كنايه زدن و متلكگويي، ممنوع
زبانت را غلاف كن
زود جوش ميآورد زودتر از ديگ آب روي آتش. يك كلام كه دو كلام شود قاطي ميكند و صدايش را در سرش مياندازد و زبانش را ول ميكند. زبان نيشداري دارد مثل عقرب جرار. برايش مهم نيست كه همسري مقابلش ايستاده كه دوستش دارد و فرزنداني كه هميشه ميگويد دوستشان دارد. وقتي از او ميخواهند تا به جاي داد و فرياد كميگوش دهد و به ديگران نيز ميدان بدهد بدتر ميشود و آنقدر جنجال به پا ميكند و متلك و كنايه بار ديگران ميكند كه از آدمهاي خانه فقط چند قلب شكسته و اعصاب خراب ميماند.
اما او اينگونه نيست. مهربان است و صبور. اهل حرف زدن است و گره باز كردن. داد نميزند. صدايش را در گلويش نمياندازد. اصلا توهين كردن در قاموسش نيست. زبانش نرم است. بيشتر از آنكه حرف بزند گوش ميدهد. او قلب اهالي خانه را به دست آورده. او فرمانرواي بيتكلفي است كه عصاي حكومتش از جنس تفاهم است. او خوب فهميده كه رمز زندگي همراه با خوشبختي خوب گوش دادن، خوب حرف زدن و احترام به خواستههاي ديگران است.
اگر قرار باشد در دو راهي انتخاب كردن بين اين دو وضعيت قرار بگيريم حتما همه ما موقعيت دوم را ميپسنديم، يعني زندگي با آدميكه ميداند مديريت زندگي را به دست گرفتن فقط با برقراري دوستي ميان اعضاي خانواده ميسر است. كسي كه ايمان دارد داشتن دو گوش و يك زبان نمادي است براي به ياد داشتن اين موضوع كه دو برابر آنچه ميگوييم بايد گوش دهيم.
جادوي كلام
هيچكس در اين دنيا نيست كه نخواهد خوشبخت باشد، اما خيليها هستند كه نميدانند براي خوشبخت بودن بايد تلاش كرد و قرار نيست كسي خوشبختي را به ديگران تعارف كند، اما اگر خوشبختي فقط يك راه داشته باشد آن راه چيزي نيست جزاستفاده درست از زبان و كلام يعني ابزاري كه ميشود با آن همه را جادو كرد.
قديميها ميگويند زبان از دل آب ميخورد. پس هر چقدر آدم بهتري باشي و قلب مهربانتري داشته باشي زباني نرمتر و مهربانتر نيز خواهي داشت. اگر از بعضي آدمهايي كه هميشه ميتوان مستثنايشان كرد بگذريم، اين حرف ميتواند حرفي كاملا درست باشد، چون بيشتر آدمهايي كه با نرميكلامشان ديگران را سحر زده ميكنند پشت واژههايشان قلبي مهربان دارند.
در اين دنيا نميتوان آدمي را پيدا كرد كه وقتي با او با آرامش و محبت حرف ميزني قانع نشود و آنطور رفتار نكند كه تو ميخواهي. حتي اگر كلام محبت آميز او را وادار به انجام كاري نكند لااقل او را از موضع گرفتن و لجبازي پرهيز ميدهد، چون جادويي كه در نرميكلام و لطافت زبان وجود دارد با هيچ چيز ديگري قابل مقايسه نيست.
پس زبان ابزارخوشبختي است، همانگونه كه ميتواند وسيلهاي براي برهم زدن آرامش باشد، اما چه ميشود كرد وقتي بيشتر ما آدمها از زبانمان به جاي تلاش براي خوشبختي براي خراب كردن روابط، به هم زدن تعادل زندگي و شكستن قلبهايي استفاده ميكنيم كه ميدانيم براي ما ميتپند.
