک زدن میزان علم او!
متواضعانه، دسته کلیدی از سؤال‌های خوب برداریم و گنجینه علوم و معارف را بگشاییم و از «سؤال» نگریزیم.
حیف است که دانش فرزانگان در نهان‌خانة سینه‌هایشان مکتوم بماند و تشنگان، محروم بمانند! این که از قدیم گفته‌اند: «پرسیدن، عیب نیست؛ نداشتن عیب است»، یک کلام حکیمانه و ژرف است و دستاوردهای خوبی دارد؛ به شرط آن که پای خود را روی غرور و نفسانیات خویش بگذاریم و مؤدبانه، از محضر دانا، دانایی بجوییم و از حضور عالم، علم بطلبیم.
بارى... میان گفتن تا شنیدن، فاصله‌ای است که باید آن را با قدم «صبر» و «وقار»، پیمود و بر طغیان نفس بی‌مهار، غلبه یافت.
برخی «شهوت گفتار» دارند و بعضی هم «هنر گوش دادن».
آن کجا و این کجا؟
 با تور سکوت و استماع، گوهر دانش صید کنیم و با «خوب گوش دادن»، شکارچی حکمت‌هایی باشیم که در دل و جان فرزانگان نهفته است.
باز هم تکرار این که... یکی گفتن و دو تا شنیدن!

پی‌نوشتها:

1. المحاسن، ج 1، ص 364.
 2. حرافى، تحف‌العقول، ص 51 (کلمات حضرت رسولصلی‌الله‌علیه‌وآله).
 
منبع :

http://noorportal.net/951/1340/1377/34178.aspx

دروغ بيماري فرهنگي و اجتماعي

دروغ بيماري فرهنگي و اجتماعي
 
دروغگويي به عنوان يك نابهنجاري اجتماعي هرچند كه از سوي دين، گناه بزرگ دانسته شده است و دروغگويان به عنوان دشمنان خدا شناخته شده اند، با اين همه، دروغگويي به عنوان رفتار اجتماعي، بخشي از رفتارهاي روزمره و زندگي اجتماعي ما را تشكيل مي دهد. شگفت آن كه همه ما مي دانيم دروغ مي گوييم، همه مي دانيم، مردم دروغ مي گويند، همه مي دانند، ما دروغ مي گوييم و بالاخره همه مي دانند همه دروغ مي گويند.
مي گويند كه كورش كبير هزاران سال پيش از خداوند خواست كه ايران زمين را از دو مصيبت بزرگ ايمن بدارد، يكي خشكسالي بود و ديگري دروغ.
دروغگويي به عنوان يك رفتار ناسالم و نابه هنجار، از سوي همه انسان ها در طول تاريخ بشريت ناپسند شمرده مي شود (غافر، آيه 28) ولي در عمل اجتماعي، وفاق اجتماعي بر اين قرار گرفته است كه بي دروغ نمي توان زندگي را پيش برد. دروغ، رفتاري است كه در فرايند كلي رفتار انسان ها ثبت شده، جاافتاده و در شرايط مختلف، با اشخاص مختلف به كار برده مي شود. عمل دروغ را نه تنها در گفتار و نوشتار كه در رفتار و كردار و در فكر و نگاه و سكوت هم مي توان بازشناخت. آنچه درپي مي آيد بازخواني و تحليل اين رفتار زشت اجتماعي است كه با هم آن را ازنظر مي گذرانيم.

توصيف پديده دروغ
 علامه دهخدا در لغت نامه خود دروغ را «سخن ناراست، قول ناحق، خلاف حقيقت، مقابل راست، مقابل صدق» و درنهايت معادل «كذب» مي داند و از صاحب آنندراج مثال «گريه دروغ، اشك دروغ، آه دروغ، وعده دروغ، صبح دروغ» را مي آورد و واژه دروغ را با فعل «گفتن، بستن، پرداختن، زدن، آوردن، يافتن وبركسي فروكوفتن» مي آميزد.
دروغ يك پديده رواني- اجتماعي تازه نيست و با آن كه هيچ گاه از نظر زماني و مكاني داراي كم و كيف يكساني نبوده است، عمر آن شايد به بلنداي عمر زبان و چه بسا به درازاي تاريخ تفكر باشد، به طوري كه مي توان فرض كرد هميشه با انسان اجتماعي، همراه بوده است. (غافر، آيه 28)
در آيات قرآني بيان شده كه نخستين دروغ را ابليس به انسان گفت. ابليس كه خواهان خلافت الهي بر زمين بود، افزون بر اين كه حقيقت را به گونه اي ديگر توصيف كرد تا انگيزه اي براي خوردن آدم از درخت ممنوع شود، با سوگندهاي دروغين خويش، وي را به انجام اين عمل واداشت. خداوند در آيه 20سوره اعراف مي فرمايد: فوسوس لهما الشيطان ليبدي لهما ماو وري عنهما من سوآتهما و قال ما نهاكما ربكما عن هذه الشجره الا ان تكونا ملكين او تكونا من الخالدين؛ پس شيطان آن دو را وسوسه كرد، تا شرمگاهشان را كه از آنها پوشيده بود درنظرشان آشكار كند و گفت: پروردگارتان شما را از اين درخت منع كرد تا مبادا از فرشتگان يا جاودانگان شويد.
همين معنا را خداوند در آيه 120 سوره طه نيز يادآور مي شود كه چگونه ابليس براي رسيدن به مقاصد خويش از دروغ بهره برد و آدم و حوا را فريفت و در دام نقشه شيطاني خويش افكند.

رابطه دروغ با قدرت
 قرآن در تعليل گرايش مردم به اين پديده علل و عوامل چندي را معرفي مي كند. ازجمله عواملي كه قرآن براي دروغگويي بيان مي كند، مسئله ضعف و قدرت است. به اين معنا كه هرگاه رابطه ميان دوطرف، قدرت يكي و ضعف ديگري باشد، شخص ضعيف مي كوشد ضعف و سستي خويش را از راه دروغگويي بپوشاند.
هرچند كه در جامعه اسلامي و نظام ولايي، ميان ولي الامر و امت، رابطه دوسويه تولي وجود دارد و هريك نسبت به ديگري از نوعي ولايت برخوردار مي باشند؛ به گونه اي كه نمي توان مفهوم رابطه قدرت ميان امام و امت را در نظام سياسي اسلام يافت؛ زيرا نظام اسلامي براساس رابطه عزت و ولايت شكل گرفته است كه همواره دوسويه است؛ ولي در همين جامعه، شهرونداني زندگي مي كنند كه به سبب ترس از قدرت، ايمان ظاهري آورده و شرك و كفر خويش را نهان داشته اند. در اين زمان است كه برخي از شهروندان، از ترس آشكار شدن مخالفت هاي سياسي وفرهنگي با نظام ولايي، از ابزار دروغ بهره مي برند.
به سخن ديگر حتي اگر رابطه ميان امت و امام را در نظام اسلامي، براساس نظام تولي بدانيم كه شهروندان به سادگي و آساني سخن حق را مي گويند و مخالفت خويش را در شورا و مشاركت هاي سياسي اعلام مي كنند، ولي در همين جامعه ميان برخي از شهروندان با نظام نوعي اعمال قدرت ملاحظه مي شود كه هرچند از سوي دولت و امام اعمال نمي شود ولي از سوي شهرونداني خاص احساس مي شود. اين شهروندان خاص همان منافقان هستند كه اعمال قدرت را احساس مي كنند و مي كوشند تا به نوعي از آن رهايي يابند.
خداوند درآيه 41 سوره مجادله به اين علت توجه مي دهد و مي فرمايد: الم تر الي الذين تولوا قوماً غضب الله عليهم ما هم منكم ولا منهم ويحلفون علي الكذب و هم يعلمون؛ آيا نديده اي آن كسان را كه با مردمي كه خدا بر آنها خشم گرفته بود، دوستي ورزيدند؟ اينان نه از شمايند و نه از ايشان و خود مي دانند كه بر دروغ سوگند مي خوردند.
در اين آيه ريشه و خاستگاه دروغگويي شماري از شهروندان به نام منافقان تحليل مي شود. اين دسته از شهروندان بر اين باورند كه حقوق ايشان رعايت نمي شود و از اين رو، نمي توانند صادقانه رفتاري را درپيش گيرند كه ارتباط آشكار با دشمنان كشور و دولت اسلامي است. از اين رو، به شيوه نفاق و دروغ رو آورده و براي رهايي از فشار قدرت، به دروغ متوسل مي شوند.
حال در كشورهايي كه استبداد بر آنها حاكم است و همه شهروندان از بيان آشكار حق و درخواست حقوق خويش عاجز و ناتوان هستند و مفهوم دولت به معناي اعمال قدرت مطلق است، به سادگي مي توان دريافت كه چرا شهروندان به سوي دروغ كشيده مي شوند.
بنابراين دروغ و يا صورت هاي تابع آن مي تواند به عنوان عامل گمراه كننده شخصي برضد شخص ديگر وارد عمل شود و حربه اي در دست ظالم (كاسب، توانگر، شوهر نامطمئن، رئيس سختگير) و سلاحي در دست مظلوم (مشتري، مستمند، زن انتقامجو، كارمند، كارمند متقلب) باشد.
بديهي است كه در اين حركت رفت و آمدي، مظلوم با پيشه كردن روش هاي خدعه آميز دفاعي به نوبه خود به موجودي ظالم تبديل خواهد شد
(آل عمران، آيه 49 و انعام ، آيه 12 و 39) كه قرآن از آن به ظلم به نفس نيز ياد كرده و دروغ را از اين لحاظ مذموم و رفتاري ضداخلاقي و هنجاري و گناهي بزرگ شمرده است كه زيانش نخست به خود فرد بازمي گردد. (غافر، آيه 82)
ازنظر قرآن استمرار دروغگويي، آدمي را نه تنها از حالت تعادل بيرون مي برد و شخصيت اجتماعي وي را خدشه دار و اعتماد عمومي را نسبت به وي سلب مي كند، بلكه در بلندمدت موجب مي شود تا شخص به كفر گرايش يافته و از درك حقيقت (جاثيه آيات 7 و 8)، هدايت واقعي (زمر آيه 3)، رستگاري (يونس آيه 96) محروم گردد وگرفتار نفاق در دين شود (توبه آيه 77)
گرفتار شدن در نفاق ديني به معناي آن است كه شخص در يك فرآيند، ماهيت ايماني خويش را از دست مي دهد و نفاق، ماهيت و چهره واقعي وي مي شود. تكرار دروغ و استمرار آن، شخصيت وي را دگرگون مي سازد و توانايي جداسازي حق از باطل را ازدست مي دهد. بسيار ديده شده كه شخص دروغي را چنان تكرار كرده كه خودش آن را باور مي كند. چنين حالتي موجب مي شود كه نسبت به ايمان و احتمال واقعي و حقيقي بودن آن شك و ترديد پيدا كند و باطل را حق بپندارد.
در حوزه عمل سياسي، نفاق ايراني در طول تاريخ به سبب فشار جامعه استبدادي شكل گرفت و به صورت فرهنگ درآمد. يكي از جامعه شناسان در اين باره مي نويسند: «در جامعه سنتي ايران، دولت از جامعه جدا بوده ونه فقط در رأس بلكه در فوق آن قرار داشته؛ درنتيجه- در تحليل نهايي- دولت پايگاه و نقطه اتكاي محكم و مداومي در درون اجتماع نداشته و به همين دليل نيز از نظر طبقات مردم مشروعيت سياسي نداشته و منافع آنان را نمايندگي نمي كرده است. به اين ترتيب، همه حقوق اجتماعي مآلاً در انحصار دولت بود و «حقوقي» كه هر فرد، گروه و طبقه اجتماعي (و حتي كل جامعه) از آن برخوردار بود، اساساً برمبناي اجازه و اراده دولت قرار داشت، يعني در حيطه «امتيازي» بود كه دولت در هر لحظه مي توانسته آن را ملغي كند. يعني قدرت دولت به هيچ سنت، عرف، قرارداد يا قانون مداومي منوط و مشروط نبوده و اين درست معناي عادي واژه استبداد- يعني خودرأيي و خودسري- است» (همايون كاتوزيان، 1372، ص4).

