تاریخ سخنوری : اخطب خوارزم ( موفق خوارزمی ) 2
تاریخ سخنوری
اخطب خوارزم (موفق خوارزمی) ۲
تاریخ سخنوری
اخطب خوارزم (موفق خوارزمی) ۲
تاریخ سخنوری
اخطب خوارزم (موفق خوارزمی) ۱
تعامل حقوق و اخلاق در رسانهها (3)
پيشينه و نمونههاي جهاني
از نظر تاريخي طبق گزارش مك برايد: «تدوين هنجارهاي اخلاق حرفهاي براي نخستين بار در سالهاي دهه 1920 آغاز شد. در حال حاضر تعداد شصت كشور در سراسر دنيا نظام نامههاي كم و بيش گستردهاي را كه اغلب مورد پذيرش خود اشخاص حرفهاي قرار گرفته است، پذيرفتهاند ... از سوي ديگر شمار نظامنامههايي كه حاوي اصول حاكم بر وظايف و مسئوليتهاي روزنامهنگاران در قبال جامعه بينالمللي يا كشورهاي خارجي باشد، اندك است... اين مسئله براي نخستين بار... در چارچوب سازمان ملل مورد بحث قرار گرفت. بين سالهاي 1950 و 1952 كميسيون فرعي آزادي اطلاعات و مطبوعات، پيشنويس نظامنامه بينالمللي اصول اخلاقي پرسنل اطلاعاتي (Draft International Code of Ethics for Information Personnel)را تهيه كرد. در سال 1954 مجمع عمومي تصميم گرفت روي اين پيشنويس اقدامي نكند و بعداً آن را به رسانهها و انجمنهاي صنفي آنها ارسال داشت تا آنطور كه مناسب بدانند اقدام كنند.»
ماده هشت «اعلاميه اصول اساسي نقش رسانههاي گروهي در تقويت صلح و تفاهم بينالمللي، ترويج حقوق بشر و مبارزه با نژادپرستي، آپارتايد و تحريك جنگ» (قطعنامه شماره 2/3/9/4 مورخ 1978 كنفرانس عمومي يونسكو) نيز تأكيد كرده است :
«سازمانهاي حرفهاي و افرادي كه در آموزش حرفهاي روزنامهنگاران و ساير عوامل رسانههاي جمعي مشاركت دارند و آنها را در انجام كارهايشان به صورت مسئولانه كمك ميكنند، بايستي در مقام تهيه و اجراي قواعد اخلاق حرفهاي اهميت خاصي به اصول اين اعلاميه بدهند.»
البته اينك بايد تهيه و تصويب «پيشنويس قواعد اخلاق حرفهاي بينالمللي» توسط شوراي اقتصادي و اجتماعي سازمان ملل متحد را نيز به فهرست تلاشهايِ انجام شده افزود.
در مقدمه اين پيشنويس معتبر جهاني به گونهاي صريح و جالب بر اين نكته تأكيد شده است كه رعايت موازين اخلاقي نه تنها با مقتضيات حرفهي روزنامهنگاري و فعاليت رسانهها منافاتي ندارد، بلكه «معيار رفتار حرفهاي» و تضمين بهتر آزادي اطلاعات و مطبوعات است. بر همين اساس در مادة اول بر رعايت دقت و صحت، به موازات احترام به حق مخاطبان بر دسترسي به اطلاعات تصريح شده است. در مادة دوم نيز اولويت منافع عمومي بر امتيازهاي شخصي و منافع خصوصي رسانهها و فعالان در آنها مورد توجه قرار گرفته و مصاديقي نيز ذكر گرديده است.
حاكميت كرامت و حيثيت حرفه روزنامهنگاري بر هر آنچه مسئولان رسانهها از كاركنان خود ميخواهند يا آنان، خود، انجام ميدهند، به عنوان اصلي خدشهناپذير در ماده بعد مورد يادآوري قرار گرفته و از جمله بر وجود مسئوليت در برابر بهرهبرداري از حق آزادي انتشار، حرمت حريم خصوصي اشخاص و مرز آن با منافع عمومي و حفظ حقوق منابع خبري تأكيد شده است.
ماده چهارم به لزوم كسب دانش و مهارت لازم براي ارايه تحليل دقيق و منصفانه حوادث خارجي اشاره كرده و در آخرين ماده نيز ضرورت داوطلبانه بودن رعايت اخلاق حرفهاي و عدم دخالت دولت در آن مورد تصريح قرار گرفته است تا يكي از تفاوتهاي اصلي حقوق با اخلاق ناديده گرفته نشود.
به هر حال، متن اين پيشنويس كه از اهميت خاصي برخوردار است، به شرح زير است:
مقدمه
آزادي اطلاعات و مطبوعات از حقوق اساسي انسان است، و معياري براي همه آزاديهاي مندرج در منشور ملل متحد و اعلامية جهاني حقوق بشر ميباشد؛ و براي ترويج و حفظ صلح ضروري است.
اين آزادي هنگامي بهتر تضمين ميگردد كه خدمه مطبوعات و ساير رسانههاي جمعي بطور مستمر و داوطلبانه سعي كنند كه بيشترين حس مسئوليت را داشته باشند، عميقاً به تعهدات اخلاقي ناشي از لزوم راستگوئي و جستوجوي حقيقت در گزارشات خود و در توجيه و تفسير حقايق پايبند باشند.
به همين جهت اين قواعد اخلاق حرفهاي بينالمللي، به عنوان معيار رفتار حرفهاي براي همه افراد دستاندركار جمعآوري، ارسال، پخش و تفسير اخبار و اطلاعات و تشريح وقايع معاصر توسط كلمات، مطالب شفاهي و كليه طرق بيان، اعلام ميگردد.
ماده يك
خدمه مطبوعات و همه رسانههاي ديگر اطلاعرساني بايدجهت حصول اطمينان از اينكه اطلاعات واصله توسط عموم، واقعاً صحيح، باشد. هر كاري در توان آنهاست انجام بدهند. آنها بايستي همه اقلام اطلاعات را با حداكثر توان خود بازبيني نمايند. هيچ حقيقتي عمداً تحريف نشود و هيچگونه حقايق ضروري عمداً مخفي نگاه داشته نشود.
ماده دو
استاندارد بالايي از رفتار حرفهاي مستلزم اعتقاد قوي به حصول منافع عمومي است. پيجوئي امتيازات شخصي و تشويق منافع خصوصي مغاير رفاه عامه، به هر دليلي، ناقض رفتار حرفهاي است.
افتراء، اهانت، بدنام كردن عمدي و اتهامات بياساس، و نيز سرقت ادبي تخلفات جدي حرفهاي هستند.
حسننيت نسبت به عموم، اساس روزنامهنگاري صحيح است. هرگونه اطلاعات منتشره كه مضرّ و نادرست باشد بايستي فوراً و بلافاصله تكذيب شود. شايعات و اخبار تائيد نشده بايستي مشخص گردد و رفتاري مناسب با همين حالت با آنها شود.
ماده سه
فقط آن دسته از تكاليف كه مطابق با كرامت و حيثيت حرفه روزنامهنگاري باشد بايستي بر عهدة خدمة مطبوعات و ساير رسانههاي اطلاعرساني و نيز كساني كه در فعاليتهاي اقتصادي و تجاري مؤسسات اطلاعرساني شركت دارند، گذاشته شده و از آنها پذيرفته شود.
كساني كه اطلاعات يا تفاسيري را به عموم عرضه ميكنند بايستي مسئوليت كامل براي آنچه منتشر كردهاند برعهده بگيرند مگر اين گونه مسئوليتها بطور آشكار در همان زمان انتشار رد شده باشد.
سابقه افراد بايد محترم شمرده شود و اطلاعات و تفاسير مربوط به زندگيهاي خصوصي كه احتمال دارد به سابقه آنها لطمه بزند نبايد منتشر شود مگر به نفع عامه باشد و اين امر را بايد از كنجكاوي عامه تفكيك كرد. چنانچه اتهاماتي بر عليه سابقه يا ماهيت اخلاقي افراد مطرح شود، فرصتي براي پاسخگويي بايد داده شود.
شرط احتياط و دقت بايستي در مورد همة منابع رعايت شود. محرمانه بودن مطالبي كه بهطور محرمانه ابراز شده است بايستي رعايت شود و اين امتياز همواره بايد مستند به حدود قانوني باشد.
ماده چهار
وظيفة كساني كه وقايع مربوط به كشور خارجي را شرح ميدهند يا تفسير ميكنند اين است كه دانش لازمه را درباره آن كشور به نحوي كه گزارشدهي و تفسير به صورت دقيق و منصفانه امكانپذير باشد كسب كنند.
ماده پنج
قواعد حاضر متكي به اين اصل است كه مسئوليت تضمين رعايت واقعي اخلاق حرفهاي بر عهده كساني است كه دستاندر كار حرفة روزنامهنگاري هستند، نه دولت. هيچ يك از مفاد اين قواعد به نحوي تفسير نخواهد شد كه باعث توجيه دخالت دولت به هر نحوي براي رعايت تعهدات اخلاقي مندرج در آن شود.»
در نتيجه اينگونه اقدامهاي جهاني است كه «در حال حاضر انواع مقررات مربوط به اخلاق رسانهاي عملاً در شاخههاي مختلف صنايع ارتباطات وجود دارد. در زمينة فعاليتهاي مختلف روزنامهنگاري، در صنعت نشر آگهي، روابط عمومي، نظرسنجيهاي مختلف، پژوهشهاي مربوط به بازار، تحرير مطالب و مقالات ورزشي و ساير زمينهها، استانداردهاي اخلاقي جا افتاده است و به آن عمل ميشود.»
تدوين نظامنامه اخلاق حرفهاي در ايران
با اينكه برخورداري از فرهنگ و معارف آسمانيِ اسلام و داشتن تمدني بزرگ و پيشروانه ايجاب ميكند كه كشور ما، افزون بر رعايت اصول و موزاين اخلاق حرفهاي، در معيارسازي، تبيين و تدوين نظام نامههاي اخلاق رسانهاي پيشگام باشد، متأسفانه هنوز هم شاهد نتيجه در خور و شايستهاي نيستيم؛ گرچه تلاشهايي نيز صورت گرفته است.
اولين اقدام عملي براي ايفاي اين رسالت بزرگ در آذر ماه سال 1375 از سوي مركز مطالعات و تحقيقات رسانههاي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي انجام شد. پيشنهاد برگزاري «نخستين همانديشي اخلاق مطبوعاتي روزنامهنگار مسلمان» در آن سال جامه تحقق پوشيد و همايشي با حضور متفكران و فعالان رسانهاي مسلمان از داخل و نزديك به 30 كشور جهان برپاشد. در اين همايش چند روزه كه هم زماني و تناسب اميدبخشي با سالروز بعثت پيامبر اسلام صليالله عليه و آله و سلم داشت، علاوه بر حدود يكصد مقاله پذيرفته شده، مصاحبههايِ علميِ متعددي انجام شد و منابع مفيدي نيز تأليف يا ترجمه و منتشر گرديد.
نگارنده كه در آن زمان رياست مركز مطالعات و تحقيقات رسانهها و مسئوليت طراحي و اجراي اين همانديشي را بر عهده داشت، به عنوان دبير علمي همايش ضرورت و چرايي اين اقدام، به ويژه در حوزه مطبوعات را چنين اعلام كرده بود :
«روزنامهنگاري به عنوان حرفهاي كه بدون هيچ ترديد و خواهناخواه با اجتماع و حقوق شهروندان ارتباط دارد، نيازمند ترسيم حدود و قواعدي است كه مراعات آنها از سويي موجب تضمين حقوق جامعه و از سوي ديگر موجب فراغت خيال و آزادي عمل اهل آن حرفه در مرزهاي تعيين شده گردد؛ ضرورتي كه هيچ يك از حرفهها و مشاغل اجتماعي بينياز از آن نيست.
رونامهنگار به معناي عام آن كه در برگيرنده تمام عوامل انساني مؤثر در شكلگيري مطبوعات است، براي ايفاي نقش حساس و مهم خود به ناچار بايد از قواعد و ضوابط روشن و مدوني برخوردار باشد تا دغدغه پايمالسازي ناخواسته حقوق و حيثيت ديگران و نيز هراس از تعرض بيدليل و غيرقابل پيشبيني ديگر نهادهاي سياسي و اجتماعي را از خود دور سازد.
قانون تأمينكننده بخشي از اين نياز است اما بسنده كردن به آن پندار خامي است كه زماني طولاني از آشكار شدن بدفرجامي و نادرستي آن گذشته است. با اينكه قانون و رعايت آن شرط حتمي دوام زندگي اجتماعي بشر است، همه ميدانند كه اين داروي گرانبها نميتواند به تنهايي شفا بخش دردهاي جوامع انساني باشد. روابط انساني چنان پيچيده و ناشناخته است كه جاي دادن همة آنها در قالب قواعد حقوقي بسي دشوار و بلكه ناممكن است. افزون بر اين، طبيعتفزوني خواه فرزندان آدم كمتر تن به اسارت و پيروي از قواي حاكم بيروني كه ضامن اجراي قانون هستند داده و خواهد داد. نيروي بازدارنده خارجي آنگاه در دستيابي به هدف خود كامياب است كه مهار دروني، هم برخواستهاي بيانتهاي آدمي خورده باشد.
به بيان قرآن، اين كتاب فرخنده آسماني، «تعليم كتاب و حكمت» به تنهايي براي تحقق خواست فرستادگان و پيامبران الهي، يعني اقامهي قسط و عدالت اجتماعي و برپايي مدينه فاضله و آرماني، كفايت نميكند. در كنار آن و بلكه مقدم بر آن به «تزكيه» و پرورش استعدادهاي دروني و تقويت انگيزههاي معنوي ابناي بشر نيز نيازمنديم و راز پيوند جاودانه «حقوق» و «اخلاق» هم درست در همين نكته نهفته است.
روزنامهنگاري با پيشينه كهن آن در كشور ما، هميشه شاهد تلاشهاي فراواني در تدوين «قانون مطبوعات» بوده و هيچگاه بيبهره از رهنمودهاي حقوق نمانده است، گرچه فراز و نشيب و افت و خيزهاي غيرقابل انكاري هم در اين تلاشها وجود داشته است. با اين همه، تاريخ ما خالي از كوشش چشمگيري بوده كه بتواند مفاهيم گران سنگ و ارزشهاي والاي اخلاقي را در عرصه مطبوعات رقم زند. اين كاستي، اگر در گذشته قابل توجيه و تحمل مينمود، اينك كه سايه نيرومند و ستودني نظام اسلامي بر پهنه اين سرزمين فرهنگ پرور گسترده شده، ناپسند است.
اصحاب مطبوعات در سالهاي پس از انقلاب اسلامي و دركوران حوادث و بحرانهاي شكننده به خوبي ثابت كردند كه با وظايف و رسالتهاي حرفهاي خويش آشنايند و با عملكرد تحسين برانگيز خود جايگاه رفيع و شأن والاي خود را به نمايش نهادند. استحكام و نهادينه ساختن اين دستاورد خجسته كه بيترديد از موج معنويت افزاي انقلاب اسلامي و نورافشاني خونهاي پاك شهداي گرانقدر آن، به ويژه پاكباختگاني كه از دامن مطبوعات به معراج شهادت شتافتند، بهره فراوان و اساسي برده است، نيازمند تلاشي ديگر است تا با تدوين روشن و منسجم چارچوب دستورات و ارزشهاي اخلاقي در كنار تكميل و تصحيح قواعد حقوقي موجود به روزنامهنگاري آرماني و آرمان روزنامهنگاري عينيت بخشد.»