«نه» بزرگ به بديها
ميگويند زندگيمان ماشيني شده براي همين اعصاب نداريم و افسرده شدهايم و هياهوي پيچيده در مغزمان آرامشمان را گرفته، اما ما ميگوييم مگر آدم در عصر ماشين خودش هم تبديل به ماشين ميشود؟
ميگويند آنقدر بيرون از خانه براي امرار معاش ميدويم و حرف ميزنيم و انرژي مصرف ميكنيم كه وقتي به خانه ميرسيم دلمان فقط سكوت ميخواهد و چون حوصله نداريم و دل و دماغ خوب حرف زدن را از دست دادهايم با حرفهاي نيشدار به جان هم ميافتيم، اما ما ميگوييم مگر زندگي كردن فقط پول درآوردن و تلاش براي زنده ماندن و خوردن و بعد هم خوابيدن است آن هم به بهاي فراموش كردن پيوندهاي خانوادگي؟
ميگويند حال و حوصله حرف زدن نداريم و روزنامه خواندن و گوش دادن به اخبار را به شنيدن حرفهاي اهالي خانه كه يا غر ميزنند يا از آرزوهاي بلند بالايشان ميگويند ترجيح ميدهيم، اما ما ميگوييم اگر اعضاي يك خانواده نتوانند از آرزوها و دلتنگيهايشان براي هم بگويند پس ديگر بايد چكار كنند؟
اگر قرار باشد عضو يك خانواده بودن را با دور يك سفره نشستن و در عرض چند دقيقه غذاها را خوردن هم معني كنيم، اگر قرار باشد زندگي را در پول درآوردن، مثل ماشين كار كردن، دلتنگي بهخاطر بدبختيها و فرو رفتن در فكر و خيالهاي سياهي كه تمامي ندارد خلاصه كنيم، آنوقت ديگر از خانواده و آدمهايش چه چيزي باقي ميماند؟
حالا اگر قرار باشد طوري كنار اعضاي خانواده مان زندگي كنيم كه بجز تنگناهاي اقتصادي، فشارهاي روحي را هم به خوردشان بدهيم آنوقت از روابط خانوادگيمان چه چيزي باقي ميماند؟ اگر قرار باشد از زبانمان شمشيري بسازيم و به جان همديگر بيفتيم چطور؟ اگر آرامش را فداي ذهن نابسامانمان كنيم چه؟ اگر مهرباني را فراموش كنيم و تخصصمان كنايه زدن و متلك گويي شود آنوقت چطور؟
جواب همه اين سوالها معلوم است، وقتي هركدام از ما اين راهها را انتخاب كنيم نه فقط خودمان رنگ آرامش را نميبينيم كه مانع خوشبخت شدن و به آرامش رسيدن ديگران هم ميشويم. ولي قرار نيست زندگي ميدان تاخت و تاز به روح و جسم همديگر باشد. قرار است پيمان زناشويي وسيلهاي شود براي رشد و به آرامش رسيدن. قرار است از دل خوشبختي زن و مرد موجوداتي به وجود بيايند كه آنها هم خوشبخت باشند. پس براي لمس احساس شيرين خوشبختي به همه بديها يك نه بزرگ بگو.
كمتر حرف بزن، بيشتر گوش بده
خيلي از ما دوست داريم كه در زندگي رشته كلام را به دست بگيريم و از اين يكه تازي در ميدان، حرف خودمان را به كرسي بنشانيم. يعني دلمان ميخواهد همه حرف ما را قبول كنند بدون آنكه حاضر شويم حتي به حرفهاي ديگران گوش دهيم. اما اين يك معامله دو طرفه است، يعني تا حرف ديگران را گوش نكنيم كسي به حرفمان گوش نميدهد.
پس براي حفظ تعادل زندگي بايد شنوندهاي ماهر باشيم البته نه اينكه فقط حرف اطرافيان را بشنويم بلكه با گوش جان پذيراي آن باشيم، چون بين گوش دادن و شنيدن فاصله زيادي هست. حالا نقطه عكس چنين وضعيتي هم وجود دارد، يعني خانوادههايي كه اعضاي آن نه فقط حوصله گوش دادن به حرفهاي يكديگر را ندارند، بلكه تمايلي هم نسبت به حرف زدن با هم از خود نشان نميدهند. اين يعني قطع رابطه در عين حالي كه به ظاهر افراد با هم ارتباط دارند.