اهداف و انگيزه هاي دروغگويان
 دروغگويان با اهداف و انگيزه هاي چندي، از اين ابزار بهره مي گيرند، برخي براي فريب ديگري از آن استفاده مي كنند كه در آيات 02 سوره اعراف و 120سوره طه بدان اشاره شده است.
برخي ديگر، براي رهايي از فشار قدرت و يا احساس فشار قدرت ظالمانه (گماني كه منافقان درباره دولت ولايي اسلام دارند) به سمت دروغگويي گرايش مي يابند و براين باورند كه مي توانند با دروغگويي، خود را از آسيب هاي احتمالي قدرت و اعمال آن دور نگه دارند. (مجادله آيه 41)
از ديگر اهدافي كه قرآن براي دروغگويي برمي شمارد، پنهان كردن جرم و جنايت است، زيرا شخص از اعمال قانون مي ترسد و مي كوشد تا با نهان كردن جرم خويش از راه دروغگويي از زيربار مجازات، شانه خالي كند. (يوسف آيات 71و 81)
هرچند كه جامعه ايراني براي دروغ، سطوح و درجاتي مشخص مي كند و براساس درصد آسيب ها و زيان هاي فردي و اجتماعي، سطوح چندي براي تحمل آن مي پذيرد ولي بايد گفت از نظر قرآن، دروغ، گناه بزرگ و غيرقابل گذشتي است كه انسان ها بايد از آن دوري كنند. بنياد هر گمراهي بر دروغ است كه آدمي را به سوي همه نابهنجاري ها مي كشاند و در ورطه تباهي و سقوط مي افكند و دوزخ را جايگاه انسان مي سازد.

دروغ، نابودكننده اعتماد اجتماعي
 مهمترين سرمايه حيات فردي و اجتماعي انسان كه موجبات آرامش و آسايش او را فراهم مي آورد، «حس اطمينان و اعتماد» به يكديگر است و در جامعه اي كه چنين احساسي موجود نباشد، هرگز زندگي، گوارا و دلنشين نخواهد بود و دروغ عامل مهمي در ازبين بردن اين سرمايه ارزشمند است. زيرا هنگامي كه آدمي از اطرافيان خود رفتار و سخن توأم با دروغ و ناراستي مي بيند و مي شنود و دروغ آنها برايش برملا مي گردد، ديگر خود را درامنيت و آسايش نمي يابد وهر لحظه و هرآن، انتظار حادثه ناگواري را دارد كه در اثر دروغگويي ديگران روي خواهد داد.
طاهره شيخ الاسلام دراين باره مي نويسد: وقتي دروغ فراوان گفتيم و شنيديم، اعتماد از ميان ما رخت برمي بندد كه به قول سعدي «دروغ گفتن به ضربت ماند كه اگر نيز جراحت درست شود نشان بماند.
يكي را كه عادت بود راستي
 خطايي رود در گذارند از و
 وگر نامور شد به قول دروغ
 دگر راست باور ندارند ازو
 اين عدم اعتما ما را مجبور مي كند كه براي باوراندن حرف هايمان به يكديگر به مبالغه روي آوريم و به اصطلاح از كاه كوه بسازيم و در بسياري از اوقات قسم را پشتوانه آن كنيم؛ قسم هايي چون به جدم، به روح پدرم، به مرگ مادرم، به دوازده امام و چهارده معصوم و...؟
 با نگاهي به زندگي هرروزه خودمان مي توانيم دريابيم كه بيشتر مكالمات روزمره ما به مبالغه
(و در نتيجه نوعي دروغ و يا شبه دروغ) آميخته است. اصطلاحاتي چون «به مرگ بگير تا به تب راضي شود» و يا «از كاه كوه ساختن» و «يك كلاغ و چهل كلاغ» همه به نوعي به ويژگي مبالغه كردن در ميان ما اشاره دارند. خصوصيتي كه تقريباً بر تمامي وجوه زندگي ما از دوستي و مهر تا خشم و نفرتمان سايه افكنده است.
مبالغه در ابراز محبت در جملاتي چون «فدايت شوم، قربانت بروم، قدم بر روي چشم ما بگذاريد و...»، خود را نشان مي دهد درحاليكه مي دانيم كمتر كسي به راستي حاضر است جان خويش را فداي ديگري نمايد. مبالغه در اظهار كوچكي در كلماتي چون: «نوكرم، چاكرم و خاك پايم» خود را نشان مي دهد و مبالغه در نفرت را در عباراتي چون «چشم ديدنت را ندارم، بروي و برنگردي، خفه شوي، به زمين گرم بخوري و بميري» مي توان مشاهده نمود، درحالي كه كمتر كسي حاضر به مرگ شخصي است كه از او كدورتي به دل دارد.
مبالغه در تهديداتمان نسبت به فرزندانمان با عباراتي چون «اگر چنين كني مي كشمت» و يا «اگر پدرت بفهمد مي كشدت» خود را مي نماياند. و مبالغه در واكنش هامان به حوادث بسيار جزئي مانند ريختن كمي آب بر روي فرش يا شكستن يك گلدان سفالي در گفتن «خدا مرگم بدهد» تجلي مي كند و بالاخره عبارت «صدبار گفتم» را نيز زماني استفاده مي كنيم كه حرفي را بيش از يك يا دو بار به كسي زده ايم.
ما آنچنان به گفتن و شنيدن اين مبالغه گوئي ها عادت كرده ايم كه تا حرفها، خواسته ها و حوادث را چند ده يا چند صد برابر نكنيم اموراتمان نمي گذرد. به عنوان مثال اگر سرمان درد مي كند و مي خواهيم در خانه كمي سكوت برقرار باشد، بايد اطرافيان را متقاعد نمائيم كه مغزمان از شدت درد در حال متلاشي شدن است وگرنه كسي به حرف ما توجهي نمي كند.
ريشه اين تكرارها و سوگندها و مبالغه ها را مي بايست در سلب اعتماد اجتماعي و اطميناني جست كه به سبب گسترش فرهنگ دروغ و دروغگويي در جامعه ايراني پديد آمده است. گمان مي كنيم بااين گونه مبالغه ها مي توانيم اطمينان از دست رفته را باز يابيم، در حالي كه خود اين گونه مبالغه به حكم دروغ بودن، بي اعتمادي را تقويت مي كند. (منافقون، آيه 1 و مجادله، آيه 41)

راهكارهاي رهايي از دروغ
 قرآن براي رهايي از اين بيماري نفساني و نابهنجاري اجتماعي، راهكارهايي را بيان داشته كه در اين جا به آن اشاره مي شود.
از آن جايي كه علل و عوامل گرايش به دروغ، وسوسه هاي شيطاني (شعراء آيات 221 و 222) و چيرگي او بر انسان (مجادله آيه 41 و 91)، گناه پيشگي (جاثيه آيات 6 و 7)، مكر زنانه (يوسف آيات 52 و 82)، حسادت (يوسف آيات 9 و 21) ضعف قدرت و نفاق (مجادله آيه 41) مي باشد، بهترين راهكار آن است كه با بازگشت به خدا و ترس از خشم و غضب او، دروغ را به عنوان گناه بزرگ شمرده و از آن پرهيز كنيم.
هشدارهاي خداوند و آگاهي بخشي به عذاب دوزخ (بقره آيات 8 و 01) و افزايش ايمان به خدا (نحل آيه 105) مي تواند زمينه فرهنگي و روحي رهايي از اين بيماري اجتماعي را فراهم آورد.
در حقيقت توجه به زيان هاي بي شمار دروغ در دنيا و آخرت، گامي است كه بايد در وهله نخست برداشت. آدمي به طور فطري، موجودي منفعت طلب است و از ضرر و زيان، گريزان است، به همين دليل اگر در مواردي «دروغ» هم مي گويد، هدفش جلب منفعت و دفع خسران و زيان است. بنابراين اگر شخص به زيان ها و ضررهايي كه از راه دروغگويي وارد مي شود آگاه شود و بداند كه سود دروغگويي بسيار كم تر و ناپايدارتر است، مي توان اميد داشت كه از اين بيماري رهايي يابد.
توجه دادن به فوايد راستگويي و تقويت آن به شكل آموزش هاي علمي و عيني مي تواند جامعه را به سمت و سويي ببرد كه از دروغ بيزاري جويد.

معارف قرآن
 

دروغ

دروغ
 

تعريف دروغ
دروغ و واژه هاى معادل آن در زبان عربى، از قبيل «كذب» «افتراء)
[1] و «افك)
[2]، به معناى خبر مخالف با واقع به كار مى‏روند. دروغ در اصطلاح دانشمندان اخلاق و فقيهان و نزد عرف نيز به همين معنا است. راستى و صدق نيز كه نقطه‏اى مقابل دروغ است به خبر مطابق با واقع تعريف شده است.
توجه به اين نكته اهميت دارد كه «صدق و كذب» در اصل، صفات خبر هستند؛ از همين رو، گوينده خبر به اعتبار خبرهايش، به صفت دروغگويى يا راستگويى متصف مى‏شود. آن گاه كه فردى خبر مى‏دهد، چنانچه خبرش مطابق با واقع باشد، صادق، و اگر خبرش با واقع مخالف باشد، كاذب و دروغگو خوانده مى‏شود؛ بنابراين، راست و دروغ صفاتى هستند كه،
اولا: ً و بالذات
[3] به خبر مربوطند،
ثانياً: و بالعرض
[4] با توجه به خبر، به گوينده خبر نسبت داده مى‏شوند.

اقسام دروغ:
دانشمندان اخلاق و فقيهان با ديد خاص دانش مربوط به خود، دروغ را به اقسامى تقسيم كرده‏اند. فقيهان به ظاهر رفتار نظر داشته، در تكاپو براى يافتن احكام رفتار گوناگون بشر هستند؛ در حالى كه دانشمندان اخلاق به باطن عمل نظر داشته و به زواياى درونى عمل پرداخته‏اند.

اقسام دروغ از ديد فقيهان
پيش از بيان اقسام و انواع دروغ از ديد دانشمندان اخلاق، بايد دانست كه اسباب و وسايل انسان براى خبر دادن، متفاوت است؛ از اين رو دروغ‏ها نيز گوناگون مى‏شوند.
خارج كردن امواج و اصوات از دهان، يگانه راه خبر دادن نيست؛ پس دروغ گفتن نيز فقط به لفظ و گفتارى كه از دهان بيرون مى‏آيد، محدود نمى‏شود؛ بلكه ممكن است به شيوه‏هاى ديگرى همانند اشاره كردن با سر و دست و چشم يا نوشتن و نقش كردن مطالب غير واقعى، صورت پذيرد كه بنابر نظر فقيهان هر سه مورد حرام است.
اقسام دروغ از ديد دانشمندان اخلاق
آن چه نزد فقيهان از آن بحث شده، دروغ هاى گفتارى، اشاره‏اى و نوشتارى است؛ اما از نظر دانشمندان اخلاق دروغ بر شش قسم است:
1. دروغ در گفتار
2. دروغ در نيّت
3. دروغ در عزم
4. دروغ در وفا به عزم
5. دروغ در اعمال
6. دروغ در مقامات دين كه بحثى معرفتى و عرفانى است.

1. دروغ در گفتار:
درباره دروغ در گفتار همانگونه كه پيش از اين بيان شد بايد گفت: هر زمان انسان خبرى مخالف با واقع را ابراز كند، به «دروغ در گفتار» دچار شده است؛ البته گاه انسان فقط در موقعيتى ويژه به دروغ روى مى‏آورد و در مواقع ديگر، مطابق واقع سخن مى‏گويد، و گاه خبرهاى مخالف واقع آنقدر از انسان به صورت گفتارى و نوشتارى و عملى سر مى‏زند كه دروغگويى به شكل يك ويژگى و «ملكه)
[5] در او ظاهر مى‏شود. در اين حالت، فرد به خلق و خوى دروغگويى مبتلا شده است. در اين زمان، دروغ گفتن و خبرهاى خلاف واقع دادن، رفتارى آسان مى‏شود؛ به گونه‏اى كه شخص، از رفتار زشت خود احساس نمى‏كند.
شخصى به خوى دروغگويى مبتلا مى‏شود، قلم، زبان و رفتارش گرد محور دروغ مى‏چرخد؛ اما افرادى كه به صفت دروغگويى هنوز در وجودشان، ملكه نشده است، بلكه فقط بر اثر اضطرار و موقعيتى خاص، دروغ گفته‏اند، اگر چه ريشه اين دروغ يكى از رذايل نفسانى است، مايه ناراحتى در وجودشان شده و خوشبختانه هنوز به خوى دروغگويى دچار نشده‏اند؛ البته در روايات هر دو صورت آن نكوهش شده است.
امير مومنان على (ع) فرمود:
لا شيمه اقبح من الكذب.
[6]
هيچ عادت و خلقى زشت‏تر از دروغ نيست.
شر الاخلاق الكذب و شر الشيم الكذب و اقبح الخلائق الكذب.
[7]
دروغ، بدترين خوى‏ها است.
ليس الكذب من خلائق الاسلام.
[8]
دروغ از خلق و خوى‏هاى اسلامى نيست.
كسى كه با دين پيوند معنوى، و ادعاى مسلمانى دارد، هيچگاه به صفت زشت دروغگويى دچار نمى‏شود. ميان روح معنويت و خلق و خوى دروغگويى ناسازگارى وجود دارد.
الكذب مجانب الايمان.
[9]
دروغ ايمان را دور مى‏كند.
اين روايت از دروغ به صورت رفتار سخن مى‏گويد؛ ولى در روايت پيشين، خلق و خوى دروغگويى مدنظر است؛ بنابراين، عمل دروغ اگر چه با يكى از رذايل نفسانى ارتباط دارد، آن گاه كه به خوى و عادت طبيعى شخص تبديل شود، زشت‏ترين ويژگى در وجود او مى‏شود و همين خصلت با بعد معنوى انسان ناسازگار است.