به هر حال در بيانيه پاياني اين همانديشي، شركتكنندگان ضمن تصريح بر اهميت و ضرورت تدوين نظام نامه اخلاقي و ملاحظاتي كه بايد در نظر گرفته شود، به عنوان بند چهارم بيانيه تأكيد كردند كه :
«به منظور پيگيري موضوعهاي مطرح شده در نخستين همانديشي اخلاق مطبوعاتي روزنامهنگار مسلمان و تهيه يك پيش طرح در موارد زير، تشكيل «دبيرخانه دائمي همانديشي اخلاق مطبوعاتي روزنامهنگار مسلمان» ضروري به نظر ميرسد:
الف ـ تهيه اساس نامهاي براي سازماندهي دبيرخانه دائمي و چگونگي ارتباط بين استادان، محققان و روزنامهنگاران مسلمان.
ب ـ تعيين مراجع مسئول براي تدوين اساس نامه و تعيين وظايف و مسئوليتها.
ج ـ ارتباط با انجمنها، اتحاديهها، گروهها و سازمانهاي مشابه اسلامي و بينالمللي در سراسر جهان.
د ـ انتشار نشريه علمي ـ تخصصي در زمينة اخلاق روزنامهنگاري به زبانهاي فارسي، عربي و انگليسي.
هـ ـ تدوين، ترجمه و انتشار متون و منابع آموزشي.
و ـ تأسيس مركز اطلاعرساني براي در اختيار قرار دادن منابع آموزشي و پژوهشي مرتبط با اخلاق مطبوعاتي.
ز ـ تدوين نظامنامه اخلاق حرفه اي روزنامهنگار مسلمان.»
در بند 9 بيانيه نيز اعلام شده بود كه : «ما روزنامهنگاران مسلمان، ضمن احترام به ارزشهاي فرهنگي ساير ملتها و با توجه به وحدت اصول اخلاقي براساس فطرت واحد انساني و ضمن توصيه به بررسي ادبيات مربوط به سير تحول نظامهاي رسانهاي، بر استقلال نظام ارزشي اسلام تأكيد كرده، به ارايه نهايي نظام نامه اخلاق حرفهاي مطبوعاتي همت خواهيم گماشت.»
در پي همين تأكيدها وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي وقت، طي حكمي خطاب به اين جانب اعلام كردند كه : «با توجه به درخواست شركتكنندگان در نخستين همانديشي اخلاق مطبوعاتي روزنامهنگار مسلمان مبني بر تشكيل دبيرخانة دائمي اين همانديشي و ايجاد مقدمات تشكيل انجمن بينالمللي روزنامهنگاران مسلمان، جناب عالي براي همين منظور و به عنوان دبير همانديشي منصوب ميشويد.»
متأسفانه به دليل تحولات بعدي و به رغم گامهايي كه برداشته شده بود، ادامه اين حركت سالها متوقف شد و هنوز هم اهداف فوق تحقق نيافته است.
با اين حال، تدوين «پيش نويس ميثاق اصول اخلاقي حرفه روزنامهنگاري» و انتشار آن در جريان دومين سمينار بررسي مسائل مطبوعات ايران براي نظر خواهي و مشاركت ديگران در تكميل آن، از زمرة اقدامهايي است كه بايد ارج نهاد و تداوم بخشيد. همچنين است تلاشهايي كه برخي مؤسسههاي مطبوعاتي براي توجه به اخلاق حرفهاي و نظاممند كردن آن از خود نشان دادهاند.
ناگفته پيدا است كه جايگاه بزرگ و تأثيرگذار رسانهها و نقش آموزشي و تربيتي آنان از ديدگاه نظام جمهوري اسلامي ايران و رهبران آن ، مسئوليت رسانهها را تا چه اندازه خطير و سنگين ميكند؛ تا آنجا كه از اين ديدگاه رسانهها نه تنها بايد از انتشار آنچه براي جامعه زيانآور است خودداري كنند، بلكه بايد از نشر و پخش آنچه مفيد نيست هم اجتناب نمايند.
به گفته معمار انقلاب و نظام جمهوري اسلامي «مطبوعات بايد اين توجه را داشته باشند كه چيزهايي كه براي ملت مفيد نيست در روزنامه ننويسند، كاغذ صرف اين نكنند، وقت صرف اين نكنند. بايد راديو تلويزيون توجه به اين معنا داشته باشد.»
ايشان به اصحاب رسانهها هشدار ميدادند كه «در نوشتههايتان به خدا توجه داشته باشيد. بدانيد كه اين قلم كه در دست شما است در محضر خدا است و اگر هر كلمهاي نوشته شود، بعد سؤال ميشود كه چرا اين كلمه نوشته شده است. اگر به جاي اين كلمه بشود يك كلمه خوبتر نوشت، از شما سؤال ميكنند چرا اين كلمه زشت را نوشتهايد؟»
توصيه ايشان اين بود كه: «قبل از اينكه تيترها را بخواهيد درشت بنويسيد با خودتان خلوت كنيد و ببينيد كه براي چه اين كار را ميكنيد؟ مقصد شما چه است؟»
اين است نمونهاي ناب از اخلاق رسانهاي؛ حيف است كه همچنان مهجور و ناگفته بماند.
* اين مقاله در شصت و ششمين شماره فصلنامه رسانه ( تابستان 1385)چاپ شده است.
پا نوشت ها:
1. ريچارد كيبل، راهنماي روزنامهنگاري، ترجمة مريم تاجفر، انتشارات همشهري، چاپ اول، 1379، ص 65.
2. ر.ك: ملوين دفلور ـ اورت اي.دنيس، شناخت ارتباطات جمعي، ترجمه سيروس مرادي، انتشارات دانشكدة صدا و سيما، چاپ اول، 1383، صص 689-692.
3. ريچارد كيبل، پيشين، صص 68-70 .
4. از تلازم قانون و اخلاق ميتوان به پيوستگي و نياز عدل و احسان به يكديگر نيز تعبير كرد.
در اين خصوص تامل در آيه 90 از سورة نحل بسيار آموزنده است؛ آيهاي كه آن را «جامعترين برنامه اجتماعي» اسلام ناميدهاند (تفسير نمونه، ج11، ص 366). در صدر اين آية شريفه آمده است كه «إِنَّ اللّهَ يَأمُرُ بِالعدلِ وَ الاحسانِ». مفسران در توضيح اين جمله فرمودهاند: «چه قانوني از عدل، وسيعتر و گيراتر و جامعتر تصور ميشود... عدل به معني واقعي كلمه آن است كه هر چيزي در جاي خود باشد. بنابراين هرگونه انحراف، افراط، تفريط، تجاوز از حد، تجاوز به حقوق ديگران بر خلاف عدل است ... اما از آنجا كه عدالت با همه قدرت و شكوه و تاثيرش، در مواقع بحراني و استثنايي به تنهايي كارساز نيست، بلافاصله دستور به احسان را پشت سر آن ميآورد... در حديثي از حضرت علي عليه السلام ميخوانيم : العدلُ الانصافُ و الاحسانُ التفضُّلُ ... و در حديث ديگر از پيامبر صليالله عليه و آله ميخوانيم جِماعُ التقوي في قولِهِ تعالي إن اللّهَ يأمُرُ بالعدلِ و الاحسانِ...» (همان، صص 366-372).
5. محمدحسين ساكت، ديباچهاي بر دانش حقوق، مشهد؛ نشر نخست، 1371، ص 453.
6. دكتر محمدجعفر جعفري لنگرودي، مقدمه عمومي علم حقوق، تهران، كتابخانهي گنج دانش، چاپ سوم، 1371، ص20.
7. دكتر ناصر كاتوزيان، مقدمه علم حقوق، انتشارات بهنشر، چاپ 11، 1377، ص32.
8. ناصر كاتوزيان، همان، ص 31.
9. ناصر كاتوزيان، پيشين، ص30.
10. براي مطالعه بيشتر، ر.ك: دكتر محسن اسماعيلي، حقوق رسانهها (پايهها، چشمانداز و بايستهها)، فصلنامه پژوهش و سنجش، مركز تحقيقات، مطالعات و برنامهريزي سازمان صدا و سيما، ش 39 و 40، زمستان 1383.
11. ريچارد كيبل، پيشين، ص65.
12. كارل هوسمن، بحران وجدان، ترجمه داود حيدري، ص7.
13. ملوين دفلور و ...، پيشين، ص 672.
14. همان، ص 671.
15. همان.
16. مجيد محمدي، اخلاق رسانهها، انتشارات نقش و نگار، 1379، ص 8 .
17. نقل از : مجيد محمدي، پيشين، ص 9.
18. ر.ك: شهيد مرتضي مطهري، اسلام و نيازهاي زمان (مجموعه آثار، ج21،انتشارات صدرا، چاپ اول، 1381، صص 334-352).
19. كارل هوسمن، پيشين، ص 7.
20. شُن مك برايد، يك جهان چندين صدا، ترجمه ايرج پاد، انتشارات سروش، چاپ دوم، 1375، ص 180.
21. قطعنامه (14) 422 (ب) مورخ 1952 شوراي اقتصادي و اجتماعي سازمان ملل
22. ملوين دفلور، پيشين، ص 700.
23. از جمله آثار منتشر شده براي اين همانديشي كه همگي در همان سال و از سوي مركز مطالعات و تحقيقات رسانهها منتشر شد، بايد به موارد زير اشاره كرد:
الف ـ كارل هوسمن، بحران وجدان، ترجمهي داود حيدري
ب ـ نگاهي ديگر به اخلاق رسانهاي، مجموعهاي از مقالات نويسندگان خارجي
ج ـ رويكرد اخلاقي رسانهها، مجموعه مقالات ديني و فقهي
د ـ ويژهنامه فصلنامه رسانه، ش 27
24. ر.ك: دكتر محسن اسماعيلي، مقدمة كتاب «بحران وجدان» و ساير آثارمنتشر شدهي همانديشي.
25. شماره 23686/1 مورخ 18/11/75.
26. دكتر كاظم معتمدنژاد، ميثاق اخلاق حرفهاي روزنامهنگاري، فصلنامه رسانه، ش 34، تابستان 1377، ص 86.
27. ر.ك: دكتر محسن اسماعيلي، تعامل دين و رسانه از ديدگاه حقوق، فصلنامه پژوهشي دانشگاه امام صادق عليه السلام، ش 21، بهار 1383، صص 36-38.
28. امام خميني، صحيفه نور، ج 19 ، ص 224.
29. همان، ج 13، ص 251.
30. همان، ج 14، ص 96.
منبع : فصلنامه رسانه / شماره ۶۶ / تابستان ۸۵ / دکتر محسن اسماعیلی
تعامل حقوق و اخلاق در رسانهها (2)
ويژگيهاي قاعدة حقوقي
در تعريف قاعده حقوقي چنين گفتهاند: «قاعدهاي كلي و الزامآور است كه به منظور ايجاد نظم و استقرار عدالت برزندگي اجتماعي انسانها حكومت ميكند و اجراي آن از طرف دولت تضمين شده است.» به اين ترتيب ميتوان اوصاف قاعده حقوقي را به شرح زير برشمرد:
1ـ كليت. قواعدي را ميتوان حقوقي ناميد كه به شخص يا موضوع معيني مربوط نباشد. گفته شد حقوق براي تنظيم روابط اجتماعي است و به همين دليل نيز دستورهاي آن بايد ناظر به عموم باشد. به اين ترتيب تصميماتي كه به حكم قانون اساسي بايد از طرف مجلس گرفته شود و ناظر به موضوع خاص است مانند گرفتن وام و استخدام كارشناسان خارجي (اصول 80 و 82)، اگرچه به ظاهر صورت قانون را دارد، از نظر ماهوي قاعده حقوقي ايجاد نميكند.
2ـ الزامآوري. براي اينكة حقوق به هدفنهايي خود يعني برقراري نظم در جامعه برسد بايد رعايت قواعد آن اجباري باشد. دستورهايي كه نتوانند اجراي خود را بر ديگران تحميل كنند، حقوقي محسوب نميشوند و حتي اگر در زمره مواد قانوني آورده شوند، تنها توصيهاي اخلاقي و اجتماعي به شمار ميروند. براي نمونه ميتوان به ماده 1103 قانوني مدني اشاره كرد كه ميگويد: «زن و شوهر مكلف به حسن معاشرت با يكديگرند». همچنين است مادة 1104 همان قانون كه مقرر ميدارد: «زوجين بايد در تشييد مباني خانواده و تربيت اولاد خود به يكديگر معاضدت نمايند.» دو قاعدهاي كه در مواد قانوني فوق مورد تأكيد قرار گرفته است، از اموري نيست كه بدون تمايل دروني و خواست افراد و صرفاً با الزام خارجي قابل دستيابي باشد.
3ـ داشتن ضمانت اجرا. الزامآوري، بدون وجود ضمانت اجرا بيمعنا است. اگر انجام عملي اجباري است بايد سرپيچي از آن هم داراي پيامد باشد؛ وگرنه نظم اجتماعي رؤياي شيرين اما دستنيافتني است. اين پيامد ممكن است به صورت مجازات (حبس، تبعيد، اعدام و ...) يا بطلان و بياعتبار بودن عمل (مثل طلاقي كه نزد دو شاهد عادل انجام نشده باشد) و يا به صورت مداخله مستقيم و اجراي آن توسط قواي حاكم (مثل بيرون راندن غاصب از خانة ديگري) و يا به صورتهاي ديگر باشد.
از آنجا كه قواعد اخلاقي هم داراي ضمانت اجراي دروني و اخروي هستند، گفتهاند آنچه در مورد قواعد حقوقي مورد نظر است تنها «ضمانت اجراي دولتي» است؛ چيزي كه حيات و تأثير واقعي قوانين و مقررات در گروه آن است.
4ـ اجتماعي بودن: زندگي دو چهره گوناگون دارد: فردي و اجتماعي. از نظر فردي، انسان نيازمنديهاي خاص و تكاليف مختلفي دارد كه بطور معمول در قلمرو حقوق نيست. پاكي وجدان، تأمين سلامت روح و رفع نقيصههاي بشري با اخلاق است، ولي اداره زندگي اجتماعي فرد را حقوق به عهده دارد. اگر در حقوق نيز گاهي به اعمال فرد و حسن نيت او توجه ميشود به دليل اثري است كه اين امور در اجتماع دارد.
تفاوت دستورهاي حقوقي و اخلاقي
با در نظر گرفتن مجموعه گفتوگوهاي علمي، ميتوان چهار تفاوت مهم ميان حقوق و اخلاق قائل شد؛ تفاوت در هدف، تفاوت در قلمرو تفاوت در ضمانت اجرا و سرانجام تفاوت در كيفر. اينك به توضيح كوتاهي پيرامون هريك از اين موارد ميپردازيم.