مشكل حرف نزدن با اعضاي خانواده اين است كه روابط زودتر از آني كه بشود فكرش را كرد رو به سردي ميرود. آدمهايي كه زير يك سقف زندگي ميكنند، اما بيشتر شبيه مجسمههاي بياحساسي هستند كه فقط براي خوردن و خوابيدن كنارهمند. اما مشكل بزرگتر اين است كه وقتي افراد با هم حرف نميزنند احساسات، خواسته ها، آرزوها و التهابهاي درونيشان را با كساني كه بايد محرم اسرارشان باشند در ميان نميگذارند. براي همين درونشان كوهي از احساسات سركوب شده و آزاردهنده تشكيل ميشود كه دير يا زود ميشكند و همه چيز را از بين ميبرد.
بعضيها فكر ميكنند اعضاي خانواده بايد علم غيب داشته باشند و با ديدن ظاهر همديگر غليان احساسات هم را درك كنند، اما واقعيت اين است كه تا وقتي ما با زبانمان آنچه درونمان ميگذرد را آشكار نكنيم هيچكس نميتواند بفهمد در دلمان چه ميگذرد. پس بايد حرف زد. بايد آنچه در دلمان تلنبار شده را بيرون ريخت. همينطور بايد به ديگران اجازه حرف زدن داد و وارد تعاملي شد كه هردو طرف ميخواهند همراه با هم مسالهاي را موشكافي يا مشكلي را حل كنند.
يك، دو، سه، حركت
چه تلويزيون باشد چه راديو، چه يك فيلم جذاب سينمايي يا حتي يك انيميشن احساسي، هيچكدام نميتواند جاي گفت و گوهاي خانوادگي را بگيرد. همه اينها به جاي خود، اما وقتي اعضاي يك خانواده دور هم مينشينند و از هر دري ميگويند و حرفهايي را به زبان ميآورند كه جز در خانه در جاي ديگري نميتوان بيان كرد آن وقت احساس لذتبخش با هم بودن بيشتر از هر وقت ديگري قابل لمس ميشود. اما چند درصد ما آدمها اينگونه فكر ميكنيم؟ چه تعداد از ما وقتي فيلم دلخواهمان شروع ميشود حاضر ميشويم به حرفهاي همسرمان گوش بدهيم؟
البته حرف هم بايد جذاب باشد، يعني بايد منصفانه بگوييم كه خيلي از ما حرفهايي را به زبان ميآوريم كه بهتر است كسي مجال بيان به زبان آمدن به آن ندهد. خيلي از ما مهارت خوب حرف زدن را نداريم و قطاري از كلمات ناخوشايند را روي هم سوار ميكنيم و آنوقت انتظار داريم ديگران با رويي گشاده از حرفهايمان استقبال كنند.
ولي واقعا چنين چيزي امكان ندارد، چون حتي صبورترين آدمها نيز براي شنيدن حرفهاي ناخوشايند گنجايشي دارند. براي همين قبل از حرف زدن آن هم در محيطيشكننده و حساس چون خانه بايد الفباي كار را ياد گرفت. ميگويند كلام بايد شروعي زيبا توام با ادب داشته باشد، يعني نكتهاي كليدي كه خيلي از ما هنگام حرف زدن با اطرافيانمان آن را فراموش ميكنيم. خيلي از ما تصور ميكنيم كه چون با اعضاي خانوادهمان راحتيم پس لزوميندارد كه زيبا و سنجيده حرف بزنيم و خودمان را گرفتار حرفهاي اديبانه كنيم. اما اين دقيقا خلاف آن چيزي است كه بايد باشد چون حرف زيبا و مودبانه در خانه نيز خريداران پر و پا قرصي دارد.