2. دروغ در نيت:
گاه انسان تصميم مى‏گيرد كار نيكويى از طاعات، عبادات يا هر امر خير ديگرى انجام دهد؛ اما نيت او بر انجام آن كار، فقط خداوند تبارك و تعالى نيست؛ بلكه تصميم او در خواسته‏هاى نفسانى و غير خدايى ريشه دارد. به عبارت ديگر، در نيت و قصدش، غير از خداوند امر ديگرى دخالت دارد كه به اين حالت «دروغ در نيت» گفته مى‏شود. شايان ذكر است كه بحث «ريا» نيز در همين جهت و مرتبط با همين موضوع مطرح مى‏شود.
در مقوله ريا نيز دخالت غير خدا در نيت و قصد شخص، براى انجام كار خير مورد توجه قرار مى‏گيرد كه اين نقطه مقابل خلوص نيت است؛ از اين رو «ريا» از شاخه‏هاى «دروغ در نيت» به شمار مى‏رود؛ البته ريا داخل كردن انسانى ديگر در نيت و قصد عبادت است به اين معنا كه انسان عمل خويش را براى جلب توجه هم نوعش انجام دهد؛ در حالى كه «دروغ در نيت»، داخل كردن هر چيز غير از خدا در نيت عبادت است؛ مانند آنكه كسى براى كاهش وزن روزه بگيرد و گمان كند كه هم عبادت كرده و هم به خواسته ديگرش دست يافته است؛ پس «دروغ در نيت» معنايى گسترده‏تر از ريا دارد.
وقتى انسان به حالتى مبتلا شد كه در نيت و قصدش براى عمل خير، خواهش‏هاى نفسانى را دخالت داد، گرفتار «دروغ در نيت» شده است.

3. دروغ در تصميم و عزم:
گاه انسان تصميم مى‏گيرد كار خيرى از طاعات و عبادات را براى تقرب به پروردگار انجام دهد؛ اما در همين تصميم به دليل وجود خللى، سستى مى‏كند؛ از اين رو صادق نيست؛ البته سرچشمه اين تزلزل و ترديد چيزى جز خواهش‏هاى نفسانى نيست. در اين حالت او به «دروغ در عزم» دچار شده است.
اين سستى و ضعف پيش آمده، با ادعاى او در تصميم‏گيرى‏اش منافى بوده است؛ از اين رو او در تصميم و عزمش صادق نيست. به هر اندازه كه اين سستى و تزلزل وجود دارد، به همان اندازه شخص دروغگو است. همان گونه كه در قسم پيشين، نيت صادقانه نبود، در اين جا نيز عزم صادقانه نيست.

4. دروغ در وفا به عزم:
برخى از اعمال خير بايد در زمانى خاص و با حصول شرايطى ويژه انجام شود؛ مثل رفتن به حج كه از واجبات است و بايد در زمانى مشخص و پس از تحقق شرايطى خاص، مثل استطاعت مالى انجام شود يا روزه واجب كه از عبادت‏ها و زمان آن ماه رمضان است و همين طور اداى حقوق واجب الهى كه با پيدا شدن شرايط خاص، بايد به جا آورده شود. حال گاهى شخص، پيش از حصول شرايط، بر انجام آن كار خير مصمم شده، در تصميم خويش، بسيار جدى و استوار است به اين معنا كه در نيت و عزمش دروغ راه ندارد؛ ولى به محض حصول آن شرايط، مانند پديد آمدن استطاعت و فرا رسيدن زمان انجام تعهدات، خواهش‏هاى نفسانى از هر سو به او هجوم مى‏آورد و بر او غلبه مى‏كند تا آنجا كه بر تمام تصميم‏ها و پيمان‏ها، پشت كرده، آنها را زير پا مى‏گذارد. در اين حالت او به «دروغ در وفا به عزم» مبتلا شده است و در آن صادق نيست.

5. دروغ در عمل:
كذب در عمل به آن معنا است كه انسان در ظاهر حالتى به خود بگيرد كه گوياى وجود صفتى در باطن او است؛ حال آنكه از چنان صفتى برخوردار نيست؛ پس عدم هماهنگى حالت ظاهر با صفت باطنى را «كذب در عمل» مى‏گويند؛ براى مثال، صفت «وقار و سكينه» از ملكات زيباى درونى و از صفات بسيار نيكوى انسانى است. حال، چنان چه فردى، بدون آنكه از اين صفت برخوردار باشد، نماى انسانى سنگين و با وقار را به خود بگيرد، به دروغ در عمل گرفتار شده است؛ زيرا رفتار او با آنچه در درونش يافت مى‏شود، هماهنگى ندارد.
نمونه ديگر، انسانى است كه در حال نماز، به ظاهر، چنان حالت خضوع و خشوعى به خود گرفته كه گويا در عظمت پروردگار غرق است؛ حال آنكه در باطن، از خدا غافل است. اين، نشانه ابتلايش به دروغ در عمل است؛ البته بايد دقت داشت كه بدون شك، «دروغ در عمل» با «ريا» كه همان «دروغ در نيت» است، تفاوت دارد. «ريا» هنگامى كه انسان، غير خدا را در نيت عمل نيكويش شركت دهد، پديد مى‏آيد، يعنى زمانى كه براى نشان دادن رفتار نيكوى خود به ديگران، آن عمل را انجام دهد؛ حال آنكه دروغ در عمل فقط به سبب عدم هماهنگى ميان عمل و درون حاصل مى‏شود؛ خواه هدف، نشان دادن به ديگران باشد، يا چنين انگيزه‏اى در ميان نباشد. چه بسا هنگامى كه انسان تنها است نيز به صفتى تظاهر كند كه در باطن و ضمير او وجود ندارد. چنان نمازى با ظاهر خاضعانه مى‏خواند كه با باطنش هيچ گونه هماهنگى ندارد، خضوع در عمل، هميشه در رابطه‏اى مستقيم با خضوع درونى است؛ از اين رو چون اعمال او با باطنش مطابق نيست، به دروغ در عمل مبتلا شده است؛ البته اگر در همين حال، انگيزه نشان دادن عمل به ديگران را نيز داشته باشد، به دروغ در نيت نيز دچار شده است.