1. تفاوت در هدف: اساسيترين اختلاف ميان قواعد حقوقي با دستورات اخلاقي را بايد در هدف آنها جست و جو كرد. هدف وضع قوانين، همانگونه كه تمام نويسندگان حقوقي تصريح كردهاند، حفظ نظم اجتماعي است. قانون هدفي جزبرقراري آرامش و تنظيم روابط شهروندان با يكديگر ندارد؛ اين هدف اصلي و نهايي آن است و به همين دليل «عادلانه» بودن نظمي كه ايجاد ميكند، گرچه «مطلوب» است، امّا از نظر اهميت در مرحله بعد قرار ميگيرد؛ تا آنجا كه در مقام مقايسه گفتهاند قانون و نظم بد بهتر از بيقانوني و آشفتگي روابط اجتماعي است.
اما اخلاق هدفي بالاتر و والاتر را دنبال ميكند؛ يعني پالايش جان و روح آدمي، تهذيب نفس و پاكيزگي درون. اخلاق هم مانند قانون به دنبال ساختن جامعهاي منظم و آرام است اما ميخواهد اين نظم و آرامش مبتني بر اجبار و قوه قهريه نباشد. علما و مربيان اخلاق ميخواهند آراستگي جامعه نمودي از آراستگي باطني شهروندان باشد. آنان در تلاش هستند تا تناسبي ميان نظم بيرون و آرامش درون برقرار كنند؛ چرا كه توفانهاي درون سرانجام روزي موانع بيروني را كه قانون برپا ميسازد، درهم ميشكند؛ مدينه فاضله ابتدا بايد در عالم صغير (وجود انسان) محقق گردد.
2. تفاوت در قلمرو: با توجه به تمايزي كه در هدف حقوق و اخلاق مشاهده شد، به ناچار قلمرو آنها نيز متفاوت خواهد شد. قانون، چون تنها در انديشه انتظام امور شهروندان است، فقط دربارة روابط شهروندان با يكديگر حكم صادر ميكند. قلمرو قواعد حقوقي فقط شامل روابط اجتماعي انسانها است و به همين جهت درباره رابطه انسانها با خدا يا با خود قانوني وضع نميشود. اين در حالي است كه اخلاق، به دليل تكيه بر پيرايش باطن از رذايل و آرايش آن به فضايل، افزون بر دستورات اخلاقي مربوط به اجتماع، احكام گستردهاي نيز دارد كه تنها به خود شخص مربوط ميشود. براي مثال حسادت نسبت به ديگران و بدخواهي براي آنان هنگامي مورد توجه قانون قرار ميگيرد كه نمود خارجي و بازتاب عملي پيدا كند، اما اخلاق حتي در غير اين صورت نيز حكم به زشتي و ممنوعيت آن ميدهد.
3. تفاوت در ضمانت اجرا: اين پندار كه تمام قوانين الزامآورند امّا اخلاقيات تنها توصيههايي هستند كه الزامي به رعايت آنها نيست، توهمي نادرست است كه گهگاه در تفكيك اين دو مورد تصريح قرار گرفته و نمونهاي از آن را ديديم.
واقعيت آن است كه دستورهاي قانوني و اخلاقي، هر دو الزامآورند، امّا منشأ الزام و پشتوانه اجرايي آن متفاوت است. سرچشمه قدرت قانون، حكومتهايي هستند كه مسئول برقراري نظم وتأمين امنيت تلقي ميشوند و به همين منظور هم به وضع قوانين رو ميآورند. امّا الزام به رعايت دستورهاي اخلاقي ريشه در وجدان بيدار و جان پاك آدمي دارد.
قدرتِ قانون از بيرون است و نيروي اخلاق از درون. اين دولتها هستند كه پشتوانه اجراي قوانين محسوب ميشوند، اما آنچه ضمانت اجراي اخلاقيات به شمار ميرود، انگيزههاي دروني و باطني است.
4. تفاوت در كيفر: با توجه به تفاوت پشتوانه اجرا، كيفر تخلف از قواعد حقوقي و اخلاقي نيز متفاوت خواهد شد. كيفر نقض قانون، دنيوي و مربوط به جسم و مال است؛ در حالي كه تخلف از اخلاق پيامدهايي مانند جريمه و زندان ندارد. محكمهاي است كه وجدان شخص برترين قاضي آن است و سرزنش باطني و عذاب دروني كيفر آن. آثار اخروي را نيز بايد از جمله كيفرهاي نقض اخلاق دانست كه اتفاقاً اعتقاد به آن مؤثرترين عامل در رعايت قواعد اخلاقي است.
لزوم اجتناب از خلط مرز حقوق و اخلاق
تفكيك مرز قواعد و بايستههاي اجتماعي، از اين نظر كه ماهيت حقوقي دارند يا اخلاقي، هميشه هم آسان نيست؛ به ويژه درباره مصاديق و خصوصاً در نظامهاي حقوقي مبتني بر دين. با اين حال تفاوتهاي مهم اين دو با يكديگر ايجاب ميكند تا نهايت تلاش براي پرهيز از خلط مرز ميان آنها صورت پذيرد.
اگر آنچه بايد به دليل ماهيت خاص خود در مجموعه قوانين جاي داده شود، تنها به صورت يك رفتار اخلاقي مورد تأكيد قرار گيرد و از الزام و كيفر مادي و بيروني برخوردار نباشد، هدف اصلي از حقوق (يعني تامين نظم عمومي) دستيافتني نيست؛ همانگونه كه جاي دادن امور اخلاقي در متن قوانين، ضمن سلب يا كاهش انگيزهها و پشتوانههاي دروني، در جهان خارج نيز مزيت اجرايي براي آن به وجود نميآورد.
آري، آنگاه كه نقض اخلاق موجب از بين رفتن نظم اجتماعي شود، بيترديد بايد به كمك وضع قوانين متناسب، آن را از الزام و ضمانت اجراي دولتي نيز برخوردار كرد. براي مثال دروغگويي كه از ديدگاه اخلاقي بسيار زشت و ممنوع است، همه جا از نظر قانوني جرم به شمار نميرود. امّا اگر دروغي «به قصد اضرار به غير يا تشويش اذهان عمومي يا مقامات رسمي» منتشر شود، قانوناً جرم تلقي شده و «علاوه بر اعاده حيثيت در صورت امكان، بايد به حبس از دو ماه تا دو سال و يا شلاق تا 74 ضربه محكوم شود.» (مادة 698 قانون مجازات اسلامي). همچنين است دروغي كه براي تضييع حقوق ديگران و در دادگاهها به عنوان «سوگند» يا «شهادت» ارتكاب شده باشد. (مواد 649 و 650 همان قانون).
نمونة بارز ديگر داشتن «عكسها و تصاوير و مطالب خلاف عفت عمومي» است كه به رغم ممنوعيت اخلاقي، جرم قانوني محسوب نميشود (مادة 640 همان قانون و رأي ديوان عالي كشور دربارة آن)؛ مگر آنكه دست به «انتشار» آنها زده شود كه در آن صورت «ممنوع و موجب تعزير شرعي است و اصرار بر آن موجب تشديد تعزير و لغو پروانه خواهد بود.» (مادة 28 قانون مطبوعات).
بنابراين جزء در مواردي كه زير پانهادن دستورهاي اخلاقي داراي آثار سوء اجتماعي و برهم خوردن آرامش و آسايش عمومي ميگردد، بايد از ورود آن به قلمرو حقوق خودداري كرد؛ هر چند آن دستور اخلاقي از نظر فردي داراي اهميت فراوان باشد.
اين در حالي است كه يكي از انتقادات وارد بر قوانين رسانهاي موجود در كشور ما خلط مرزهاي حقوق و اخلاق است. اين اشتباه موجب تبديل قبح اخلاقي به قبح قانوني و سبكتر شدن تخلف در نگاه عمومي است به ويژه آن كه در اين گونه موارد اصولاً مجازات متخلفان نيز ممكن نبوده و نيست.
براي مثال در بند 3 مادة 6 قانون مطبوعات «تبليغ و ترويج اسراف و تبذير» به مثابه يكي از موارد «اخلال به مباني و احكام اسلام و حقوق عمومي و خصوصي» ممنوع تلقي شده است اما بايد توجه داشت ضمن ابهام مفهومي و دشواري داوري درباره مصداقها، نه در اين قانون و نه در قوانين ديگر، مجازاتي براي متخلفان از آن تعيين نشده است و همين امر اين دستور قانوني را در عمل بياثر ساخته است؛ اين در حالي است كه اگر خودداري از «تبليغ و ترويج اسراف و تبذير» يك وظيفه اخلاقي و رسالت اجتماعي تلقي شود، بيترديد مؤثرتر خواهد بود. شايد به اين جهت بوده است كه همين موضوع به مثابه يكي از رسالتهاي مطبوعات در نظام جمهوري اسلامي ايران در بند «د» ماده 2 همان قانون ذكر شده است و معلوم نيست تكرار آن با عنوان يك عمل مجرمانه چه سودي در برداشته است.
«قانون خطمشي كلي و اصول برنامههاي سازمان صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران» كه در تاريخ 17/4/1361 به تصويب مجلس شوراي اسلامي رسيده است، مثال روشن ديگري در اين باره است. قانون ياد شده طي 64 ماده، به طور مفصل توصيههاي آرماني و اخلاقي مورد نظر را تبيين كرده است؛ بدون آن كه از الزامهاي مرسوم قوانين برخوردار باشد.
بنابراين بايد پذيرفت كه راه حل همه مشكلات «مقرراتگذاري» نيست. چه بسا در مواردي «مقررات زدايي» مفيدتر و مؤثرتر از «مقرراتگذاري» باشد. بايد به سمتي رفت كه با اعتماد به درك متقابل رسانه، حاكميت و جامعه و علاقه هر يك به حفظ منافع ملي، رعايت بسياري از بايدها و نبايدها، برخاسته از انگيزههاي دروني باشد؛ راهحل سودمند و مفيدي كه در دنياي امروز به مثابه «خودتنظيمي» از اهميت فراواني برخوردار شده است.
شايد بتوان بارزترين نمونة خود تنظيمي رسانهها را در ايران «مجموعه مقررات و ضوابط توليد و پخش آگهيهاي راديويي و تلويزيوني» دانست. اين مجموعه، در قالب 81 اصل به تعيين ضوابطي پرداخته است كه بايد در توليد و پخش آگهيهاي بازرگاني صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران رعايت شود. با چشمپوشي از نقدهايي كه ممكن است از برخي جهات به اين مجموعه وارد باشد، تلاش قابل تحسيني است كه خود اين رسانه براي ضابطهمند كردن بخشي از فعاليتهاي خود نشان داده است؛ بدون آن كه الزام قانوني بر آن وجود داشته باشد.
اخلاق و رسانهها ؛ تعامل يا تضاد؟!
آنچه در مورد نياز به اخلاق و حقوق، به عنوان دو نيروي مكمل، گفته شد، در عرصه فعاليتهاي رسانهاي نيز صادق است.
درباره ضرورت «قانون» مندشدن فعاليت رسانهها ترديد يا مخالفت جدّي ابراز نميشود، امّا درمورد لزوم رعايت «اخلاق» رسانهاي چنين اتفاق نظري وجود ندارد. مخالفت با «اخلاق رسانهاي»، گاه چنان جدي است كه عدهاي آن را عبارتي ميدانند كه از دو جزء متناقض تشكيل شده است. آنان با تعجب ميپرسند: «اين ديگر چيست؟!» .
اگر هم چنين برخوردي را جدي نگيريم و بگوييم آنان احتمالاً «از روي شوخطبعي اين دو واژه را ناقض يكديگر خواندهاند» ، حداقل ميتوان گفت كه «برخي نشريات به مسائل اخلاقي مانند فلفل و نمك موضوعات خود» نگاه ميكنند و نه به عنوان كار اصلي و يك دغدغه جدّي! اما چرا؟
آنان براي توجيه ديدگاه خود به دلايلي نظير ضرورتهاي حرفهاي، ابهام در ارزشها و معيارهاي اخلاقي، نقش منابع پشتيباني كننده مانند آگهيهاي تجاري و بالاخره فقدان ضمانت اجرا اشاره كردهاند. امّا گذشته از پاسخهايي كه به هر يك از اين دلايل ميتوان داد، توجه به يك نكته كافي است تا ضرورت رعايت اخلاق حرفهاي را تصديق كنيم.
اين نكته آن است كه جذب مخاطب و حفظ اعتماد او سرمايه اصلي هر رسانه به شمار ميرود؛ تا آنجا كه ميزان ارزش هر رسانه به شمار مخاطبان و نيز تاثيري بستگي دارد كه بر آنان ميگذارد. از سوي ديگر رعايت اصول اخلاقي از عوامل اصلي جذب و حفظ مخاطبان هر رسانه است.
براي مثال ترديدي وجود ندارد كه «صحت و در نتيجه اعتبار براي روزنامهنگاران بسيار مهم است. در واقع اين دو معيار براي اغلب رسانهها مهم است» و به همين دليل هر رسانهاي و با هر نوع كاركردي خود را موظف به كسب اين سرمايه ميداند؛ «آنها كه اخبار ارائه ميكنند، فعاليتهاي روابط عمومي انجام ميدهند. در كار نشر آگهي هستند يا در ساير فعاليتهاي رسانهها مشاركت دارند، ميخواهند افكار عمومي پيامهاي آنها را باور كند و در عينحال مسائل اخلاقي را در تهيه و ارسال پيامهاي دريافتي لحاظ شده تلقي كنند. علاوه بر اينها، دستاندركاران رسانهها به خوبي ميدانند كه اگر اطلاعات، ديدگاهها و حتي برنامههاي سرگرمكنندهاي كه آنها به مردم ارائه ميدهند، باور و اطمينان آنها را جلب نكند به زودي از رونق خواهد افتاد و آنها به سرعت مخاطبان خود را از دست خواهند داد.»
علاوه بر اينكه «در صنعت ارتباطات هيچ چيز مهمتر از كسب اعتماد مخاطبان و ايجاد اعتماد نسبت به رسانهها نيست ... مسائل ديگري نيز مطرح هستند كه توجه به اخلاق را در رسانهها يا اخلاقيات ويژه رسانهها را جديت ميبخشند. توجه به لوازم وتبعات موادي كه در رسانهها عرضه ميشوند (مثل خشونت و جرم)، ايجاد فضاي پر از تفاهم ميان كارشناسان و صاحبنظران و نيزكارگزاران و مردم، همچنين رعايت برخي حريمها (مثل حريم حقوق فردي و شأن و منزلت افراد) هيچيك بدون اخلاق قابل تحقق نيست؛ حتي اگر قوانين رسانهها به اندازه كافي گويا باشند.»
بنابراين نياز رسانهها به رعايت اصول اخلاقي نه تنها قابل ترديد نيست، بلكه حتي نبايد به عنوان وظيفهاي فرعي يا موضوعي براي گفتوگوهاي صرفاً علمي تلقي شود. اين موضوع بايد به مثابة يك وظيفه اصلي براي حرفه روزنامهنگاري، به معناي عام آن (صنعت ارتباطات)، در نظر گرفته شود.
لزوم معيارسازي و ضابطهمند كردن اخلاق حرفهاي
يكي از ايرادهايي كه در مورد «اخلاق رسانهها» مطرح ميشود، كلي بودن اين مفهوم و ابهام آن است. بسياري از نظريهپردازان و نيز دستاندركاران امور اجرايي رسانهها كه علاقهمند به رعايت اصول و موازين اخلاقي در كار خود هستند، نامعلوم بودن معيارها و قابليت آن براي برداشتها و تفسيرهاي متفاوت را از موانعِ مهم حاكميت اخلاق در عرصه رسانهها ميدانند.