لحن كلام هم خيلي مهم است چون هر گونه گارد گرفتن، دلخوري، طعنه و متلك گويي با اداي اولين كلمات مشخص ميشود. براي همين بايد حرف زيبا را به چاشني ملايمت و آرامش آغشته كرد. اين مساله بويژه در مورد همسران بسيار مهم است، چون روابط زناشويي روابطي است كه در عين استحكام ميتواند بسيار آسيبپذير باشد. براي همين آنها كه دنبال خوشبختي ميگردند هرگز نبايد فراموش كنند كه راز خوشبخت زيستن در شناخت احساسات و حساسيتهاي طرف مقابل و استفاده از كلمات صريح، متين و خوشايند به جاي الفاظ نيشدار، غيرشفاف و خنثي است.
چهار، پنج، شش، برو
وقتي اصول گفت و گوي موثر را بدانيم يعني نصف بيشتر راه را رفتهايم. آنوقت ميماند تلاش براي پياده كردن آن چيزهايي كه ياد گرفتهايم. روانشناسان و مشاوران خانواده ميگويند يكي از نشانههاي سخن پرجاذبه و زيبا، دوري كردن از زبان امر و نهي است. اين يك اصل كلي است كه وقتي ياد بگيريم و باورش كنيم آنوقت وقتي درخواستي از همسر يا فرزندانمان داشته باشيم از اين كلمات استفاده ميكنيم: لطفا، بي زحمت، ببخشيد، خواهش ميكنم، اگر زحمتي نيست، ممنون ميشوم و....
اگر كسي بتواند اين كلمات را ملكه ذهنش كند آنوقت بايد ديگر مطمئن باشد كه ميتواند فردي نسبتا موفق در برقراري ارتباط باشد؛ البته به اين شرط كه به گفتههاي يك انديشمند انگليسي هم خوب فكر كند.
ريموند مورتيمر ميگويد گفتوگو بازي تنيس نيست كه در آن سرويس طرف مقابل را با يك ضربه به او برگردانيم، بلكه گفت و گو بازي گلف است كه در آن هر كس توپ خودش را پرتاب ميكند. منظور او اين است كه در گفت و گو نبايد به هم حمله كنيم و با شناور نگه داشتن كلام بايد آن را مثل توپ به سمت هدف مورد نظرمان هدايت كنيم. حرفهاي مورتيمر البته به اين معني نيست كه در فرآيند گفت و گو فقط به خودمان توجه كنيم و بياعتنا به ديگران كار خودمان را بكنيم، بلكه او ميخواهد به ما ياد بدهد كه اگر چه در گفت و گو همواره مواضع خودمان را بر زبان ميآوريم، اما بايد ياد بگيريم كه از منيت دست برداريم چون وقتي در كلام آن هم در محيط خانه فقط از كلمه من استفاده ميكنيم معنياش اين است كه ميخواهيم خودمان را از ديگران جدا كنيم و به امور اشتراكي زندگي توجهي نكنيم.
و كلام آخر
100 سال پيش انديشمندي اعتراف كرد كه اغلب اوقات گفت و گو كردن برايم ناراضيكننده است چون هرگز آنچه را ميخواهم بگويم به زبان نميآورم و بعد در مسائل غرق ميشوم كه ميبايد ميگفتم، اما نتوانستم بگويم. اين اعتراف شجاعانهاي است اما اتفاق خطرناكي است كه نبايد ما هم مثل او در آن گرفتار شويم. پس بايد با هم حرف بزنيم و به حرفهاي هم به دقت و احترام گوش دهيم و با چاشني ادب به كلاممان بكوشيم به جاي استفاده از كلمات آزاردهنده و نيشدار به اعصابمان مسلط باشيم و با تحت كنترل گرفتن فضا از جادوي كلام استفاده كنيم و ايمان داشته باشيم كه كنايه زدن و متلك گويي به آنهايي كه خودمان براي زندگي انتخابشان كردهايم نهايت ناتوانيمان در رسيدن به خوشبختي است.
حميد بروغني
جام جم آنلاین