6. دروغ در مقامات دين و سلوك:
انسان درباره مراحل حركت به سوى خدا و مراتب معنوى و مقامات دين از قبيل ايمان، تقوا، توكل، رضا، تسليم، خوف و رجاء، چه بسا بر اين تصور باشد كه به اين مقامات دست يافته است؛ در حالى كه اين گونه نيست؛ زيرا هر يك از اين مقامات پايه ها، حقيقت، پيامدها و سرانجامى دارد كه دسترسى به آنها بسيار مشكل است؛ اما برخى از افراد خود را در آن مقامات تصور مى كنند؛
[10] مانند آنكه حقيقت مقام «خوف» در انسان وجود ندارد و لوازم و آثار آن در او ديده نمى‏شود؛ اما او خود را «خائف» مى‏پندارد؛ بنابراين او نيز به دروغ مبتلا است.
مبدأ و خاستگاه خوف و بيم در انسان، همان ايمان است. تا ايمان نباشد، بيم و خوف نيز نخواهد بود. همچنين حقيقت بيم و خوف نوعى درد درونى و روحى است كه انسان را از درون مى‏سوزاند. هنگامي كه اين حقيقت در درون انسان پديد آيد، پيامدهاى آن بر روح، و چه بسا بر پيكره ظاهري انسان نيز آشكار مى‏شود. پريدگى رنگ و عوض شدن چهره و بر هم ريختگى سلسله افكار هنگام پديد آمدن خوف را مى‏توان بخشى از اين آثار دانست و سرانجام آن، وارد شدن به مرحله عمل است. لرزش اندام اولياءالله هنگام برپايى نماز، و پريدگى رنگ چهره امام حسن مجتبى (ع) هنگام وضو ساختن، از آثار همين خوف و بيم است كه سرانجام، فرمان بردارى و اطاعت، و پرهيز از گناهان و تباهى‏ها را در پى دارد.
مولاى متقيان، امير مومنان على (ع) بارها مى‏فرمود:
اياكم و الكذب فان كل راج طالب و كل خائف هارب.
[11]
از دروغ بپرهيزيد.به درستى كه هر اميدوارى خواهان [پاداش الهى‏] است و هر بيمناكى فرارى [از عذاب الهى‏].
چنانچه در دل انسان بيم و خوف باشد، از گناهان پرهيز خواهد كرد. انسان چه بسا در «رجاء» كه يكي ديگر از مقامات معنوي است، نيز به دروغ مبتلا شود.
سرور پرهيزكاران على (ع) مى‏فرمايد:
يدعى برعمه انه يرجو الله كذب و العظيم ما باله لا يتبين رجاوه فى‏عمله.
به گمان خويش ادعا مى‏كند كه به خداوند اميدوار است. سوگند به خداى بزرگ! دروغ مى‏گويد. چگونه است حال او كه اميدش به خدا در كردارش نمايان نيست.
اين همان دروغ در مقام «رجاء» است؛ سپس مى‏فرمايد:
فكل من رجا عرف رجاءه في عمله.
پس هركه اميدوار است، اميد او، از كردارش پيدا است و در اعمالش شناسايى مى‏شود.
كسى كه اهل «رجاء» است، هيچگاه واجباتش را ترك نمى‏كند و به ديگران دل نمى‏بندد؛ اما به راحتى مى‏توان شاهد بود كه بيم از خدا و اميدوارى به خدا در انسان ها محكم و پابرجا نيست؛ در حالي كه بيم‏هاى مادى و بشرى، قوى و محكم در جاى خود قرار دارند. حضرت در ادامه مى‏فرمايد:
يرجو الله فى‏الكبير و يرجو العباد فى‏الصغير.
[12]
در چيزهاى بزرگ، به خدا اميد دارد؛ اما در چيزهاى كوچك به بندگان خدا اميدوار است.
اين، همان مرتبه دروغ در مقامات دين است كه گريبان گير شخص شده است.
نكوهش دروغ از ديد شرع و عقل
هر انسانى از اين كه به او دروغ گفته شود، ناخشنود مى‏شود و احساس بيزارى مى‏كند و اين بهترين گواه بر آن است كه سرشت پاك بشرى از اين عمل تنفر داشته، از آن مى‏پرهيزد. طبيعت و فطرت انساني با دروغ ناسازگار بوده، در برابر اين عمل نوعى مقاومت و بازدارندگى از خود نشان مى‏دهد كه از آن به عنوان «قبح عقلى» ياد مى‏شود.
حضرت موسى‏بن جعفر (ع) در همين باره به هشام خطاب مى‏كند:
يا هشام العاقل لا يكذب و ان كان فيه هواه.
[13]
اى هشام! شخص عاقل هيچ گاه دروغ نمى‏گويد؛ اگر چه هواى نفسش در آن دروغ باشد.
شخصى كه هنوز سلامت سرشت و پاكى نهاد دارد و عقلش در بند اوهام و خواسته‏هاى نفسانى نيست، از دروغگويى بيزار است.
دروغ، پيامدهايى را نيز در پى خواهد داشت كه عقل آنها را زشت و ناپسند مى‏شمرد. از اين ميان مى‏توان به «اغراء به جهل» كه همان «قرار دادن شخص در راهى خلاف واقع» است، اشاره كرد. اين پيامد، نوعى خيانت است؛ به همين سبب عقل از آن بيزارى مى‏جويد.
امير مومنان على(ع) در همين زمينه مى‏فرمايد:
الكذب مهانه و خيانه.
[14]
دروغ، پستى و خيانت است.
زشتى دروغ در آيات قرآني نيز نكوهش شده است؛ آنجا كه خداوند مى‏فرمايد:
انما يفترى الكذب الذين لا يومنون ب‏آيات الله.
[15]
همانا آنها كه به آيات خداوند ايمان نياورده‏اند، نسبت دروغ مى‏دهند.
ان الله لا يهدي من هو كاذب كفار.
[16]
به درستى كه خداوند دروغگوى كفران كننده را هدايت نمى‏كند.
حضرت باقر (ع) در بيان زشتى دروغ، ضمن مقايسه آن با ديگر پليدى‏ها فرمود:
ان الله عزوجل جعل للشر اقفالاً و جعل مفاتيح تلك الاقفال الشراب و الكذب شر من الشراب.
[17]
خداوند عزوجل براى بدى‏ها قفل‏هايى قرار داد كه كليد بازگشايى اين قفل‏ها همانا شراب است، و دروغ از شراب بدتر است.
امير مومنان على (ع) نيز فرموده است:
اوصانى رسول الله (ص) حين زوجنى فاطمه (س) فقال اياك و الكذب فانه يسود الوجه و عليك بالصدق فانه مبارك و الكذب شوم.
[18]
پيامبر اكرم (ص) هنگام ازدواج من با فاطمه (س) فرمود: از دروغ بپرهيز كه چهره را سياه مى‏كند، و بر تو باد راستى كه مبارك است، و دروغ، شرمندگى است.
از رسول اكرم (ص) نيز نقل شده است:
اجتنبوا الكذب و ان رايتم فيه النجاه فان فيه الهلكه.
[19]
از دروغ بپرهيزيد؛ اگر چه در آن راه نجات خود ببينيد؛ پس همانا در آن چيزى جز نابودى نيست.
آيات و روايات به خوبى نشان مى‏دهد دروغ همان گونه كه از سوى عقل مورد نكوهش قرار گرفته از نظر شرع نيز فعلى حرام و سرزنش شده است.
بنابر عقيده و نظر فقيهان، دروغ، هم از ديد عقل و هم از ديد شرع، عملى زشت و ناشايست است و دليل‏هاى چهارگانه، يعنى «قرآن» «سنت معصومان (ع)» «اجماع و اتفاق نظر فقيهان» و «عقل»، حرمت آن را ثابت مى‏كند.
بيشتر فقيهان معتقدند كه حرمت دروغ به اندازه‏اى آشكار است كه از جمله «ضروريات)
[20] به شمار آمده و به دليل نياز ندارد.
همان گونه كه وجود نماز و روزه از ضروريات دين است، حرمت دروغ نيز از ضروريات دين به شمار مى‏رود و هيچ شك و شبهه‏اى در آن نيست؛ البته حكم حرمت، فقط به برخى از اقسام دروغ در تقسيم دانشمندان اخلاق مربوط مى‏شود و برخى ديگر از آنها حرام نيستند؛ اگرچه تمام اقسام دروغ از ديد دانش اخلاق، ناپسند و نازيبايند؛ چنان كه تمام اقسام دروغ در تقسيم فقيهان، حرامند.
از آنجا كه محور اصلى اين گفتار، مباحث اخلاقى است، توجه به برخى نكات اهميت دارد كه از جمله مى‏توان به موارد ذيل اشاره كرد:
الف: دروغگويى بدون شنونده
همان طور كه پيش از اين اشاره شده، دروغ به معناى دادن خبر مخالف با واقع است. حال چنانچه شخصى در تنهايى و پنهانى و بدون داشتن مخاطب يا با وجود مخاطبى ناشنوا و گنگ كه حرف‏هاى او را نمى‏شنود يا زبانش را متوجه نمى‏شود، دروغ بگويد، مرتكب عمل دروغ شده است؛ اما چون «خبر دادن»، قيد حرمت دروغ است، و در وضعيت موجود، به دليل نبودن شنونده، هيچ جنبه اخبارى وجود ندارد، از ديد فقيهان، عمل حرامى انجام نشده؛ ولى از بعد اخلاقى رفتارى انجام گرفته است كه باعث تنزل روحيات والاى انسانى مى‏شود.
ب: خبر دادن از امور غير قطعى
يكى از مهمترين مسائل اين گفتار، به خبر دادن از امور مشكوك مربوط مى‏شود. هرگاه انسان از چيزى كه به آن آگاهى ندارد، خبر دهد، از ديد شرع و عقل مرتكب رفتارى نادرست شده است؛ زيرا چنانچه خبر او با واقعيت وطابقت كند مشكلى پديد نمى‏آيد؛
[21] اما اگر با واقعيت مطابقت نكند، مرتكب عملى حرام بداند، به حكم «لزوم دفع ضرر محتمل)
[22]، آن را جايز نمى‏شمارد؛ به طور مثال اگر دو كاسه وجود داشته باشد كه در يكى سمى مهلك، و در ديگرى آب گوارا باشد، اما انسان نداند كدام زهر و كدام آب گوارا است، به حكم عقل خويش، از هر دو پرهيز مى‏كند.
از بعد شرعى، روايات بسيارى وجود دارد كه به برخى از آنها اشاره مى‏شود.
حضرت موسى بن جعفر (ع) مى‏فرمايد:
ليس لك ان تتكلم بما شئت لان الله يقول «و لا تقف ما ليس لك به علم».
[23]
حق ندارى هر چه را بخواهى، بگويى؛ زيرا خداوند با عزت و شكوه مى‏فرمايد «از آنچه آگاهى ندارى، پيروى نكن».
هشام‏بن سالم مى‏گويد: به امام صادق (ع) عرض كردم: حق خداوند بر بندگانش چيست؟
امام (ع) فرمود:
ان يقولوا ما يعلمون و يكفوا عما لا يعلمون فاذا فعلوا ذلك فقد ادوا الى الله حقه.
[24]
آن چه را كه مى‏دانند بگويند و [زبان را] از آن چه نمى‏دانند، نگاه دارند؛ پس اگر اين كار را كردند، حق خدا را به جاى آورده‏اند.
حضرت با بيانى ديگر فرمود:
اذا سئل رجل منكم عما لا يعلم فليقل: «لا ادرى» و لا يقل: «الله اعلم» فيئقع فى قلب صاحبه شكاً.
[25] زمانى كه از كسى درباره چيزى كه نمى‏داند پرسش شود، بايد بگويد «نمى‏دانم» و نگويد «خدا داناتر است» تا سوال كننده را به شك و شبهه بياندازد.
روايات بسيار ديگرى نيز در اين باره وجود دارد كه از مجال اين گفتار خارج است.
امور مشكوكى كه انسان از آنها خبر مى‏دهد، به دو گروه تقسيم مى‏شود: دسته اول قضايايى هستند كه انسان حالت و موفعيت پيشين آنها را مى‏داند؛ مانند اين كه شخصى به سفر رفته است و از دوستش مى‏پرسند: آيا او باز گشته يا نه؟ آن شخص مى‏داند كه او به سفر رفته؛ ولى نمى‏داند كه بازگشته يا نه؛ با اين حال، پاسخ مى‏دهد: نه. دسته دوم، قضايايى هستند كه انسان از موقعيت گذشته آنها هم آگاهى ندارد؛ مانند آنكه شخص از سفر رفتن دوستش آگاه نيست و فقط براى پاسخ دادن به پرسش، نظر خود را مى‏گويد. در هر دو مورد، جواب شخص، غير مجاز و غير اخلاقى است.
برخى از فقيهان در اين جا بسيار دقيق مى‏نگرند و معتقدند كه انسان تا به راست بودن خبرى يقين نيافته، به بيان آن مجاز نيست، و فقط آن هنگام كه به راستى آن يقين كرد مى‏تواند آن را بيان كند. آنها اعتقاد دارند كه راست گفتن واجب است؛ البته اين بدان معنا نيست كه انسان موظف باشد هر مطلب راستى را بگويد؛ بلكه اگر بخواهد چيزى بگويد، بايد راست بگويد.
آيا دروغ از گناهان بزرگ است؟
درباره كوچك بودن يا بزرگ بودن گناه دروغ، روايات فراوانى وجود دارد، در برخى از آنها، به ويژه در بخش شمارش گناهان بزرگ، دروغ گناه بزرگ دانسته شده است؛ چنان كه فضل‏بن شاذان از حضرت رضا (ع) نقل مى‏كند كه حضرت در نامه‏اى به مامون گناهان بزرگ را بر شمرده، دروغ را نيز يكى از آنها معرفى كرد.
[26]
فقيهان همه اقسام دروغ را جزو گناهان بزرگ نمى شمرند؛ بلكه برخى از اقسام دروغ، مانند دروغ بستن به خدا و پيامبر (ص) و پيشوايان معصوم (ع)، گواهى و شهادت دروغ، قسم دروغ و تهمت زدن را به صورت مسلم، از گناهان بزرگ به شمار آورده‏اند.
امام صادق (ع) مى‏فرمايد:
الكذب على الله و على رسوله و على الاوصياء (ع) من الكبائر.
[27]
دروغ بستن به خدا، پيامبر و امامان از گناهان بزرگ است.
فقيهان در باب «مبطلات روزه)
[28] مى‏گويند: دروغ بستن به خدا، پيامبر و امامان (ع) نه تنها روزه را باطل مى‏كند، بلكه «كفاره جمع)
[29] نيز دارد.
نكته‏اى كه بايد بدان توجه شود، اين است كه بزرگ يا كوچك بودن گناه دروغ، به ميزان پيامدهاى آن ارتباط ندارد. چه بسا از يك دروغ مفسده‏اى بزرگ پديد آيد؛ اما از گناهان بزرگ به شمار نرود و برعكس، يك دروغ، مفسده‏اى كوچك به بار آورد، اما از گناهان بزرگ شمرده شود.
ميزان غير واقعى بودن دروغ نيز در بزرگ يا كوچك بودن گناه آن، نقشى ندارد؛ البته اصرار ورزيدن بر گناهان كوچك آنها را به گناهاني بزرگ تبديل مى‏كند. فقيه بزرگ شيعى، شيخ انصارى (ره)، توبه نكردن از گناه را هر چند تكرارى در آن نباشد، اصرار بر گناه به شمار آورده، آن را موجب بزرگ شدن گناه مى‏داند.
[30]
عبدالله بن حجاج مى‏گويد: از حضرت صادق (ع) پرسيدم: آيا «كذاب» كسى است كه درباره چيزى دروغ مى‏گويد؟
حضرت در پاسخ فرمود:
لا، ما من احد الا يكون ذلك منه و لكن المطبوع على‏الكذب.
[31]
نه، هيچ كس ] جز معصومان [ وجود ندارد كه خلافى نگويد. كذاب كسى است كه سرشتش دروغگويي شده است.
ابى بصير مى‏گويد: از حضرت صادق (ع) شنيدم كه مى‏فرمود:
ان العبد ليكذب حتى يكتب من الكذابين فاذا كذب قال الله عزوجل كذب و فجر.
[32]
همانا بنده دروغ مى‏گويد تا جايى كه در شمار دروغگويان نوشته مى‏شود؛ پس هنگامى كه دروغ مى‏گويد، خداوند عزوجل مى‏فرمايد: دروغ گفت و ستمكار شد.
از امير مومنان على(ع) چنين نقل شده است:
ما يزال احد كم يكذب حتي يقال كذب و فجر.
[33]
برخى از شما آنقدر دروغ مى‏گويد تا اين كه گفته مى‏شود: دروغ گفت و فاجر شد.
با توجه به اين كه هر گناهى موجب «فسق»، و از بين برنده «عدالت» نيست چرا كه گناهان كوچك به عدالت زيان نمى‏رساند از اين احاديث چنين برداشت مى‏شود كه اگر شخصى طبع دروغگويى بيابد، «فاجر و فاسق» مى‏شود.
اصرار بر دروغ‏هايى كه از گناهان كوچك به شمار مى‏روند، و تكرار آنها، بيمارى درونى به شمار مى‏رود كه به تدريج بر صفحه روح و نفس انسان اثر گذاشته، آرام آرام به «ملكه»اى
[34] در وجود شخص تبديل مى‏شود تا به آنجا كه به سختى مى‏تواند راست بگويد.
پيدا شدن چنين «طبيعت ثانويه‏اى)
[35] در انسان، بعد معنوى او را ضعيف، و ايمانش را نابود مى‏كند. در چنين حالى، فسق و فجور، جايگزين ايمان و معنويت مى‏شود.