اين ايراد از نظر برخي چندان قوي است كه معتقدند «اصولا نميتوان از اخلاق رسانهها سخن گفت؛ چرا كه كار رسانهها آنقدر پيچيده و گسترده و عبارت آن قدر مبهم و مشكلزا است كه نميتوان به سلامت از اين بحث خارج"اخلاق رسانهها" شد.»
ايراد فوق، خصوصاً هنگامي قدرت ميگيرد كه مانند برخي مكاتب فكري به نسبيت اخلاق و شخصي بودن آن رأي دهيم. امّا افزون بر نادرست بودن اين نظريه ، راهحلهايي نيز براي رفع مشكل مذكور ارايه شده است.
درست است كه كمتر ميتوان نسخهاي عمومي از اخلاق براي همگان پيچيد و معيارهايي به دست داد كه هر كس در هرجا و در هر حادثهاي بتواند از آن تكليف واحد اخلاقي استنباط كند، امّا واقعيت آن است كه در اين باره بايد بيشتر از هر چيز به قضاوت وجدان و داوري فطرت آدميان اعتماد و اتكا كرد؛ اين خصوصيت اصلي و تفاوت دادههاي اخلاقي با مقررات حقوقي است و گفتيم كه اصولاً ضمانت اجرا و پشتيبان عملي آن نيز همين است. اما اين گفته به معناي تسليم شدن در برابر حوادث و تن دادن به استنباطهاي افراد گوناگون و احتمالاً هرجومرج اخلاقي نيست. تبيين اصول اخلاقي و ضرورت اجراي آن، تكيه بر تأثير مستقيم رعايت موازين اخلاقي بر اعتمادسازي بين مخاطبان و انجام بهتر فعاليت هاي حرفهاي، تقويت جايگاه نظارت هاي صنفي و دروني و برگزاري مستمر دورههاي آموزشي ـ كاربردي، از جمله راهكارهايي است كه ميتواند از ابهامهاي علمي يا اشكالهاي عملي بكاهد.
با اين حال مهمترين اقدامي كه بايد انجام داد، استانداردسازي و ضابطهمند كردن اصول اخلاق رسانهاي است. اين اقدام اساسي بارزترين تعامل و كمك حقوق به اهداف اخلاقي است و ميتواند مبناي تفاهم رسانهها و مخاطبانشان باشد، با در نظر گرفتن ضرورتهاي اين حرفه، انتظارها را به واقعيتها نزديكتر كند، مورد سوگند قرار گرفته و محور آموزش و تدريس واقع شود. به دليل همين مزيتهاي بسيار است كه به موازات وضع قوانين، تدوين نظامنامههاي اخلاق حرفهاي نيز متداول شده است. در ميان رسانهها، البته، مطبوعات در اين زمينه بيشتر مورد توجه و داراي سابقه هستند. كارل هوسمن كه داراي مطالعات و آثاري در اينباره است، شهادت ميدهد: «مطالعه اخلاق روزنامهنگاري رشدي فزاينده داشته است. با آن كه تقريباً يك دهه قبل، تعداد كتابها در زمينه اخلاق روزنامهنگاري از شمار انگشتان دست تجاوز نميكرد، امروزه دهها كتاب در اين زمينه وجود دارد، چندين نشريه ادواري كه در سطح ملي چاپ و منتشر ميشوند، تماماً به اين موضوع اختصاص داشته و دهها نشريه ديگر به گونههاي منظم مقالات و مطالبي درباره اخلاق روزنامهنگاري كه برخي از صاحبنظران از روي شوخ طبعي اين دو واژه را ناقض يكديگر خواندهاند، منتشر ميكنند.»
تعامل حقوق و اخلاق در رسانهها : دکتر محسن اسماعیلی
۱
مقدمه؛ طرح مسئله حقوق رسانهها ديگر اصطلاحي ناشناخته نيست. روزنامهنگاران و همه كساني كه در ساير انواع رسانهها به فعاليت حرفهاي مشغول هستند، پذيرفتهاند كه بايد در چارچوب ضوابطي حركت كنند كه قانونگذاران ترسيم كردهاند. امّا هنوز هم «اخلاق رسانهها» اصطلاحي است كه براي برخي ناشناخته و حتي تعجبآميز است. «يك استاد روزنامهنگاري ميگويد؛ هنگامي كه وي از سردبير برجسته يك نشريه معتبر درخواست ميكند تا براي دانشجويانش از اصول اخلاقي روزنامهنگاري سخن بگويد، با اين جملة سردبير كه با حالت تعجب ادا ميكند، روبهرو ميشود: «اين ديگر چيست؟» و پس از اداي اين جمله به صحبتهاي خود در مورد تجارب حرفه روزنامهنگارياش ادامه ميدهد.» از اين خاطره احتمالاً مبالغهآميز كه بگذريم، پرسشهاي فراواني در برابر مقولة «اخلاق رسانهها» مطرح است. مقصود از «اخلاق رسانهها» چيست و چرا بايد به آن پرداخت؟ رابطه اخلاق با حقوق رسانهها و تفاوتهاي آن دو چيست؟ مشكلات و موانع حاكميت اخلاق در رسانهها چيست؟ براي رفع اين مشكلات و موانع چه چارهاي ميتوان انديشيد؟ كارهاي انجام شده چيست و در آينده چه بايد كرد؟ ... اينها نمونهاي از پرسشهايي است كه بايد به آن پاسخ داد و مقاله حاضر تلاشي است براي آغاز اين پرسش و پاسخها.
مفهوم اخلاق رسانهها
مقصود از اخلاق رسانهها مجموعه قواعدي است كه بايد دستاندركاران رسانهها داوطلبانه و براساس نداي وجدان و فطرت خويش در انجام كار حرفهاي رعايت كنند؛ بدون آنكه الزام خارجي داشته باشند يا در صورت تخلف دچار مجازاتهاي قانوني گردند.
درباره عناصر اين تعريف، كه پيشنهاد من براي اخلاق رسانهها است، پس از اين سخن خواهيم گفت. اما اشاره به نمونههاي اين قواعد ميتواند راهگشاي ما به سوي يافتن حقيقت باشد.
آنگونه كه «دفلور» و «دنيس» گفتهاند: به طور كلي اخلاقيات رسانهها در سه نقطه متمركز است :
1. درستي و انصاف و زيبايي در تهيه گزارش و ساير فعاليتهاي جنبي آن.
2. رفتارگزارشگران، مخصوصاً در ارتباط با منابع خبري.
3. خودداري از درگير شدن در برخورد منافع گروههاي مختلف.
آنان توضيحات و مثالهايي نيز براي هر يك از اين سه محور ارايه دادهاند، امّا جاي اين سؤال باقي است كه آيا اين سه محور ميتواند تمام مسائل و معضلات اخلاقي در عرصه رسانهها را پوشش دهد؟ به نظر ميرسد براي روشنتر شدن بحث «و در وراي اين اظهارنظرهاي كلي بهتر است به چند نمونه از مسائل اخلاقي مبتلا به روزنامهنگاران اشاره شود :
*آيا روزنامهنگاران ميتوانند براي پيگيري مطالب و گزارش خود، دستاويزي مانند دروغگويي و فريبكاري را به كار ببرند؟
*آيا آنان ميتوانند نقل قول مستقيمي را تغيير دهند؟
*آيا ضبط كردن صحبتهاي مصاحبهشونده بدون آگاهي وي، عملي مجاز است؟
*آيا روزنامهنگار ميتواند هداياي مصاحبهشونده را بپذيرد؟ آيا او فقط تحت شرايط خاصي ميتواند اين هدايا را قبول كند؟ آيا معيار اخلاقي متفاوتي براي دريافت يك كتاب اهدايي، بليت رايگان نمايش و يا سفر رايگان به مجمعالجزاير زيباي سيشلز وجود دارد؟
*تأثير دريافت هداياي بيش از حد متعارف، بر معيارها چيست؟
*هنگام مصاحبه با كودكان، روزنامهنگاران چه ملاحظاتي را بايد در نظر بگيرند؟
*آيا گزارشگر مجاز است با والدين دانشجويي كه دست به خودكشي زده است، تماس بگيرد؟
*آيا روزنامهها ميتوانند ستونهايي از روزنامه خود را به مطالب مبلغين مسيحي اختصاص بدهند ولي اديان ديگر را ناديده بگيرند؟
*تا چه اندازه روزنامهها، امكان پاسخگويي به مطالب غيرواقعي را براي خوانندگان فراهم آوردهاند؟
*روزنامهنگاران هنگام برخورد با بيماران رواني، چه ملاحظاتي را بايد مراعات كنند؟
*حفظ منابع خبري روزنامهها تا چه اندازه براي روزنامهنگاران داراي اهميت است؟
*آيا روزنامهنگاري دسته چكي يعني پرداخت پول به منابع خبري براي كسب خبر، مجاز است؟
*آيا نقض حريم خصوصي افراد براي تهيه خبر، مجاز است؟ آيا معيارهاي متفاوتي براي اشخاص معروف و عامه مردم وجود دارد؟
*تا چه ميزان تعهد به احزاب سياسي يا فعاليت در جنبشها، با مسائل حرفه روزنامهنگاري و جنبة حفظ عدالت و بيطرفي در اين حرفه، سنخيت دارد؟
*آيا روزنامهها مجازند اطلاعات نادرستي را كه از سوي دولتها در زمان جنگ (يا حتي صلح) اعلام ميشود، ارائه كند؟
*آيا نقض تحريمها مجاز است؟
*آيا پرداختن به مسائل سليقهاي و يا كاربرد عكسهاي جنجالبرانگيز و يا زبان عاري از نزاكت امكانپذير است؟
*تا چه ميزان كاربرد زبان در روزنامه، در مصطلح ساختن بعضي كلمات در جامعه مؤثر است و چگونه روزنامهنگاران ميتوانند با اين مسئله مقابله كنند؟
گرچه سؤالهاي فوق نميتواند فهرست همة مطالب مربوط به اخلاق رسانهها محسوب شود، اما دقت در آنها و نيز در مجموعههاي اخلاقي حرفهاي كه در گوشه و كنار جهان تدوين شده است، ميتواند دورنماي قابل قبولي از اخلاق رسانهها را به نمايش بگذارد. اينك با توجه به شباهت برخي از موضوعات فوق با موضوعات مطرح در حقوق رسانهها، نوبت طرح اين پرسش است كه اصولاً رابطه حقوق با اخلاق در عرصه رسانهها و تفاوت آنها چيست؟
رابطه حقوق و اخلاق
رابطه حقوق و اخلاق در همه عرصهها، و از جمله در زمينه فعاليت رسانهها، از قديميترين موضوعهايي است كه ذهن معماران زندگي اجتماعي بشر را به خود مشغول كرده است. گرچه به اين پرسش، پاسخهاي گوناگوني دادهاند، اما آنچه، به دور از مناقشههاي طولاني و پيچيده، ميتوان گفت نياز آن دو به يكديگر براي تكميل كاركرد و تحقق اهداف هر يك از آنها است.
دفع يا رفع تنازع انسانها و برقراري يك زندگي منطقي، مسالمتآميز و عادلانه، انگيزهي اصلي متفكران براي تدوين و به اجرا نهادن «قانون» در جامعههاي ديرين و نوين بوده و هست. اين دارو براي درمان زيادهخواهيها و ناديده گرفتن حقوقِ همنوعان، البته مفيد و لازم است، امّا بدون ترديد هيچگاه كافي نبوده و نيست. اين دارويِ تلخ، اگر با شيريني فضيلتهاي اخلاقي آميخته نشود، به كام كسي خوش نخواهد آمد.
درشتي و انعطافناپذيري قانون بايد با نرمي و لطافت اخلاق همراه شود تا براي فرزندان آدم جاذبه داشته باشد؛ همانگونه كه توصيههاي دلنشين اخلاقي به تنهايي و بدون دستورهاي الزامآور قانوني نميتواند همه آدميان را به كُرنش در برابر حقوق ديگران وادار سازد. به تعبير ديگر قانون و اخلاق دو نيروي ارزشمندي هستند كه با يكديگر معنا و تكميل ميشوند و با عمل به هر دو است كه جامعه بشري طعم شيرين سعادت و رستگاري را خواهد چشيد ؛ هيچ مردمي بدون آراسته شدن به فضيلتهاي اخلاقي و صرفاً به اتكاي دستورهاي قانوني به مقصود نرسيدهاند؛ همانگونه كه موعظههاي اخلاقي به تنهايي نتوانسته و نميتواند همه زيادهخواهان را از تجاوز به حقوقديگران باز دارد.
اين تحليل نه تنها مورد پذيرش نظامهاي حقوقي مبتني بر مذهب نيز هست، كه بر آن تأكيد بسيار بيشتري نيز ميشود؛ تا آنجا كه گروهي از نويسندگان، اصولاً اخلاق و حقوق را در اين گونه نظامها، كه حقوق ايران هم از زمره آنها است، يكي ديده و گفتهاند: «در نظامهاي حقوقي مذهبي، مانند حقوق اسلام، هيچگونه جدايي ميان حقوق و اخلاق يافت نميشود. هر هنجار حقوقي ضمناً يك هنجار اخلاقي است. در واقع حقوق و اخلاق در بينش حقوقي اين نظام، همانند دو رگي است كه يك خون در آن جريان دارد» و به عبارت ديگر «اخلاق كّلاً در فقه اسلامي وارد شده است.»
اما چنانكه خواهيم ديد بايد حق را به گروه ديگري داد كه به رغم اعتراف به تلازم و تأثيرپذيري متقابل اين دو مقوله، آنها را از يكديگر تفكيك ميكنند. آنها با اينكه معتقدند «در حقوق كنوني، ريشة بسياري از مقررات، اخلاق است» تصريح ميكنند كه : «با وجود اين، حقوق و اخلاق از پارهاي جهات با هم تفاوت دارند و همين تفاوتها است كه لزوم وضع قوانين را در كنار قواعد اخلاقي مدلّل ميدارد.» اما اين تفاوتها چيست؟ براي درك بهتر اين تفاوتها ابتدا بايد با ويژگيها و مختصات يك قاعده، حقوقي آشنا شويم و سپس به وجوه تمايز آن با يك دستور اخلاقي بپردازيم.
تاریخ سخنوری
سبط بن جوزی (۳)
تاریخ سخنوری
سبط بن جوزی (۲)
تاریخ سخنوری
سبط بن جوزی (۱)
تاریخ سخنوری
ابن جوزی ، ابوالفرج (۷)
تاریخ سخنوری
ابن جوزی ، ابوالفرج (۶)
تاریخ سخنوری
ابن جوزی ، ابوالفرج (۵)
تاریخ سخنوری
ابن جوزی ، ابوالفرج (۴)
تاریخ سخنوری
ابن جوزی ، ابوالفرج (۳)
تاریخ سخنوری
ابن جوزی ، ابوالفرج (۲)
تاریخ سخنوری
ابن جوزی ، ابوالفرج (۱)
تاریخ سخنوری
ابن جوزی ، محی الدین
تاریخ سخنوری
ابن نباته ، عبدالرحیم (۲)
اِبْنِ نُباته، عبدالرحیم بن محمدبن اسماعیلبن نباتۀ فارقی (335-374ق/946-984م)، خطیب نامآور روزگار حمدانیان. برخی نام او را عبدالرحمن نیز آوردهاند (ابن اثیر، نصراللّه، 3/204). وی از میّافارقین در دیار بکر برخاسته بود (ابن اثیر، علی، 3/294؛ ابن خلکان، 3/156) و فرزندان او تا اوایل سدۀ 7ق در همانجا میزیستهاند (ابن اثیر، علی، همانجا) و در میان آنان خطیبانی صاحب نام ظهور کردهاند (همانجا؛ نیز نک : ابن فوطی، 4 (1)/390-391، 593-594؛ ابن تغری بردی، 4/146). از باب انتساب به همین شهر است که گاه به او نسبت فارقی دادهاند، اما نمیدانیم چرا ....