موارد جواز دروغ
آيا دروغ در هر زمان و با هر وضعيتى حرام است و از گناهان به شمار مى‏رود يا در برخى موارد حرام نبوده، مجاز است؟
اين بخش از گفتار، به بحث از جايز بودن برخى اقسام دروغ اختصاص دارد؛ البته گفت و گو درباره اين كه چه دروغ هايى جايز است، يا گفتن دروغ در چه مواردى اشكال ندارد، بحثى است كه هم فقيهان و هم دانشمندان اخلاق به آن توجه ويژه‏اى دارند. اين موارد عبارتند از:
1- وجود ضرورت: ناچارى و ضرورت، از موارد مهمى است كه از ديد فقيهان، دروغ گفتن را جايز مى‏كند؛ البته مجاز شدن رفتار ممنوع به سبب ضرورت، فقط به دروغ اختصاص ندارد؛ براى نمونه آنجا كه راه مداواى بيمار به استفاده از خوردنى‏ها يا آشاميدن‏هاى حرام منحصر مى‏شود، استفاده به ميزان ضرورت جايز است. همچنين اگر خوردن گوشت حيوان مرده كه ذبح شرعى نشده باشد، حرام است، در حال ضرورت، و ترس از مردن به علت شدت گرسنگى و نبودن هيچ خوردنى ديگر، به مقدار لازم جايز شمرده شده است.
فقيهان مى‏گويند: ضرورت‏ها امور ممنوع را مجاز مى‏سازد؛
[36] البته بايد توجه داشت كه اگر چه اضطرار، دروغ را مجاز، و حرمت آن را برطرف مى‏كند، به معناى تغيير حقيقت ناپسند دروغ نيست؛ بلكه «قبح عقلى» دروغ همچنان پا بر جا است و برطرف نخواهد شد؛ اما آنجا كه شرع و عقل، انسان را به يكى از دو رفتار «ناپسند» و «ناپسندتر» ناگزير ببيند، بر لزوم به جاي آوردن رفتار «ناپسند» حكم مى‏كنند.
همچنين زمانى كه انسان بين دو امر ممنوع يا بين انتخاب «بد» و «بدتر» قرار گيرد، شرع و عقل، به انتخاب «بد»، خوب مى‏شود؛ بلكه عقل انسان، «بد» را هميشه «بد» مى‏داند و از اين رو به انجام آن حكم مى‏كند، كه چاره مناسب‏ترى جز انجام آن ندارد؛ اما اگر راهى براى گريز از هر دو امر «ناپسند» و «ناپسندتر» يافت مى‏شود، شرع و عقل، به پيمودن آن راه، و دورى از «ناپسند» و «ناپسندتر» حكم مى‏كنند؛ به همين دليل، اگر چه دروغ گفتن از ديد شرع براى دفع ضرر جايز است، چنانچه راهى وجود داشته باشد كه هم دفع ضرر كند و هم انسان را از دروغگويى باز دارد، بايد انجام گيرد و در اين جا است كه مساله «توريه» مطرح مى‏شود.
نكته ديگر آن كه جواز دروغ تا زمان بقاى اضطرار باقى است و به محض رفع ضرورت، از بين مي رود. همچنين حكم جواز، به اندازه برطرف كردن ضرورت است به اين معنا كه شخص با وجود ضرورت نمى‏تواند به هر ميزان كه خواست و توانست دروغ بگويد؛ زيرإ؛ه‏ه ضرورت‏ها جواز عبور براى پا گذاشتن به وادى فساد نيستند؛ بنابراين به بهانه هر ضررى نمى‏توان دروغ گفت.
امير مومنان علي (ع) مى‏فرمايد:
علامه الايمان ان توتر الصدق حيث يضرك على الكذب حيث ينفعك.
[37]
نشانه ايمان آن است كه راستى زيان رساننده به تو را بر دروغى كه به تو نفع مى‏رساند مقدم دارى.
بنابراين دروغ هنگامى كه اضطرارى وجود داشته باشد و راهى براى «توريه» نباشد فقط به اندازه دفع ضرر جايز است.
حضرت رضا (ع) مى‏فرمايد:
ام الرجل ليصدق على اخيه فيناله عنت من صدقه فيكون كذابا عندالله و ان الرجل ليكذب على اخيه يريد به نفعه فيكون عندالله صادقا.
[38]
همانا شخصى در حق برادر مسلمانش سخن راستى مى‏گويد كه با اين گفتار، او را گرفتار مى كند؛ پس نزد خدا از دروغگويان است و همانا شخصى در حق برادر مسلمانش دروغى مى‏گويد كه با آن دروغ، از او دفع ضرر مى‏كند؛ پس نزد خدا از راستگويان است.
در حال نبرد مسلمانان با كافران، گرچه فتواى صريحى وجود ندارد، از ظاهر برخى روايات چنين به دست مى‏آيد كه دروغ گفتن با وجود اضطرار و البته فقط به اندازه نياز، بى‏اشكال است. اگر هنگام جنگ، دروغى بتواند مسلمانان را از تنگنا برهاند و مايه پيروزى آنها شود، اشكال ندارد.
از حضرت صادق (ع) روايت شده است:
كل كذب مسوول عنه صاحبه يوما الا كذبا فى‏ثلاثه: رجل كائذ فى‏حربه و هو موضوع عنه.
[39]
در روز قيامت، گوينده هر دروغى بازخواست مى‏شود، جز از سه مورد:
يكى اينكه شخصى كه در حال جنگ، ] دشمن را [ فريب دهد، اين دروغ از او برداشته مى‏شود.
توجه به اين نكته ضرورت دارد كه منظور از جنگ در اين روايت، همان جنگ گرم و نبرد روياروى است، نه آن چه امروزه با عنوان جنگ‏هاى سرد و تبليغاتى معروف شده است. از ظاهر حديث برمى‏آيد كه «كيد» به معناى فريب دادن دشمن به صورت عملى است، نه به معناى فريب گفتارى؛ اما همان گونه كه پيش از اين گفته شد، دروغ هم به صورت گفتارى انجام مى‏شود و هم به صورت عملى. دروغ گفتارى همان خبر كردن مخالف با واقع است و دروغ عملى آن است كه انسان، رفتارى را انجام دهد كه مفهوم برداشت شده از آن، غير واقعى باشد.
پيامبر اكرم (ص) به حضرت على(ع) فرمود:
ثلاثه يحسن فيهن الكذب: المكيده فى‏الحرب.
[40]
اى على! سه چيز است كه دروغ گفتن در آن عملى نيك به شمار مى‏رود:

1- نيرنگ زدن در جنگ و...:
از آنجا كه بنابر روايات، جنگ، نوعى حيله براى از بين بردن دشمن است، اعمالى كه بر محور فريب باشد، در جنگ نيك و پسنديده است؛ البته حسن و قبح اعمال ذاتى است، به اين معنا كه ذات و حقيقت هر عملى يا خوب يا بد است، زشت يا زيبا است؛ اما گاه همان عمل كه ذاتى قبيح و ناپسند دارد، به سبب اتصاف به اوصاف و حالاتى خاص نيكو و پسنديده مى‏شود؛ ولى اين به آن معنا نيست كه ذات عمل تغيير يابد؛ بلكه عمل به صورت «عرضى)
[41] پسنديده مى‏شود؛ همانند كه ذاتى ناپسند و زشت دارد؛ ولى در مواقع اضطرارى به صورت عرضى، عملى نيك شمرده مى‏شود؛ براى نمونه، آنگاه كه انسان در برابر دو عمل زشت قرار گرفته، از ميان آن دو، عملى را برگزيند كه زشتى كمترى دارد، وقتى از او پرسيده شود: چرا اين عمل را برگزيدى؟ پاسخ مى‏دهد: زيرا اين، بهتر از آن ديگرى بود. در اينجا است كه بايد گفته شود: اين عمل، ذاتى ناپسند داشته است؛ اما در وضعيت موجود، به صورت نسبى و بالعرض نيك شمرده مى‏شود.
با توجه به اين مطلب روشن مى‏شود كه وقتى مى‏گويند: دروغ در سه مورد نيكو است، به آن معنا نيست كه قبح ذاتى‏اش از بين رفته؛ بلكه فقط به اين معنا است كه حسن عرضى يافته است.
اين مطلب را در اعمال نيك و پسنديده نيز مى‏توان مشاهده كرد. اعمالى كه ذاتى پسنديده و نيك دارند، گاه به سبب وضعى خاص، زشت و ناپسند مى‏شوند؛ همانند راستگويى كه گاه در موقعيتى خاص و ويژه، فتنه‏اى پديد مى‏آورد كه البته در اين حالت، به صورت عرضى قبيح شمرده مى‏شود و به اصطلاح، قبح عرضى مى‏يابد.
رسول اكرم (ص) به حضرت على (ع) فرمود:
ثلاثه يقبح فيهن الصدق النميمه...
[42]
سه چيز است كه راست گفتن در آنها زشت و ناپسند است. يكى از آنها سخن چينى است...
سخن چينى، بيان كردن سخنان شخصى نزد شخص ديگر است به شكلى كه باعث فتنه و آشوب شود كه در اين رفتار، اگر چه گفتار سخن چين راست و صادقانه است، از آنجا كه اين راست مايه فتنه مى‏شود، ناپسند به شمار مى‏رود.

2. اصلاح بين مسلمانان:
 دومين موردي كه دروغ گفتن در آن، بازخواستى را در قيامت براى گوينده به دنبال نخواهد داشت و از موارد جواز دروغ به شمار مى‏آيد، مساله «اصلاح ذات البين» است. هنگامى كه دروغ باعث حل اختلاف و ايجاد صلح و آشتى بين دو مسلمان حل شود، از نظر شرعى جايز بوده، حرام نيست. در سخنان حضرت صادق (ع) آمده است:
الكلام ثلاثه صدق و كذب و اصلاح بين الناس.
[43]
كلام سه قسم است: «راست» و «دروغ» و «كلامى كه باعث حل اختلاف بين مردم مى‏شود».
البته منظور از قسم سوم آن است كه «دروغى» گفته شود تا اختلاف بين دو مسلمان حل شود؛ ولى از آنجا كه اين «دروغ»، حسنى عرضى يافته است و حرام شمرده نمى‏شود، در عرض قسم دوم قرار داده شده و با عنوان كذب ناميده نشده است.
در اين جا هيچ اضطرارى وجود ندارد؛ اما رابطه برادرى اسلامى اقتضا مى‏كند كه انسان در برخورد با اختلاف‏هاى مسلمانان بى‏تفاوت نباشد. در اينجا سبب جواز دروغ، صلاح جامعه اسلامى است.
پيامبر اكرم (ص) به حضرت على(ع) وصيت فرمود:
ان الله احب الكذب في الصلاح و ابغض الصدق فى‏الفساد.
[44]
همانا خداوند دروغ به مصلحت و خير را دوست دارد و از راستى كه فساد در پى‏داشته باشد، متنفر است؛ البته رعايت مقدار و ميزان لازم براى ايجاد صلاح، ضرورت است و نبايد از حد لازم تجاوز كرد؛ چرا كه تجاوز از حد لازم، انسان را به خوى دروغگويى مبتلا مى‏كند.
حضرت صادق (ع) مى‏فرمايد:
المصلح ليس بكذاب.
[45]
اصلاحگر سرشت دروغگويى ندارد.
آنچه از روايت پيشين مى‏توان فهميد اين است كه انسان به بهانه اصلاح جامعه، و ايجاد صلح و آشتى بين دو مسلمان، مجاز به دروغگويى بى‏جا و بى‏اندازه نيست؛ بلكه بايد ميزان لازم را رعايت كند.

3. وعده دادن: سومين مورد از موارد سه‏گانه جواز دروغ، مساله «وعده دادن» است.
وعده دادن انسان به آنچه نمى‏تواند وفا كند، يا در اصل دروغ نيست يا چنانچه دروغ باشد، در حالت اضطرار، حرام نيست.
برخى از فقيهان معتقدند كه وعده دادن، فقط تعهد و پيمان است و هيچ خبرى در آن وجود ندارد؛ بنابراين از آنجا كه دروغ، خبر مخالف با واقع است، اين قبيل تعهدها، دروغ به شمار نمى‏روند؛ اما چنانچه «تعهد»، نوعى از خبر به شمار رود، به اين معنا كه «وعده كردن»، خبر از انجام كارى در آينده تلقى شود كه پيش از رسيدن زمان موعود، به انجام آن تعهد شده است، در اين صورت، استثنايى وجود نداشته، اگر اين وعده با واقع مخالف باشد، دروغ و حرام است، مگر آنكه ضرورتى در ميان باشد.
چنان چه شخصى وعده‏اى بدهد، ولى از همان ابتدا خود را متعهد و ملتزم بر انجام آن نكند و فقط در موقعيت خاصي آن وعده را انجام دهد عمل و گفتارش دروغ شمرده نمى شود.