معروف به «ابن نباته » متوفی 374 خطیب برجسته قرن چهارم هجری و سخنور حاکم بزرگ شیعه (سیف الدوله) و از خاندان بنی حمدان،در حلب بین سال های 315 تا356 است.
او به طور غیر مستقیم شاگرد مکتب حضرت علی(ع) بود.
خطبه هایش را از خطبه های حضرت اخذ می کرد و سخنش را با نام حضرت آغاز می کرد. عبدالرحیم ابن نباته، ضرب المثل خطبای عرب دردوره اسلامی است سرمایه فکری و ذوقی خود را از علی(ع) می داند.
ابن ابی الحدید در مقدمه شرح نهج البلاغه از قول او می آورد:
«صد فصل از سخنان علی را حفظ کردم و به خاطر سپردم و همان هابرای من گنجی پایان ناپذیر بود».
ابن نباته در خطبه هایش که بیش تر در مورد جهاد بود و به خطبه های «جهادیه » معروف اند از کلمات و جملات حضرت امیر(ع)استفاده می کرد از جمله:
«ایها الناس، الی کم تسمعون الذکر فلا تعون، و الی کم تقرعون بالزجر فلا تعلقون کان اسماعکم تمج و دافع الوعظ... فالجهاد والجهاد ایها الموقنون، و الظفر الظفر ایها الصابرون ».
غالب تمثیل های ابن ابی الحدید در خطبه ها و نکاتش از ابن نباته است او در جلد هفتم موازنه ای بین کلام مولی علی(ع) و ابن نباته دارد و در مقدمه می گوید:
ما در این جا فصولی از خطبه های خطیب فاضل عبدالرحیم بن نباته رحمه الله کسی که به بالاترین درجه در سخن و سخنوری رسید ومردم علاقه و شوق عظیمی به کلام و سخن او داشتند و کلامش در همه جا زبانزد نیکویی بود، را می آوریم، بعد نمونه ای را ذکر می کند.
ایها الناس تجهزوا فقد ضرب فیکم بوق الرحیل، و ابرزوا فقدقربت لکم نوق التحویل الخ.
این مقایسه را ابن ابی الحدید آورده تا نظریه کسانی که کلام ابن نباته را مساوی سخنان درر بار حضرت علی(ع) می دانند ردکند، لذا می گوید:
بدانید که ما منکر فضل ابن نباته و نیکویی اکثر خطبه هایش نیستیم ولکن عده ای از مردم اهل عناد و عصبیت جاهلی، گمان دارند که کلام ابن نباته مساوی کلمات علی(ع) است. در حالی که بین کلمات امام علی(ع) و ابن نباته هیچ تشابهی نیست.
آن در اوج عظمت و این در حضیض کوچکی. اگر چه در عصر خودش تنها سخنور نکته دان بوده است.
در هر صورت او خودش را وامدار مکتب علی(ع) و شاگرد شاگردعلی(ع) می دانسته و به دفاع از مکتب علی(ع) سخنوری می کرده است.
او عبدالرحیم پسر محمدبن محمدبن اسماعیل ظاهرا از نوادگان اصبغ بن نباته،متولد 325ق و متوفی 374ق و خطیب نام آور روزگارحمدانیان است. حمدانیان به خصوص در سالهای 315ق تا 360ق جنگ های متوالی و مدافعات مستمر با رومیان که به طمع اشغال شام و بیت المقدس به منطقه حکومت آن ها حمله ور می شدند و به کشتار وتخریب سرزمینهای اسلامی می پرداختند، داشتند.
ابن نباته با ایراد خطبه های شورانگیز خویش موسوم به خطبه «جهادیه » مردم را برای یاری سیف الدوله حاکم قدرت مند شیعی مذهب حمدانی تشویق می نمود. او همیشه همراه سیف الدوله بود و ازآن جا که سیف الدوله اکثرا در جنگ و جهاد با رومیان بود، ابن نباته خطبه های زیادی ایراد کرد. مردم نیز شیفته خطبه هایش بودند. به خصوص که علاوه بر استفاده از کلمات زیبای نهج البلاغه سخنانش را با آیات قرآن زیباتر می کرد. آیات قرآن جای ویژه ای در سخنان او داشت.
سخنان و خطبه های او به سه بخش تقسیم شده است.
1 - ستایش خداوند سبحان;2 - نعت رسول مکرم اسلام(ص) و ترغیب به ترس از خدا;3 - رعایت دستورات اخلاقی و دینی،به ویژه جهاد.
در روز جمعه ای در نماز جمعه خطبه ای ایراد نمود به نام «خطبه منام ». به هنگام شب، حضرت علی(ع) را در خواب دید که او را«خطیب الخطبا» نامید و حتی دهان ابن نباته را با آب دهانش متبرک نمود. این رویا آن قدر در او تاثیر گذاشت و او رامنقلب کرد که تا 18 روز لب به طعام و نوشیدنی نگشود و در پی آن از شوق درگذشت.
لذا به طور غیرمستقیم بلکه مستقیما تایید شده بزرگ سخنور تاریخ علی بن ابی طالب(ع) می باشد.
تاریخ سخنوری
ابن سمّاک ، ابوالعباس
اِبْنِ سَمّاك، ابوالعباس محمد بن صَبيح عجلى كوفى (د 183ق/ 799م)، فقيه، محدث و زاهد. علت شهرت وي به ابن سماك اين بود كه جدش ماهى فروش بوده (زبيدي، 7/145) و به احتمالى ديگر خود وي به ...
تاریخ سخنوری
فنلون
فرانسوا دوسالينْياك دولاموت فِنِلون، خطيب و نويسنده برجسته فرانسوي در اول ژانويه 1651م به دنيا آمد. از كودكي، برايش تحصيل در رشتههاي علوم الهي در نظر گرفته شد و پس از پايان اين تحصيلات، در 24 سالگي به سِلك كشيشان درآمد. فنلون سه سال بعد به رياست مدرسه كاتوليكهاي جديد در پاريس رسيد و در اين مقامْ وظيفه خود را با چنان درايت، ملايمت و نزاكتي انجام داد كه در جامعه به صورت شخصيتي ممتاز معرفي گشت. او در همين دوره رسالهاي در تربيت دختران انتشار داد كه در آن، اصول بسيار جديد تربيتي با واقع بيني عرضه شده بود. اين رساله سودمندترين اثر درباره تعليم و تربيت است كه از قرن هفدهم ميلادي باقي مانده و الهامبخشِ متفكرانِ پس از فنلون نيز قرار گرفته است. وي پس از چندي با شركت در بحثهاي فلسفه، در اصول منطق نيز تسلط زيادي يافت و در عين حال به مطالعه راههايى پرداخت كه فن خطابه را موثرتر و قانعكنندهتر سازد.فنلون در مجالس وعظ و خطابه، سخنرانيهاي بسيارجالب توجه ايراد ميكرد و در مقام رياست هيأتهاي تبليغي، زمينه را براي بسط مذهب كاتوليك در مناطق مختلف فراهم ساخت. فنلون در سال 1697م كتابي با عنوان توضيح حِكَم قدّيسين را منتشر كرد. وي در اين كتاب، ترك نفس، رياضت و عشق الهي و فناي مطلق را مبناي مذهب خود قرار داده و عشق محض را در درون بشر، بدون انتظار هيچ گونه اجر و پاداش دنيوي و اخروي و توقع پيروزي و سعادت ابدي، اصل اعتقاد مذهبي دانسته بود. كتاب فنلون از جاذبه خارقالعادهاي برخوردار بود اما اثري در مخالفت با مذهب رايج زمان به شمار آمد. از اين رو از جانب كليسا محكوم شد و به تبعيد رفت. وي چند سال بعد كتاب نامهها را كه در آنْ اصول عقايد خود را به قالب مذهب رايج درآورده بود، انتشار داد و آن، شامل ارشادهايى است در طريق زهد و ترك نفس، كه خود اولين كسي بود كه آن را به كار ميبست. آن چه در فنلونْ مردم را مجذوب خود ميساخت، بيشترْ شخصيت او بود تا اصول عقايدش. وي شخصيتي حساس داشت و در عين حال جدي، با نزاكت و ادب دوست، ظريفْ طبع، بُردبار و طرفدار هنر و تئاتر بود. در قرن هجدهم از وجود فنلون چهرهاي افسانهاي ساخته شد. شخصيتي انساني كه از نظر مذهب كاتوليك، روحانيِ آزادي خواهي به شمار آمده است. فرانسوا فنلون سرانجام در 16 سپتامبر 1715م در 64 سالگي درگذشت.
تاریخ سخنوری
لوئی بوردالو
" لوئی بوردالو " ، یکی از مشهورترین ادبا و خطبای فرانسه در نیمه دوم قرن هفدهم میلادی است . این مرد که در کرسی خطابه و فصاحت با دو نفر از ادبای معروف آن زمان فرانسه یعنی فنلون و بوسوئه برابری می کرد و قرین و معاصر آنان بود ، پس از پایان تحصیلات خویش مدتی به تحقیقات پرداخت و مدتی نیز به تدریس پرداخت . از سخنرانی های او بعدها مجموعه ای تدوین شد . لوئی بوردالو در 17 اکتبر 1632 در بورگ قدم به عرصه وجود گذاشت و در دوم فوریه 1704 میلادی بدرود حیات گفت .
تاریخ سخنوری
ژاك بنيني بوسوئه
ژاك بنيني بوسوئه، عالم علوم الهي، مورخ و نويسنده شهير فرانسوي در چهاردهم ژوئيه 1627م در شهر ديژون فرانسه در خانوادهاي مذهبي به دنيا آمد. وي از 15 سالگي به تحصيل الهيات پرداخت و با مطالعه آثار نويسندگان و ادباي زمان، استعداد نويسندگي و فصاحت را در خود پرورش ميداد. بوسوئه در 25 سالگي در رشته الهيات به دريافت درجه دكتري نائل آمد و به وعظ و خطابه پرداخت. وي پس از چندي به آموزش پسر لويى چهاردهم، پادشاه فرانسه مشغول شد و در طي نه سال تربيت او، كتاب گفتار در تاريخ عمومي را در سه بخش نگاشت. اين كتاب تاريخ كه وقايع عالم از ابتداي كار تا آن زمان را شامل ميشد،نه تنها بوسوئه را بزرگترين نثرنويس فرانسه معرفي كرد، بلكه غناي موضوع و تجزيه و تحليل امور و تعمق درمسائل، بر وسعت معرفت او گواهي ميداد. پس از آن، بوسوئه كه از دسيسهها و مخالفت درباريان آزرده گشته بود، خود را از دربار كنار كشيد و با آموزش مسائل ديني و تدريس كتاب مقدس، مقام مهمي درجامعه روحاني به دست آورد. بوسوئه همچنين در ايراد خطابه، شهرت فراواني يافت و در اين فن، به كمال قدرت در فصاحت و هنر وعظ دست يافت، با اين حال، مرثيهها و مديحههاي او، تعليماتي درباره زندگي و ايمان دربرداشت. بوسوئه بر اين عقيده بود كه مسيحيت، سازنده بشر است و همه چيز در دنيا دامي است در پيش پاي فرد مسيحي. يكي از هدفهاي بوسوئه در آغاز زندگي روحاني او، مبارزه با دشمنان دين و وحدت بخشيدن به جامعه برادران روحاني و از ميان بردن سوء تفاهمها بود. از اين رو با انتشار كتاب تاريخ تغيير و تحول كليساهاي پروتستاني، ضمن لزوم قبول كليساي واحد، قصد داشت تا به پروتستانها ثابت كند كه روح كليسا را خوب درك نكردهاند. وي كوشيد تا ميان كليساي كاتوليك و پروتستان را آشتي دهد و يك مسيحيت پديد آورد. بوسوئه معتقد بود كه هر كدام از ما مثل يك زنداني هستيم كه تنها از درون حجره كوچك زندان خويش ميتوانيم به دنياي خارج نظر افكنيم و بنابراين تنها جزيى از واقعيت را ميتوانيم ببينيم. پس بايد ديدهاي مُجزّاي خود را با هم آميخت تا بتوان واقعيت را به تمامي نگريست. بوسوئه ميگفت: غايت دين و فلسفه آن است كه به ما ياد دهد چگونه با تساهل و گذشت، داستان كامل الوهيت را از زبان اديان مختلف بشنويم. بوسوئه در نوع وعظ و خطابه و مرثيه و مديحه، تحولي ايجاد كرد و وظيفه راهنمايى و تعليماتي را در اخلاق و مذهب برعهده گرفت. وي از طرف ديگر، استاد نثر كلاسيك فرانسه به شمار ميآيد. او به خوشاهنگي و موسيقي كلام و معاني دقيق الفاظ توجه خاص نشان ميداد و مسائل مهم ديني و انساني را با لحن شاعرانه بيان ميكرد. كتب مواعظ در نوزده جلد و مرثيهها و خطابههاي مذهبي از ديگر آثار اوست. ژاك بنيني بوسوئه سرانجام در 30 نوامبر 1704م در 77 سالگي درگذشت.
تاریخ سخنوری
مارتین لوتر
![]()
مارتین لوتر، کشیش مجدِد و مترجم انجیل بهزبان آلمانی و یک تجدیدنظرطلب مذهبی بود. او یکی از تاثیرگذارترین شخصیتها در تاریخ آیینمسیحیت و از پیشوایان نهضت اصلاحات پروتستانی به شمار میرود. لوتر به تاریخ ۱۰ نوامبر ۱۴۸۳ در آیزلبن آلمان زاده شد و در ۱۸ فوریه۱۵۴۶ درگذشت. آرامگاه او در شهر ویتنبرگ است.
تاریخ سخنوری
اگوستین

مارکوس اورلیوس اوگوستینوس معروف به سنت اوگوستین (Saint Augustinus) از تأثیرگزارترین فیلسوفان و اندیشمندان مسیحیت در دوران باستان و اوایل قرون وسطی محسوب میگردد. او از شکل دهندگان سنت مسیحی غربی (کاتولیک و پروتستان) به حساب میآید.
وی از قوم بربر در شمال آفریقا بود و در شهر تاگاست واقع در ایالت سوق اهراس در الجزایر کنونی دیده به جهان گشود.
وی در ابتدا مانوی و یا ثنویت گرا بود ولی به اعتراف خودش چون به بیهودگی این مذهب در بسیاری از عقاید واندیشههایش پی میبرد به رم مهاجرت کرده و به مکتب فلسفی شکاکیون جدید ملحق میگردد. پس ازمدتی این مکتب فکری نیز او را اقناع نمیکند. در شهر میلان با شخصی با اندیشههای نوافلاطونی بنام «فلاویوس مائیوس تئودوروس» آشنا میگردد و از همین راه به مکتب نوافلاطونیان وارد میشود. پس از آن به دین مسیحیت میپیوندد. پس از مدتی به مقام اسقفی شهر هیپو انتخاب میشود و در همین شهر نیز از دنیا میرود.