اشكال دروغ
مخالف با واقع به شكل هاى گوناگون قابل ارائه است كه در ذيل به آنها پرداخته مى‏شود:

الف. توريه:
«توريه» سخن دو پهلو گفتن است. كلامى كه از آن دو معنا فهميده شود: يكى معناى ظاهر و آشكار كه ذهن شنونده به سرعت به آن منتقل مى‏شود، و ديگرى معناى نهايى و ناپيدا كه مقصود اصلى گوينده است و ذهن شنونده به آن منتقل نمى‏شود.
برخى فقيهان «توريه» را دروغ نمى‏دانند، و برخى ديگر معتقدند نوعى دروغ است؛ ولى حكم «حرمت دروغ» را ندارد. مطلب مسلم و قطعى اين است كه اگر انسان براى برطرف كردن زيان از خود يا مسلمانى ديگر ناچار به توريه يا دروغ شود، «توريه» بهتر و شايسته تر است و چنان چه توريه نكند و دروغ بگويد، رفتارش از ديد فقيهان اشكال دارد.

ب. مبالغه،
كنايه، مثل و حكايت: در مبالغه از واقعه‏اى، مانند آنكه گفته شود: «صد بار گفتم»؛ در حالى كه بسيار كمتر از صد بار گفته است، و نيز در كنايه‏ها، اگر مقصود گوينده، خبر كردن از همان چيزى كه مى‏گويد باشد، صفات «راست و دروغ» در آن راه مى‏يابد؛ اما چنان چه مرادش از مبالغه يا كنايه، خبر كردن نبوده؛ بلكه فقط بيان كثرت، تكرار، مدح يا ذم كسى باشد، آن مبالغه يا كنايه دروغ شمرده نمي شود؛ افزون بر اين، گاه زيبايى كلام، ارتباطى مستقيم با كنايه ها دارد؛ همان گونه كه در قرآن مجيد نيز كنايه به كار گرفته شده است آن جا كه مى‏فرمايد:
و اسئل القريه.
[46]
از شهر بپرس.
البته بايد توجه داشت كه ستايش و سرزنش بيجا از شخصى كه مستحق آن نيست، بحثى جدا از بحث راست و دروغ داشته، در اين گفتار قرار ندارد. مثل‏ها و حكايت ها نيز همين حكم را دارند؛ يعنى اگر مقصود گوينده از بيان مثل يا حكايت، واقع شده است؛ دروغ و راست در آن جود خواهد داشت؛ ولى چنان چه مراد گوينده تفهيم مطلبى ديگر غير از مفاد خود حكايت است، مانند اين كه حكايتى از گفت و گوى جمادات و حيوانات با يكديگر، براى القاى معانى اخلاقى بسازد، دروغ به شمار نمى‏رود و حرام نيست.

ج. دروغ به شوخى:
در شوخى نيز موضوع به همين شكل است؛ اما توجه به اين نكته مهم است كه وقتى انسان از گفتارش، قصد خبر دادن از واقع را ندارد و از همان ابتدا در مقام شوخى است، در اين حال، يا قرينه و نشانه اي بر شوخي بودن گفتارش وجود دارد يا هيچ نشانه‏اى بر آن نيست.
آن جا كه بر شوخى بودن گفتارش نشانه‏اى وجود دارد، مانند زمانى كه مجلس و موقعيت، غير جدى است و با توجه به آن مجلس مى‏توان به شوخى بودن كلام گوينده پى‏برد يا اين كه رفتار شخص بر شوخى بودن گفتارش دلالت مى‏كند، در اين حالات شوخى از ديد فقيهان بدون اشكال است؛ اما اگر مقصود انسان از خبر دادن، شوخى كردن باشد، ولى هيچ قرينه و نشانه‏اى بر شوخى بودن گفتارش در كار نباشد، مانند آن كه مطلبى را بگويد، اما شنوندگان هيچ نشانى از شوخى در گوينده نيابند، در اين حال، گفتارش از نظر فقهى اشكال دارد، مگر اين كه خبر شخص به قدرى با واقعيت مخالف باشد كه هر شنونده اي به شوخى بودن مطلب پى ببرد؛ مانند آن كه آتش را به سردى، و برف را به گرمى وصف كند.
اگر انسان بخواهد خبر غير واقعى خود را واقعى نشان دهد، هرچند سياق و قالب گفتارش شوخى باشد، كار حرام انجام داده است؛ البته روايات بسيار وجود دارد كه انسان را از دروغ به شوخى نيز منع مى‏كند آن چه از مفاد اين روايات، و تمام روايات موجود در زمينه دروغ برداشت مى‏شود، بيانگر نكته‏اى اخلاقى درباره اين رفتار ناپسند است و آن اين كه دروغگويي حتى به صورت مجازش نيز بر روان انسان تاثير سوء و نامطلوبى بر جاى مى‏نهد و راه فساد و انحطاط را پيش روى انسان همواره مى‏سازد.
حضرت باقر (ع) بارها مى‏فرمود:
اتقوا الكذب، الصغير منه و الكبير فى‏كل جد و هزل.
[47]
از دروغ بپرهيز؛ چه كوچك باشد، چه بزرگ. در هر حالى باشد؛ چه جدى، و چه شوخى.
انسان با گفتن دروغ كوچك، بر گفتن دروغ بزرگ جرات مي يابد و با گفتن دروغ به شوخى، آماده راه‏يابى به دروغ هاي جدى مى‏شود.
امير مومنان على (ع) مى‏فرمايد:
لا يجد عبد طعم الايمان حتى يترك الكذب هزله و جده.
[48]
هيچ بنده‏اى، مزه ايمان را نخواهد چشيد، مگر اين كه دروغ را چه به صورت شوخى و چه جدى ترك كند.
اين حديث گوياى حرمت دروغ به شوخى نيست: بلكه فقط پيامد زشت دروغ بر روح و روان انسان را بيان مى‏كند.
لا يصلح من الكذب جد و لاهزل أ ان الكذب يهدى الى الفجور و الفجور يهدى الى النار.
[49]
هيچ دروغى چه جدى و چه شوخى، خوب نيست. همانا ] دروغ انسان را [ به سوى گناهان رهنمون مى‏شود و گناهان هم به سوى آتش مى‏كشاند.
پيامبر اكرم (ص) مى‏فرمايد:
يا اباذر ويل للذى يحدث فيكذب ليضحك به القوم ويل له ويل له ويل له.
[50]
اى ابوذر! واى بر كسى كه براى خنداندن مردم دروغ مى گويد. واى بر او، واى بر او، واى بر او.
انا زعيم ببيت فى ربض الجنه و بيت فى وسط الجنه و بيت فى اعلى الجنه لمن ترك المراء و ان كان محقا و لمن ترك الكذب و ان كان هازلا و لمن حسن خلقه.
[51]
من دادن خانه‏اى در پايين بهشت و خانه‏اى در وسط بهشت و خانه‏اى در بالاى بهشت را تعهد مى‏كنم براى كسى كه جدال در گفتار را با آن كه حق با او است، ترك كند و دروغ را با آن كه شوخى است وانهد و كسى كه خلق خويش را نيكو سازد.
بر پايه اين گونه احاديث روشن مى‏شود كه اگر چه دروغ به شوخى از نظر شرعى حرام نيست، تاثير آن بر روح و روان انسان، قطعى و حتمى است؛
پيامبر اكرم (ص) در بسياري از موارد شوخى مى‏كرد؛ ولى هرگز در اين حال دروغ نمى‏گفت. روزى پيرزنى از حضرت پرسيد: آيا من به بهشت مى‏روم. حضرت فرمود: پيرزن‏ها به بهشت نمى‏روند. پيرزن شروع به گريه كرد و حضرت به سرعت فرمود: در قيامت هيچ كس پير نيست. همه جوان وارد بهشت مى‏شوند.)

د. دروغ در دعوت‏ها و تعارف‏ها:
انسان در دعوت‏ها و تعارف‏هاى عادى هم بايد مراقب گفتار و رفتار خود باشد. گاهى فردى را به چيزى تعارف مى‏كنند كه به دليلى، خواهان پذيرش آن نيست كه بايد مراقب باشد تا به دروغگويى آلوده نشود؛ مانند روزه دارى كه نمى‏خواهد كسى از روزه بودنش آگاه شود و در پاسخ تعارف ديگران، براى جلوگيرى از ريا دروغ مى‏گويد يا كسى كه درباره حرام يا حلال بودن مال تعارف كننده شك دارد و چون نمى‏خواهد مرتكب خوردن مال حرام يا مشكوك شود، به دروغ مى‏گويد: ميل ندارم؛ در حالى كه بسيار گرسنه بوده، ميل وافرى هم به خوردن دارد. در اين جا شخص براى ترك عملى حرام، مرتكب عمل حرام ديگرى، يعنى دروغگويى، شده است؛ بنابراين در تعارف ها، نگه داري و مراقبت از زبان، بسيار لازم و ضرور است و در اين موارد نبايد پاسخى داد كه جنبه اخبارى داشته باشد.
در مواردى كه انسان خود تعارف مى‏كند نيز اين قبيل مراقبت‏ها بسيار لازم است؛ مانند اين كه تعارف كند؛ در حالى كه از آن ناراضى و ناخشنود است.
اساس بسيارى از روايات، بيش‏تر افراد از راه زبان وارد جهنم خواهند شد و اين به آن معنا است كه گناهان انسان از راه زبان بسيار بيشتر از گناهان ديگر است.

ه. دروغ در نقل گفتار و رفتار ديگران:
گاه دروغ در نقل گفتار و رفتار ديگران نيز راه مى‏يابد كه از آن به «بهتان» تعبير مى‏كنند. دروغ بستن به ديگران، به اين معنا است كه كسى چيزى را نگفته يا عملى را مرتكب نشده است؛ ولى آن گفتار و عمل را به او نسبت دهند كه اين كار فعلى حرام و از گناهان بزرگ است.
دروغ بستن به خدا، پيامبر (ص) و امامان (ع) همان گونه كه گذشت، از مصاديق اين نوع دروغ است.
حضرت صادق (ع) مى‏فرمايد:
الكذب على الله و على رسوله (ص) من الكبائر.
[52]
دروغ بستن به خدا و رسولش از گناهان بزرگ است.
رسول اكرم (ص) نيز فرمود:
من قال على مالم اقل فليتبوا مقعده من النار.
[53]
اگر كسى جيزى را كه من نگفته‏ام به من نسبت دهد، جايگاهش در آتش است.
امام صادق (ع) به مردى از اهالى شام فرمود:
يا اخا اهل الشام اسمع حديثنا و لا تكذب علينا فانه من كذب علينا فى شى‏ء فقد كذب على رسول الله (ص) و من كذب على رسول الله (ص) فقد كذب على الله.
[54]
اى برادر شامى! گفتار ما را بشنو و به ما دروغ نبند. همانا هركس به ما دروغ ببندد، به پيامبر دروغ بسته و هركس كه به پيامبر دروغ بست، به خدا دروغ بسته است.
از امام باقر (ع) نيز نقل شده است:
يا ابا النعمان لا تكذب علينا كذبه فتسلب الحنيفيه.
[55]
اى ابو نعمان! به ما دروغ نبند كه از صراط مستقيم دور خواهى شد.
ترجمه آيات و نقل قول از امامان بى آن كه به سند آن اطمينانى باشد، از مصاديق بارز اين گفتار است كه انسان به مراقبت بيشتر در برابر آن وظيفه دارد؛ البته زمانى كه انسان از مستند بودن گفتارى مطمئن نيست و آن را به يكى از امامان و يا پيامبر خدا نسبت مى‏دهد، وزه‏اش باطل نمى‏شود؛ بلكه ابطال روزه در آن جا است كه از خلاف واقع بودن مطلب آگاهى كامل دارد؛ سپس آن را نسبت مى‏دهد. انسان بايد مراقب باشد كه مسائل مشكوك و مسائلى را كه از سند آن آگاهى كامل ندارد، بيان نكند.
و. سوگند دروغ:
گاهى انسان از دروغ بودن گفتار خود آگاهى كامل دارد و براى آن، خدا را نيز گواه مى‏آورد كه مرتكب سوگند دروغ، كه گناهى بزرگ مى‏باشد، شده است.
حضرت عيسى‏بن مريم (ع) فرمود:
من اعظم الذنوب عند الله ان يقول العبد ان الله يعلم لما لا يعلم.
[56]
از بزرگ‏ترين گناهان نزد خداوند آن است كه بنده‏اى بگويد خدا مى‏داند در آن چه خدا نمى‏داند.
يعنى خدا را بر مطلب دروغ خود شاهد بگيرد.
انسان گاهى دروغ مى‏گويد و با زبان خبرى، خدا را گواه مى‏آورد كه اين عمل از گناهان بزرگ و بسيار زشت است و گاهى اين گواه آوردن جنبه انشايى مى‏يابد كه به صورت سوگند دروغ ظهور مى‏كند، كه اين هم از گناهان بزرگ به شمار مى‏رود.
امام صادق (ع) مى‏فرمايد:
من قال علم الله ما لم يعلم اهتز العرش اعظاما له.
[57]
كسى كه بگويد خدا مى‏داند؛ ولى خداوند خلاف آن را مى‏داند، عرش الهى به سبب عظمت خداوند به لرزه در مى‏آيد.
در روايتى ديگر آمده است:
اذا قال العبد علم الله و كان كاذبا قال الله عزوجل اما وجدت احدا تكذب عليه غيري.
[58]
اگر بنده بگويد: خدا مى‏داند و دروغ بگويد، خداوند مى‏فرمايد: آيا تو كسى را غير از من نيافتى تا به او دروغ ببندى؟
در اين جا سوگند، از سنخ امور انشايى است، نه اخبارى.
هنگامى كه شخص سوگند مى‏خورد، در حقيقت، تاكيد را براى يك جمله خبرى انشا مى‏كند؛ بنابراين، سوگند به خودى خود به راست و دروغ متصف نمى‏شود؛ بلكه به اعتبار خبرى كه سوگند، آن را تاكيد مى‏كند، به راست يا دروغ متصف مى‏شود به اين معنا كه اگر سوگند براى تاكيد خبرى راست باشد، آن سوگند، به تبع خبرش به صدق و راستى متصف مى‏شود و اگر آن خبر دروغ باشد، سوگند خورده شده نيز قسم دروغ مى‏شود.