وی تا پایان عمر خود نیز تحت اندیشههای نوافلاطونی و مانوی بوده است و این امر دربسیاری از نظریات وآثار وی به روشنی نمایان است.
آراء و نظریات مهم اگوستین
در رابطه عقل و ایمان از دیدگاه اوگوستین باید دوجنبه را درنظر گرفت:
نظر ابتدایی اوگوستین این بود که ابتدا انسان باید ایمان آورد و پس از آن که ایمان آورد عقل آن تحت مقوله ایمان قرار میگیرد و درنتیجه عقل وسیلهای میگردد درخدمت ایمان و آن هم برای درک بهتر کتاب مقدس. همچنین به اعتقاد او انسان بدون ایمان نیز به مراحلی ازعلم و حقیقت میرسد که این همان علوم طبیعی میباشد. چرا که ما میبینیم که فی المثل ۴=۲+۲ که این امر در نزد تمام ریاضیدانان چه مسیحی و چه غیر مسیحی مشترک میباشد. و در نتیجه انسان بدون ایمان هم میتواند به کسب علوم و آن هم علوم طبیعی و ریاضی و... بپردازد ولی هیچگاه نمیتواند به حقیقت برسد مگر اینکه به مسیح ایمان بیاورد.
این اولین نظر اوگوستین در رابطه عقل و ایمان تا حدودی نظری معتدل به شمار میآید. ولی نظر دیگر اوگوستین که در اواخر عمر وی مطرح میشود از حالت اعتدال خارج میگردد و به نوعی حالت جزم گرایی سوق پیدا میکند. در نظر دوم اوگوستین درباره رابطه عقل و ایمان وی معتقد است که علم بدون ایمان روبه سوی انحراف دارد. وباعث گمراهی انسانها میگردد، پس انسان باید ابتدا ایمان بیاورد و در پرتو این ایمان است که میتواند از عقل استفاده کند چرا که در غیر این صورت به گمراهی کشیده میشود. عقل پس از ایمان آوردن میتواند در سایه سار عقل الهی به حقیقت مطلق دست پیدا کند.
از دو دیدگاه بالا دیدگاه دومی دیدگاه غالب بر اوگوستین درباره عقل وایمان است.
درباره نفس اوگوستین دو نظر را در جاهای مختلف آن میپذیرد. یکی مثل افلاطون نفس را جوهر بدن و امری که قبل از بدن نیز وجود داشته است میانگارد و معمولاً در مباحث فلسفی خودش درباره نفس از تعریف افلاطونی و افلوطینی نفس استفاده میکند. ولی درمقابل این تعریف، تعریف کتاب مقدس از نفس که آن عنصری است مجرد که پس از اینکه بدن به وجود آمد آن نیز به وجود میآید. این نظر مانند نظر افلاطون و افلوطین نیست که نفس را امری میدانستند که قبل از بدن نیز وجود داشته است. معمولاً اوگوستین در بحثهای کلامی خودش از تعریف کتاب مقدس درباره نفس بهره میگیرد. ولی درمجموع او تعریف افلاطونی نفس را میپذیرد وآن را امری مجرد وبرتر از بدن میداند و معتقد است که حتی عمل شناخت نیز توسط همین نفس صورت میگیرد. درواقع حواس پنجگانه هنگامی که چیزی را درک کردند شکلی از این ادراک است که درنفس منتقش میگردد. وچون نفس نیز بر تمام بدن احاطه دارد پس کل بدن تحت شناخت و تأثیر نفس قرار دارد. این عمل شناخت حسی توسط نفس واز طریق بدن شکل میگیرد. ودر واقع حواس پنجگانه آدمی تنها وسیلهای است برای شناخت انسان از امور بیرونی که شناخت نهایی توسط نفس صورت میگیرد.
درباب شناخت حقیقی او نیز مانند افلاطون معتقد است که شناخت و معرفت حقیقی از طریق عقل جزئی انسان صورت نمیگیرد چراکه عقل امری است شخصی و جزئی و معرفتی نیز که به آن تعلق میگیرد نیز متعلق آن این جهان جزئی و متغیر است، پس شناخت حقیقی توسط این عقل استدلالی نمیتواند صورت بگیرد وبلکه توسط عقل اشراقی است که این معرفت حقیقی شکل میگیرد.
اوگوستین به پیروی از افلاطونیان میانه مثل را در عقل خداوند قرار میدهد. ومعرفت حقیقی معرفت به این مثل است که هیج گونه تغییری در آنها ایجاد نمیگردد و اموری کلی و ازلی هستند. درنتیجه انسان باید از طریق ایمان آوردن به مسیح این عقل اشراقی را کسب کند و از طریق این عقل اشراقی است که یتواند به حقایق عالم مثل دست پیدا کند. این عمل اشراق را اوگوستین تحت تأثیر گنوسیها گرفته است. از دیدگاه او خداوند مانند نوری است که به این عالم میتابد و عالم عدم را به عالم وجود مبدل میکند. همچنین از طریق این نور است که انسان به حقیقت میرسد. این نور حقیقیت در همه افراد وجود دارد ولی عدهای از آن کمتر بهره میبرند و تنها در حیطه علوم طبیعی باقی میمانند ولی عدهای دیگر با ایمان به مسیح فراتر از علوم طبیعی رفته و با عالم مثل ارتباط برقرار میکنند.
درباره اندیشههای اوگوستین درباره خداشناسی این امر را باید ذکر کرد که در نظر اوگوستین خدا را نمیتوان با این عقل محدود و جزئی شناخت. خدا تنها و تنها از طریق عقل و آنهم عقل اشراقی است که مورد شناخت قرار میگیرد. خدا سرمدی، خیرمحض، وجود مطلق و...است. در اینجا اوگوستین از این سنت نوافلاطونی که به خداوند هیچگونه لقبی را نمیداد دور میگردد و القاب و صفات مختلفی را به خداوند نسبت میدهد. از دیدگاه او مهمترین صفت خداوند وحدت میباشد. واین صفتی است که مشرکان را از مسیحیان متمایز میسازد. چرا که در تثلیث هر سه اقنوم یا شخص دارای وحدت جوهر هستند. زیرا اگر دارای وحدت جوهر نباشند پس دارای سه خدای متفاوت خواهیم بود واین امر مستلزم سه خدایی بودن و شرک در مسیحیت میگردد. تمام صفات خداوند عین ذات او هستند زیرا درغیر این صورت دوگانگی بین ذات و صفات پیش میآید و درنتیجه خداوند مرکب خواهد شد که برای خداوند این امر نقص محسوب میگردد. خدا جهان را بر اساس عقل خود ایجاد کرده است. وهمچنین او تمام موجودات را در یک آن میشناسد تا عرض زمان بر او حمل نگردد. وی تنها خداوند را لایق این امر میداند که اورا essentia بنامد. افلاطون عالم مثل را همان عالم معقول وعالم وجود مطلق یا ousia میدانست. اوگوستین ترجمه ousia را به essentia پذیرفت و خداوند را وجود مطلق نامید. وی ازسردمداران فلسفه ذات گرا essentaialist در مقابل فلسفههای جوهر گرا یا substantaialist است. معمولاً درتاریخ فلسفه کسانی که گرایشهای ارسطویی را پذیرفته اند بیشتر جوهر گراهستند. وکسانی که اندیشههای افلاطونی را پذیرفته اند بیشتر ذات گرا میباشند. وجود حقیقی وجودی است که هیچ گونه تغییری در آن رخ نمیدهد. چرا که هر تغییر مستلزم نوعی عدم میباشد. برای مثال هنگامیکه شکوفه سیبی به یک سیب کامل تبدیل وتغییر میکند، پذیرفتن صورت سیب منوط است به عدم صورت شکوفه. پس وجود حقیقی در آن تغییری نمیباشد چرا که هر تغییر مستلزم نوعی عدم است. وچون خداوند وجود مطلق است نیز هیچ گونه تغییر و شدنی در آن ایجاد نمیگردد. این اصل رانیز اوگوستین وامدار افلاطون وپارمنیدس و افلاطونیان میانه میباشد.
تثلیث
وی از نظریه پردازان بزرگ مسیحی در باب تثلیث میباشد. از دیدگاه او خدای واحد و حقیقی از سه شخص تحت عناوین: پدر، پسر و روحالقدس تشکیل یافته است. و خداوند درحقیقت از این سه شخص تثلیث میباشد. اوگوستین مهمترین صفت خداوند را وحدت معرفی میکند. و بیان میکند که این امر است که مسیحیان را با مشرکان متمایز میکند. درواقع او این توجیه فلسفی را برای تثلیث بیان میکند که این سه شخص از نظر جوهر دارای وحدت میباشند تا ایجاد سه خدایی وشرک نشود. وی مقولات ارسطویی را درباره خداوند به سه بخش تقسیم میکند: مقولات مطلق، عرضی و حملی. سه مقوله جوهر، کم و کیف جزء مقولات مطلق میباشند. خداوند جوهر است و دو مقوله دیگر (کم و کیف) به صورت همزمان بر او حمل میگردند. یعنی خداوند درعین اینکه جوهر است عظیم (کم) و خیر (کیف) نیز میباشد. و این دو مقوله چون بنا به جوهر بر خداوند حمل میشوند با آن یکی هستند و مطلق میباشند. همچنین این دو مقوله همزمان بر سه شخص تثلیث و کل تثلیث به عنوان واحد حمل میگردند. اصولا هنگامی که میگوییم خدا هست و میباشد، یعنی عظیم است خیر است و ... و در واقع بین بودن و عظیم بودن و خیر بودن او هیچ تفاوتی نیست. یعنی صفات خدا عین ذات اوست تا دوگانگی وترکیب بین ذات وصفات ایجاد نگردد. به عقیده اوگوستین رابطه بین سه شخص تثلیث بر اساس حمل اضافی است که صورت میگیرد. یعنی اگر یکی پدر است و یکی دیگر پسر این به واسطه روابطی است که بین این سه شخص درجریان میباشد. مثالی هم که در این زمینه میزند مثال برده و ارباب است. هنگامی که یکی برده و دیگری ارباب میباشد این در واقع به واسطه رابطهای است که بین این دوشخص برقرار میباشد. و هنگامی که این رابطه از آنها گرفته شود دیگر این نسبت ارباب و بردگی نیز ازبین میرود. یکی ارباب است به واسطه اینکه به دیگری حکم میکند، و دیگری برده است به واسطه اینکه باید فرمانپذیر باشد. در تثلیث نیز همیطور است یکی پدر است چون پسر از اوست و یکی پسر چون مولود پدر است. یکی نیز روحالقدس چون از پدر و پسر است. هنگامی که رابطه ارباب و بردگی از آن دوشخص گرفته میشود نه چیزی به جوهر آنها اضافه و نه کم میشود. بلکه رابطه آنهاست که فسخ میگردد. در تثلیث نیز همینطور میباشد. هیچ چیزی به واسطه این روابط بین سه شخص تثلیث نه به جوهر آنها اضافه میشود و نه از جوهر آنها کم میشود بلکه رابطه بین آنهاست که باعث ایجاد تثلیث میگردد. پس اوگوستین به این وسیله این امر را که این سه شخص باید دارای سه جوهر باشند را توجیه میکند. اوگوستین چون روح انسان را نیز امری خدایی میداند، آنرا نیز به تبعیت از تثلیث به سه بخش تقسیم میکند و در واقع تثلیث را درروح نیز جاری میکند و آنرا به سه بخش نفس، عقل و حیات و یا فکر، شناخت و عشق تقسیم میکند.
از دیدگاه اوگوستین خلقت از یک موجود سرمدی وازلی یعنی همان خداوند میباشد. همانطوریکه قبلا ذکر شد مثل در عقل خداوند قرار دارد واین عقل همان خدای پسر میباشد. خدای پدر با توجه به این مثل که شامل تمام حقایق در این جهان میباشد به ماده بی نظم جهانی (cahos) نظم میبخشد. همچنین این ماده در واقع همان علت مادی است که، مخلوق خداوند میباشد ونه موجودی ازلی و بلکه موجودی است ممکن وحادث. وی برای خلقت دو امر رابه عنوان اصول معتقدات مسیحی ذکر میکند که آنها عبارتاند از:
۱.خلقت از عدم میباشد: از دیدگاه اوگوستین خلقت از عدم میباشد و، خدای اوگوستین موجودی است که کافی است بگوید باش تا هرچیزی از جمله جهان موجود شود. پس خلقت امری ازلی نمیباشد، بلکه زمانی را هم میتوان تصور کرد که ماسوی الله نبوده اند. و خداوند از این عدم و نیستی این جهان را آفریده است.
۲.خلقت همراه با زمان میباشد: چون خلقت از عدم است، پس زمانی بوده است که جهان نبوده است ودرواقع زمان هم نبوده است. یعنی اینکه قبل از اینکه خداوند اراده کند تا جهان بوجود آید زمانی نبوده است و با اراده خداوند برای خلقت جهان بوده است که جهان موجود شده وزمان نیز با آن پدید آمده است. پس خلقت با زمان بوده است و نه امری ازلی.
درباره مسئله خلقت امر دیگری نیز در فلسفه اوگوستین مهم است و آن استفاده اوگوستین از «نظریه عقول بذری» رواقیون میباشد. وی بیان میکند که هر نوع از موجودی در واقع دربردارنده بذر انواع بعد از خودش میباشد. یعنی اولین زوج انسانی که به وجود آمده بودند، بذر تمام انسانهای بعد از خودشان را در درون خود دارا میبودند. و این امر یعنی دربر داشتن انواع بعد از خود از هر انسان تا انسان دیگر وجود دارد. اگر قرار است که خداوند برای مثال ...۳ انسان را در کره زمین بیافریند و بوجود آورد، بذر این ...۳ نوع انسان در همان انسان ابتدایی قرار دارد و با مرگ هر انسان و متولد شدن انسانی دیگر از این نوع بذر کاسته میگردد و آن از قوه بودن به فعلیت میرسد.
اوگوستین مسئله شر را به دو طریق وآن هم اندیشه سنتهای گذشته فلسفی حل میکند که آن نیز بر دو قسم تقسیم میگردد وآن دو عبارتانداز:
۱.شر امری است عدمی: این نظریه را که شر امری است عدمی را اوگوستین از سنت نوافلاطونیان به وام گرفته است. و این نظریه بر این تاکید دارد که شر را خداوند به وجود نیاورده است، ودرواقع عدم وجود خیر همان شر است. برای مثال عالم مادی به ذاته امری شر نیست. بلکه در قیاس با عوالم دیگر است که در مرتبهای پایین تر و نازل تر قرار میگیرد و شر محسوب میگردد. در واقع شر بودن یا نبودن عالم ماده به خاطر( نداشتن و عدم ) یاوجود عالم بالاتر از آن میباشد. و همچنین در مورد تاریکی وظلمت نیز همینطور میباشد. یعنی اینکه ظلمت به صورت امری خارجی واقعا وجود ندارد بلکه ظلمت عدم نور میباشد.