اقسام سوگند در علم فقه:
1. «سوگند عقد» يا «يمين عقد»:
آن گاه كه انسان معتقد مى‏شود عملى را در آينده انجام دهد يا آن را ترك كند، سپس براى تاكيد تعهدش، قسم ياد مى‏كند، اگر شرايط وفا به عهد فراهم آيد، قسم منعقد شده و سرپيچى از آن حرام است و كفاره ار واجب مى‏كند.

2. «سوگند مناشده)
 [59] يا «يمين مناشده»: هنگامى كه انسان كارى را از ديگرى مى‏خواهد و براى تاكيد بر انجام آن، شخص را قسم مى‏دهد، در اين حالت چنان چه شخص به آن درخواست عمل نكند، حرامى انجام نداده است؛ زيرا ملتزم به آن عمل نيست و كفاره نيز بر او واجب مى‏شود.

3. «سوگند تاكيد» يا «يمين تاكيد»:
اين شكل از قسم كه مورد گفت و گوى اين نوشتار و مورد نظر دانشمندان اخلاق است، آن است كه انسان از وقوع چيزى خبر دهد و براى تاكيد بر خبرش قسم بخورد؛ البته تفاوتى ندارد كه خبر او، وقوع در زمان گذشته، حال يا آينده باشد. به هر صورت در اين حالت قسم به راست و دروغ متصف مى‏شود.
از آن جا كه قسم، امرى انشايى است و به خودى خود، به راست و دروغ متصف نيست، بلكه به اعتبار خبرى كه به آن مربوط مى‏شود به راست و دروغ اتصاف مى‏يابد، اگر خبر دروغ باشد، قسم نيز دروغ و حرام است.
اگر دقت شود كه در كليه موارد جواز دروغ، مانند مواقع اضطرار، قسم دروغ نيز جايز است؛ البته چنان چه بتوان فقط با دروغ گفتن، اضطرار را برطرف كرد و به قسم دروغ نيازي نباشد، نبايد قسم دروغ خورد؛ اما اگر براي رفع اضطرار، به قسم دروغ نيز نياز باشد، اين عمل حرام نخواهد بود.
از حضرت صادق (ع) نقل شده است كه رسول خدا (ص) فرمود:
احلف بالله كاذبا و نج اخاك من القتل.
[60]
براى نجات برادرت از كشته شدن، قسم دروغ بخور.
آن جا كه اضطرار وجود ندارد، قسم دروغ، گناهى بسيار بزرگ به شمار مى‏رود؛ چنان كه برخى روايات از آن به مبارزه با خدا تعبير كرده‏اند.
امام صادق (ع) مى‏فرمايد:
من حلف على يمين و هو يعلم انه كاذب فقد بارز الله عزوجل.
[61]
كسى كه قسم بخورد و بداند دروغ است، به حقيقت با خدا جنگيده است.
حضرت به شخصى به نام سدير فرمود:
يا سدير من حلف بالله كاذبا كفر.
[62]
اى سدير! كسى كه به دروغ به خدا قسم بخورد، كافر است؛

البته كفر به دو نوع است:
1. كفر اعتقادى
2. كفر عملى
كفر اعتقادى آن است كه انسان منكر خدا، پيامبر و معاد باشد و كفر عملى آن است كه انسان بى‏پروا عمل حرامى را انجام دهد؛ البته اگر كفر عملى ادامه يابد، چه بسا به كفر اعتقادى بينجامد.
قسم دروغ از نوع كفر عملى به شمار مى‏رود؛ چنان كه درباره ترك كننده نماز نيز از رسول خدا (ص) نقل شده است:
من ترك الصلوه متعمدا فقد كفر.
[63]
كسى كه نمازش را از روى عمد ترك كند، كافر است؛
نكته ديگر آن كه سوگند دروغ فقط در مسائل مادى و دنيايى نيست؛ بلكه گاه انسان براى مسائل آخرتى نيز سوگند دروغ مى‏خورد مانند زمانى كه تصور كند ترويج و تبليغ دين از هر راهى جايز است؛ بنابراين، به گمان اندوختن توشه براى آخرت خويش، دروغى مى‏گويد، آن گاه بر آن قسم مى‏خورد كه البته اين دروغ و سوگند، حرام است و عاقبتى جز آتش دوزخ براى او به بار نخواهد آورد.
سوگندهاى دروغ بيشتر در موارد دنيايى و مادى مثل پايمال كردن حقوق اشخاص براى كسب مال و مقام و غيره ادا مى‏شود.
امام صادق (ع) مى‏فرمايد:
... و اما التى عقوبتها دخول النار فهو ان يحلف الرجل مال امرى مسلم او على حقه ظلما فهذه يمين غموس توجب النار و لا كفاره عليه فى‏الدنيا.
[64]
سوگند بر دو نوع است: نوعى كه عقوبتش ورود در آتش دوزخ است، آن كه انسان به ستم بر ضد فرد مسلمان، از جهت مالى يا حق ] غير مالى [ او سوگند خورد. اين، سوگند دروغ است كه مايه آتش است و هيچ كفاره‏اى در دنيا ندارد.
در جاى ديگر، درباره سوگند دروغى كه موجب آتش مى‏شود مى‏فرمايد:
الرجل يحلف على حق امرى مسلم على حبس ماله.
[65]
اين كه [ فرد بر ضد حق شخص مسلمان يا بازداشت مال او سوگند دروغ خورد.
در سوره آل عمران نيز آمده است:
ان الذين يشترون بعهد الله و ايمانهم ثمنا قليلا اولئك لا خلاق لهم فى‏الاخره و لا يكلمهم الله و لا ينظر اليهم يوم القيامه و لا يزكيهم و لهم عذاب اليم.
[66]
همانا كسانى كه پيمان خدا و سوگندهاى خود را به بهاى اندك بفروشند، ايشان را در سراى آخرت بهره اي نيست و خداوند با آنها سخن نمى‏گويد و نظر رحمت به آنها نمى‏افكند و ايشان را پاك نمى‏كند و بر ايشان عذابى دردناك است.
در سخنان پيامبر اكرم (ص) آمده است.
ثلاثه لا يكلمهم الله المنان الذى لا يعطى شيئا الا بمنه و المسبل ازاره و المنفق سلعته بالحلف الفاجر.
[67]
سه گروه هستند كه خداوند با ايشان سخن نمى‏گويد: يكى كسى كه با قسم دروغ ارزش جنسش را بالا برد؛ بنابراين افرادى كه سوگند دروغ مى‏خورند، در دو بعد دنيايى و آخرتى زيان مى‏كنند و همان گونه كه نصيبى از معنويت و نعمت‏هاى آخرتى ندارند و مورد آمرزش خداوند قرار نمى‏گيرند، در مسائل دنيايى نيز آسيب‏هايى را متحمل مى‏شوند.
امام صادق (ع) مى‏فرمايد:
اليمين الغموس ينتظر بها اربعين ليله.
[68]
كسى كه قسم دروغ مى‏خورد تا چهل شب نتيجه شر آن را خواهد ديد.
در روايات ديگر نيز آمده است كه قسم دروغ موجب مقطوع النسل شدن و فقر مى‏شود.
[69]
اگر سوگند، راست باشد، در اين حالت چنان چه خبرى كه سوگند بر آن خورده شده است، موضوع مهمى را بيان كند، مثل خبر از واقعيتى كه نزد قاضى در دادگاه بيان مى‏شود، سوگند بى‏اشكال خواهد بود؛ ولى اگر اين قسم راست، براى امور كوچك و بى‏ارزش باشد، مكروه است.
در روايتى ديگر از امام صادق (ع) آمده است:
اجتمع الحواريون الى عيسى (ع) فقالوا له يا معلم الخير ارشدنا فقال لهم ان موسى كليم الله (ع) امركم ان لا تحلفوا بالله تبارك و تعالى كاذبين و انا آمر كم ان لا تحلفوا بالله كاذبين و لا صادقين.
[70]
روزى حواريون به دور حضرت عيسى (ع) گرد آمدند و عرض كردند: اى استاد خوبى! ما را راهنمايى كن. حضرت فرمود: حضرت موسى(ع) پيامبر خدا، به شما دستور داد سوگند دروغ به خدا نخوريد و من دستور مى‏دهم به خدا قسم نخوريد چه دروغ و چه راست.
على‏بن مهزيار نقل مى‏كند: مردى به امام صادق (ع) نامه‏اى نوشت كه فلان جريان از شما نقل شده و شما چنين چيزى فرموديد. حضرت در پاسخ نوشت:
و الله ما كان ذلك و اني لاكره ان اقول «والله» على حال من الاحوال و لكنه غمنى ان يقال ما لم يكن.
[71]
به خدا سوگند! چنين نيست. من هيچ خوش ندارم به خدا قسم بخورم به هر شكل كه باشد؛ اما ناراحت شدم؛ زيرا به من چيزى را نسبت مى‏دهند كه نگفته‏ام.
در بعد اخلاقى، سوگند راست نيز ناپسند است و كراهت دارد؛ چرا كه سزاوار نيست خداوند براى مسائل كوچك و پيش پا افتاده دنيا، شاهد گرفته شود.
رسول خدا (ص) مى‏فرمايد:
من اجل الله ان يحلف به اعطاه الله خيرا مما ذهب منه.
[72]
كسى كه به خدا به سبب بزرگى و جبروت او سوگند نخورد، خداوند بهتر از آن چيزى كه از دست مى‏هد؛ نصيبش مى‏كند.
نابراين، انگيزه و هدف، پديد آمدن اين بينش در انسان است كه مقام پروردگار را بسيار بزرگتر از آن ببيند كه بخواهد براى مسائل ناچيز و كوچك دنيايى به او قسم بخورد.

ز. شهادت دروغ،
گواهى دروغ، امرى جدا از دروغ نيست؛ چرا كه انسان در گواهى و شهادت دروغ نيز بر خلاف واقع خبر مى‏دهد؛ از همين رو اسلام بر پرهيز از آن بسيار تاكيد كرده، آن را عملى حرام مى‏شمرد. شهادت دروغ، تضييع مال يا جان يا آبروى انسان را در پى دارد.
از پيامبر گرامى (ص) روايت شده است:
ان شهاده الزور تعادل الشرك بالله تعالى.
[73]
همانا گواهى دروغ، برابر شرك به خدا است.
انسان مشرك، در پرستش بت، از هواى نفس خود پيروى مى‏كند و در شهادت دروغ نيز گرفتار هواى نفسش مى‏شود و آن را مى‏پرستد. اگر بندگان خدا به دو دسته بت پرستان و خدا پرستان تقسيم شوند، آنان كه شهادت دروغ مى‏دهند، از آن جا كه بت نفسشان را مى‏پرستند، در زمره بت پرستان قرار مى‏گيرند.
خداوند متعالى در وصف بندگان حقيقى خويش مى‏فرمايد:
و عباد الرحمن و الذين لا يشهدون الزور.
[74]
بندگان خداوند آنهايى هستند كه شهادت دروغ نمى‏دهند.
با توجه به روايت و آيه پيشين مشخص مى‏شود كه گواهى دهندگان دروغ از جمع بندگان حقيقى خدا خارج بوده، در رديف بت پرستان قرار مى‏گيرند؛ البته بايد توجه داشت كه اين مساله از ديدگاه فقهى بررسى نمى‏شود؛ بلكه بحث از ديدگاه اخلاقى مورد توجه و دقت است؛ چنان كه در حديث پيامبر اكرم (ص) نيز اشاره شد كه مثل بت پرستان هستند، و اين به آن معنا است كه آن دسته از مسائل فقهى مربوط به مشركان مانند نجس بودن و نفى احكام ظاهرى اسلام، در اين جا مطرح نبوده و براى شهادت دهندگان به دروغ، ثابت نيست.
بايد توجه داشت كه شهادت دروغ پيش از آن كه زياني بر ديگران وارد سازد و حقوقى را از انسان‏هاى ديگر ضايع كند، به خود شخص زيان مى‏رساند؛ زيرا انسان با اين عمل از وادى توحيد به وادى شرك كشانده مى‏شود.