۲.شر امری است نسبی: این نظریه را اوگوستین از رواقیان گرفته است. اگر انگشتان دست انسان ظریف است و ممکن است که در اثر ضربهای شکسته شود، این امری شر و بد محسوب نمیشود. اگر این ظرافت را انگشتان دست دارا نبودند دیگر انسان نمیتوانست که آثار هنری بیافریند و حتی غذا بخورد. اگر دندان درد برای انسان دردناک است این امر ذاتا شر محسوب نمیگردد، بلکه این درد خود این هشدار را به ما میدهد که ضایعهای در دندانهای ما وجود دارد و ما باید آنرا رفع کنیم. شر بودن درد دندان به خاطر درد آن امری است نسبی، چون در عین اینکه درد آن برای ما بد است وشر محسوب میگردد، از آن طرف هم مفید وخوب است که ما را از ضایعهای آگاه میکند، واین همان نسبی بودن شر را نشان میدهد.
در باب فلسفه تاریخ و سیاست اوگوستین به جهان به شکل ثنوی و یا مانوی نگاه میکند. فلسفه تاریخ او در کتاب در باب شهر خدا یافت میشود. اوگوستین ملتها را در طول تاریخ به دو قطب شهر خدا و شهر دنیا تقسیم بندی میکند. مردم شهر خدا کسانی هستند که مرکزیت آنها همان اورشلیم یعنی زادگاه عیسی مسیح است. اینان مردمی خدایی اند که به توحیداعتقاد دارند و به خداوند عشق میورزند. نقطه مقابل این شهر شهر دنیا قرار دارد که مرکزیت آنها شهر بابل است و این امر به خاطر فساد و فحشایی که در بابل آن زمان رایج بوده است میباشد. مردم شهر دنیا انسانهای مغرور و متکبر هستند و دین اینان ادیان چند خدایی میباشد یعنی مشرک هستند. نکته جالب توجه در نظریات اوگوستین در این باره این امر است که او معتقد است که افرادی هستند که به ظاهر در شهر دنیا هستند ولی در واقع در شهر خدا هستند و همچنین عکس آن یعنی مردمی هستند که به ظاهر در شهر خدا اند ولی در باطن در شهر دنیا میباشند. این امر دیدگاه شمول گرایانه اوگوستین به مسیحیت را نشان میدهد که از پایههای شکل گیری نظریه پلورالیسم دینی جان هیک در عصر حاضر است. در واقع در اینجا اوگوستین صرف انجام اعمال ظاهری را مبتنی بر پذیرش مسیحیت نمیداند بلکه آنچه اهمیت دارد باطن و نیت اعمال است که برای عشق به خداوند صورت گیرد. همچنین این افراد شهر دنیا و شهر خدا در روز قیامت از یکدیگر جدا میگردند و در قیامت است که مشخص میگردد که کدام اهل شهر دنیا وکدام اهل شهر خدا هستند. این نظریات از این حیث در مقوله فلسفه تاریخ میگنجد که در واقع اوگوستین اقوام کل تاریخ را به دو قسمت تقسیم بندی میکند، یعنی به اقوام عالم از دیدی تاریخی مینگرد و همچنین به خاطر اینکه مسیحیت حاضر نتیجه گناه تاریخی است که از آدم تا حالا به افراد رسیده است. در مقوله فلسفه سیاست قرار میگیرد به این خاطر که اقوام و ملتهای جهان را با ذکر نام شهر به عنوان مرکزیت این اقوام در دو قسمت شهر دنیا و شهر خدا تقسیم بندی میکند.
به عقیده آگوستین در اشیاء زیبا نوعی آهنگ یا ریتم به چشم میخورد این ریتم بیانگر همان وحدت عددی و نظم دقیقی است که میان اجزاء و عناصر سازنده اشیاء برقرار است. این آهنگ یا ریتم آنچنان نزد او حائز اهمیت است که آن را منشاء همه زیباییها میداند اما این آهنگ نزد وی با معنای رایج آن تفاوت گستردهای داشت. به زعم وی مفهوم ریتم یا آهنگ کیفیتی است که قابل کاربرد و قابل اعمال در خصوص پدیدههای عینی، ملموس مادی و معنوی است. بنابراین این آهنگ حد و مرز قالبها را در هم میشکند, یعنی تنها میان اصوات یا اجرام وجود ندارد بلکه میان اذهان و حالتها نیز میتوان به وجود ریتم یا آهنگ برخورد. به عبارتی دیگر، آهنگ کلید زیبایی هر پدیدهای به شمار میآید. از سویی دیگر، به عقیده وی، گرچه مفهوم کیفیت یا چونی یا حالتهای مختلف موجود در اشیاء واجد اهمیت است اما زیبایی را صرفاً نباید و نمیتواند به کیفیت محدود ساخت. کیفیت منظور در این جا حضور وحدت تمامی یا حضور وحدت همه اجزاء سازنده یک شیء است. زیبایی در عین حال باید نشانگر تفاوت و تضاد نیز باشد. زیرا تضاد و تفاوت خود بیان مراحلی از درجات استکمالی شیء زیبا به شمار میرود. او همچنین امر زیبا را از امر شایسته و مناسب متمایز میدانست. به زعم وی امر شایسته و مناسب صرفاً کیفیتی است نسبی، یعنی هر چیز در مقایسه و نسبت با چیز دیگر شایسته و در خور حساب میآید. علاوه بر این، او امر زیبا را از امر مطبوع و لذت بخش متمایز میدانست. اساس زیبایی صرفاً بر انتقال لذت یا انطباع خاطر محدود نمیشود. آموزههای آگوستین در باب زیبایی را میتوان با پارهای آموزههای روانشناختی و انسانشناختی همراه دید. در تلقی آگوستین از زیبایی و آثار هنری وحدت و هماهنگی نقش بسیار تعیین کنندهای ایفا میکنند و به همین خاطر دیدگاههای زیباشناسی وی را اوج تکامل زیباشناسی قرون وسطی و مسیحیت به شمار میآورند.
از مهمترین آثار وی میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
تاریخ سخنوری
کاتو
(بزرگ) کاتوي بزرگ يکي از معاريف روم قديم است که در سال 235 ق.م . قدم بعرصه وجود نهاد و در 142 ق.م . بمرد. کاتو در زراعت و جنگ و حقوق به وطن خويش خدمات بسيار کرد و چون در سال 184 بمقام حکومت «احصاء» رسيددر برانداختن زندگاني آميخته بتجملي که مردم روم آغاز کرده بودند و موجب فساد آن شهر بود کوشش بسيار کرد. سپس از جانب روم مامور شد که به افريقا رود و دراختلافي که بين «مازي نيسا» و کارتاژ (قرطاجنه ) پديدآمده بود حکم شد. کاتو چون در آن سفر عظمت و قدرت کارتاژ را مشاهده کرد و آن قدرت را منافي مصالح وطن خويش ديد بمخالفت شهر مزبور کمر بست و آتش جنگ روم و کارتاژ را دامن زد. هميشه خطابه هاي خويش را در سنا بدين جمله ختم ميکرد که «علاوه بر آنچه گفتم کارتاژ رانيز ويران بايدکرد» کاتو را کتاب گرانبهائي در «اساس روم » بوده است که اکنون در دست نيست لکن کتاب ديگروي در باب «زراعت » موجود و از آثار ذيقيمت روم قديم بشمار است .
(تمدن قديم ترجمه نصراللّه فلسفي ص 493).
برای آشنائی بیشتر به نشانی زیر بروید :
http://en.wikipedia.org/wiki/Cato_the_Younger
تاریخ سخنوری : دموستنس

|
|
دموستنس اندیشمند یونان باستان را نخستین انتقادگر و استاد نطق و خطابه عمومی (به شیوه انتقادی و هیجان برانگیز) بشمار آورده اند. وی که از مخالفان سلطه فیلیپ دوم (پدر اسکندر مقدونی) بر کشور ـ شهرهای یونانی بود یک رشته سخنرانی علیه او ایراد کرد که از مجموعه مضامین آنها رساله «دیکتاتوری = حکومت بدون رضایت» تالیف شده است که یکی از پایه های دمکراسی است. سخنرانی های دموستنس در تاریخ به «فیلیپیکPhilippic» معروف شده اند و امروزه هم هر نطق سراسر انتقاد و حمله و حتی لعن و نفرین را فیلیپیک می خوانند که از نام فیلیپ دوم گرفته شده که هدف نطق های تند و آتشین دموستنس بود. نام اصلی فیلیپ دوم «فیلیپوسPhilippos» به معنای «اسب دوست» بود. یونانیان باستان به اقتباس از ایرانیان که بعضی نامهایشان از اشاره به اسبشان گرفته شده بود مثلا گشتاسپ آن نام را ساخته بودند. دموستنس ُ قبلا سخنرانی های خودرا تهیه و تمرین می کرد و در مقابل آینه می ایستاد و آنهارا تکرار می کرد و بلند می خواند و از حرکات هنرپیشگان استفاده می کرد تا سخنش بهتر در دل ها ، بنشیند . درگفتارهای دموستنس که بزرگترین خطیب بود ، غرور و تعصب و به کاربردن مثال های مبتذل ، متداول بود خاصه در موضوع های قضائی و محاکماتی و نمونه بارز آن گفتارهائی است که بین او و آشینس مبادله شده که به تمام معنی ، دور از جنبه انسانی و اخلاقی است . دموستنس غاری برای خود تهیه کرده بود و ماهها درآن بسرمی برد و مخفیانه به تمرین می پرداخت و دراین مدت ، یک طرف صورت خودرا می تراشید که نتواند از کنج انزوای خویش خارج شود . دموستنس ، در پنجم سپتامبر 322 پیش از میلاد خودکشی کرد . این روز پس از محاسبات تقویمی به دست آمده است . دموستنس از دیدگاه دکتر علی شریعتی : دموستنس یک خطیب یونانی است ، بچۀ ضعیفی بود ، خیلی شرمگین ، صدایش نارسا ، اندامش بی قواره ، و سخن گفتن هم بلد نبود حتی در حد یک بچه معمولی ، در آن دوره در یونان ، سوفیسم از همه قویتر بود و سوفیست ها ، یعنی سخنوران بزرگ و نیرومندی که با قدرت بیان شب را روز ، و روز را شب نشان می دادند ، در سیاست و قضاوت و نفوذ در افکار عمومی قدرت بدست می آوردند ، به نیروی استدلال و سحر کلام ، بر سرنوشت جامعه و افراد حکومت می کردند ، دموستنس بچه ضعیف ، کم رو و یتیمی بود ، ارثی را که از پدرش به او رسیده بود ، مدعیان خوردند ، برای اینکه وکلای مدافع مدعیان و غاصبین ، که از همین سوفیست ها بودند ، با توانایی بیان توانستند در دادگاه ، حق او را غصب کنند ، و غصب دیگران را حق جلوه بدهند ، و او از ارث محروم شد . این محرومیت که بوسیله قدرت منطق و سخن بر او تحمیل شده بود عقده ای سخت در او ایجاد کرد و تصمیم گرفت علیرغم ضعف بدنی ، ضعف زبان ، نارسائی بیان و جاذبه نداشتن قیافه ، سخنوری توانا بشود که بتواند حقش را احیا کند . برای نیل به این هدف ، به تمرین سخن گقتن پرداخت ، با تمرین های سخت و شگفت ، تا اینکه دموستنس خطیب بزرگی شد که در تاریخ بعنوان یکی از خداوندان سخنوری جهان شناخته شد ، و تا آنجا که می گویند برای ایراد یکی از خطابه هایش 7 سال کار کرد ! تنها به کوهستان می رفت و در صحرا و کوه و دشت ، برای انبوه جمعیت فرضی سخنرانی های آتشین می کرد ، در میان سنگ ها حفره ای غار مانند درست کرده بود باندازه ای که فقط خودش در آن بتواند ایستاده جای بگیرد ، بر دیوارهای این غار تنگ و مصنوعی ، تیغ ها و خارها ، میخ ها و سیخ ها ی کوچک و بزرگ و دراز و کوتاه و جوراجور نصب کرده بود ، به شکلی که بتواند یک فضای محدود و مفیدی داشته باشد که وقتی ایستاده قرار می گیرد و تمرین سخنرانی می کند ، دستش و سرش و شانه و گردن و بدنش را نتواند بیش از آنچه که برای سخنرانی لازم است و یا آهنگ و موضوع سخن ایجاب می کند حرکت بدهد ، و حرکات ناشیانه اضافی به سر و دست و اندامش بدهد ، بدینصورت که اگر دستش را اندکی بیشتر از آنچه مصلحت سخنرانی است حرکت داد به یکی از آن تیغها و یا یکی از آن سیخ ها و میخ های تیز بخورد و مجروحش سازد و بدینصورت او را خبر کند که زیادی رفتی! و این زنندگی ها و گزندگی ها ، و این محدودیت های تیز و تند از چهار طرف او را مقید بکند و کم کم عادتش بدهد به اطوار و حرکات " یکنواخت " و " هم آهنگ " و " متناسب " و " به مصلحت " و شبیه آنچه همه سخنوران می کنند و باید بکنند و اکثریت هم می پسندند ! وضع سخن گفتن ما هم در این زمان ، در این شرایطی که الان هستیم درست وضعی است که ، دموستنس در آن غار سخت و تنگ و سنگ ، پر سیخ و میخ و تیغ ، هنگام حرف زدنش داشت ! هر چه می خواهیم بگوییم ، و حتی هر جمله و کلمه ای که می خواهیم انتخاب کنیم می بینیم ناگهان سیخی به یک جا و ناجای آدم فرو می رود ، یک حرف تازه که کمی از حد معمول و مجاز و از غار تنگ فهم ها و بینش ها و تعصب ها و مصلحت ها می گذرد سیخی بلافاصله آگاهمان می کند ! از طرف راست مجروح می شویم ، می خواهیم چیز دیگر بگوییم میخی از طرف چپ می خوریم ، تعبیر را عوض می کنیم یا مطلب دیگر عنوان می کنیم ، صد تا تیغ دیگر از بالای سر ، زخم خودش را می زند! کتاب (( تشیع علوی و تشیع صفوی ))
دموستنس از دیدگاه مرحوم محمد علی فروغی : دموستنس ، خطيب و سياستمدار معروف يونان قديم ، كه با ارسطو در يك سال متولد و در يك سال درگذشته اند، از آغاز رشد و تميز و سالهاى نزديك بلوغ براى ايراد سخنرانى آماده مى شد، ولى نه براى آنكه واعظ و معلم اخلاق خوبى باشد، و نه براى آنكه بتواند در مجامع مهم و سخنرانيهاى سياسى و اجتماعى نطق ايراد كند، و نه براى آنكه در محاكم قضايى وكيل مدافع خوبى باشد، بلكه فقط به خاطر اينكه عليه كسانى كه وصى پدرش و سرپرست خودش در كودكى بودند، و ثروت هنگفتى كه از پدرش به ارث مانده بود خورده بودند، در محكمه اقامه دعوى كند. مدتى مشغول اين كار بود. از مال پدر چيزى بدستش نيامد، اما در سخنورى ورزيده شد، و بر آن شد كه در مجامع عمومى سخن براند. در آغاز امر چندان سخنورى او موردپسند واقع نشد، عيبهايى در سخنرانيش چه از جنبه هاى طبيعى مربوط به آواز و لهجه و كوتاه و بلندى نفس ، و چه از جنبه هاى فنى مربوط به انشاء و تعبير ديده مى شد ولى به كمك تشويق و ترغيب دوستان و با همت بلند و مجاهدت عظيم ، همه آن معايب را از بين برد. خانه اى زيرزمينى براى خود مهيا ساخت و تنها در آنجا مشغول تمرين خطابه شد. براى اصلاح لهجه خود ريگ در دهان مى گرفت و به آواز بلند شعر مى خواند. براى اينكه نفسش قوت بگيرد رو به بالا مى دويد، يا منظومه هاى طولانى را يك نفس مى خواند. در برابر آئينه سخن مى گفت ، تا قيافه خود را در آئينه ببيند و ژستها و اطوار خود را اصلاح كند. آن قدر به تمرين و ممارست ادامه داد، تا يكى از بزرگترين سخنوران جهان گشت آيين سخنورى ، تاءليف مرحوم محمد على فروغى ، جلد 2، صفحه 5 و 6
|
تاریخ سخنوری : ایسو کراتس
خطيب آتني (436 - 338 ق . م ). از شاگردان سقراط و از شاگردان سوفسطائيان و احتمالاً بزرگترين معلم تاريخ يونان بود. مشهورترين خطبه او مدايح است که در آن يونانيان را به اتحاد برضد ايرانيان ميخواند. وي در باب اتحاد همه يونانيان برضد ايرانيان خطابه هايي ايراد ميکرد ولي در اتحاد با مقدونيه خطري نمي ديد.