ح. كتمان شهادت:
اگر انسان از ماجرا و رخدادى آگاه بود؛ ولى به هر دليل درست يا نادرست، از گواهى دادن، دورى كرد و شهادت نداد، دروغ نگفته است و در شمار دروغگويان قرار نمى‏گيرد.
«كتمان شهادت» با «انكار شهادت» متفاوت بوده، با دروغ ارتباط ندارد؛ زيرا همان گونه كه گفته شد، دروغ، به خبر مخالف با واقع گويند؛ حال آن كه در «كتمان شهادت»، خبرى داده نمى‏شود تا دروغ يا راست باشد؛ بلكه از خبر دادن، پرهيز مى‏شود؛ در حالى كه در «انكار شهادت»، انسان خبر مى‏دهد كه شاهد ماجرا نبوده و خبر از آن ندارد كه اين با واقع مخالف بوده و دروغ به شمار مى‏رود.
البته پرهيز از شهادت در جايى كه گواهى ندادن به پايمال شدن حقى بينجامد، ناپسند است؛ اما دروغ به شمار نمى‏رود.

ريشه‏هاى درونى دروغ
روغ به شكل معمول در يكى از صفات زشت و ناپسند نفسانى ريشه دارد كه عبارتند از:
1. دشمنى، گاه انسان از روى دشمنى و نفرت درصدد ضربه زدن به كسى برآمده، دروغ مى‏گويد كه البته اين دشمنى، از حركت نادرست و افسار گسيختگى نيروى غضب سرچشمه مى‏گيرد.
2. حسد، گاه حسادت به برترى‏هاى ديگرى، انسان را به دروغگويى وا مى‏دارد.
3. خشم و عصبانيت، خشم از چيزى يا كسى مى‏تواند سبب بروز اين رفتار ناشايست از انسان باشد.
4. علاقه به مال دنيا (حب مال)، گاه علاقه و چشمداشت به مال دنيا، مايه بروز چنين رفتارى مى‏شود.
5. علاقه به مقام و جايگاه دنيايى (حب جاه)، گاه علاقه به مقام و منزلت دنيايى انسان را به دروغ گفتن وا مى‏دارد.
6. علاقه دنيايى به افراد، محبت و علاقه به افراد ممكن است انسان را به دروغ بكشاند. به اين صورت كه انسان براى جلب نظر محبوب خود، به دروغ دچار شود.
دانشمندان اخلاق، بحث دروغ را جزو مباحثى قرار داده اند كه فقط با يك نيروى خاص از نيروهاى نفسانى ارتباط نداشته؛ بلكه با تمام آنها مرتبط است؛ زيرا ممكن است اين رفتار ناپسند از هر يك از اقسام نيروهاى درونى، چون شهوت و غضب، ريشه گرفته، پديد آيد.
دروغ گاه در نيروى شهوت ريشه داشته، گاه از نيروى غضب سرچشمه مى‏گيرد؛ البته هر يك از دو نيروى شهوت و غضب، مايه پديد آمدن صفاتى چون «حب به مال» و «دشمنى» مى‏شوند كه آن صفات نيز سرچشمه دروغ هستند. در بررسى سرچشمه هاي دروغ، چه بسا بتوان بدترين حالت آن را همنشينى با افرادى دانست كه دروغ در بين آنها نه تنها رفتارى ناپسند به شمار نمى‏آيد، بلكه بسيار رايج است. انسان با تكرار و ادامه همين همنشينى‏ها به دروغگويى معتاد مى‏شود.
گاه انسان براى كسب رياست و حفظ آن يا كسب مال و غيره به دروغ متوصل مى‏شود، و گاه همان شخص، بدون هيچ علتى، و فقط در اثر معاشرت و همنشينى با دروغگويان، به اين رفتار زشت دچار شده، دروغ مى‏گويد؛ البته به باور دانشمندان اخلاق، اين نوع نيز از نيروى شهوت ريشه مى‏گيرد و حالت اعتياد در افراد پديد مى‏آورد. معاشرت با افراد، آثار فراوانى بر جاى خواهد گذاشت. گرچه شخص در ابتدا به اين آثار توجهى ندارد، با گذشت زمان ناگاه درمى‏يابد كه زبانش جز به دروغ حركت نمى‏كند.

پى‏نوشت‏ها:

1) [1]. از ريشه «فرء» به معناى دروغ ساختن و نسبت دروغين به كسى دادن به طورى كه موجب ناخشنودى او شود.
[2]. وارونه كردن خبر.
[3]. «اولا و بالذات» يعنى بدون هيچ گونه نسبت مجازى و غير حقيقى.
[4]. «ثانيا و بالعرض» يعنى با در نظر گرفتن نسبتى مجازى و غير حقيقى، اگرچه اين مجاز نرد مردم آشكار نباشد.
[5]. خوى و خلق پايدار در روح انسان.
[6]. آمدى: غررالحكم، ص 220، ح 4383.
[7]. همان، ح 4373 و 4375 و 4366.
[8]. همان، ح 4379.
[9]. همان، ص 219، ح 4361.
[10]. عطار نيشابورى در منطق الطير از عاشقى حكايت مى‏كند كه خفته بود و معشوق بر او عيب گرفت كه اگر عاشقى، چرا در خوابى؟ خواب را با ديده عاشق چه كار؟
عاشقى از فرط عشق آشفته بود بر سر خاكى بزارى خفته بود
 رفت معشوقش به بالينش فراز ديد او را خفته وز خود رفته باز
 رقعه‏اى بنبشت چست و لايق او بست آن بر آستين عاشق او
 عاشقش از خواب چون بيدار شد رقعه برخواند و برو خون بار شد
 اين نوشته بود كاى مرد خموش خيز اگر بازارگانى سيم گوش
 ور تو مرد زاهدى، شب زنده باش بندگى كن تا به روز و بنده باش
 ور تو هستى مرد عاشق، شرم دار خواب را با ديده عاشق چه كار
 مرد عاشق باد پيمايد به روز شب همه مهتاب پيمايد زسوز
 چون تو نه اينى نه آن، اى بى‏فروغ مى‏مزن در عشق ما لاف دروغ
 گر بخفتد عاشقى جز در كفن عاشقش گويم، ولى بر خويشتن
 چون تو در عشقش از سر جهل آمدى خواب خوش بادت كه نااهل آمدى
 سعدى شيرازى هم در ديوان اشعارش يك سونگرى و توحيد در محبت، و بى‏خبرى از اغيار، و نهراسيدن از خطرات را از پيامدهاى عشق و محبت به خدا دانسته، به لاف زنان وادى محبت خطاب مى‏كند:
كه گفت من خبرى دارم از حقيقت عشق دروغ گفت گر از خويشتن خبر دارد
 اگر نظر به دو عالم كند حرامش باد كه از صفاى درون با يكى نظر دارد
 گر از مقابله شير آيد از عقب شمشير نه عاشق است كه انديشه از خطر دارد
 وگر بهشت مصور كند عارف را به غير دوست نشايد كه ديده بردارد
 نظر به روى تو انداختن حرامش باد كه جز تو در همه عالم كسى دگر دارد
[11]. كلينى: كافى، ج 2، ص 343،ح 21.
[12]. صبحى صالح: نهج البلاغه، ص 225، خطبه 160.
[13]. محدث نورى: مستدرك الوسائل، ج 9، ص 88، ح‏10296.
[14]. آمدى: غررالحكم، ص 220، ح 4394.
[15]. نحل(16): 105.
[16]. الزمر(39): 3.
[17]. كلينى: كافي، ج 2، ص 338، ح 3.
[18]. محدث نورى: مستدرك الوسايل، ج 9، ص 88، ح 10298.
[19]. همان، ح 10301.
[20]. امورى كه آشكار بوده، به دليل نياز ندارد.
[21]. در ظاهر به دليل بى‏احتياطى، فقط عقل او را سرزنش مى‏كند.
[22]. «لزوم دفع ضرر محتمل» از احكام عقل عملى بشر است كه او را از رفتارى كه احتمال زيان در آن باشد، باز مى‏دارد.
[23]. حر عاملى: وسائل الشيعه: ج 15، ص 172، ح 20225.
[24]. كلينى: كافى، ج 1، ص 50، ح 12.
[25]. همان، ج 1، ص 43، ح 6.
[26]. حر عاملى: وسائل الشيعه، ج 15، ص 329، ح 20660.
[27]. همان، ج 12، ص 249، ح 16224.
[28]. كارهايى كه موجب باطل شدن روزه مى‏شوند.
[29]. جمع هر سه نوع كفاره‏اى كه براى ابطال عمدى روزه در نظر گرفته شده است.
[30]. شيخ انصارى: مكاسب محرمه، فصل كذب.
[31]. كلينى: كافى، ج 2، ص 340، ح 12.
[32]. حر عاملى: وسائل الشيعه، ج 12، ص 245، ح 16213.
[33]. همان، ص 250، ح 16227.
[34]. صفت درونى پايدار.
[35]. سرشتى كه با سرشت اصيل بشرى متفاوت است.
[36]. الضرورات تبيح المحظورات.
[37]. حر عاملى: وسائل الشيعه، ج 12، ص 255، ح 16239.
[38]. همان، ح 16238.
[39]. كلينى: كافى، ج 2، ص 342، ح 18.
[40]. حر عاملى: وسائل الشيعه، ج 12، ص 252، ح 16230.
[41]. اوصافى كه در ذات و حقيقت شى‏ء دخالت ندارد.
[42]. حر عاملى: وسائل الشيعه، ج 12، ص 252، ح 16230.
[43]. كلينى: كافى، ج 2، ص 341، ح 16.
[44]. حر عاملى: وسائل الشيعه، ج 12، ص 252، ح 16229.
[45]. كلينى: كافى، ج 2، ص 210، ح 7.
[46]. يوسف(12): 82.
[47]. كلينى: كافى، ج 2، ص 338، ح 2.
[48]. همان، ص 340، ح 11.
[49]. حر عاملى: وسائل الشيعه، ج 12، ص 250، ح 16227.
[50]. همان، ص 251، ح 16228.
[51]. علامه مجلسى: بحارالانوار، ج 2، ص 128، ح 8.
[52]. كلينى: كافى، ج 2، ص 339، ح 5.
[53]. حر عاملى: وسائل الشيعه، ج 12، ص 249، ح 16224.
[54]. كلينى: كافى، ج 4، ص 187، ح 1.
[55]. همان، ج 2، ص 338، ح 1.
[56]. علامه مجلسى: بحارالانوار، ج 69، ص 258.
[57]. كلينى: كافى، ج 7، ص 437، ح 3.
[58]. همان، ح 2.
[59]. مناشده قسم دادن.
[60]. حر عاملى: وسائل الشيعه، ج 23، ص 225، ح 29428.
[61]. كلينى: كافى، ج 7، ص 435، ح 1.
[62]. همان، ص 434، ح 4.
[63]. ابن ابى جمهور: عوالى اللآلى، ج 2، ص 224، ح 36.
[64]. حر عاملى: وسائل الشيعه، ج 23، ص 215، ح 29400.
[65]. كلينى: كافى، ج 7، ص 438، ح 1.
[66]. آل عمران(3): 77.
[67]. حر عاملى: وسائل الشيعه، ج 9، ص 454، ح 12484.
[68]. كلينى: كافى، ج 7، ص 436، ح 7.
[69]. صدوق: ثواب الاعمال، ص 226 و 227.
[70]. كلينى: كافى، ج 5، ص 524، ح 7.
[71]. حر عاملى: وسائل الشيعه، ج 23، ص 197، ح 29353.
[72]. كلينى: كافي، ج 7، ص 434، ح 2.
[73]. محدث نورى: مستدرك الوسائل، ج 17، ص 416، ح 21711.
[74]. فرقان(25) 72.

بلاغ