ایسوکراتس با خطابه ضد سوفسطاییان کارخویش را آغاز کرد ، از استادان مبرز بلاغت شد ، و برای یک دوره تعلیم خود ، یک هزار دراخما (معادل1000 دلار) مزد می طلبید .
ایسوکراتس ، حدود هشت سال قبل از افلاطون به دنیا آمد و حدود ده سال پس از مرگ وی در 338 ق . م ، در گذشت .این دو ، رقیبِ شغلی بودند ، زیرا ایسوکراتس نیز مدرسه ای در آتن داشت که بر فن خطابه متمرکز بود و هشت سال پیش از آکادمی افلاطون تأسیس کرده بود ؛ هر دو مدعی تعلیم فلسفه بودند ، اما برداشت آنها از این واژه متفاوت بود . در آثار او حملات صریحی بر برداشت های سقراطی و افلاطونی از فلسفه به چشم می خورد ، و پاسخ های آنها ، و همین طور انتقادهای مستقل ، نیز در محاورات افلاطون دیده می شود .آن دو معمولاً از آوردن اسم یکدیگر خودداری می کنند ، اگر چه افلاطون در یک جا یعنی در فایدروس به صورت تا حدودی تَردآمیز درباره ی ایسوکراتس سخن گفته است . افلاطون بر اساس تاریخ نمایشی این محاوره ، از زبان سقراط به تمجید ایسو کراتس که هنوز جوان است می پردازد ، و آینده ی درخشانی برای او پیش بینی می کند و ذهن او را دارای استعداد فلسفی می داند . درباره ی روابط شخصی میان آن دو فقط مطالبی در حکایت های متأخر آمده است .
افلاطون عمیقاً دلمشغول مباحثات میان سقراط و سوفسطاییان بزرگ قرن پنجم (ق.م) بود. پروتاگوراس، گرگیاس و هیپیاس در محاوراتی که به اسم آنهاست بر علیه او شمشیر می کشند ؛ و بارها از این افراد و از پرودیکوس و تراسوماخوس و دیگران سخن می رود یا دیدگاه هایشان مورد بررسی قرار می گیرد . این شخصیت ها در واقع سخنگوی خودشان هستند ، نه اینکه نقاب هایی برای معاصران باشند ، هر چند نمی توان گفت افلاطون از این معاصران غافل بوده است ؛ افلاطون ، به جز ایسوکراتس ، اسم هیچ یک از معاصران خویش را به صراحت بر زبان نمی آورد . او غالباً عباراتی از این دست به کار می برد : « نظریه ی خاصی » ، « برخی کسان » ، « کسان زیادی از این قبیل دیده ام » ، « جوانان و دانش طلبان متأخر » ، « کسانی که فقط به آنچه در دسترس خودشان هست عقیده دارند » ، « اکثر خردمندان مهذب » و غیره . انگیزه ی اسم نبردن از آنها هرچه باشد ، به احتمال زیاد ، افلاطون در پس پرده ی این عبارات ، مخالفانی را در نظر داشته است که شخصاً با انها آشنا بوده است . پژوهشگران بارها گفته اند که این افراد عبارت بودند از آنتیس تنس ، ائوکلیدس و دوستان مگارایی او ، و آریستیپوس.
دریونان قدیم ، بحث شفاهی ، نسبت به کلام مکتوب، از برتری خاصی برخوردار بود. کتابت، کمکی برای سخن گفتن محسوب می شد نه دلیلی برای آن. اشعار هومری، تغزلات، تراژدی ها و خطابه ها را فقط به این منظور می نوشتند که مردم آنها را حفظ کنند یا ترنم کنند یا بخوانند. البته در زمان افلاطون، این وضع تا حدودی تغییر کرده بود، و در این مرحله ی انتقالی، رابطه ی میان کلام ملفوظ و کلام مکتوب موضوع بحث داغ روز محسوب می گشت.هرودوت و توکودیوس تاریخ شان را تألیف کرده بودند و فیلسوفانی چون آنا کساگوراس و دموکریتوس ، رساله های شان را نگاشته بودند، اما هنوز رسم این بود که آنها را با صدای بلند برای خودشان و یا برای دیگران بخوانند. توکودیدس از این بابت ابراز نگرانی می کند که سادگی فوق العاده ی کتابش ممکن است شنیدن آن را نامطبوع تر سازد، و سقراط به توصیفِ تأثیر استماعِ سخنان کسی می پردازد که کتابی از آناکساگوراس را قرائت می کرد. یکی از مباحث مربوط به تاریخ فلسفه یونان ، منازعه ای است که در زمان خود افلاطون، بین طرفداران کلام ملفوظ و طرفداران کلام مکتوب به وقوع پیوست. رقیب افلاطون، ایسوکراتس، خودِ سخنوری را به صورت وسیله ای صِرفاً مکتوب درآورد. و هرچند که سخنور تربیت می کرد، خودش سخنوری عصبی و کم توان بود، و تمرین ها، مقالات سیاسی یا دفاعیه ای برای زندگی خویش را به صورت سخنرانی هایی عمومی تألیف و تنظیم کرد. در برابر او آلکیداماس قرار داشت که معتقد بود سخنرانی ها را به هیچ وجه، حتی برای ایراد متوالی، نباید نوشت، بلکه باید به اقتضای شرایط – کایروس – در آنها حک و اصلاح کرد. او این مطلب را در کتابی به نام : " درباره ی کسانی که خطابه های مکتوب تهیه می کنند " مستدل ساخت؛ بین این کتاب و فایدروس شباهت های بسیار زیادی وجود دارد که به احتمال فراوان امری تصادفی بوده است. این شباهت ها نشان می دهد که افلاطون عمیقاً به این بحثِ رایج توجه داشته است؛این بحث برای او که به نوشتن محاورات اشتغال داشت اهمیتِ عملی روشنی داشته است. درباره ی اینکه بحث مذکور عمدتاً در حوزه ی سخنوری مطرح می شد، فقط کافی است به خاطر آوریم که موضوع رسمی فایدروس همان سخنوری است. و بالاخره باید متذکر شویم که استفاده از کتاب های قدیم (یعنی طومارهای پاپیروس) با زحمت های فوق العاده ای همراه بود؛ از جمله : فقدان نقطه گذاری، پاراگراف بندی، و حتی نبودن فاصله در میان کلمات، و ابهام ارجاع به پیش و پس.
ایسو کراتس ، نکاتی از سبک زبانی را وارد نثر کرد که در دوره جمهوری یونان دیده نمی شود . او معتقد به تکلف و تصنع بود به حدی که یکی از خطبه هایش را ظرف ده سال تکمیل کرد !
تاریخ سخنوری : افلاطون
![]()
افلاطون یا فلاطون (به یونانی باستان: Πλάτων, با تلفظ: Plátōn) (۴۲۸/۴۲۷ پ.م. تا ۳۴۸/۳۴۷ پ.م) دومین فیلسوف از فیلسوفان بزرگ سهگانهٔ (سقراط، افلاطون و ارسطو) یونانیاست. که در میان این سه او بود که پایههای فلسفی فرهنگ غرب را بنا گذاشت. تاثیر او بر فلسفه اسلامی نیز قابل توجهاست.
افلاطون در آتن در سال ۴۲۷ قبل از میلاد در یک خانواده متشخص آتنی متولد شد. او دو برادر و یک خواهر تنی داشت و دو برادر ناتنی که یکی از ازدواج اول شوهر دوم مادرش بود و دیگری حاصل این ازدواج بود. وی در بیست سالگی برای تکمیل معارف خود شاگرد سقراط شد. این مصاحبت و شاگردی به مدت ده سال ادامه یافت. پس از اعدام سقراط در۳۹۹، افلاطون آتن را ترک کرد. او برای چندین سال در شهرهای یونان و کشورهای بیگانه به گردش پرداخت. پس از سفری به سیسیل در سال ۳۸۸ به آتن بازگشت و مکتبی فلسفی ایجاد کرد که به نام آکادمی مشهور است. تعلیمات وی در آنجا بر اثر دو بار سفری که در سال ۳۶۶ و ۳۶۱ به سیسیل داشت به تعویق افتاد. افلاطون در سال ۳۴۷درگذشت و رهبری آکادمی را به خواهرزاده خود که شاگردش نیز بود، واگذاشت.
افلاطون در سال ۳۸۷ پیش از میلاد آکادمی را در مکانی به همین نام بنا کرد تا به طور فراگیر به آموزش خردورزی و پژوهش در این زمینه بپردازد. ارسطو به مدت ۲۰ سال شاگرد آکادمی و پس از آن استاد بود. در آکادمی رشتههای گوناگونی شامل ستارهشناسی، زیست شناسی، هندسه، اخلاق و کلام آموزانده میشد.
مهمترین کتابی که از افلاطون به جای مانده رساله جمهور است. برخی از افلاطونشناسان معتقدند، افلاطون جملاتی را به این رساله افزوده و در حقیقت وی صحبتها و اندیشههای خودش را از زبان سقراط بیان کردهاست. در تمام آثار افلاطون میتوان گفتوگوهای سقراط را با اشخاص گوناگون، بطور دقیق و با ذکر نام دید. رساله جمهور، هنر و زیبایی را از دیدگاه افلاطون و سقراط به بهترین وجه نشان میدهد. این رساله حاصل مکالمات سقراط با گلاوکن (برادر افلاطون)، سیمیاس، هیپوکراتس و چند فرد دیگر است.
اثر دیگر افلاطون ضیافت (سیمپوزیوم) است که رساله ای درباره عشق است. این رساله یک حالت روایی و داستانی دارد که در یکی از مهمانی های آتن که سقراط نیز حضور دارد اتفاق می افتد. افلاطون در دو اثر مهم خود جمهور و ضیافت (سیمپوزیوم) به دو اصل مهم منطق و احساس می پردازد.
در کتاب دهم رساله جمهور و از همان ابتدا، افلاطون به بحث درباره عدم سازگاری فلسفه و شعر میپردازد. از دیدگاه افلاطون، فلسفه با دادههای حسی و ذهنی و نیز با حس تجربی و استدلال، تعقل و خردورزی سر وکار دارد. اساساً فلسفه کاری با مسائل احساسات درونی انسانها و جنبههای رمانتیک یا خیالپردازانه و یا عاطفه انسانها ندارد. در حالیکه در نظر افلاطون شعر و هنر با عالم تخیل، احساسات و عواطف رابطه دارد. در همین کتاب به بررسی تأثیر هنرهای توصیفی با حقیقت و تأثیر شعر بر اخلاق جوانان بویژه تأثیرات ناشایست و انحرافی اشاره میکند. در تمام این حوزهها افلاطون از دو نوع هنر یاد میکند. نخست هنرهایی که موضوعشان تنها زیبایی ظاهری و شکلی و صورتها یا نمودهای زیباست مانند خطوط طرحی و رسم و نقشهایی که بر پارچهها یا طرحهایی که بطور تزئینی در معماریها دیده میشود. وی نسبت به این نوع هنر هیچ مخالفتی ندارد، زیرا آنها را وسیله آشنایی با روح نیک و زیبایی مطلق میداند. به باور افلاطون، روح انسان از طریق این هنرها با زیبایی مطلق (خود زیبایی) که به زعم وی نمادی از حقیقت مطلق است آشنا میگردد. نفس انسان به کمک این نوع زیبایی پایههای بلند را طی میکند و به مرحله کمال انسانی، یعنی به جایگاه مکاشفه یا اندریافت میرسد. در حالیکه نوع دوم هنرها، یعنی هنرهای توصیفی مانند ادبیات، نقاشی،نمایشنامه، شعر و آنچه که مسامحتاً امروزه از آن به هنرهای تجسمی یاد میشود و همینطور نوعی از موسیقی را مورد انتقاد شدید قرار میدهد. زیرا کار یا وظیفه این دسته از هنرهای توصیفی را بیان و تجسم مشهودات و احساسات و عواطف درونی انسانها میداند.
به زعم او هر دو نوع هنر درصورتیکه واجد موضوعات اخلاقی باشند برای آموزش و پرورش جوانان سودمندند. اما در کل برای هنرهای زیبا ارزشی قائل نیست، بلکه آنها را زیانمند دانسته و ازآرمانشهر خود می راند. زیرا باور دارد که کار هنر نقاشی یا شعر و نمایش نامه بیان حقیقت نیست، بلکه کپی برداری و تصویرسازی یا تقلید از آن است. آن هم نه تقلید از اصل بلکه تقلید از سایه و فرع و تقلید از محسوسات پست و فرومایه. به باور وی محسوسات به هیچ وجه اصل نیستند، بلکه خود شبه و تقلیدی هستند از حقیقتی که در عالم مُثُل یا در عالم معقولات قرار دارند. به همین خاطر چون محسوسات خود یک درجه از حقیقت یا اصل دور هستند بنابراین به لحاظ دوری از حقایق ثابت و اصل، هنرهایی چون نقاشی یا شعر در مرحله سوم قرار دارند. ایراد دیگر افلاطون به شعر و نگارگری و موسیقی این است که این هنرها احساسات و عواطف را برمیانگیزند و هر چیزی که احساسات انسان را برانگیزاند از متانت و وقار دور است و موجب سستی و زبونی نفس میگردد. او حتی کارویژه لذتبخشی هنر را نیز قبول دارد، اما در نهایت این لذت بخشی را مایهٔ سستی نفس و برای منش نیک زیانمند میداند.
روش های مطالعه
انسان ها در طی قرون و اعصار، همواره تجربه و معلوماتْ کسب نموده و آن را در اختیار نسل های بعدی قرار داده اند و همیشه رو به پیشرفت گام نهاده و در این راه، هیچ گاه از حرکت باز نایستاده اند. آگاهی از این تجارب و معلومات، منوط به استفاده از ابزارها و شیوه هایی است که ما را در استفاده بهینه و مؤثر از علم و تکنولوژی یاری می بخشد. یکی از این شیوه ها ، فنون و اصول و روش هایمطالعه است. امروزه مطالعه ، یکی از مهم ترین روش های افزایش معلومات است که اگر ....